اشاره:
سهيل پارسا، كارگردان مطرح ايراني و مقيم كانادا و مؤسس گروه Modern Times كه سال پيش با نمايش «آرش » نوشته بهرام بيضايي در جشنواره فجر حضور داشت، امسال نمايش «مكبث» را در جشنواره به روي صحنه برده است. اين نمايش كه با بازيگران كانادايي به روي صحنه رفت با استقبال بي نظير تماشاگران ايراني روبرو شد.
پارسا متولد ۱۳۳۳ در سنندج است. از ۱۷سالگي به تئاتر پرداخته است. در سال۱۳۵۵ در رشته تئاتر از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. «همشهري » به كارگرداني مهدي هاشمي، «ترس و نكبت رايش سوم» به كارگرداني ناصر يوسفي نژاد و «هنگام كه حادثه اخطار مي كند» از جمله نمايشهايي است كه او در آنها به ايفاي نقش پرداخته است. او در سال۱۳۶۱ به كانادا رفت و در دانشگاه يورك تورنتوي كانادا به تحصيل تاريخ تئاتر جهان پرداخت. پارسا در سال۱۹۸۹ كمپاني تئاتر Modern times را با ۶۰۰دلار با هدف تئاتر تجربي حرفه اي تأسيس كرد و اكنون كمپاني Modern times پس از ۱۷ تا ۱۸ نمايش موفق و به خصوص پس از «مرگ يزدگرد » سالانه بودجه اي در حدود ۲۵۰۰۰۰ دلار از وزارت فرهنگ و هنر كشور كانادا دريافت مي كند.
سهيل پارسا به زودي «داستانهايي از بارش مهر و مرگ» نوشته عباس نعلبنديان را در كانادا به روي صحنه مي برد و درصدد راهي است تا «مرگ يزدگرد» را در ايران به اجرا بگذارد.
\ چيزي كه خيلي به نظر جالب مي آمد بي دوامي در كار شما بود. متن مكبث از ناپايي و زوال حرف مي زند و اينكه هيچ چيز در اين دنيا دوام ابدي ندارد. نه قدرت و نه هيچ چيز ديگر و اين بي دوامي در فرم كار شما هم بود. چه در مورد كشهايي كه از آنها استفاده كرده بوديد و در يك لحظه باعث مي شد كه پيشگوها غيب شوند و چه در مورد شمشيري كه با نور و پارچه ساخته بوديد و در يك لحظه با خاموش كردن چراغ ناپديد مي شد، اين قضيه صدق مي كرد.
* درست است. شايد ۱۴سال طول كشيد تا من به اينجا رسيدم. من هميشه با تئاتر مشكل داشتم چه در ايران و چه در كانادا. مشكل من هميشه با وسايل زيادي بود كه روي صحنه مي ريزند. دليل اينكه مردم سينما را بيشتر دوست دارند اين است كه سينما مي پرد. يك سكانس در جايي هستيد كه پر از گل و چمن است. سكانس بعدي در يك جنگل هستيد و سكانس بعدي در جاده. شما زحمتي نبايد بكشيد. لازم نيست كه به تماشاگر بگوييد بايستد تا شما دكورتان را عوض كنيد من با تئاتري كه در آن صحنه پر از آشغال مي شود مشكل دارم. در اينجا وسايل، امكانات لازم را به ما نمي داد. ما در اجراي كانادا حتي يك لحظه هم نور را كم نكرديم تا صحنه عوض كنيم. حتي يك لحظه هم صحنه را تاريك نكرديم تا به تماشاگر كلك بزنيم. مدام صدا، حركت و بازي در تكرار است.
