سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۱ - ۲ ذيحجه ۱۴۲۳
Tue, Feb 4, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
آيا اسلام مرزهاي خونين دارد؟ بخش دوم (و پاياني)
آيا اسلام مرزهاي خونين دارد؟ بخش دوم (و پاياني)
فرهنگ مشترك برخورد قدرتها راكاهش مي دهد
110628.jpg
اشاره :
ساموئل هانتينگتون
نظريه پرداز برخورد تمدنها
در اين گفت وگو به تنش هاي جاري
ميان كشورها و فرهنگها پرداخته است؛ از جمله به ماجراي آمريكا و عراق.
او تحليل مي كند چرا پاره اي از اختلافها به جنگ منجر مي شود
اما پاره اي ديگر ،نه.
و چه عواملي دراين ميان مؤثرند.
• گروه انديشه
•••
\ هنوز نمونه هاي ديگري وجود دارند كه مخالف نظريه شما مبني بر مبارزه ميان فرهنگها است. شما روسيه را مركز مسيحيت شرقي تلقي مي كنيد. اما آيا اين فرهنگ شرقي به سوي غرب متمايل شده است؟
* روسيه از زمان پطروس كبير به سوي غرب متمايل شد. غرب گرايي و مدرنيزاسيون به بخشي از تاريخ روسيه تبديل شده است. اما همچنين انديشه هاي مخالف نيز وجود دارد كه اسلاو ناميده مي شود. براساس اين اعتقاد سرنوشت روسيه بايد با غرب متفاوت باشد. اين گرايش در بلشويسم نيز مشاهده مي شود. زير شعار سرخ: متفاوت و بهتر هستيم. آينده از ماست و غرب را مدفون خواهيم ساخت.
\ درگيري هاي داخلي فرهنگها گاهي اوقات خشن تر از برخورد ميان فرهنگهاست. عراق به ايران و كويت حمله كرد. از سوي ديگر تركيه به اتحاديه اروپايي مسيحي بيشتر نزديك مي شود.
* مطمئناً برخوردهاي شديدي داخل اسلام وجود دارد. چنانچه در كتابم به آنها اشاره كرده ام. حال كه صحبت از تركيه كرديد، اين كشور حدود بيست سال است كه براي ورود به اتحاديه اروپايي تلاش مي كند اما در آخر صف ايستاده است. لهستان، استوني، ليتواني صعود خواهند كرد اما تركيه نه. زيرا اتحاديه اروپايي معتقد است به كلوپ آنها تعلق ندارد و شايد دلايل آن فرهنگي باشد.
\ وجه مشترك كشورهايي مانند ازبكستان يا قزاقستان با مصر، الجزاير ياعراق در چيست؟
* همه اين كشورها مسلمان هستند وهمه آنها داراي جنبشهاي بنيادگرا هستند. رژيمهاي آنان به شدت استبدادي است. قابل توجه ترين مسأله درباره كشورهايي كه به اتحاد جماهير شوروي سابق تعلق داشتند، اين است كه روند دموكراتيزه و اصلاحات اقتصادي آنها در داخل مرزهاي مشخصي صورت مي گيرد. تمام كشورهايي كه زماني به اروپاي غربي يعني اروپاي مركزي تعلق داشتند، به توسعه قابل توجهي دست يافته اند. فرهنگهاي ارتدوكس يعني بلغارستان، روسيه سفيد يا اوكراين از آنها عقب تر هستند. آلباني مسلمان و جماهير شوروي در آسياي ميانه بسيار عقب تر هستند.
\ با توجه به روند توسعه از ديدگاه شما، آيا اسلام داراي فرهنگي توسعه نيافته است؟
* تنها در مسائل سياسي و اقتصادي ونه در مسائل فرهنگي. در ميان ۲۵ كشور متعلق به بلوك شوروي سابق، توسعه دموكراتيك و اقتصادي در ارتباط با اختلافات مدني است. چرا لهستان از اوكراين جلوتر است در حالي كه اوكراين يكي ازچهار موتور اتحاد جماهير شوروي محسوب مي شد.
\ درنتيجه به سرنوشت فرهنگي بستگي دارد؟
* سرنوشت فرهنگي وجود ندارد امااز نقطه نظر تاريخي، فرهنگ قومي يا قدرت است و امروزه نيز با همان قدرت حضور دارد.
\ آيا گسست فرهنگي در غرب با وجود سهيم بودن در فرهنگ، وجود ندارد؟ برخوردها ميان آمريكا واروپا در حال افزايش است. در مورد ديوان بين المللي كيفري و كنفرانس كيوتو اختلاف نظر وجوددارد و تقريبا ً هيچ كشور اروپايي حاضر به مشاركت در جنگ با صدام نيست.
* در مرحله اول بايد ميان فرهنگ وساختار تفاوت گذارد. يعني در ساختار قدرت جهاني در دوران جنگ سرد، دو ابرقدرت وجود داشتند اما اكنون يك ابرقدرت و چند قدرت منطقه اي وجود دارند. ميان قدرتهاي منطقه اي و ابرقدرت، برخورد طبيعي وجود دارد زيرا آمريكا داراي منافع در كل جهان است و در نتيجه در گوشه و كنار جهان نفوذ خود را اعمال مي كند. از سوي ديگر قدرتهاي منطقه اي اتحاديه اروپايي، روسيه، چين، هند، برزيل تلاش مي كنند كليه امور را به سوي منافع خود و در جهتي كه مناسب آنهاست هدايت كنند. اين وضعيت موجب تنش مي شود.
\ پس بدين ترتيب وزن ساختارها بيشتر از فرهنگهاست؟
* در حقيقت نه. آمريكا و اتحاديه اروپا داراي يك فرهنگ غربي مشترك هستند. در نتيجه منطق فرهنگ در برابر منطق قدرت قرار مي گيرد. به عنوان مثال پس از ۱۱سپتامبر، همگرايي فرهنگي باعث شد كه موجي از حمايت و همبستگي با آمريكا ايجاد شود. اروپاييان خود را بخشي از يك فرهنگ غربي مشترك مي دانستند اما اكنون منطق قدرت جايگزين شده است و برخي از اختلافات قديمي نيز احيا گرديده. اروپايي ها نمي خواهند در جنگ عليه عراق، از جبهه اي خاص طرفداري كنند ودر عين حال از جنگ عليه تروريسم نيز انتقادكرده اند. به مسائل ذكر شده بايد اختلافات اقتصادي و اكولوژيك راهم اضافه كرد. برخورد ميان قدرتها يك روي ديگر نيز دارد. قدرتهاي دست دوم كه نمي خواهند تحت سلطه قدرت منطقه اي قرار گيرند، به شريك طبيعي آمريكا تبديل مي شوند.
\ مثل انگليس؟
* كه ارتباطات فرهنگي اش با آمريكا بسيار نزديك است. منظورم كشورهايي مانند لهستان، اوكراين و ازبكستان هستند كه روابط بسيار گرمي با آمريكا دارند. زيرامايل نيستند مجددا ً زير يوغ روسيه قرار گيرند.
\ پس تعادل سياسي كلاسيك بسيار مهم است؟
* نه، هر دو يعني فرهنگ و ساختار هر دو مهم هستند.بريدگي فرهنگي كه قبلاً بدان اشاره كرديد، در همين جا صورت مي گيرد. يعني هنگامي كه قدرت و فرهنگ به هم نزديك مي شوند و در نتيجه اختلافات ميان آمريكا و اروپاتشديد مي شود. اما آمريكا و اروپا برخوردهايشان به جنگ نمي انجامد. امكان دارد كه برخوردهاي ميان هند ، پاكستان، اسرائيل، اعراب و چين و آمريكا باعث جنگ شود.
\ يكي ديگر از جمله هاي مشهور شما اين است: بقيه عليه غرب اما اگر تنشهاي ميان آمريكا و اروپا را مشاهده كنيم، آيا جمله شما مي تواند بدين صورت تغيير كند: بقيه جهان غرب عليه آمريكا؟
* نه، زيرا فرهنگ مشترك برخورد ميان قدرتها را كاهش مي دهد. درست بالعكس چين كه اختلاف فرهنگي اختلافات منافع را افزايش مي دهد.
\ پس آيا اقدامات خشونت آميز هيچگاه در ديوان بين المللي كيفري مطرح نخواهد شد؟
* اين امكان وجود دارد. در اينجا يك برخورد ميان قدرتها به وجود آمده است. آمريكا مايل نيست خود را محصور و محدود سازد. زيرا سربازان ما در تمامي جهان حضور دارند و نمي خواهند خود را درگير روندهاي جزايي و كيفري سازند.
110625.jpg
\ ما در گذشته از درگيريهاي عقيدتي و سياسي امپرياليستي اجتناب كرديم. غرب بر آلمان نازي پيروز شد. اتحاد جماهير شوروي از نقطه نظر سياسي و نظامي منزوي گرديد. اما چگونه بايدبه مبارزه فرهنگي پرداخت؟ و عليه چه كسي؟
* اين موضوع بستگي زيادي به صحنه حوادث دارد. القاعده موضوعي كاملاً جديد است. بوش درباره جنگ عليه تروريسم صحبت مي كند. از نقطه نظر سياسي مفهومي به دردخور است، زيرا همه جهان مخالف تروريسم است. اما از نقطه نظر تحقيقي، مشكل ايجاد مي كند. زيرا اين واژه مي تواند جنگهاي متعددي را شامل شود.
\ روسها، چيني ها، هنديها، اسرائيلي ها، همه دشمنان خود را تروريست مي نامند. اما اين درگيريها بر سر حاكميت به سرزمينها خلاصه مي شود. جنگ القاعده عليه آمريكا حرف ديگري است. زيرا يك جنگ براي به دست آوردن حاكميت سرزمين نيست.
* بله.
\ جنگ عليه يك تمدن است؟
* البته.
\ چگونه بايد در جنگي بدين صورت مبارزه كرد؟
* قبل از هر چيز بايد حمايتهاي القاعده را قطع كرد. هنگامي كه چنين گروههايي و يا كشورهايي با جبهه تروريسم متحد شوند، مشكلات افزايش خواهد يافت. همان طور كه در صربستان اتفاق افتاد. به هر حال بايد القاعده ميان كشورهاي اسلامي منزوي شود. البته كار آساني نيست. زيرا در بيش از پنجاه، شصت كشور دنيا فعال است. بايد اين كشورها را به جبهه خود درآوريم. با اين حال دولت بوش پس از يازده سپتامبر يك مشكل عمده داشت. آن مشكل اين بود كه چگونه مي توان حمايت قدرتهاي منطقه اي را كه چندان با آمريكا دوستي ندارند از قبيل روسيه، چين و حتي ايران را جلب كرد.
\ آيا دوباره القاعده حمله خواهد كرد؟
* حداقل تلاش خواهد كرد.
راه سوم
110631.jpg
سوسيال دموكراسي تا زمان عقب نشيني اش در اواخر دهه ،۱۹۷۰ همواره الگوي مدرنيزه كردن خطي را پيش مي گرفت يعني «راه سوسياليسم» Path of Socialism بهترين تجزيه و تحليل از قدرت گيري «دولت رفاه» در بريتانيا را «مارشال» جامعه شناس معروف، با ارائه طرحي منسجم از آن عنوان كرد. «دولت رفاه» نقطه اوج روند طولاني پيشرفت شهرنشيني است. «مارشال» H.Marshall همچون بسياري ديگر در دوران پس از جنگ سرد، اميدوار بود كه نظام هاي «دولت رفاه» به تدريج و به شكلي همگون ضمن ايجاد پيشرفت اقتصادي، تأمين حقوق اجتماعي گسترده تري را باعث شوند.
سوسيال دموكراسي كهن، در مجموع، برخورد خصمانه اي در برابر امور زيست محيطي نداشت اما تحقق آنها را دشوار مي يافت.
جنبه اشتراكي سوسيال دموكراسي سنتي، جهت گيري اش به سوي اشتغال كامل و اهميتي كه براي «دولت رفاه» قائل بود. سبب دشواري هماهنگي اش با حركت دقيق و روشمند در جهت مسائل زيست محيطي مي شد. همچنين ويژگي «انترناسيوناليست» بود موجب شده كه بيشتر به سوي هماهنگي احزاب سياسي با انديشه هاي نزديك به خويش گام بردارد تا مسائل فراگيري از اين دست، با اين حال سوسيال دموكراسي به شدت با جهان دوقطبي پيوند خورده بود يعني ميان حداقل گرايي (Minimalism) (دخالت حداقل دولت در جامعه) جامعه آمريكايي و اقتصاد هدايت شده كمونيستي (دخالت حداكثر دولت در همه امور اقتصادي) قرار داشت.
ديدگاه نئوليبرال
نظر خصمانه نسبت به «دولت بزرگ» كه ويژگي اصلي ديدگاههاي نئوليبرال است، چندين سرچشمه دارد. «ادموند بورك» Edmund Burke» پدر و بنيانگذار محافظه كاري انگلستان، انزجار خود را از دولت چنين بيان مي كرد كه اگر دولت بيش از حد توسعه يابد، تبديل به دشمن آزادي و خودمختاري مي شود. محافظه كاري آمريكايي نيز، مدتي دراز است كه با مركزيت دولت مخالفت دارد. «تاچريسم» ضمن پذيرش اين انديشه به شك ورزي ليبرال هاي كلاسيك درباره نقش دولت و استدلال هاي اقتصادي مبني بر طبيعت برتر بازار نظر داشت.
به اين ترتيب، نظريه دولت حداقل، به گونه اي تنگاتنگ با نگاه ويژه درباره جامعه مدني به منزله سازوكار مستقل وحدت اجتماعي، پيوند خورده است. واحدهاي كوچك موجود در جامعه مدني بايد بتوانند به آزادي شكوفا شوند و اين امر تنها هنگامي ممكن است كه دولت با مداخله خويش، دست و پايشان را نبندد. وقتي كه جامعه مدني به حال خود گذارده شود، خصلت هاي نيكي چون «اخلاق خوب، شرافت، حس انجام وظيفه، از خودگذشتگي، افتخار، خدمت، انضباط فردي، تحمل ديگري، احترام، عدالت، اصلاح شخصي، اعتماد، مدنيت، قدرت اخلاقي، جرأت، درستي، پشتكار، وطن پرستي، ملاحظه ديگري، صرفه جويي و حرمت، پرورش مي يابند.» (۱) بنابر نوشته نگارنده، اين ارزشها براي يك گوش امروزي، «طنين جذابيتي كهن» را دارند. به همين خاطر است كه دولت با پايمال كردن جامعه مدني آن ها را از ميان برداشته است.
به اين ترتيب دولت و به طور ويژه «دولت رفاه» ويرانگر نظم مدني شناخته شده است حال آنكه اين نظر شامل بازارها نمي شود چرا كه آنها بربستر ابتكار فردي آرميده اند. به همين منوال، بازارها، همانند نظام مدني، اگر به خود سپرده شوند، بيشترين منفعت را به جامعه مي رساند.» بازارها ماشين هايي با حركت مستمرند كه تنها لازمه رشد دائمشان داشتن فقط يك چهارچوب قانوني، اما عدم دخالت دولت است. (۲)
پانوشت ها:
۱-David Green. Reinventing Civil Society. London. 1933. (p.8)
۲- John Gray - Enligntenments Wake. London 1997 (p.103)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |