|
|
|
راه سوم ـ بخش دوم
چپ كهن راست جديد
|
|
|
اشاره گيدنز در كتاب مختصر اما بسيار مهمش يعني «راه سوم » ابتدا پيشنه اي از جريان چپ و جريان راست را گزارش مي كند آنگاه وضعيت و تحولات آن دو را در روزگار حاضر تبيين و بررسي مي كند. در اين بخش، گيدنز، با بيان خاستگاه همزمان سوسياليسم و ليبراليسم و تحليل چرايي فرجام و عاقبت ديگرگون آنها، سير هر دو جريان را تا دهه هاي پاياني قرن بيستم پي مي گيرد و با ارائه جدولي به مقايسه بيال سوسيال دموكراسي كلاسيك (چپ كهن) و نئوليبراليسم (راست جديد) مي پردازد. گروه انديشه ••• مرگ سوسياليسم خاستگاه سوسياليسم با رشد جامعه صنعتي پيوند خورده يعني سرآغازش اواسط يا اواخر قرن ۱۸ ميلادي است. همين گفته درباره رقيب اصلي سوسياليسم يعني باورهاي محافظه كارانه نيز صادق است كه در واكنش به انقلاب كبير فرانسه شكل گرفتند. سوسياليسم به منزله بدنه انديشه اي رو در رو با فردگرايي به وجود آمد و انتقاد بر ضد سرمايه داري تنها مدتي پس از آن نشو و نماي خود را آغاز كرد. كمونيسم پيش از پيدايش اتحاد شوروي و يافتن مفهوم بسيار ويژه خود، به شدت با سوسياليسم در تداخل بود به اين معنا كه يكي تقدم را به صفت اشتراكي (communal) مي داد و ديگري اجتماعي (social). سوسياليسم بيش از هرچيز حركتي فلسفي واخلاقي بود اما بسيار پيش از ماركس، ماهيت مكتبي اقتصادي را يافت. با اين حال اين ماركس بود كه يك مشي اقتصادي مشروح را براي سوسياليسم فراهم آورد. او همچنين سوسياليسم را به عنوان نظريه اي داراي بافت مجزا وارد تاريخ كرد. در نتيجه، در ميان سوسياليست ها، به رغم ژرفناي تفاوت هايشان، موقعيت ماركس اساسي و مشترك شد. سوسياليسم (دركل) در جست وجوي رويارويي با مرزهاي سرمايه داري است تا آن ها را يا انساني سازد، يا به طور كامل از ريشه ويران كند. بنا به نظريه سوسياليسم ، سرمايه داري به خودي خود، از ديد اقتصادي نالايق و بي ثمر، از منظر اجتماعي تفرقه افكن ودر دراز مدت، ناتوان از بازآفريني خويش است. ديدگاه انساني شدن سرمايه داري به وسيله اقتصاد سوسياليستي، برنده ترين ابزار سوسياليسم به شمار مي آيد هرچند پرسش ها وبازخواست هاي گوناگون درباره عملي شدن اين آرزو، قابل طرح اند.به باور ماركس موفقيت يا عدم موفقيت سوسياليسم بستگي به توان آن در ايجاد جامعه اي است كه قادر باشد ثروت بيشتري را نسبت به جامعه سرمايه داري بدست آورده، آن را با مساوات بيشتر تقسيم نمايد. اگر سوسياليسم از اين پس مرده به شمار مي آيد اين امر دقيقاً به دليل اين است كه ادعاها و خواسته هاي آن از بين رفته اند واين وضعيت به شكلي غريب و ويژه به وجود آمده است. ربع قرن پس از جنگ جهاني دوم، چنين به نظر مي رسيد كه برنامه ريزي سوسياليستي بايد در شرق و غرب جايگير شود. در ۱۹۴۹ ناظر بلندپايه اي چون «دوربن» چنين نوشت: «اكنون همه ما برنامه ريز هستيم... در تمام جهان، پس از جنگ... از بين رفتن باور عمومي و جايگزيني آن با اقتصاد آزاد به سرعتي غريب صورت گرفت». در غرب سوسيال دموكراسي بر سوسياليسم تفوق يافت: سوسياليسمي متعادل و پارلماني كه برپايه دولت رفاه اجتماعي استوار بود. در اغلب كشورها، از جمله در انگلستان،ر است وچپ در ايجاد دولت رفاه اجتماعي سهيم بودند اما در دوره پس از جنگ، سوسياليست ها مدعي شدند كه آن را به تنهايي آفريده اند. حتي، برنامه ريزي سوسياليستي به سبك شوروي، لااقل تا مدتي واز ديدگاه اقتصادي مثبت تلقي مي شد، هرچند كه از منظر سياسي همواره خصوصيتي خودكامه داشت. به طوري كه دولتهاي آمريكا در دهه ۶۰ ، احتمال برتري اقتصادي اتحاد شوروي نسبت به ايالات متحده را، در طول سي سال آينده، جدي گرفته بودند. در بازنگري اين مورد، مي توانيم به روشني مشخص كنيم كه چرا اتحاد شوروي ، به جاي پيشي گرفتن از ايالات متحده، در نهايت خود را، با فاصله اي زياد در پس آن كشور يافت واين كه سوسيال دموكراسي چگونه دچار بحران شد. نگرش اقتصادي سوسياليسم همواره در ناچيز انگاشتن ظرفيت نوآوري سرمايه داري براي تطبيق خود وافزايش توليد، نگرشي نادرست بود. سوسياليسم همچنين در درك مكانيزم هاي بازار، به منزله ابزار اطلاع رساني خريداران و فروشندگان اشتباه مي كرد. اين ناكارآمدي تنها با پررنگ شدن روند جهاني شدن ودگرگوني فناوري ، از ابتداي دهه ۱۹۷۰ آشكار شد. از اواسط دهه ۱۹۷۰ و پيش از سقوط اتحاد شوروي، باافزايش نيروي «تاچريسم» و «ريگانيسم» يعني ليبراليسم نوين (نئوليبراليسم) ، سوسياليسم بطور ويژه بيش از پيش با چالش خواهي «فيلسوفان بازار آزاد» روبرو شد. در دوران پيش از آن ، نظريه آزادسازي بازار، انديشه اي واپسگرا و از دورخارج شده، تلقي مي شد. درحالي كه به ناگاه، افكار به ظاهر غيرمتعارف «فريدريش فون هايك» نخستين مدافع بازار وساير منتقدان طرفدار بازار آزاد چنان نيرومند شدند كه چشم پوشي از آنان غيرممكن بود. ليبراليسم نوين هرچند بر ساير كشورهاي قاره اروپا، به اندازه انگلستان و همچنين ايالات متحده، استراليا وكشورهاي آمريكاي لاتين اثرگذار نبود، اما فيلسوفان بازار بربقيه قاره اروپا نيز تأثير گذاشتند. انواع سوسيال دموكراسي ونئوليبراليسم بسيارند وشامل گروهها، حركتهاواحزاب گوناگون با برداشتهاي سياسي متفاوت مي شوند. آنها، ضمن تأثير بريكديگر در موارد مختلف سياستهاي گوناگوني داشته اند چنانكه مثال بارز آن را در حكومتهاي «رونالد ريگان» و «مارگارت تاچر» مي توان يافت. «تاچر» در آغاز كسب قدرت، داراي انديشگي منسجم نبود ودر واقع آن را در طي مسير به دست آورد. چپ هاي ديگر مثلاً در زلاند جديد به هنگام دنباله روي از تاچريسم، به نوبه خود نگاهي نوين برباورهاي سياسي بنيادين افزودند. به علاوه نئوليبراليسم دومسير را پي گرفت. مسير اصلي آن محافظه كار و برمبناي «راست نوين» است . به اين معني كه نئوليبراليسم اكنون، درواقع ديدگاه سياسي بسياري از احزاب محافظه كار جهان شده است . با وجود اين، انديشه هاي مهمي در رابطه با فيلسوفان بازار وجود دارند كه در برابر ديدگاه محافظه كار، آزادي طلب (منظور آزادي فردي) به شمار مي آيند واين امر انكار مسائل اخلاقي وديدگاههاي اقتصادي را ، هردو ، شامل مي شود. به عنوان نمونه برخلاف محافظه كاران تاچري، طرفداران ازادي فرد با آزادي جنسي وعدم محكوميت مصرف مواد مخدر موافقند. «سوسيال دموكراسي » اماتركيبي به همان اندازه وسيع وشايد بيش از آن پيچيده باشد. منظورم دراين جا احزاب وگروههاي اصلاح طلب چپ از جمله حزب كارگر انگلستان است . درسالهاي نخست پس ازجنگ، سوسيال دموكراتهاي كشورهاي مختلف، درمجموع، داراي ديدگاههايي به نسبت مشترك بودند واين همان چيزي است كه هنگام بحث درباره سوسيال دموكراسي كهن ياكلاسيك، نظر نگارنده را جلب مي كند. از حدود دهه ،۱۹۸۰ در واكنش به خيزش نئوليبراليسم وهمچنين با افزايش مسأله سوسياليسم، سوسيال دموكراتها به گسستن از ديدگاه گذشته خويش پرداخته اند. رژيم هاي سوسيال دموكرات وهمچنين نظام هاي رفاه اجتماعي حاصل از آنها در عمل به شكلي بنيادين تغيير كرده اند. نظام هاي رفاه اجتماعي در كشورهاي اروپايي به چهار گروه قابل تقسيم اند كه همگي داراي پيشينه تاريخي، ساخت وهدف هاي مشترك هستند: * نظام بريتانيايي كه برخدمات اجتماعي وبهداشتي تأكيد داشته درضمن به سوي سودگيري از درآمدهاحركت مي كند. * دولت رفاه اجتماعي دركشورهاي اسكانديناوي يا شمالي كه برپايه ماليات گيري به مقدار زياد، استوار بوده داراي جهت گيري جهان شمول است. خدمات دولت ، دراين كشورها، ازجمله در زمينه بهداشت بسيار سخاوتمندانه واز نظر مالي غني هستند. * نظام هاي اروپاي مركزي كه كمتر درگير خدمات اجتماعي بوده اما از منابع مالي خوب، براساس اشتغال وتشريك مساعي بيمه هاي اجتماعي ، براي تأمين كمك هاي اجتماعي برخوردارند. * نظام هاي اروپاي جنوبي كه در شكل شبيه كشورهاي اروپاي مركزي هستند اما گستردگي كمك هاي اجتماعي وپشتيباني مالي شان كمتر است . باتوجه به تقسيم بندي ذكرشده، سوسيال دموكراسي كلاسيك وليبراليسم نوين دوفلسفه سياسي نسبتاً متفاوت ومجزا هستند كه تفاوت هايشان را درجدول روبرو مي توان بررسي كرد. البته چنين مقايسه هايي خطر تبديل مسأله به نوعي كاريكاتور را دارد. با وجود اين تضادهاي مورد اشاره دراين جا واقعي وپراهميت اندونبايد فراموش كرد كه ته مانده سوسيال دموكراسي هاي كلاسيك همچنان به حيات خود ادامه مي دهند. ادامه مطلب از فردا به صورت پاورقي در همين صفحه منتشر خواهد شد.
|
|
|
|
|