مشكل من با تئاتر همين بود. اينكه راهي پيدا كنم براي سادگي تا چيزي روي صحنه نداشته باشم و بتوانم به سادگي از يك صحنه به صحنه ديگر بروم. در مورد شمشير فكر كردم اگر شمشير را به صحنه بياورم به چه شكلي بيرون ببرمش بي آنكه ريتم كار از بين برود. فكر كردم اگر من ميزي به صحنه بياورم، به شكلي بايد آن را از صحنه خارج كنم. به همين منظور شروع كردم به كنكاش كردن يك زبان كه از نمايش «هشتمين سفر سندباد» جدي شد كه اتفاقاً آن هم بر سر شمشير بود. در تمرين اول ديدم كه شمشيرها دست و پاگير است. فكر كردم ۱۲شمشير را بايد به صحنه بياورم و دردسرش اين است كه بايد قلابي ساخته شود آن هم به شكلي كه قلابي به نظر نيايد يا بايد بروي و شمشير واقعي بخري يا كرايه كني و آن را هم بايد بداني از كجاتهيه كني و مربوط به كدام تاريخ باشد. در كانادا شمشير فراوان است اما شمشيرها انگليسي است و اين شمشير ها با بي زماني آثار بيضايي در «هشتمين سفر سندباد» همخواني نداشت. بنابراين تصميم گرفتم شمشير را حذف كنم. بهتر است كه آدم از خلاقيت خودش در اين مورد استفاده كند. خلاقيت نيازي به پول ندارد. بايد زبان تئاتري ات را پيدا كني. گروتفسكي همين كار را مي كند. گروتفسكي هيچ چيز ندارد و تئاتر بي چيز را مي سازد. چون از همين چيزها خسته شده است. از اين دروغها در تئاتر خسته شده است. بايد راهي را پيدا كني و به آن برسي. از ايجاز استفاده كني. حافظ ما از ايجاز حرف مي زند. تصوف ما از ايجاز حرف مي زند، از كم بودن و ازانقطاع .
وقتي من كتاب «به سوي تئاتر بي چيز» گروتفسكي را خواندم و در مورد كتابهاي ديگرش تحقيق كردم متوجه شدم كه دقيقاً ايده تئاتر بي چيز او از عرفان ايراني مي آيد حالا به شكلي كم و بيش آگاهانه يا ناآگاهانه. او مي گويد من به خاطر آنكه به حقيقت برسم همه چيز را از بازيگرانم مي گيرم. يعني همه چيز را از تو جدا مي كنم تا به حقيقت برسم. با گريم مي خواهي چيزي اضافه كني و چيزهايي را مخفي كني. من گريم را از تو مي گيرم. لباس را از تو مي گيرم. زبان فاخر دكلمه كردن را از تو مي گيرم تا به حقيقت برسم. عرفان هم مي گويد تو اگر مي خواهي به خدا برسي بايدهمه چيز را از خودت بگيري، انقطاع.
اگر بخواهي به حقيقت تئاتر برسي. بايد بداني كه چه چيزي را جايگزين كني و اين زمان مي برد. زماني كه مدام بايدتحقيق كني و مدام تجربه كني. تا به آن تميزي و اصالت در كار برسي. در مورد «آرش » من ۱۰سال تجربه كردم. اما هنوز هم كامل نيست و ۱۰سال ديگر وقت مي برد تا كاملترش كنم و همانطور كه گفتيد اين هيچ وقت ثابت نمي ماند.
\ مفهوم نمايشنامه مكبث هم در همين راستاست.
* بله. هم مفهوم نمايشنامه و هم در اجراي صحنه اي. هرچيزي كه ثابت بماند زيباترين تصوير هم كه باشد از بين مي رود.
\ شما در طول نمايش از يك نوع فرم گرافيكي مثلث استفاده كرديد. چه در مورد پيشگوها كه با كشي كه به سرشان مي بستند حالت مثلث را پيدا مي كردند و چه شمشير كه با نور و پارچه حالت مثلث داشت و... در استفاده از شكل مثلث تعمد خاصي داشتيد؟
* نه؛ از اين تصوير خوشم آمد. در مورد پيشگويان مي خواستم وابستگي اينها به زمين را نشان بدهم. به اين معنا كه اينها هم راه رهايي از زمين را نداشتند و بعدها به اين فكر كردم.
\ يعني آدمهايي كه در بند هستند مكبث را در بند مي كنند؟
* نمي خواهم زياد فلسفي اش كنم. اين يعني آنكه آنها هم آزاد نيستند. آنها هم قدرت مطلق نيستند.
\ در واقع شما خواستيد با اين تصويرها مفهوم قدرت را به چالش بكشانيد؟
* كنترل و اينكه چيزي دارد تمام هستي را كنترل مي كند. رمز هستي است و براي همين است كه پيشگويان يا جادوگران نمايش من هم تعريف دقيقي ندارند. مي گويند كه من يك مثلث مي بينم و اين بهترين تعريف براي من است. چون نمي خواهم تعريف دقيقي از چيزي بدهم. جادوگرها در درجه اول با اين شكل يعني مثلث براي من تعريف مي شوند. و بي معني است. اما در عين حال مي توان احساسش كرد. اينكه چيزي در آنها تو رامي ترساند و تو نمي داني كه چيست و مدام مجبوري كه فكركني اين چه هست.
\ دانكن پير وعليل است و حتي پارچه زريني كه نماد پادشاهي او است روي چشمهايش قرار دارد او كسي است كه نمي بيند. در حالي كه مكبث جوان، معصوم و زيباست و حتي روي زمين نمي ميرد. چرا تضاد بين پادشاه دانكن و مكبث را تا اين حد پررنگ جلوه داديد؟
* پادشاه در وهله اول در خود متن هست كه بسيار پيداست و بايد سلطنتش را به كس ديگري بدهد و در اوج پيري اش است كه اين جنگ بزرگ اتفاق مي افتد و مكبث دشمن را شكست مي دهد. در وهله دوم من چشمي به اسطوره ها داشته ام. در اسطوره هاي قديم آمده است كه وقتي پادشاهي پير و مريض مي شود؛ سرزمينش هم مريض مي شود چون پادشاه به زمين وابسته است. پادشاه در اينجا در مفهوم كلي اش است. در كتابي از آقاي فريزر افسانه اي آمده است پادشاه سرزميني مريض است و چون پادشاه مريض است سرزمينش هم بيمار است و تنها راه رسيدن به شادابي و سرزندگي آن است كه خون پادشاه ريخته شود و خون جديدي به اين زمين داده بشود تا حركت كند. شايد من گوشه چشمي به اين افسانه داشته ام. در نمايش مكبث هم همين طور است. اصلاً اسكاتلند مريض است و به همين دليل است كه اين اتفاقها در آن مي افتد و پارچه طلايي نشانه پادشاهي در كار من است. من پادشاه را زير آن پارچه مخفي كردم و بعدها كه به اين ايده فكر كردم يادم آمد كه آن را از «مرگ يزدگرد» بيضايي گرفته ام. در «مرگ يزدگرد» پادشاه مدام خودش را مخفي مي كند و هيچ وقت صورت واقعي اش را نشان نمي دهد. به خاطر عدم امنيت و به خاطر آنكه نمي خواهد همه چيز را رو كند. اين كار را به خاطر آنكه نشان بدهيم او كور است نكرده ام. من فقط مي خواستم از پارچه براي ماسك استفاده كنم والبته اين كار كمك ديگري هم به ما كرد اينكه بازيگر نقش پادشاه توانست بعد از مرگ پادشاه نقش مك داف را بازي كند كه از نظر مالي هم كمك خوبي به ما كرد.
\ و يك تصور ديگر هم كه به وجود مي آورد اين بود كه امكان دارد پادشاه به شكل ديگري ظاهر شود و از مكبث انتقام بگيرد.
* درست است و بعدهم زيبايي كار براي من جذاب بود. اينكه وقتي دانكن كشته مي شود ديگر جسد نيست و از او فقط همان پارچه زرين مانده است كه مكبث صاحب مي شود و اين سادگي زبان است كه زيباست. قدرتي مي رود و قدرت ديگري مي آيد. تاريخ بشريت اين را مي گويد. انقلابات اين را مي گويند.