|
زبان فارسي و تداوم تاريخي ايراني
|
|
|
زبان فارسي در حقيقت حافظ فرهنگ ايراني شد و بار فرهنگ ملي ما روي دوش زبان فارسي قرار گرفت؛ چه در مكانهاي مختلف و چه در طول زمانهاي متفاوت. يعني انديشه هاي ايراني پيش از اسلام و آغاز دوره اسلامي را شاهنامه به ما رسانده و در طول زمان اساطير ايراني و حماسه ايراني را زبان فارسي حمل كرده و به ما داده است. اگر زبان فارسي وجود نمي داشت و امروزه مي خواستيم دنبال حماسه ها و اساطير ايراني برويم اولاً چيز زيادي به دست ما نمي رسيد براي اينكه در لهجه ها پراكنده بودواحياناً ربطي به يكديگر نداشت و ثانياً اگر مي خواستيم چيزي بدانيم مي بايست كه پنجاه لهجه و زبان را ياد بگيريم تا مطلبي از آنها دربياوريم در حالي كه اينها جمعاً و يك جا در ادب فارسي و در آثار فردوسي و دقيقي و امثال آنان آمده است. ديگر آنكه زبان فارسي در طول زمان بار فرهنگ ايران را حمل كرده و بين اجداد و اعقاب ايجاد وحدت كرده است يعني من و شما خودمان را از فردوسي جدا نمي بينيم و او را مال خودمان و خودمان را از او مي دانيم در حالي كه نه ناحيه ما يكي است و نه لهجه محلي ما و شايد نه فرهنگ ما كاملاً يكي است. براي اينكه في المثل من فرهنگ طبري مازندراني دارم او فرهنگ خراساني آن وقت را داشت كه اينها از همديگر به كلي جدا بودند. پس اين زبان فارسي است كه فرهنگ كهن ايران را از اجداد ما به ما منتقل كرده و از آنها به ما رسانيده است و ما اينك خودمان را با دقيقي و فردوسي و سعدي و حافظ در ارتباط مي دانيم. با رودكي كه سرزمينش امروز در دست ما نيست و با آن ارتباطي نداريم روحاً مربوطيم، او مال ماست و ما مال او هستيم. زيرا يك آداب و رسوم را باهمديگر داشتيم و داريم و اين آداب و رسوم را زبان فارسي به ما انتقال داده است. دكتر ذبيح الله صفا، اديب و نويسنده ـ دهه۱۳۵۰
|