انقلابي كه رمان قرن بيستم را دربر گرفت گستره ادب ايتاليا را نيز مورد نظر قرار داد و با ازووو و پيراندللو به اوج رسيد. آنچه در رمان مشهور پيراندللو، مرحوم ماتيا پاسكال، به چشم مي خورد شكل تكامل يافته بحران هويت فردي است، كه كافكا نيز از فقدان آن به فرياد آمده است، درمسخ كافكا، بشر زماني به بحران مي رسد كه مي فهمد كه آنچه كه مي پنداشته نيست. البته اين به آن معني نيست كه هويت خود را دگرگون مي يابد، بلكه او اصلاً نمي داند كه نيست. گريگور براي همه چيز احساس دلتنگي مي كند: زندگي، زيبايي، لذت، حتي موسيقي اي كه خواهرش مي نوازد، اما چون هويت مشخصي ندارد قادر به برقراري ارتباط با آنها نيست. علاوه بر اين، او دچار تناقض دردناكي هم مي شود، چون قالب جسمي اش با روح و روان او هماهنگي ندارد. بحران كافكا، بحران انساني است كه به رغم شايستگي و توانايي اش براي دوست داشتن، زيبا ديدن، ومهرورزيدن، كامل نيست و با هويت گم شده اش نمي تواند اين فضايل را عينيت ببخشد.
تازگي رمان ازووو نسبت به رمان هاي پيش از آن در اين است كه شخصيت اصلي داستان هاي او شخص نيست بلكه وجدان اوست، اگرچه آثار او از تكرار موضوع رنج مي برند. اصولاً ازووو، كمي متأثر از جويس، علاقه مند بود كه مفهوم هستي را در انعكاسي كه از درون افراد به بيرون مي تابيد جست وجو كند و بر گفتار و رفتار آنان تا آنجا اهميت قايل مي شد كه از درون وجدان آنان به بيرون راه يابد. او با درون خود به صحبت مي نشيند تا شكل ديگري از «من» خويشتن را بيابد، يعني آن وجهي از وجود انساني را كه پوزيتيويسم با نفي رمزآلود بودن جهان هستي به انكار آن برخاسته بود.
در آثار پيراندلوو واقعيت انكارناپذير است اما چون شكل واحدي ندارد لذا فهم و درك آن امكان پذير نيست و هر پيش فرضي در مورد آن مي تواند به چيزي كاملاً برخلاف آن بينجامد. در رمان يكي هيچ كس، صدهزار هويت فرد، كه ويتانجلو پس از سالها درباره آن مي انديشد، شكل ثابتي ندارد و چنان مبهم و پيچيده است كه سرانجام او پي مي برد كه اصلاً فاقد آن است و هر كس از دريچه ديد خودش هويتي به او مي بخشد. انسان موجودي است كه حقيقت وجودش با تصوري كه او از خود دارد منطبق نيست و اگر روزي نسبت به اين تناقض آگاهي يابد، آنچنان كه بر ويتانجلو مي گذرد، ديگر توان زندگي كردنش سلب مي شود.
در مرحوم ماتيا پاسكال تنها تناقض آشكار مابين شكل و واقعيت كه مدام جا عوض مي كنند نيست كه انسان را زير فشار قرار مي دهد، بلكه برخورد مابين جامعه و هويت افراد نيز بر اين مشكل مي افزايد. جامعه سعي بيهوده دارد كه با قراردادهاي نامأنوسش هويت فردي واجتماعي افراد را در قالبي خاص قرار دهد و اگر كسي از آن روبگرداند سخت تنبيه مي شود و اگر هم به آن تن دردهد بايداز همه هويت خود بگذرد.
نتيجه گيري
در يك نتيجه گيري كلي مي توان گفت كه دگرگوني شيوه هاي رمان نويسي در قرن بيستم معلول روندي طبيعي يا يك دگرگوني تاريخي طبيعي نبود. بلكه، بيش از آن، ضرورتي حياتي بودكه دودليل عمده را مي توان در آن يافت: عينيت گرايي از نوع پوزيتيويستي و بحران جامعه بورژوايي.
پوزيتيويسم (و ناتوراليسم هم) رمز و راز موجود در جهان را نفي مي كرد و سعي داشت براي هر چيز قانون تثبيت شده اي ارائه دهد كه چالشي در برابر خود نبيند. بعدها دكادنتيسم بر همه آنچه كه پوزيتيويسم و ناتوراليسم نفي اش كرده بودند پاي فشرد و حياتي ديگر به ادبيات بخشيد. اما براي بحران جامعه بورژوايي كه در زير چرخ هاي روند صنعتي شدن قرباني مي شد درماني متصور نبود. اين رنج التيام ناپذير بسياري از متفكران دهه هاي آغازين قرن بيستم را به فغان آورده بود. مهمترين رنجي كه زخم ديدگان از اين بحران تحمل مي كردند اضمحلال تدريجي اصولي بود كه ديگر زنده نمي شدند. مثلاً توماس مان در آثار خود شكوه سرمي دهد كه شرافت و درستكاري در جامعه بورژوايي احساس و تعهد است اما در جامعه صنعتي قرارداد و قانون. لذا اين دومي بيش از آنكه پذيرفته شده باشد تحميلي است و پيراندللو نيز، با قضاوتي تلخ تر، آن راعادي از صداقت مي بيند. مشكل ارتباط نداشتن فرد باجامعه نيز از همينجا ناشي مي شود و خود، بيش از آنها كه زير فشار جامعه باشد، زير فشار ناتواني خود در برقراري ارتباط با جامعه قرار دارد. به نظر مي رسد آنچه رمان نويسان متحول شده قرن بيستم نوشتند فرياد عليه اين نارسائي ها است.
|
|
|
با تغيير در ساختار رمان نيز بنا بر ضرورتي صورت پذيرفت كه همچون فضايي ادامه حيات رمان جديد را ميسر ساخت. شايد بتوان رمان نوگرا را رمان متعهد ناميد اما نه بدان معني كه بر ارائه پيامي خاص اصرار بورزد، بلكه اين تعهد در جايي نمود پيدا مي كند كه رمان قصد دارد تهديدهاي رو در روي انسان قرن بيستم را عيان سازد. كار نويسنده فرياد كردن است و اما راه را نماياندن درحيطه وظايف او نيست اين مشكلات جديد در قرني جديد كه تحولاتي نو به خود ديد نويسندگان را بر آن داشت تا ساختاري دگرگونه را انتخاب كنند. بنابراين، رمان قرن بيستم را از دومنظر متحول شده مي بينيم: تحول در ساختار نگارش و تحول در جهان بيني.