|
|
|
|
|
نشر پايداري
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
«روزي جنگ بود»
|
|
|
از بد حادثه آمده بودم تا شبي در خانه شان بيتوته كنم. بعد از يك روز سخت وخسته كننده، دويدن و توي چنداداره و جا ماندن از قطار ناچار شدم شب را منزل يكي از دوستانم سپري كنم. اتفاقاً فقط پسر دوستم تنها درخانه بود كه با خوشرويي از من پذيرايي كرد. شب سردي بود و رگبار باران خيابانها را مي كوبيد. توي اتاق نشسته بوديم وسايل كيف سامسونت را مرتب مي كردم. جوان هم مشغول جمع كردن سفره بود. خوش برخورد و صميمي و خودماني رفتار مي كرد. ظاهراً سال آخر دبيرستان درس مي خواند. ـ پدرم تماس گرفت واطلاع داد كه شما تشريف ميارين. ـ قصد نداشتم مزاحم بشم... تا رسيدم ايستگاه راه آهن، قطار راه افتاده بود. جوان كنجكاوانه گفت: پدرم گفت كه شما نويسنده هستين... چي مي نويسين؟ گفتم: در زمينه جنگ داستان مي نويسم. با تعجب گفت: جنگ... حوصله داري درباره جنگ داستان مي نويسي؟! تازه متوجه شدم كه ريش و سبيل خود را شبيه يكي از هنرپيشه ها كه عكسش روي ديوار بود اصلاح كرده است. روي ديوار اتاق پر از عكس ورزشكاران خارجي وهنرپيشه هاي معروف سينما بود. پوزخندي زد و ادامه داد: ديگه دوره اينا گذشته! جووناي امروزي به اين چيزا علاقه اي ندارن. تاريخ مصرفشون گذشته. لبخند زدم وگفتم: جووناي امروزي به چه چيزي اهميت مي دن. ـ مي خواي نشونت بدم؟ بلند شدو ازكمد زير تلويزيون فيلمي بيرون كشيد و توي دستگاه ويدئو گذاشت. تصويري روي صفحه ي تلويزيون ظاهر شد. مردي روي سن با موهاي قرمز گيتار مي زد. ديگري كه حركات جنون آميزي داشت، موهاي بلندفرفري خود را با حركت به اطراف پراكنده مي كرد. موهاي ژوليده روي صورتش پخش مي شد و بي امان جاز مي زد. مرد ديگري با لباسهاي عجيب و غريب آواز مي خواند. جوان گفت: ـ مي دوني اسمش چيه...؟ مايكل جكسون... بهترين بر يك دانس غربه. جوان با ريتم موزيك سرش را تكان مي داد و زير لب چيزي شبيه آواز زمزمه كرد وگفت: حال مي كني؟ يادم آمد مايكل جكسون در مبارزات تبليغاتي در كنار ريگان بوده و بارها برايش كنسرت اجرا كرده است. ـ چطور بود، خوشت اومد؟ از دل سامسونت فيلمي را بيرون آوردم وگفتم: دوست دارم فيلم منو هم ببيني. جوان با لبخندگفت: دمت گرم عمو بده ببينم چي داري. فيلم را گرفت وتوي دستگاه ويدئو گذاشت. ابتدا تصاوير هجوم تانكهاي عراقي را روي صفحه ي تلويزيون نشان داد. جوان با اخم گردنش را كج كرد. فيلم سقوط بستان و سوسنگرد و پايكوبي سربازان دشمن را در خرمشهر، آتش سوزي مهيب پالايشگاه آبادان و انفجار نفت را نشان مي داد. سپس موشك باران انديمشك و دزفول را به تصوير مي كشيد و جنازه زنان و كودكاني كه از زير آوار بيرون كشيده مي شدند. هجوم رزمندگان در شب عمليات و نوجوان چهارده ساله در جبهه شوش كه (ژ۳) به دست داشت و در برابر تانك عراقي تيراندازي مي كرد. متوجه شدم جوان با دقت به تصاوير نگاه مي كند. انگار اولين بار بود كه اين تصاوير جنگي را مي بيند. دست قطع شده رزمنده اي كه روي خاك افتاده بود. بمباران شيميايي مناطق جنگي وموج انساني كه روي خاك افتاده بودند. در حلبچه جنازه صدها كودك وزن در كنار هم رديف شده بودند. توي خيابانها و كوچه ها مرده ها به چشم مي خوردن و كاميوني مشغول جمع آوري آنها بود. گروه تجسس شهدا كه در بيابانهاي گرم جنوب به دنبال پيكر شهدا خاك را زيرو رو مي كردند واستخوانها و جمجمه شهيدي را بيرون مي كشيدند. ديدم اشك در چشم جوان جمع شده است. قمقمه اي كه پس از سالها هنوز پر آب بود. پوتين و پلاك و پاره هاي لباس را با دقت از دل خاك بيرون مي كشيدند. تصاوير غمباري بود. قطره هاي اشك آرام روي گونه هايش جاري شد. چه دل نازكي دارد. براي خودم هم تعجب آور بود، آن پسري كه دقايقي قبل در ريتم تند موزيك غرق شده بود حالا مثل طفلي به گريه افتاده است. مخصوصاً وقتي كه صدها تابوت روي تريلر در شهر حركت مي كردند و اشك و آه و ناله مادران را مي ديد كه در پي شهدا گريه مي كردند. عكس شهدا كه به ساختمانها نشسته بود. بي اختيار شانه هايش از شدت گريه تكان مي خورد. فيلم تمام شد اما او هنوز سردر گريبان فرو برده بود. مدت مديدي ساكت مانديم. انگار هيچ حرفي براي گفتن نداشتيم. بيرون هواهنوز باراني بود. صداي رعد و برق از دور دست شنيده مي شد. جوان فيلم را از دستم گرفت وگفت: ـ اينو بزار پيشم بمونه. گفتم: فيلم مال من نيست. فيلم مايكل جكسون راجلو آورد و گفت: پس بذار روي اين ضبطش كنم. ديگه نمي خوام ببينمش. حسين بذرافكن ـ انديمشك
|
|
|
|
|
پاسخ جانباز نوشهري به جوابيه بنياد
مدير مسؤول محترم روزنامه ايران سلام عليكم با تشكر و قدرداني از شما عزيزان و زحمتكشان روزنامه ايران. در پاسخ به مطلب مندرج در صفحه ۱۲مورخ۱۳۸۱/۹/۱۲ تحت عنوان پاسخ به نامه يك جانباز لازم است جهت روشن شدن موضوع و ادعاي بنياد جانبازان در درج آمار انگشت شمار خدمات به اينجانب مطالب و جوابيه اي را به عرض برسانم. ۱ـ اينجانب در مورد واگذاري زمين بعد از ۱۶سال اعتراضي نداشتم فقط نسبت به تبعيض بنياد معترض مي باشم چون يك قطعه زمين به صورت مشاع به دونفر واگذار شد و شريك اينجانب يك جانباز ۶۵% بود. بنياد در مقابل درخواست وام مسكن اينجانب پاسخ داد كه هيچ گونه تسهيلاتي به شما واگذار نمي شود اين در صورتي است كه شريك من بنا به اظهار خودش مبلغ ۶۰/۰۰۰/۰۰۰ريال وام مسكن دريافت نموده است. ۲ـ ادعاي بنياد جانبازان در مورد پرداخت وام خريد تاكسي شهري به اينجانب كذب محض مي باشد و اگر بتوانند با ارائه سند ثابت نمايند كه من در طول مدت جانبازي وامي به عنوان خريد تاكسي شهري دريافت نموده ام حاضرم ۲برابر آن را به بنياد برگردانم. ۳ـ در سال۷۱ مخابرات نوشهر از عموم مردم جهت واگذاري تلفن به صورت اقساطي ثبت نام به عمل آورد و جانبازان نيز فقط با ارائه معرفي نامه به همان شكل ثبت نام كردند و پس از گذشت ۴سال همزمان با عموم اهالي خط تلفن دريافت نمودند بدون هيچ گونه امتيازي كه به آن واگذاري تلفن خارج از نوبت نمي شود گفت. ۴ـ در مورد جواز كسب خرازي بايد بگويم كه مسؤول خدمات اداري بنياد نوشهر با معرفي اينجانب جهت دريافت جواز كسب مخالفت نمود و گفت مخالف قوانين بنياداست. اينجانب با همكاري شايان تقدير كاركنان بازرگاني نوشهر جواز كسب دريافت نمودم. ۵ـ پردخت مبلغ ۳۰۰/۰۰۰ريال وام ضروري و ۲/۰۰۰/۰۰۰ريال وام اشتغال درست است ولي بنياد بايد اضافه مي كرد كه تا ريال آخر آن را دريافت كردند و مسأله را در ابهام نگذارند. ۶ـ يك هفته قبل از درج پاسخ يك دستگاه ويلچر به اينجانب و ساير جانبازان قطع عضو استان واگذار شد كه نه براي ما مسكن مي شود و نه به درد امرارمعاش ما مي خورد. ۷ـ اما مهمترين وسيله واگذار شده چراغ پيك نيك است كه حكم عتيقه را دارد و خيلي با ارزش مي باشد، زمان واگذاري آن به ساير جانبازان وسايل ديگر از قبيل فرش، راديو ضبط و ساير لوازم واگذار شد و به اينجانب هم يك دستگاه چراغ پيك نيك. در آخر از مسؤول محترم روابط عمومي بنياد جانبازان تشكر مي نمايم كه با دادن پاسخ به روشن شدن مسائل كمك نمود. با تشكر ضمناً به علت بيماري نتوانسته ام زودتر اين پاسخ را ارسال كنم.
|
|
|
|
|
نشر پايداري
دهليز انتظار
نوشته: حميد حسام ناشر: مؤسسه فرهنگي انتشاراتي نخلستان چاپ اول / ۹۲ صفحه ستار ابراهيمي فرمانده گردان پياده اي است كه درميان دهها قايق تنها قايق او به مدد غواص هاي خط شكن درآن سوي اروند رود مي رسد و بعد از يك روز نبرد در ساحل عراق مجبور به بازگشت شده و به ناچار داخل يك كشتي در فاصله اي نزديك به ساحل دشمن پنهان مي شود. دهليز انتظار، روايت تنهايي و رهايي اين فرمانده آسماني است.
|
|
|
|
|
گمان مبر كه شعله بميرد
نوشته: راضيه تجار ناشر: نسل كوثر چاپ اول / ۳هزارنسخه / ۱۲۸ صفحه مجموعه هشت داستان كوتاه براساس زندگينامه شهيد محمد سليماني
|
|
|
|
|
مثل مينا و ريحانه
سروده: علي اصغر نصرتي ناشر: انتشارات مديا چاپ اول / ۳هزارنسخه / ۸۸ صفحه مجموعه اشعار براي نوجوانان متأثر از حال و هواي ارزشهاي دفاع مقدس
|
|
|
|
|
نفس
نوشته: احمد شاكري ناشر: انتشارات فرهنگ گستر چاپ اول / ۵ هزارنسخه / ۱۷۸ صفحه مجموعه داستان با مضمون دفاع مقدس
|
|
|
|
|
دستي بر آتش
تأليف: غلامرضا كافي ناشر: انتشارات نويد شيراز چاپ اول / ۳ هزار نسخه / ۳۷۶ صفحه كنكاشي در شناخت و شناسايي شعر دفاع مقدس از ابتدا تاكنون
|
|
|
|