جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۱ - ۱۹ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 21, 2003
فرهنگ و هنر
شماره۲۳۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
خداحافظ ابوي جان
112464.jpg
وقتي شنيدم كودك سه ساله اي در خيابان به مادر خود مي گفت مامان عزت مرده، اشك در چشمانم حلقه زد. نه به خاطر مردن عزت كه سوگ او گريه نمي خواهد، سكوت مي خواهد، بلكه اسم «عزت» گويي نشانه اي بودكه مرا به ياد بيست سال پيش مي انداخت. خواستم بگويم او «عزت» نبوده او «ابوي جان» بود «ابوي جان» همه بچه هاي انقلاب. كودكاني كه با صداي بمباران و سروده هاي انقلابي بزرگ شدند حتماً بخاطر دارندكه در اوايل دهه شصت شمسي تلويزيون فقط دوكانال داشت كه آن هم به صورت محدود برنامه پخش مي كرد. كودكان آن نسل سربداران را نمي فهميدند، «تنسي تاكسيدو وچاملي» را مي ديدند و لذت هم مي بردند ولي فقط يك برنامه بود كه خوراك ذهني شان را با چيزي از جنس همين فرهنگ، به آنها بدهد. «محله بروبيا» و بعد از آن «محله بهداشت» سالهاي بعد هم پخش شدند ولي نوستالژي آن فقط براي هم نسلان نگارنده باقي ماند. كلام رايج تلويزيوني جزيي از فرهنگ كلامي مردم مي شود. الآن نوبت داوود برره است زماني هم نوبت ابوي جان و رضا ژيان بود. قسمت نمايشي «كيمياگر» باحضور رضاژيان، حميدجبلي و فاطمه نقوي آنقدر جذاب بود كه بچه هاي آن دوران هرگز فراموشش نخواهند كرد. دست داريوش مؤدبيان درد نكند ولي مگر مي توان كيمياگر را بدون حضور رضا ژيان و حميد جبلي در ذهن تداعي كرد. آن خنده معروف يوهاهاهاها، هاهاهاها، جزيي از فرهنگ كلامي مردم شده بود. كمتر كسي را در بين بازيگران به خاطر مي آوريم كه همتاي رضا ژيان فرهنگ ايراني را بشناسد. همو بودكه در سريال زير بازارچه تلاشي عجيب را براي بازخواني فرهنگ يك دوره خاص آن هم به صورت طنز انجام داده بود. افسوس ديگر مردم به آن نوع طنز علاقه اي نداشتند. كسي را نمي شناسم كه از او درباره حضورش در سريال «زير آسمان شهر» پرسيده باشم انتقاد از رضا ژيان نشنيده باشم. انتقاد از بابت اينكه چرا ژيان در سريالي بسيار پايين تر از سطح كار خود حضور يافته است. براي آن كساني كه طنز را به صورت جدي دنبال مي كنند، همان تيتراژ سريال كافي بود تا در يك نما قدرت بازي ژيان را درك كنند. حركت صورت، چشم و دستها، افسوس كه قدرش ندانستند. وقتي چندسال پيش از ينگه دنيا بازگشت يك راست «دوستان با محبت» را روي صحنه برد تا ثابت كند ذره اي تغيير نكرده و همچنان اصرار دارد نوع خاصي از طنز را اجرا كند. هر چند در چندسالي كه خارج بود احتمالاً نمي دانسته كه ذائقه هموطنانش خيلي تغيير كرده است. براي آن فيلم بازاني كه «حسن كچل»، «علي حاتمي» را ديده اند تيتراژ زير بازارچه با آواز ضربي «مرتضي احمدي» خيلي دل انگيز بوده است. آخرين حضور موفق ژيان در تكرار تيپ موردعلاقه اش با آن بيان خاص فيلم «موميايي ۳» ساخته محمدرضاهنرمند بود. مرگ «رضا ژيان» جداي از خود يادآور غم غربت غريبي است كه مرگ دوره شيريني از زندگي را به رخمان مي كشد. كودكاني كه به نام عزت مي شناسندش كودكانه مي خندند و ما در ميان خنده آنان به ياد آن دوران بغض خود را فرو مي خوريم.
خداحافظ ابوي جان.
«رقص در غبار» عشق
112458.jpg
«رقص در غبار» نخستين فيلم بلند اصغر فرهادي براي او چالش بزرگ بوده است. البته بيش از نيمي از فيلم تنها با دو كاراكتر در دل صحرا مي گذرد. به آنچه گفته شد اضافه كنيد ويژگي هاي شخصيتي مرد مارگير با بازي دروني و فوق العاده مؤثر فرامرز قريبيان را كه عملاً در اكثر سكانس هاي فيلم حتي كلمه اي هم به زبان نمي آورد.
از ديگر دشواري هاي فرهادي چه در نوشتن فيلمنامه و چه در كارگرداني حفظ يكدستي اثر با وجود حركت از محيطي شهري به محدوده بيابان است كه ذاتاً دو اقليم متضاد به حساب مي آيند.
«رقص در غبار» بمعناي واقعي كلمه فيلمي انساني است. فيلمي كه در زمانه روبه انحطاط رفتن روابط معنوي، امكان دوست داشتن و مفاهمه را حتي در شرايطي بسيار سخت يادآوري مي كند. رابطه عاشقانه نظر و ريحانه كه با ايجاز مثال زدني يي در سكانس عنوان بندي شكل مي گيرد در واقع موتور اصلي روايت است و البته اين تنها رابطه انساني فيلم نيست.
رابطه نظر با دوستش و تلاشي كه دوست وي براي به سركار بازگشتن او مي كند؛ رابطه اي كه نظر با خانواده اش دارد و در واقع به خاطر آنان حتي از عشقش هم مي گذرد؛ رابطه ريحانه با مادري كه در ظاهر موجب تمام بدبختي هاي وي است و در آخر رابطه نظر و مرد مارگير كه باوجود تمام دافعه هاي ابتدايي شكل مي گيرد.
نكته ديگر كه مي توان در بررسي رقص در غبار به آن اشاره كرد. تقابل عرف است با عشق. در واقع آنچه موجب جدايي ريحانه و نظر مي شود نظر عرف است در مورد مادر ريحانه مادر نظر، پدرش و دوست وي نمايندگان اين عرف هستند. البته فرهادي نشان مي دهد حتي اگر عرف بتواند بشكلي ظاهري عشق را محكوم كند، توان نابود كردن آن را ندارد. گذشتن پسر از جزئي از وجودش به نيت نجات دادن سرنوشت دختر خود نشانه اي از پيروزي معنويت است بر ماديت سنگ شده.
رقص در غبار فيلم تلخي است اما شيوه كارگرداني فكر شده فرهادي در پرورش شخصيت طناز نظر از تلخي موضوع مي كاهد و حكم فشار شكن را پيدا مي كند. در انتها ذكر بازي هاي خوب تمام بازيگران، فيلمبرداري و تدوين خوب اثر الزامي است. فرهادي پس از توفيق نسبي اي كه در تلويزيون، تئاتر و فيلمنامه نويسي داشته است، نشان مي دهد در عرصه كارگرداني سينما هم استعداد برجسته اي دارد.
آدريان برادي از پيانيست مي گويد
112461.jpg
«آدريان برادي» از ابتدا آگاه بود كه بازي در نقش اول فيلم نوازنده پيانو، اثر رومن پولانسكي كه نخل طلايي جشنواره كن را نصيب خود كرد، چالشي دشوار است.
اما تأثير ايفاي اين نقش برجسم و روان، حتي براي برادي نيز غافلگير كننده بود.
اين بازيگر ۲۹ ساله اهل نيويورك مي گويد: «لطف حرفه من اين است كه اين فرصت را فراهم مي كند كه آدم هويت خود را كنار بگذارد و براي درك انساني ديگر، در زمانه اي ديگر با مشكلات و عواطفي ديگر تلاش كند».
«اگر آدم نقش هاي زيادي را تجربه كند با آنها تماس برقرار مي كند و اين موضوع ، بي نهايت ارضا كننده است».
برادي براي نزديك شدن به شخصيت «ولاديسلاو اشپيلمن» پيانيست واقعي كه از رويدادهاي هولناك محله يهودي نشين ورشو جان به در برد، متحمل سختي هاي زيادي شد.
او به اصرار پولانسكي، كه پدر و مادرش قرباني جنايات نازي ها شدند، روزي چهارساعت پيانو تمرين مي كرد تا بتواند قطعات مشخصي از شوپن را اجرا كند.
او همچنين براي درك ذهنيت و افكار مردي كه خانواده و كاشانه اش رااز دست داده است، از شيوه هاي خاص خود استفاده كرد. او سعي كرد با بازگشت به يك زندگي ابتدايي و خلاصي از ماديات زندگي مرفه، به اين هدف نزديك شود.
آدريان برادي مي گويد:«من اتومبيلم را فروختم، تلفن ها را قطع كردم، و آپارتمانم را رها كردم و رفتم. دو كيف برداشتم و به اروپا رفتم».
با اين حال او هنوز به مقصود نرسيده بود.
ولاديسلاو اشپيلمن كه از محله يهودي نشين ورشو گريخته بود، مجبور بود براي يافتن غذا در خرابه هاي خانه هاي بمباران شده به جست وجو بپردازد و در همين حال سعي كند از نازي ها و بازداشت كه قطعاً او را به كام مرگ مي فرستاد، بپرهيزد.
از آنجا كه ترتيب زماني وقايع داستان از انتها به ابتدا بازگو مي شود، برادي مجبور بود كه در آغاز فيلمبرداري نماينده شخصيتي نحيف و بي جان باشد كه ناملايمات جنگ و سركوب را پشت سر گذاشته است.
برادي، با پذيرش يك رژيم غذايي بسيار دشوار، طي شش هفته بيش از ۱۳ كيلو وزن كم كرد و به ۵۹ كيلو رسيد. اين تجربه دردناك اما روشنگر بود.
او مي گويد: «گرسنگي واقعاً شديد با نوعي احساس تهي شدن همراه است كه من قبلاً تجربه نكرده بودم».
«من بدون آگاهي از اين تجربه قادر به بازي در اين نقش نبودم.
قبلاً در زندگي شخصي ام، از دست دادن عزيزان و غم را تجربه كرده بودم، اما با درماندگي ناشي از گرسنگي آشنا نبودم».
برادي مي گويد فقط آنقدر توان داشت كه درس هاي پيانو، متن فيلم و صحنه ها را تمرين كند و نه بيشتر.
در همين حال او در خاطرات اشپيلمن و در رنج و وحشت قتل عام يهوديان(هولوكاست) غرق شد.
وي گفت: «دلم براي همه آدم ها و چيزهاي خوب تنگ شده بود و همين موضوع ، مرا با شخصيتي كه نقش او را بازي مي كردم، يكي كرد».
«مي خواستم احساس كنم كه چيزي را تجربه مي كنم، مي خواستم مسير حوادث را تجربه كنم و همين هم شد».
بازيگر فيلم نوازنده پيانو مي گويد: «با اين حال، بعضي وقت ها مي ترسيدم مبادا هرگز با عقل سالم از اين تجربه بيرون نيايم، چون تشخيص نمي دادم اين نقش مرا تا كجا برده است».
وي گفت: پس از پايان فيلم، بيش از شش ماه طول كشيد تا به شرايط گذشته ام برگردم».
اكنون كه آدريان برادي عقل و همچنين وزن سابق خود را بازيافته، مايل است در آثار شادتر از جمله فيلم هاي كمدي عاشقانه بازي كند.
او بلافاصله پس از نوازنده پيانو در نمونه سينمايي كارآگاه آوازه خوان (Singing Detective) اثر دنيس پاتر ظاهر خواهد شد. شخصيت او در اين فيلم خيالي است و به گفته خودش به او اجازه داد «هر كاري دلم خواست بكنم و واقعاً سبك سر باشم».
با اين حال با توجه به فيلم هاي مورد انتخاب او از جمله خط باريك سرخ (The Thin Red Line) ، تابستان سام (Summer of Sam) ، نان و رزها (Breadand Roses) و گل هاي هريسون(Harrison,s Flowers) پيداست كه دلش براي پروژه هاي دراماتيك و مايه دار مي تپد.
شايد به خاطر نفوذ مادرش، سيلويا پلاچي كه يك عكاس خبري است، باشد كه او فيلم هايي با بستر اجتماعي را ترجيح مي دهد.
برادي درباره بازي در فيلم كارآگاه آوازه خوان مي گويد: «با احساس خوبي همراه بود. اما نمي دانم چرا آنقدر رضايتبخش نبود».
«من دوست ندارم در زندگي عذاب بكشم، اما بايد پيوند عميق تري با موضوع برقرار كنم. من فقط مي خواهم احساس كنم كه صادق هستم و با خودم صداقت دارم.»
بر پرده سينماهاي تهران
|كلاه قرمزي و سروناز (كارگردان ـ ايرج طهماسب): ماندانا، ايران،۲ ستاره، سعدي، المپيا، گلريز،۱ شهر قشنگ، سپيده، ملت، اروپا، مركزي ،۱ دهكده، پيوند، جي،۳ فلسطين،۱ پيروزي و شقايق
|ازدواج غيابي (كاظم معصومي): قدس، صحرا، جي،۱ جوان، ناهيد، بهاران، آسمان آبي، مركزي ،۲ شيرين، شاهد، كانون، تهران۱ و پيام
| روزگار ما (رخشان بني اعتماد): سروش، قيام و پارس۲
| خاكستري (اسماعيل ميرفلاح): استقلال، آستارا، ايران،۳ شهرتماشا، بهمن،۱ مراد، شيدا، عصرجديد۲ و كارون
| بي تو تنهايم (قدرت الله صلح ميرزايي): آفريقا، ايران،۱ بلوار، فلسطين،۳ جي،۲ توسكا، فردوس، تهران، بهمن،۲ گلريز و ميلاد
| بماني (داريوش مهرجويي): عصرجديد۱
حكايت جشن
112485.jpg
حكايتي برايتان نقل خواهدشد از حوادث پس از قضاياي كشف حجاب، كه در آن وقت، جشني برپا بوده و در آن امرا و نظاميان بلندپايه دعوت شده بوده اند. ناگفته پيداست كه آن مهماني به قصد ريختن قبح حضور زنان ايراني در انظار بوده، بدون حجاب. اما از آنجا كه همسران اين زنان با اصالت بعضاً از سربازان غيور اين مرزوبوم بوده اند، بر سرگرفتن تصميمي مردد مي شوند كه از حكم مافوق به معني شركت در جشن تمرد كنند و يا باورها و يا اعتقاداتشان را زيرپا بگذارند. مخلص كلام آنكه برخي از مدعوين كه مي خواستند همه، از جمله خودشان را راضي نگه دارند، ترفندهايي به كار بردند مثل همراه بردن زني بي قيد و حجاب به عنوان همسر و ... اين حكايت را همين جا داشته باشيد تاراوي، روايتي ديگر برايتان از جشني به مراتب فرخنده تر نقل كند. سال گذشته در جشنواره فيلم فجر جايزه اي اهدا شد كه بيشتر و پيشتر از آنكه صاحب جايزه را خرسند يا متعجب كند تحير امثال را به دنبال داشت. در جشنواره قبلي در يك رقابت تنگاتنگ و البته سالم بين جك نيكلسون و بازيگران ريز ودرشت ديگر جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد در بخش مسابقه سينماي بين الملل به وي اعطا شد و البته به حق! در جشنواره امسال نيز همين حكايت به شكلي ديگر تكرار شد. حضور فيلمهايي در بخش مسابقه بين الملل با شهرتهاي مختلف همواره اين سؤال را در ذهنم تكرار مي كند كه سينماي مشكل پيشه و پرحرف و حديث ايران چه همساني با فيلمهايي دارد كه اگر از بهترين نمونه هاي سينمايي جهان نباشد، كم بها هم نيستند. با چه مقياسي مي توان ميان اين فيلم ها قضاوت كرد به طور مثال فيلمهايي با قالب ميني ماليستي چه سنخيتي با نمونه هاي ايراني دارند؟
سينمايي كه درگير يافتن هويت است سينمايي كه هنوز نمي داند، حرفه اي است يا نه و بالاخره سينمايي كه نمي داند عباراتي مانند ملي، ارزشي، متفاوت، موج نو، چه مابه ازايي در هنر هفتم مي تواند داشته باشد؟ چگونه مي تواند در كفه مقابل سينمايي با پشتوانه اي مثل سينماي لااقل اروپا قراربگيرد اگرچه هدف از حضور اين فيلمها در جشنواره بالابردن سطح كيفي آن تلقي مي شود، اما به نظر مي رسدهيچ يك از فيلمسازان ما تلاشي براي رسيدن به سطح سينماي مطلوب نمي كنند و لاجرم بايد نتيجه گرفت كه حضور اين فيلمها فقط و فقط مي تواند عده اي مشتاق و شيفته سينما را خشنود كند. عده اي كه اگرچه قليل اند اما نمي گذارند كه سالن سينماهاي مربوط به بخشهاي غير از توليدات ايران كاملاً خالي بماند. حتي اگر اين نسخه ها با كيفيت پايين، به زبانهاي اصلي غير انگليسي و يا با جرح و تعديل فراواني پخش شوند.
حكايت دوم، جشنواره روهاست. حتماً شما هم مثل من هنگامي كه از سالن سينما بيرون مي آييد اين آدمها را ديده ايد و حرفهايشان را شنيده ايد، آدمهايي كه سروشكل و شمايلشان به هيچ صورت با آدمهايي كه در خلال روز در شهر مي بينيم همساني ندارند. البته اينان، نه تنها هيأت متفاوتي دارند بلكه حرفهاي متفاوت تري هم مي زنند و به محض اينكه از روي صندلي سينما بلند مي شوند تجزيه و تحليل فيلم را آغاز مي كنند. اينكه اين دوستان چه مي گويند و چطور در انظار ظاهر مي شوند به ما ارتباطاتي ندارد اما چيزي كه توجه هركس را جلب مي كند اين است كه چرا بايد با زحمت و مشقت فراوان بليت گرانتر تهيه كرد، در صفهاي طولاني ايستاد و فيلمهايي تماشا كرد كه به نوبت در طول سال اكران مي شود. ماجرا وقتي جالبتر مي شود كه اين مخاطبان اغلب حتي سري هم به فيلمهاي خارجي جشنواره هم نمي زنند و تا آنجا كه من در چند سال حضور در جشنواره ديده و شنيده ام، هنگامي كه بحث بر سر فيلمهاي سينمايي بين الملل مي شود، نظرات اين مخاطبين چنان نخبه گرايانه مي شود كه در مورد آثار برجسته تنها مي شنويم كه: چيزي نداشت و يا بد نبود و... اگر جامعه سينماروي ما اينقدر دانش آموخته شده اند كه آثار گدار، لينچ، برادران كوهن و تاورنيه ييمو و يا مستندسازان بزرگ دنيا راضيشان نمي كند، چطور مي توانند براي عاشقانه هاي سطحي سينماي ايران سر و دست بشكنند. به هر صورت فكر مي كنم وقت آن رسيده كه به خود سينماي ايران بينديشيم، چرا كه مي بينيم دادن جوايز به بزرگان سينماي جهان در كنار توليدات ايران نه تنها سطح اين سينما را ارتقا نداده است، بلكه عدم حضور اين سينماگران در مراسم پاياني جشنواره براي گرفتن جايزه، خود نوعي بي ارزش تلقي كردن اين جوايز است. چرا بايد جايزه يك فيلمساز اروپايي را سفير يك كشور ديگر اروپايي در ايران تحويل بگيرد و وقتي مقابل جمعيت قرار مي گيرد، با لبخندي مي گويد: «به هرحال همسايه هستيم». تا كي مي توان اميد داشت كه با اين ترفندهاي... اعتبار جشن فرخنده ما متعالي شود. درحالي كه شايد از نظر اغلب سينماگران و دست اندركاران توليد فيلم در ايران وجود اختلاف فراوان بين اين توليدات با آثار موفق جهان اهميتي ندارد. تا وقتي راه ورود نخبگان و فرهيختگان جامعه به سينما هموار نشود و تا وقتي كه سينماي ما ملوك الطوايفي اداره شود نمي توان اميد داشت سينما، جشنواره و سينماروهاي ما به سطح مطلوب برسند. حكايت آخر دو نقل قول از دو كارگردان بزرگ ايراني است كه در مراسم گشايش جشنواره امسال سخنراني كردند. يكي از اين بزرگان گفته: من نگران آينده سينماي ايران هستم و ديگري گفته: من نگران گذشته سينماي ايران هستم. با اين تفاسير شايد بتوان نتيجه گرفت كه وضع سينماي ديروز و امروز و فردايمان نگران كننده است و اگر چاره اي نينديشيم آخر كار سينماي ايران چندان متفاوت با عاقبت كار جشن فرخنده نخواهد بود.
بابك كريمي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |