جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸۱ - ۵ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 7, 2003
حوادث
شماره ۲۳۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي
پاورقي
سايه هاي آشنا
111123.jpg
در زندگي غلام جاي دلتنگي نبود. هرچند هميشه براي خودش يك جور اسباب نارضايتي ودلخوري فراهم مي كرد. اما هروقت به وجدانش مراجعه مي كرد، تازه متوجه مي شد كم وكسري ندارد.
بعد از سالها دربه دري وآوارگي عمري توي بازارچه ها وتيمچه ها دويدن، به زور هزار بدبختي توانسته بود براي خودش دكه اي دست وپا كند. قفسه اي وبه قول بازاري ها ويتريني . بله اين اسم درست تر بود. جايي كه نه سقف داشت ونه تلفن ونه آب ونه جارو… ودرآن همه جور خرت وپرت تلنبار كرده بود. از جوراب بچه گانه تا كلاه مردانه گرفته تا برسد به شكلات وآدامس وبادكنك بچه ها.
يادش به خير دوران اول زندگي كه قدرش را ندانست . جواني اش مثل مرغ گريزپايي از ميان دست وپاي همين مردم و در شلوغي بازار و بازارچه ها از جلوي چشمانش فرار كرده ورفته بود. آن وقت غلام به فكر تنها چيزي كه نبود همين جواني ، همين سلامتي ونشاط روحي اش بود. از سر صبح تا دم غروب مي دويد وحرف مي زد ومثل جارچي ها جار مي كشيد:
ـ ببريد ، بخريد . كفش مردانه، كفش زنانه ، پارچه اعلا دارم . روسري زيبا دارم…
[ آن قدر در روز روشن اين كلمات را سرهم كرده بود و توي گوش مردم مي خواند كه شبهاي تابستان وقتي روي پشت بام مي خوابيد هنوز نفس آرام نسيم شب به او نخورده صداي خروپف اش بلند مي شد. نصف شبي فرياد همسايه ها بلند مي شد:
ـ منيژه خانم تورو به خدا شوهرت رو بيدار كن. چقدر داد مي زنه لباس مردانه، كفش زنانه. بالاخره هم همين جار زدنها دستش را گرفت وبلندش كرد. ريال به ريال درآمدش را روي هم جمع كرد تا ويترين را فروخت و دكاني خريد. دفتر و دستكي براي خودش راست و ريس كرد . شماره تلفني گرفت ومثل همطرازهاي بازاري اش ادا واصولي درآورد. و كيا وبيايي به هم زد و زدوبندي كرد وبده بستوني راه انداخت تا اينكه خانه اي سرهم كرد واز آن زندان اجاره اي پركشيدند ورفتند به يك خانه درست وحسابي كه اتاق و خشت و در و پيكرش ديگر مال خودشان بود. آخر غلام زن و بچه دار بود واز غرزدن هاي صاحبخانه رنج مي برد.
بچه هايش باب طبع بودند. افشين ۱۹سال داشت و فرانك و فرامرز حدود ۸ـ۹ ساله بودند منيژه هم زن سازگاري بود . مهربان وخنده رو ، كدبانو وخانه دار و كاردان. دست سرنوشت او را براي غلام انتخاب كرده بود. امورات او و زن مهربانش بخوبي مي گذشت تا آن روز، روزي از روزهاي ماه شهريور كه در صبح آن از گرماي زودرس ديگر روزها خبري نبود .
غلام سوار براتومبيل ، راهي مغازه اش شد ، كيف اش را در آورد وچك هاي سفيدي كه زير همه را امضاكرده بود به شاگردش داد وگفت:
ـ حسن به تعداد طلبكارها چك امضا كردم مبلغ فاكتورها را توي آنها بنويس و امروز به دست صاحبانش برسون. بالاخره مردم گرفتار هستن وپول را به زخم كارهاشون مي زنن. حسن مشغول كار شد . غلام از مغازه بيرون رفت وساعتي بعد كه برگشت شاگردش چك سفيد را روبروي او گذاشت وگفت:
ـ اين روهم امضا كنين.
ـ واسه چي ؟ كم وكسري كه نداشتيم.
ـ چرا آقا غلام شما ۱۱ فقره چك به من دادي و طبق صورتحساب ۱۲فقره بدهكاري داريم. اگر قبول نداري خودت يك نگاه به صورت ريز جنس هايي كه وارد شده بينداز.
ـ نه حق با تواست . ۱۲فقره فاكتور وارد شده. آره منم بايد ۱۲تاچك نوشته باشم.
ـ نه اينجا ۱۱برگ چك بيشتر نبود.
ـ اما من علامت زدم. روي ته چك ها نوشتم . بيا نگاه كن.
با دقت ته چكها را بررسي كرد. حق با او بود. همه چكهايي را كه شب گذشته امضا كرده بود با علامت قرمز ضربدر زده بود ويكي از چكها سرجايش نبود. غلام به فكر فرو رفت. اما درآن لحظه حرفي نزد. برگ چكي را كه حسن جلوي دستش گذاشته بود. امضا كرد وبه او داد اما پس از آن لحظه ، يك آن هم اين گمان از سرش خارج نشد كه برسر يك برگ چك اوچه آمده وآن را چه كسي برده است .
چك را چطور نوشت وكجا برد؟ غلام، ازاينجا شروع كرد. وقتي چكها را دسته كرد ومرتب همه را امضا مي زد آخر شب بود. درخانه بعدهم گذاشته بود در كيف اش وخوابيده بود وتاصبح به آنها دست نزده بود وآنها را به حسن سپرده بود. دراين فكرها بود كه يك مرتبه برق از سرش پريد حسن اين ماشين مدل بالا را از كجا آورده بود. او به تازگي لباس هاي شيك مي پوشيد. چندروزي شمال مسافرت رفته بود. سرووضعي به هم زده بود . او اين پولها را از كجا مي آورد؟ غلام ، آن روز اصلاً توجه نكرده بود. هميشه چك هارا سفيد امضا مي زد. وبه حسن مي سپرد تا اسم ومبلغ را روي آن بنويسد و به دست طلبكارها بدهد.
با خودش فكر كرد هرچه باشد چكها به بانك مي رود. شماره چك را كه داشت . به بانك رفت وماجرا را براي رئيس بانك تعريف كرد . قرار شد نامه اي بنويسد تاهركس براي وصول چك آمد او را خبر كنند تا او بفهمد جريان از كجا آب مي خورد.
تمام حركات حسن را زيرنظر گرفت . اين روزها دوستان رنگارنگي از مغازه سردرمي آوردند. اما غلام به روي خودش نمي آورد. سالهاي سال مغازه و دخل و خرج آن در دست حسن بود.چك ومطالبه وبدهي ونقد واقساط را اداره مي كرد وغلام درپي گشت وگذار با دوستان رنگارنگ و مختلف اش بود. غافل از اينكه حسن بار خودش را بسته وهرچه از دستش مي آمده كرده است.
اماحالا ديگر غلام تصميم خودش را گرفته بود؛ بايد تا جواب چك برمي گردد، مواظب اين پسر باشد. تازه از كجا معلوم چك را به بانك ببرد. شايداو فهميده بودكه قضيه رو شده است . (غلام آن روز به بهانه خريد از مغازه خارج شد وگفت تاعصربرنمي گردد. اما ساعتي بعد ناغافل برگشت وبامنظره عجيبي روبرو شد . مردي را ديد كه چند بسته لباس روي دستش بود واز مغازه بيرون آمد. غلام از حسن پرسيد:
ـ اينها رو فروختي ؟
ـ آره همين حالا.
ـ توي دفتر واريز كردي وفاكتور زدي؟
ـ نه احتياج نبود پولش رو بعداً مي آره.
ـ عجب آدم بي شعوري هستي . بدون ثبت كالا را دادي به طرف برد . پس توي اين مغازه هركي هركيه.
ـ اين چه حرفيه آقاغلام. ۱۰ساله كه براتون كار مي كنم. اينم دست مزدمه.
ـ بروگمشو. ديگه هم پيدات نشه. فهميدي؟ تاوقتي وضعت رو روشن كنم . پسره همه فن حريف.
چشماي حسن پراز اشك شد. نگاهي به غلام انداخت . كت اش را انداخت روي دستانش از درخارج شد. نيم ساعت از رفتن اش نگذشته بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد.
111123.jpg
ـ مغازه آقاي غلام فداكار ؟
ـ بله .
ـ از بانك ملي تلفن مي زنم راجع به چك . آورنده چك اينجاست . اگه مي شه زود تشريف بيارين وترتيب پرداختش رو هم بدين.
غلام باراني كرم رنگ اش را پوشيد. كركره را پايين آورد با مشت روي ميز كوبيد ودرحاليكه به زمين وزمان نفرين مي كرد وناسزا مي گفت، از در خارج شد وبا خودش گفت:
ـ اي لعنت براين شانس . ديدي. ديدي دستم نمك نداره.
حسن از اين در رفت از آن در رفت بانك. حق هم دارد آخر ديگر اميدي به برگشتنش ندارد بايد هم چك را وصول مي كرد. اي نامرد نمك نشناس.
ادامه دارد
كم سن ترين متهم در دادگاه
111120.jpg
دادگاه اطفال تهران هفته گذشته به پرونده اي رسيدگي كرد كه شاكي ومتهم آن ، هر دو دانش آموز هستند.
آنچه پاي اين دودانش آموز را به دادگاه كشانده، سنگ بازي يكي از آنها است.
او سنگ را براي بازي پرتاب مي كند، ولي سنگ مستقيم به چشم دوستش مي خورد و او را يك ماه روانه بيمارستان مي كند.
دادگاه هفته گذشته به پرونده اين ماجرا رسيدگي كرد.
«مهدي» دانش آموز كلاس پنجم دبستان پس از بازگشت از مدرسه، در خانه مشغول بازي و پيچيدن نوار دوچرخه اش است كه صداي بازي بچه ها از كوچه به گوشش مي رسد، دلش تاب نمي آورد، در خانه را باز مي كند و هنوز از خانه بيرون نرفته شيئي با شدت به چشمش مي خورد و بعد با فرياد دلخراش از درد به زمين مي افتد.
مادر «مهدي» به كمك همسايه ها و اهالي محل «مهدي» را به بيمارستان مي رساند. چشم «مهدي» سريعاً جراحي مي شود و او تا يك ماه در بيمارستان تحت مراقبت قرار مي گيرد. ولي با تمام تلاشي كه صورت مي گيرد، وي در زمان مرخص شدن از بيمارستان فاقد ۷۰ درصد از بينايي خود است.
شكايت پدر «مهدي»
پدر «مهدي» طي شكايتي كه به علت كاهش ۷۰ درصد بينايي چشم پسرش كرده است مي گويد: سنگ را «جواد» به طرف پسرم انداخته بود و من از او شكايت دارم.
«مهدي» نيز مي گويد: وقتي سروصداي بچه ها را از كوچه شنيدم، خواستم بروم بيرون تازه بيرون آمده بودم كه سنگي را كه «جواد» پرتاب كرده بود، به چشمم خورد ومجبور شدم يك ماه در بيمارستان باشم والآن هم خوب نمي بينم.

پليس بازجو مي پرسد: تو خودت ديدي كه «جواد» سنگ را پرتاب كرد.
ـ بله
* مطمئني؟
«مهدي» با اشاره به چشم هايش مي گويد: خودم با اين چشم هايم ديدم، آن موقع هم اينطوري نبود، ضعيف نشده بود، من خودم ديدم.
* جلسه دادگاه
پرونده اين ماجرا هفته گذشته در دادگاه اطفال برگزار شد.
اين جلسه در حالي برگزار شد كه «جواد» ده ساله همراه پدرش در دادگاه حضور داشت. رئيس دادگاه از «جواد» مي پرسد:
آيا شما با سنگ به چشم «مهدي» زديد؟
ـ من نزدم.
* پس چه كسي زد؟
ـ يك بچه افغاني بود.
* آن بچه را مي شناسي؟
ـ بله.
* اسمش چيست؟
ـ علي
* سالن كجاست؟
ـ كلاس پنجم است و در كوچه خودمان زندگي مي كند.
* پس چرا «مهدي» مي گويد تو سنگ زدي؟
ـ نمي دانم.
* «علي» مي گويد كه او سنگ نزده است.
ـ نمي دانم
* هم بازي هايت مي گويند تو زدي ؟
ـ من نبودم.
* آن روز چه شد كه سنگ مي انداختيد؟
ـ ما تو كوچه بازي مي كرديم، سبزي فروش محله آمد، توپ بازي جلوي پايش افتاد و شوت كرد، ما هم هورا كشيديم و همين طوري براي بازي به طرفش سنگ انداختيم.
* تو هم سنگ مي انداختي؟
ـ بله. من هم بودم.
* حكم دادگاه
رئيس دادگاه در ادامه رو به پدر «مهدي» مي گويد: آيا شما مطمئن هستيد «جواد» با پرتاب سنگ باعث ضعف چشم پسرتان به ميزان ۷۰ درصد شده است؟
ـ بله. مطمئن هستم.
رئيس دادگاه رو به پدر «جواد» مي گويد: از نظر دادگاه پرتاب سنگ و صدمه زدن به چشم «مهدي» به وسيله «جواد» مسلم است و عمل او خطايي است كه ديه آن به عهده عاقله، يعني شما است.
وي در اعلام حكم مي گويد: شما به پرداخت ۷۰ درصد نيم بهاي ديه كامل انسان محكوم هستيد و بايد ظرف سه سال آينده آن را به شاكي بپردازيد.
* گفت و گو با «مهدي»
«مهدي» پسر بچه ده ساله اي كه چشم چپش براثر سنگ پراكني به شدت آسيب ديده است در گفت وگويي با خبرنگار ايران جمعه چنين گفت:
* چطور اين اتفاق افتاد؟
ـ سرو صداي بازي بچه ها را كه شنيدم بيرون رفتم ببينم چه خبر است، تازه داشتم به بچه ها نگاه مي كردم كه ناگهان يك سنگ به چشمم خورد وديگر چيزي نفهميدم.
* تا به حال براي دوستانت يا يكي از اطرافيانت مشابه اين حادثه پيش آمده است؟
ـ نه
* تو هم گاهي سنگ پراني مي كني؟
ـ نه، مادرم نمي گذارد. هميشه مي گويد شايد بزني به چشم مردم.
* الآن مدرسه مي روي؟
ـ تا چند روز گذشته حتي نمي توانستم راه بروم.
* چرا؟
ـ هنوز چشمم عادت نكرده و تحت درمان هستم.
*دلت براي مدرسه تنگ نشده است؟
ـ وقتي بچه ها را مي ديدم كه از مدرسه مي آمدند، خيلي ناراحت مي شدم.
* رفتار خانواده ات با تو چطور است؟
ـ برادر بزرگم مرا به پارك و سينما مي برد. بچه هاي فاميل هم وقتي به من مي رسند به چشمانم نگاه مي كنند و درباره چشمم سؤال مي كنند.
* بچه هاي محل و دوستانت چطور؟
ـ هر روز به خانه ما مي آيند و مرا دلداري مي دهند كه وقتي حالم خوب شد، با هم بازي مي كنيم.
* «جواد» هم به ديدن تو مي آيد؟
ـ بله مي آيد، اما راجع به چشم هايم با هم حرف نمي زنيم وقتي راجع به چشمش حرف مي شود، هر دو ناراحت مي شويم.
* گفت وگو با جواد
جواد ۱۰ سال دارد. خبرنگار ما از او مي پرسد:
* تا به حال كسي به تو گفته بود پرتاب كردن سنگ در كوچه و خيابان بد است؟
ـ نه!
* برنامه بچه ها مواظب باشيد را از تلويزيون نديده بودي؟
ـ الآن ديگر نشان نمي دهند.
* پدر ومادرت براي تو نگفته اند كه آن برنامه چه قصه اي را مي گفت؟
ـ كبريت آتش زدن دست بچه ها را مي سوزاند واينكه بچه ها نبايد به چيزهاي خطرناك دست بزنند.
* آيا پرتاب سنگ خطرناك نيست؟
ـ ... سكوت!
* از اينكه چشم دوستت اينطور شد ناراحتي؟
ـ بله هر كاري از دستم بر بيايد مي كنم.
* مثلاً چه كار؟
ـ برايش دعا مي كنم كه چشمش خوب شود ودر درس هايش به او كمك مي كنم.
* تو كه از او كوچكتري چطور كمكش مي كني؟
ـ اگر چشم هايش خسته شد، مي توانم كتاب هايش را برايش بخوانم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |