جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 31, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
۷ آسمان
۷ آسمان
آيين ذن(۶)
همانطور كه درشماره هاي قبلي اشاره كرديم، ذن برمبناي آزادي تبلور مي يابد و در شرايط اسارت به هيچ عنوان امكان بروز پيدانمي كند. اما اينكه منظور ما از آزادي چيست لازم است قدري به اين موضوع بپردازيم. اوشوباگوان راجينش كه صاحبنظر درزمينه طريقت ذن است دراين باره مي گويد: ما سه نوع آزادي داريم كه بايد درك شود. نخست، نوعي از آزادي است، كه شما با آن آشنا هستيد: «آزادي از (Freedomfrom): بچه مي خواهد از درس خواندن رهايي يابد، برده مي خواهد از ارباب آزاد شود. دراين نوع آزادي فرد نمي داند كه چه مي خواهد. فقط اين را مي داند كه اين شرايط موجود را نمي خواهد و به هرطريق مي خواهد شرايط موجود را تغيير دهد.
اوشو دراين باره اشاره جالبي دارد: اگر جامعه رسمي بخواهد تو موي بلندنداشته باشي، آن وقت در جمعيت هيپي ها از تو خواسته مي شود تا موي بلند داشته باشي و اگر موي بلند نداشته باشي به نظر عجيب و غريب خواهي آمد. مردم آنجا به تو خواهندخنديد و فكرمي كنند كه تو عوضي و احمق هستي و عصيانگر نيستي. پس اگر تلاش كني تا از يك بردگي آزادشوي، محكوم هستي كه به اسارت ديگري گردن بنهي، زيرا عملكردهاي دروني تو پيشاپيش طوري شرطي شده است كه برده باشي. پس اين نوع از آزادي چندان ريشه اي نيست و تغييري در وضعيت وابستگي تو ايجاد نخواهدكرد. نوع دوم «آزادي براي» (Freedomfor) ناميده مي شود كه از اولي بهتر است. فردمي خواهد از خانواده رهاشود، تا به نقاشي يا موسيقي بپردازد. چرا كه او عاشق موسيقي است و در شرايط محدود خانواده نمي تواند موسيقيدان يا نقاش شود. اين نوع دوم از آن لحاظ بهتر است كه آرمانگرا و روبه جلو حركت مي كند و رويكردش مثبت است. اما آنچه اين نوع از آزادي را هم دچار محدوديت مي كند اين است كه ترا تا قله هدايت مي كند، اما وقتي به قله رسيدي مي بيني كه به هيچ چيز دست نيافته اي و تمام مسير زندگيت را اشتباه انتخاب كرده اي. چرا كه زيرپايت خالي است و در درونت حس غريبي خيمه كرده كه ترا آزارمي دهد.
در وابستگيت هيچ تغييري ايجادنكرده و در انتها حس مي كني از لحظات ناب زندگي استفاده درست نبرده اي و نوعي نارضايي در وجودت رشدمي كند.
اوشوباگوان راجنيش معتقداست دونوع نخست آزادي خودخواهانه و نفس گرا (Egooriented) است. اين دونوع آزادي هردو بيانهاي نفساني هستند. اما نوع سوم آزادي كه به نام آزادي فراسويي (Transcenden tal freedom) معروف است برترين و مهمترين نوع آزادي تلقي مي شود. اين آزادي نه براي چيزي است و نه آزادي از چيزي است. حفظ آزادي است.
وقتي تلقي ما آزادي براي آزادي باشد، انسان كمال يافته به معناي واقعي شكل مي گيرد. به نظرمن اين نوع آزادي در تعداد قليلي از افراد رشد و نمو پيدامي كند. چرا كه رسيدن به آن نيازمند تلاش است.
فرد در اين نگرش از تمام وابستگي هاي دروني و بيروني رهايي مي يابد و آمادگي رسيدن به نور و سعادت را پيدامي كند. اين نوع آزادي به تعبير اوشر، عين عشق است و اين آزادي خداوند است. اين آزادي همان مرحله اي است كه ما در آيين ذن به ساتوري (روشن شدگي) تعبيرمي كنيم. پس درنهايت در طريقت ذن به تعريف جديدي از عشق دست مي يابيم.
كوري عشق است كوري من
عشق يعمي و يصم است اي حسن
كورم از غير خدا، بينا بدو
مقتضاي عشق اين باشد نكو
تو كه بينايي زكورانم مدار
دايرم بر گرد نقطه اين مدار
مي ندانند خلق اسرارمرا
ژاژ مي دانند گفتارمرا
با محمدبود عشق پاك جفت
بهرعشق او را خدا «لولاك» گفت
بنابراين بايد بپذيريم كه رسيدن به اين مرحله بسيار دشوار است اما اگر كسي بدان دست يابد به مقامي رسيده كه قابليت بيان آن در محدوده الفاظ و نوشته ها نمي گنجد. در روايتي آورده اند:
«سپو ابتدا با انكان ملاقات كرد، سپس سه بار به ديدار توسوونه بار به ديدن توزان رفت. همه بي نتيجه و بالاخره از توكوسان پرسيد آيا ممكن است من هم با پيشوايان درآموزش برتر شريك باشم؟ توكوسان او را با عصاي خود زد و گفت: تو راجع به چه چيزي در روي زمين صحبت مي كني؟ روز بعد درباره اين گفته از توكوسان توضيح خواست. توكوسان گفت: آيين من داراي هيچ واژه و كلامي نيست. هيچ چيز براي دادن به كسي ندارد دراين لحظه سپو به روشني رسيد.
بنابراين بايد دانست كه ذن چيزي نيست كه آن را بتوان داد يا گرفت. براي درك جوهره آن بايد وراي منطق حركت كرد و آن رسيدن به مرحله عاشقي است. عاشقي هم درمرحله اي حادث مي شود كه فرد به نوع سوم آزادي دست يابد. آنگاه تو در خداوند وجودخواهي داشت و خداوند در تو. و هيچ خطايي از تو سرنخواهدزد. چرا كه حتي راه رفتن، خوردن، خوابيدن و نفس كشيدنت مبنايي متفاوت و متحول پيدامي كند. در عرفان اسلامي نيز چنين نگرشي وجوددارد. مولانا درجايي مي گويد:
هركه را جامه زعشقي چاك شد
او زحرص و عيب كلي پاك شد
شادباش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علت هاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
و... در ادامه چنين مي گويد:
علت عاشق زعلت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرارخواست
بنابراين مي توان گفت به تعبير مولانا عشق حقيقي، وجهي است از جلوه هاي خداوند كه به ما ارمغان داده شده و اگر كسي بتواند از مرحله عشقهاي مجازي گذركند و دل را از حوزه نفسانيات رهايي بخشد به مرحله نهايي آزادي رسيده است. در چنين حالتي تمام بديها و زشتيها، اختلافات و تضادها مضمحل شده و حس وحدت جويي دركل روان انسان جريان مي يابد كه نتيجه آن در يكي شدن با خداوند متعال تبلورمي يابد. خلاصه آنكه تفسير اين مقام، كه درصورت شعله ورشدن عشق در تمام وجود انسان شكل مي گيرد براي ما ممكن نيست. چرا كه صاحبدل شدن راهي است كه بازگشت ندارد و هركه در اين مسير قرارگيرد مانند اين است كه تولدي دوباره يافته است و آنچه را كه ما قادر به ديدنش نيستيم، او خواهدديد.


ف.ش
نگاهي به آثار بهرام صادقي، داستان نويس
نسل شكست و آشنايي زدايي
110115.jpg
بهرام صادقي (۱۳۶۳ـ۱۳۱۵) يكي از برجسته ترين چهره هاي داستان نويسي يكصدساله ايران است كه با رجعتي به آثار اندك شمارش (مجموعه داستان كوتاه «سنگر و قمقمه هاي خالي» و داستان بلند «ملكوت») و دوباره و چندباره خواني ما ترك ادبي به ظاهر اندك او، مي توان يك سرو گردن از بسياري مدعيان هياهوگر و «لانسه» شده عرصه قصه نويسي دودهه سي و چهل، برتر و بالاترش ديد، اين نويسنده كه شايد پر بي راه نباشد اگر او را داراي بارقه اي از نبوغ بدانيم، با نوشتن چندداستان كوتاه نو بسيار زود هنگام درخشيد. او در سني كه علي القاعده خيلي از رهروان داستان نويسي حد طبيعي و تجربي خام و محدودي دارند، داستانهاي ماندگار نوشت كه از لحاظ ساخت ومضمون يگانه وبي نظير بودند.
بهرام صادقي با قدرتي شگفت در مشاهده و درك وقايع، شخصيت ها و پديده ها، عمق آشفتگي ها و مضحكه هاي شوم روزگار را دريافت و با طنزي حقيقي و برآمده از هوش و خردي سرشار و دردمند، در جغرافيايي بلاديده، عقب مانده و تحقير شده، ابتذال و فريب را هدف نيش قرار مي دهد. بهرام صادقي عمده ترين مضمونهاي دوران را شناخت و بدون نياز به قالب هاي از پيش تعيين شده، در حوزه هنر و عرصه انديشه سياسي واجتماعي، با ادراكي دروني و هنرمندانه اهميت شكل، ساخت و معماري داستان كوتاه را دريافت و درمجموع موفق به نوشتن آثاري شد كه بر زمان و زمانه محدود فايق آمدند و راه به آينده جستند. اين نويسنده كه دركارگاهش هيچ جايي براي دروغ، سياسي كاري، مصلحت گرايي و شگردهاي خارج از حوزه ادبيات ـ اما در خدمت مثلاً ادبيات! ـ نگذاشته بود، متأسفانه بسيار زودتر از آنچه گمان مي رفت در كار و زندگي خاموشي گرفت. آنچه در پي مي آيد نگاهي گذرا به بخشي از آثار اين نويسنده يگانه است.
مهمترين مضمون داستانهاي بهرام صادقي، جست وجو در عميق ترين لايه هاي ذهني بازماندگان نسل شكست است. اين جست وجو كه با طنزي آميخته به فاجعه و در شكل هاي متنوع داستاني صورت مي گيرد، بهرام صادقي را شايان توجه ترين نويسنده نسل خودش مي سازد. صادقي با ارائه طنزآميز جنبه هاي دردناك زندگي، ضمن آنكه نشان مي دهد جهان ما چقدر كهنه و رنجبار است، آرزوي خود را به برقراري عدالت اجتماعي ابراز مي كند. بدين ترتيب، طنز او نفي زندگي نيست. افشاي تمامي عواملي است كه باعث حقارت وخواري زندگي مي شوند. آثار بهرام صادقي كه باتسلط فراوان بر فرم نوشته شده اند و به نحو حيرت انگيزي سالهاي پس از كودتا را نمايش مي دهند، پيش از هر چيز هنر (داستان) هستند، نه گزارش اجتماعي يا رواني. خودش گفته است: «در وهله اول بايد داستان نوشت، داستان خالص، بايد ساخت، به هر شكل وهر جور... فقط مهم اين است كه راست بگويي.»
بهرام صادقي خيلي زود رئاليسم آسان گيرانه داستانهاي اجتماعي نگار را به نويسندگان كم استعدادتر وامي گذارد و در جست وجوي راههاي بياني تازه اي برمي آيد. اين جست وجوي خلاقه سبب مي شود داستانهايش از لحاظ تنوع و تازگي در شكل و شيوه داستان گويي از بهترين داستانهاي فارسي شوند. خيلي زود توصيف برون را وامي گذارد و به نمايش تناقضهاي دروني شخصيتها روي مي آورد. در اين داستانها، از ديدگاه داناي كل به گفت وگوي دروني رو مي كند، گاه اين گفت وگو با خود به گفت وگوي آشكار نويسنده با شخصيتهاي داستان مبدل مي شود، مثلاً در داستان «آقاي نويسنده تازه كار است» به صورت مصاحبه با نويسنده اي، امكانات نوشتن يك داستان اجتماعي به صورت طنزآميز بررسي مي شود. دخالت نويسنده در داستان و خطاب مستقيم به خواننده، به منظور موعظه و پند و اندرز نيست، بلكه جزيي از طرح داستاني واصولاً بخشي از سبك نومايه نويسنده به شمار مي آيد. صادقي كه مي داند «خشم» داستانهاي اجتماعي نگار اثري سريع اما محدود دارد، براي بيان اعتراض خود به وجهي كه تأثيري ديرپا داشته باشد ، به «خنده» روي مي آورد؛ با نگاهي به نخستين داستانهاي بهرام صادقي درمي يابيم كه دو رشته در هم پيچيده طنز و تخيل فلسفي پا به پاي هم مي آيند و جهان داستاني او را شكل مي دهند. هرگاه بار تخيل فراطبيعي كمتر مي شود و طنز اجتماعي غلبه مي كند، كار صادقي اوج مي گيرد و نمونه هايي چون داستان «سراسر حادثه» را پديد مي آورد. نمونه هايي كه نشان مي دهد روح نويسنده آنچنان مشتاق آرمانهاي زيباي انساني است كه هر نوع ابتذال و زشتي اجتماعي و فردي را قدرتمندانه مورد حمله قرار مي دهد. در جهان داستاني صادقي هيچ چيز ثابت و پذيرفته شده نيست. به وضعيتهاي عادي از زاويه اي آنچنان نامأنوس نگريسته مي شود كه خواننده حيرت مي كند. يافتن چيزي تازه در آدمها و حوادث عادي، خواننده را كه نگاه كردنش نيز بر مبناي عادت است، متوجه استثنايي بودن آنچه قاعده محسوب مي شود، مي كند. صادقي در مصاحبه اي مي گويد: «ما مي آييم كه آدمهايي را و روابطي و حالاتي را كه درواقع طبيعي است، ولي مبتذل است و ابتذالش از بس زياد و شايع است و به صورت قانوني درآمده و كسي دركش نمي كند، در موقعيتهايي قرار دهيم كه ابتذال و مسخره بودن كارشان برجسته شود.» به همين جهت آدمهاي داستانهايش گاه وضعيتي كاريكاتور مانند مي يابند. اما در حقيقت همانهايي هستند كه همه روزه با آنها روبرو مي شويم. جنبه كميك در وجود خود آنهاست و نويسنده فقط اين جنبه را برون افكني كرده است. در داستان «سنگر و قمقمه هاي خالي » نويسنده فقط در ذهن كارمندمفلوكي به نام كمبوجيه قرار مي گيرد و گفت وگوي دروني او را با خودش بازآفريني مي كند. كمبوجيه در رختخواب فكر مي كند، مي خورد و قضاي حاجت مي كند. او آنقدر مبتذل است كه آرمانهايش نيز از حد افيون هايي چون منقل و مسكرات نمي گذرد؛ ابتذالي كه در سطح نيست، بلكه از نداشتن آرمان و هدف ناشي مي شود. كمبوجيه از نسل مرداني است كه سنگر زندگي را ترك كردند و با قمقمه هاي خالي از اميد و اعتقاد در جست وجوي پناهي برآمدند.
«آقاي كمبوجيه در سنگر تسليم شد. خوشبختانه قمقمه او كاملاً خالي بود و دشمن نتوانست به غنيمت ـ مقصود آب است ـ دست يابد.» در داستان «با كمال تأسف» هم تيپ «آقاي مستقيم» كمدي است وهم حوادث دنياي آقاي مستقيم از دنياي كمبوجيه نيز تاريك تر است. او كارمند دون پايه مجردي است كه تنها دلخوشي اش جمع آوري آگهي هاي تسليت از روزنامه هاست. در تنهايي، آرزوهاي ساده خود را براي يك زندگي معمولي مرور مي كند. گاه نيز فكر مي كند با مرگش همه جا زيروزبر خواهد شد اما نمي دانند كه آب از آب تكان نخواهد خورد. طنز دردناك زندگي او از تقابل خيالهاي پرشكوه با واقعيت حقير ناشي مي شود. مي خواهد آدم متعادلي باشد اما اوضاع و احوال نابهنجار، فكري آشفته و جنون را به او تحميل مي كند.
رؤياها به مرور فشار بيشتري به او مي آورند به طوري كه زيربار خودخردش مي كنند، در رؤيا زن مي گيرد، بچه دار مي شود، زنش را طلاق مي دهد، زن ديگري مي گيرد و … او از تخيلات خوددر عذاب است، تخيلاتي كه عاقبت پست و بيمارگونه مي شوند. (گلشيري داستان «دخمه اي براي سمور آبي» را متأثر از همين داستان صادقي نوشته است.) تا اينكه يك روز خبر مرگ خود را در روزنامه مي خواند و اين استعاره اي است بر مردگي زنده هاي دروغين. آقاي مستقيم درصدد برمي آيد زنده بودن خود را ثابت كند، به مجلس ختم خود مي رود و هر چه دلش مي خواهد مي گويد و بي هوش بر زمين مي افتد. در پايان داستان درمي يابيم كه تمام ماجرا از اشتباه چاپخانه صورت گرفته كه مستعين را مستقيم چاپ كرده است. خبرنگار مي گويد:«در روزنامه آگاهي كنيد، بنويسيد كه زنده است؟» و دكتر پاسخ مي دهد: «ولي باز هم بايد ديد عقيده خودش چيست؟» و اين دكتر كس ديگري جز صادقي نمي تواند باشد كه زندگي «مستقيم» ها را به ريشخند گرفته است: آيا او واقعاً زنده است؟
110070.jpg
صادقي در مورد مسائلي كه نسلي را طي اين سالها برآشفته اند، حرفهاي تازه اي داشت. درد زمانه بيمار و زخم خورده در داستانهاي اصلي اش به مؤثرترين نحو جلوه يافته است. صادقي اين دوره را چنان زنده بازآفريني مي كند كه با همه محدوديت هايش ـ كه ناشي از تأثير بيهودگي و يأس فلسفي دوران است ـ در ادبيات داستاني نسل بعد اثري ژرف و مدام مي گذارد. در سالهاي پس از چهل، داستانهاي بسياري به تقليد از آثار او نوشته مي شود. خواه كسي به اين نكته معترف باشد يا نباشد، شكي نيست كه كار صادقي داستان نويسي در ايران را تحت تأثير خود قرارداده است. اين تأثير در پيروي از سبك يا موضوع، بخصوص در كار نويسندگان جنگ اصفهان مشهود است. مثلاً گلشيري از مهمترين دستاورد داستاني صادقي ـ آفريدن جمع دوستان كه مناسباتشان با يكديگر استادانه القا مي شود ـ در اغلب داستانهايش استفاده كرده و مدرسي در داستانهاي كوتاهش فضاي خانواده هاي در هم ريخته صادقي را تكرار كرد. طنز بهرام صادقي ـ همانطور كه ديديم ـ تلخ و دروني است. خودش مي گويد: «خواسته ام طنزي داشته باشم كه نقطه نظرهاي اجتماعي در آن رعايت شده باشد و بر مبناي تجزيه و تحليل رواني، به صورت كاوش در زواياي تاريك و ناشناخته و مجهول زندگي و روان باشد.» پشت رويه شاد طنز صادقي، سياهي اجتماعي و ارواح شكست خورده و از پا افتاده نهفته است، در اكثر داستانهاي صادقي، زمينه داستان گسترده مي شود تا نابساماني يك دوران اجتماعي را بيان كند. او از بازآفريني زندگي افراد درمي گذرد و به خانواده مي پردازد و با معناسازي و شخصيت آفريني هنرمندانه اش از اين تجربه موفق به درمي آيد و اغتشاش و زوال خانواده افراد جامعه را با زيبايي نشان مي دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |