در زندگي غلام جاي دلتنگي نبود. هرچند هميشه براي خودش يك جور اسباب نارضايتي ودلخوري فراهم مي كرد. اما هروقت به وجدانش مراجعه مي كرد، تازه متوجه مي شد كم وكسري ندارد.
بعد از سالها دربه دري وآوارگي عمري توي بازارچه ها وتيمچه ها دويدن، به زور هزار بدبختي توانسته بود براي خودش دكه اي دست وپا كند. قفسه اي وبه قول بازاري ها ويتريني . بله اين اسم درست تر بود. جايي كه نه سقف داشت ونه تلفن ونه آب ونه جارو… ودرآن همه جور خرت وپرت تلنبار كرده بود. از جوراب بچه گانه تا كلاه مردانه گرفته تا برسد به شكلات وآدامس وبادكنك بچه ها.
يادش به خير دوران اول زندگي كه قدرش را ندانست . جواني اش مثل مرغ گريزپايي از ميان دست وپاي همين مردم و در شلوغي بازار و بازارچه ها از جلوي چشمانش فرار كرده ورفته بود. آن وقت غلام به فكر تنها چيزي كه نبود همين جواني ، همين سلامتي ونشاط روحي اش بود. از سر صبح تا دم غروب مي دويد وحرف مي زد ومثل جارچي ها جار مي كشيد:
ـ ببريد ، بخريد . كفش مردانه، كفش زنانه ، پارچه اعلا دارم . روسري زيبا دارم…
[ آن قدر در روز روشن اين كلمات را سرهم كرده بود و توي گوش مردم مي خواند كه شبهاي تابستان وقتي روي پشت بام مي خوابيد هنوز نفس آرام نسيم شب به او نخورده صداي خروپف اش بلند مي شد. نصف شبي فرياد همسايه ها بلند مي شد:
ـ منيژه خانم تورو به خدا شوهرت رو بيدار كن. چقدر داد مي زنه لباس مردانه، كفش زنانه. بالاخره هم همين جار زدنها دستش را گرفت وبلندش كرد. ريال به ريال درآمدش را روي هم جمع كرد تا ويترين را فروخت و دكاني خريد. دفتر و دستكي براي خودش راست و ريس كرد . شماره تلفني گرفت ومثل همطرازهاي بازاري اش ادا واصولي درآورد. و كيا وبيايي به هم زد و زدوبندي كرد وبده بستوني راه انداخت تا اينكه خانه اي سرهم كرد واز آن زندان اجاره اي پركشيدند ورفتند به يك خانه درست وحسابي كه اتاق و خشت و در و پيكرش ديگر مال خودشان بود. آخر غلام زن و بچه دار بود واز غرزدن هاي صاحبخانه رنج مي برد.
بچه هايش باب طبع بودند. افشين ۱۹سال داشت و فرانك و فرامرز حدود ۸ـ۹ ساله بودند منيژه هم زن سازگاري بود . مهربان وخنده رو ، كدبانو وخانه دار و كاردان. دست سرنوشت او را براي غلام انتخاب كرده بود. امورات او و زن مهربانش بخوبي مي گذشت تا آن روز، روزي از روزهاي ماه شهريور كه در صبح آن از گرماي زودرس ديگر روزها خبري نبود .
غلام سوار براتومبيل ، راهي مغازه اش شد ، كيف اش را در آورد وچك هاي سفيدي كه زير همه را امضاكرده بود به شاگردش داد وگفت:
ـ حسن به تعداد طلبكارها چك امضا كردم مبلغ فاكتورها را توي آنها بنويس و امروز به دست صاحبانش برسون. بالاخره مردم گرفتار هستن وپول را به زخم كارهاشون مي زنن. حسن مشغول كار شد . غلام از مغازه بيرون رفت وساعتي بعد كه برگشت شاگردش چك سفيد را روبروي او گذاشت وگفت:
ـ اين روهم امضا كنين.
ـ واسه چي ؟ كم وكسري كه نداشتيم.
ـ چرا آقا غلام شما ۱۱ فقره چك به من دادي و طبق صورتحساب ۱۲فقره بدهكاري داريم. اگر قبول نداري خودت يك نگاه به صورت ريز جنس هايي كه وارد شده بينداز.
ـ نه حق با تواست . ۱۲فقره فاكتور وارد شده. آره منم بايد ۱۲تاچك نوشته باشم.
ـ نه اينجا ۱۱برگ چك بيشتر نبود.
ـ اما من علامت زدم. روي ته چك ها نوشتم . بيا نگاه كن.
با دقت ته چكها را بررسي كرد. حق با او بود. همه چكهايي را كه شب گذشته امضا كرده بود با علامت قرمز ضربدر زده بود ويكي از چكها سرجايش نبود. غلام به فكر فرو رفت. اما درآن لحظه حرفي نزد. برگ چكي را كه حسن جلوي دستش گذاشته بود. امضا كرد وبه او داد اما پس از آن لحظه ، يك آن هم اين گمان از سرش خارج نشد كه برسر يك برگ چك اوچه آمده وآن را چه كسي برده است .
چك را چطور نوشت وكجا برد؟ غلام، ازاينجا شروع كرد. وقتي چكها را دسته كرد ومرتب همه را امضا مي زد آخر شب بود. درخانه بعدهم گذاشته بود در كيف اش وخوابيده بود وتاصبح به آنها دست نزده بود وآنها را به حسن سپرده بود. دراين فكرها بود كه يك مرتبه برق از سرش پريد حسن اين ماشين مدل بالا را از كجا آورده بود. او به تازگي لباس هاي شيك مي پوشيد. چندروزي شمال مسافرت رفته بود. سرووضعي به هم زده بود . او اين پولها را از كجا مي آورد؟ غلام ، آن روز اصلاً توجه نكرده بود. هميشه چك هارا سفيد امضا مي زد. وبه حسن مي سپرد تا اسم ومبلغ را روي آن بنويسد و به دست طلبكارها بدهد.
با خودش فكر كرد هرچه باشد چكها به بانك مي رود. شماره چك را كه داشت . به بانك رفت وماجرا را براي رئيس بانك تعريف كرد . قرار شد نامه اي بنويسد تاهركس براي وصول چك آمد او را خبر كنند تا او بفهمد جريان از كجا آب مي خورد.
تمام حركات حسن را زيرنظر گرفت . اين روزها دوستان رنگارنگي از مغازه سردرمي آوردند. اما غلام به روي خودش نمي آورد. سالهاي سال مغازه و دخل و خرج آن در دست حسن بود.چك ومطالبه وبدهي ونقد واقساط را اداره مي كرد وغلام درپي گشت وگذار با دوستان رنگارنگ و مختلف اش بود. غافل از اينكه حسن بار خودش را بسته وهرچه از دستش مي آمده كرده است.
اماحالا ديگر غلام تصميم خودش را گرفته بود؛ بايد تا جواب چك برمي گردد، مواظب اين پسر باشد. تازه از كجا معلوم چك را به بانك ببرد. شايداو فهميده بودكه قضيه رو شده است . (غلام آن روز به بهانه خريد از مغازه خارج شد وگفت تاعصربرنمي گردد. اما ساعتي بعد ناغافل برگشت وبامنظره عجيبي روبرو شد . مردي را ديد كه چند بسته لباس روي دستش بود واز مغازه بيرون آمد. غلام از حسن پرسيد:
ـ اينها رو فروختي ؟
ـ آره همين حالا.
ـ توي دفتر واريز كردي وفاكتور زدي؟
ـ نه احتياج نبود پولش رو بعداً مي آره.
ـ عجب آدم بي شعوري هستي . بدون ثبت كالا را دادي به طرف برد . پس توي اين مغازه هركي هركيه.
ـ اين چه حرفيه آقاغلام. ۱۰ساله كه براتون كار مي كنم. اينم دست مزدمه.
ـ بروگمشو. ديگه هم پيدات نشه. فهميدي؟ تاوقتي وضعت رو روشن كنم . پسره همه فن حريف.
چشماي حسن پراز اشك شد. نگاهي به غلام انداخت . كت اش را انداخت روي دستانش از درخارج شد. نيم ساعت از رفتن اش نگذشته بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد.
ـ مغازه آقاي غلام فداكار ؟
ـ بله .
ـ از بانك ملي تلفن مي زنم راجع به چك . آورنده چك اينجاست . اگه مي شه زود تشريف بيارين وترتيب پرداختش رو هم بدين.
غلام باراني كرم رنگ اش را پوشيد. كركره را پايين آورد با مشت روي ميز كوبيد ودرحاليكه به زمين وزمان نفرين مي كرد وناسزا مي گفت، از در خارج شد وبا خودش گفت:
ـ اي لعنت براين شانس . ديدي. ديدي دستم نمك نداره.
حسن از اين در رفت از آن در رفت بانك. حق هم دارد آخر ديگر اميدي به برگشتنش ندارد بايد هم چك را وصول مي كرد. اي نامرد نمك نشناس.
ادامه دارد