جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۱ - ۱۹ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 21, 2003
كتاب و كتابخواني
شماره۲۳۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
وراي... خبر... كتاب
همايش بررسي حقوق مالكيت معنوي با حضور مقامات WIPO (سازمان جهاني مالكيت معنوي) و جمعي از متخصصان و صاحب نظران داخلي و خارجي اين رشته از پنج تا هفتم اسفندماه در تالار علامه اميني دانشگاه تهران برگزار مي شود.
غير از اين دبير اين همايش گفته كه نپذيرفتن قانون حقوق مؤلف ـ كپي رايت ـ جلب حمايت ناشران بين المللي را با مشكلاتي روبرو كرده است كه اين زيانهاي اعتباري و اقتصادي براي مملكت به همراه دارد.
وي همچنين گفته: در شرايط فعلي برخي از كتب دانشگاهي از ديگر كشورها به ايران وارد مي شود و هزينه تهيه آن براي دانشجويان زياد و غيراقتصادي است.
سالهاست كه بحث پيوستن ونپيوستن و امكان و عدم امكان اين پيوستن به قانون جهاني كپي رايت، نقل مجالس تصميم گيري فرهنگي و نقل محافل اهل فرهنگ و يا مسأله كساني همچون ناشران و مترجمان بوده و هنوز نيز هست. به زبان ساده حق كپي رايت يك اثر فرهنگي يابهتر بگوييم يك كالاي فرهنگي(!) يعني اينكه شما در قبال استفاده مشخص و تعريف شده (يعني تحديدشده) از اثر مذكور بايد از صاحب امتياز آن كالاي فرهنگي ياهمان اثر بر مبناي ضوابطي كه امروز قانونمند شده و جهاني اند. در ازاي پرداخت تعرفه اي متناسب با آن و قابل محاسبه،كسب اجازه كنيد. اين يعني شماهيچ كالاي فرهنگي و من جمله كتاب را نمي توانيد بدون اجازه مؤلف يا بنگاه نشري كه امتياز استفاده از آن كتاب يا [همان كالاي فرهنگي] را در اختيار خود دارد، بياوريد در ايران ترجمه كنيد، تكثير كنيد و بفروشيد. ظاهر اين نكته روشن و بدون هيچ نوع غموضي است. ليكن مسأله وقتي پيچيده مي شود كه بدانيم به زودي به هيچ عنوان امكان تخطي وناديده انگاري اين قانون دهكده جهاني ـ كه يكي از جمله قوانين اساسي وجهاني دهكده جهان خواهد بود! ـ ندارد و از طرفي وضعيت اقتصاد نشر كه تابعي از وضع اقتصادي كشور است به هيچ بنگاه خصوصي اي اجازه اجازه گرفتن از صاحبان حقوق مادي و معنوي هيچ نوع اثر يا كالاي فرهنگي را نمي دهد. پس وضعيت كشوري مثل ايران به گونه اي است كه عملاً امكان پذيرفتن اين قانون را ندارد چرا كه پذيرش آن به گمانم يعني مرگ صنعت نشر و كتاب و چند مرگ ديگر هم و از طرفي هم به عللي كه اشاره شد هم امكان نپذيرفتن آن را هم ندارد. مسأله را ساده كنم. مسأله همان مسأله قديمي خودمان است كه ضرب المثل شده است و آن اينكه همان قدر كه پول بدهيم آش مي خوريم. چه طور وقتي يك كالاي صنعتي به اين كشور وارد مي شود مطابق ارزش اعتبارشده آن ارز از كشور خارج مي شود يا وقتي كشور و دولت تكنولوژي يك صنعت را از صاحب آن مي خواهد مي بايد در ازاي آن تحت ضوابطي كه به شكل قرارداد تنظيم مي گردد و طرفين آن را امضا مي كنند و به آن متعهد مي شوند، پول بپردازد.
صنعت نشر كشور همين طوري وضع بسامان و سالمي ندارد و سخت نفس مي كشد. علائم آن هم كه سالهاست خود را در تيراژ كم كتاب و ركود بازار كتاب و... نشان داده اند. سياستهايي از قبيل سياست خريد كتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كه متولي مشخص عرصه فرهنگ و از آن ميان كتاب است براي اين بيماري ظاهراً پيچيده تنها در حكم مسكنهاي كوتاه مدت است. خاصيت مسكن هم كه معلوم است: استفاده زياد و طولاني از آن ايجاد مقاومت در بدن بيمار كرده و به تدريج اثر خود را از دست مي دهد. اين تا اينجا... تا بعد.
هر سفيدپوستي شيطان نيست!
112440.jpg
زندگي نامه مالكوم ايكس
تأليف: مگان استاين
ترجمه: محسن حائري فرد
ناشر: نشر مهاجر
چاپ اول،۱۳۸۱ ۵۰۰۰نسخه
۱۳۲صفحه، ۷۹۰تومان
•••
كتاب حاضر ظاهراً دومين كتابي است كه درباره زندگي «حاج ملك الشباز» [نامي كه مالكوم بعد از بازگشت از سفر حج بر خود نهاد] در كشور مانشر مي يابد. اولين كتاب كه سالها از انتشار آن مي گذرد و در اين سالها تجديد چاپ هم نشده، كتابي است از آلكس هيلي Alex Haley درباره زندگي مالكوم كه حاصل گفت وگوهاي هيلي با اوست. غير از اينها فيلمي نيز از زندگي مالكوم در ايران از تلويزيون نمايش داده شده است. اين فيلم ساخته اسپايك لي spike lee است. نويسنده كتاب حاضر درمقدمه اش آورده: «من در اين كتاب تلاش كرده ام تصويري به غايت صحيح و كامل از زندگي مالكوم ايكس همانگونه كه برداشت كرده ام، ارائه كنم.من از كلمات و حالات خود او الهام گرفته ام و در عين حال به تحقيقات ديگران در مورد زندگي او نيز مراجعه كرده ام.»
مالكوم ايكس كه بود؟
مالكوم ايكس يا همان حاج ملك الشباز سالهاي بعد، كودك سياهپوستي بودكه كودكي اي و نوجواني آميخته با فقر و يتيمي از سرگذرانده بود. از طرفي نيز متعلق به جامعه سياهان آمريكا بود كه در چشم سفيدان نژاد پرست،نژادپست و در نتيجه پست وخوار شمرده مي شدند. چنانكه وي مدرسه را به خاطر همين تحقيرها رها كرد. مؤلف كتاب نوجوانانه حاضر مي نويسد: «در مدرسه مالكوم نمره هاي بالايي مي گرفت و در ميان همكلاسي هايش محبوبيت پيدا كرد. از او دعوت مي شد تا در تيم بحث وگفت وگو و تيم بكستبال مدرسه شركت داشته باشد... اما براي مردم چندان مهم نبود كه او تا چه حد در ميان ديگران محترم است، آنها هميشه آماده بودند به او گوشزد كنند كه سياهپوستي بيش نيست. معلمي او را به طور علني مسخره مي كرد ومي گفت كه آفريقايي ها پاهاي بزرگي دارند، آنقدر بزرگ كه هنگام راه رفتن به جاي اينكه ردي از خود باقي گذارند، حفره هايي بزرگ در زمين ايجاد مي كنند. همان معلم جوك هايي درباره «كاكاسياه» ها نقل مي كرد و هرگاه مالكوم قدم به كلاس مي گذاشت او را كاكاسياه خطاب مي كرد... اما ناگوارترين لحظه زماني فرا رسيد كه روزي با معلم مورد علاقه اش آقاي «ريچارد كامينسكا» تنها شد. او معلم درس انگليسي بود و از مالكوم خوشش مي آمد وهميشه فعاليتهاي درسي او را مورد تمجيد قرار مي داد. به هر حال در آن روز بخصوص كامينسكا تصميم داشت درباره چيز ديگري با مالكوم صحبت كند. كامينسكا گفت: «مالكوم، تو بايد درباره خط مشي زندگي ات قدري بينديشي! آيا هيچ در اين باره فكر كرده اي؟» كامينسكا در مدرسه معروف بود به اينكه بچه ها را براي رسيدن به اهدافشان وادار به سختكوشي و تلاش مي كند و وقتي يك چنين موضوعي از طرف او مطرح شد مالكوم هيچ تعجب نكرد. مالكوم پاسخ داد: «بله آقا! من فكر كرده ام كه در آينده يك وكيل بشوم.» آقاي كامينسكا متعجب شدبه جاي تشويق او براي يك دقيقه چيزي نگفت. سپس به صندلي اش تكيه داد و چنين گفت: «اين هدف تو يك هدف واقع بينانه نيست. سعي كن معناي حرفم را بفهمي. خودت خوب مي داني كه ما همه به تو علاقه داريم ولي تو بايد در مورد كاكاسياه بودنت واقع بين باشي.» و سپس به مالكوم توصيه كرد كه سعي كند چيزي بشود كه در حد توانايي اوست؛ مثلاً يك نجار« ... مالكوم له شده بود...»
از آن به بعد مالكوم زندگي سرگرداني را از سرگذراند. از برق انداختن كفش مشتريان سالن رقص ايالتي روزلند، كار در دستشويي، پيشخدمتي ودزدي مالكوم هر چند وقت يك بار شغلي در بوستون يا نيويورك پيدا مي كرد ولي در هيچ كدام از آنها دوام نمي آورد و آنها را فوري از دست مي داد. همانطور كه خودش بعدها گفت او در پست ترين سطوح اجتماعي جاي گرفته بود. در زندگي نامه اش نوشته من در قعر جامعه سفيدپوستان آمريكا فرو رفتم.» در طول اين سالها فقط يك كار بودكه به خوبي از پس انجامش برآمده بود و مي توانست به آن افتخار كند؛ او موفق شده بود در زمان جنگ جهاني دوم زنده بماند واين كار را با فرار از خدمت ارتش انجام داده بود. مالكوم اعتقاد داشت كه اين احمقانه است كه سياهپوست ها به خاطر سفيدهايي كه آن همه به حقوق سياههاي آمريكا بي اعتنا بودند، به جنگ بروند [بخوانيد كشته شوند].
مالكوم پس از آن در جريان يكي از دستبردهاي شبانه اش، در حالي كه رفته بود تا ساعت جواهرنشان دزدي را كه براي تعمير به يك امانت فروشي سپرده بود، تحويل بگيرد، دستگير، محاكمه و به ده سال زندان با اعمال شاقه محكوم شد.
در زندان به مطالعه روي آورد، زبان آموخت و از طريق برادران و خواهرانش با اسلام و «الله» گرايش پيدا كرد ومسلمان شد. او سرانجام پس از تحمل بيش از شش سال زندان، آزاد گرديد و ازهمان اوان آزادي از زندان به ترويج اسلام و «امت اسلامي» كه جمعيتي هوادار عاليجاه محمد رهبر مسلمانان سياهپوست آمريكا بود پرداخت. در طول سالهاي ترويج در ميان سياهپوستان در افكارش ـ افكار افراطي كه در واقع جزو قوانين و ضوابط پذيرش در جمعيت امت اسلامي بود ـ تجديدنظر كرد واز عاليجاه محمد جدا شد. او به اين نتيجه رسيده بود كه چنين نيست كه هر سفيدپوستي، شيطان باشد. سرانجام نيز به دست سه تن سياهپوست در حالي كه در تدارك تشكيل جمعيتي مستقل از مسلمانان بود، كشته شد. «حاج ملك الشباز» كه پس از بازگشت از سفر حج خود را به اين نام خوانده بود، به هنگام مرگ ۳۹سال داشت.
گفت وگو با مترجم
مترجم اين كتاب كه اثري است براي نوجوانان وجوانان محسن حائري فرد است. حائري فرد متولد ۱۳۳۵ است و از مدرسه عالي ترجمه سابق و دانشگاه علامه طباطبايي و زبانهاي خارجي امروز ليسانس مترجمي انگليسي دارد. از او راجع به انگيزه اش در ترجمه كتاب حاضر پرسيدم: «حق مطلب راجع به مالكوم ايكس در اينجا ادا نشده. يك فيلم درباره زندگي اش ساخته شده كه پخش شد و كتابي هم راجع به او ترجمه شده و چاپ شد اما تجديد چاپ نشد. من شخصاً نسبت به او احساس نزديكي مي كنم. مالكوم زندگي خيلي ها را دگرگون كرد والبته روي من هم تأثير گذاشته. ؟ در زندگي مالكوم او را در مسير حركت به سمت بالا قرار داد.»
محسن حائري سالهاست كه در بهزيستي مشغول كار است اما همچنان به ادبيات داستاني علاقه دارد. از او راجع به آثاري كه تاكنون ترجمه و نشر كرده مي پرسم: «اين دومين كتاب است كه چاپ مي شود. كتاب اول به «گل غائي» اثر ميگل فرانونويسنده شيليايي است كه انتشارات بديهه آن را منتشر كرده. كتابهاي در دست چاپ و مي گويد: «Nos كتاب رستاخيز، كه آخرين كتاب ميگل فرانو و «شاگرد ممتاز» اثر هرمان هسه كه هر دو را نشر گستره منتشر خواهد كرد. كتاب «شاگرد ممتاز» قبلاً به اسامي ديگري همچون: «زير چرخ دنده ها» و «اعجوبه» به فارسي ترجمه شده اما علتي كه محسني اين عنوان را براي كتاب برگزيد آن است كه به قول او اين كتاب در واقع نقدي است بر شيوه هاي آموزشي.
از محسني درباره ميگل فرانو مي پرسم. مي گويد: «دكتر سيروس شميسا با ترجمه كتاب «بايونگ و هسه» اثر فرانو كه در واقع حاصل مصاحبه و گفت وگوهاي او با كارل گوستاو يونگ و هرمان هسه است، اولين كسي است كه ميگل فرانو را در ايران معرفي كرد. ميگل فرانو در حقيقت جانشين هرمان هسه در ادبيات عرفاني غرب محسوب مي شود. فرانو تا همين اواخر در تبت زندگي مي كرده و متجاوز از هشتادسال سن دارد. دكتر شميسا از طريق مكاتبه با وي ارتباط و دوستي ادبي داشته اند. من هم افتخار شاگردي دكتر شميسا را داشتم و در اين ارتباط عميق بودكه تشويق شدم كه كارهاي هسه و فرانو را ترجمه كنم. «Nos كتاب رستاخيز» عنوان جالب و مرموزي به نظر مي آيد. مترجم درتوضيح آن مي گويد: اين كتاب، اثر سطح بالايي است كه بضاعت علمي من براي ترجمه آن كافي نبود ومن مطمئن هستم ترجمه من از اين كتاب چندان روان نيست اما صادقانه است و من سعي كرده ام با كمك واستفاده از پانويس هاي دكترشميسا در كتار «بايونگ و هسه» تا حدودي از اين كتاب كشف رمز كنم واين پانويس ها خواننده را متوجه اين نكته خواهد كرد كه مطالب كتاب مطالب عميقي هستند و بالطبع او را تشويق مي كندكه به سمت اين نوع آثار برود.
محسني فرد با صميميت، ضعف و نقصان كار خودش را درباره ترجمه كتاب «Nos كتاب رستاخيز» گوشزد مي كند. اين نكته جالبي است زيرا مترجميني كه به سهولت به خطاي خود اعتراف كنند، كم اند.هر چندممكن است صرف گفتن كاملاً توجيه كننده نباشد. محسني فرد درباره موضوع كتاب مي گويد: «به نظر من اين كتاب يك اتوبيوگرافي اديبانه و رمزواره است. سير و سلوك. طي مراحل مختلف [به آن چاكرا گفته مي شود] و توضيح وتفسير آنها كه همچون معادل آن در ادبيات فارسي تعداد آن به هفت مي رسد. پس اين كتاب بايد توضيح طي هفت چاكرا باشد كه نويسنده در حقيقت مسير حركت معنوي و روحي خود را توضيح داده است.
نكته آخر اينكه دكتر شميسا ترجمه محسني فرد را از كتاب Nos كتاب رستاخيز، خوانده است. به نظر او «خوب است ولي بهتر بود آقاي جلال ستاري اين كار را مي كرد.»
عقل و استنباط فقهي
112446.jpg
مؤلف :
دكتر حسين صابري
ناشر:
بنياد پژوهشهاي اسلامي
چاپ اول،۱۳۸۱ ۱۰۰۰نسخه، ۶۹۶ صفحه، ۳۵۰۰تومان
•••
«كتاب حاضر، حاصل پژوهشهاي حسين صابري در دوره دكتراي فقهي است كه در سال۱۳۸۰ با عنوان بررسي وضعيت عقل در فرآيند استنباط فقهي در حضور استادان از آن دفاع شده است. رساله مذكور ـ كتاب حاضر ـ در تابستان ۱۳۸۰ يكي از ۱۶ پژوهش برتر حوزه دين شناخته شده و خبر آن نيز در روزنامه ايران آمده است. در پاييز همين سال نيز رتبه اول جشنوراه فردوسي را در گروه پايان نامه هاي علوم انساني احراز كرده و در آذرماه سال جاري نيز رتبه پژوهش برتر فرهنگ ديني را در استان خراسان به دست آورده است.»
اين كتاب چنان كه از نام آن پيداست كوشيده تا جايگاه عقل در ميان فرق و مذاهب مختلف اسلامي را در جهت استنباط احكام فقهي ـ منظور اثرگذاري و نقش آن در فرآيند اين اجتهاد و استنباطات است ـ را تبيين نمايد و در حقيقت نقش و كيفيت حضور تعقل و انديشه محض را ـ همچنين به فرض صحت چنين حضوري حدود و ثغور اين حضور را ـ هم خود فهم كند. چنان كه از مقدمه مؤلف محترم پيداست و هم پيش روي خوانندگان خود و دانش پژوهان و طالبان آگاهي قرار دهد. حقيقت اين است كه اين بحث يعني اينكه بدانيم حداقل، در استنباط احكام و به طور كلي اجتهادات فقهي، چه اندازه عقل مجال بروز و ظهور و عرصه نفوذ دارد. اولاً بحثي است بسيار مهم و ثانيا ً بسيار مفيد هم هست و كتاب حاضر اگر پاسخ صريح و روشني به اين دو نكته نداده باشد اين قدر هست كه تاريخي از شكل گيري و تطور مسأله به دست مي دهد و نيز از خلال آن به اختلاف تصورات فرق مختلف و نيز اختلاف آراي دانشمندان و فقها و اصوليين و... يك مذهب و فرقه پي برد و بدين سان مايه كافي براي به دست آوردن تصوير و هم تحليل اين تصوير ـ هر چه هست ـ از مسأله چنان كه بوده و چنان كه هست به دست آورد. دكتر حسين صابري پس از بررسي و تبيين كيفيت مسأله به لحاظ تاريخي و هم اختلافها و استدلالها در درآمد فرجامين سخن خود چنين مي نويسد: «در اين حقيقت ترديدي نيست كه خداوند يگانه قانونگذار آيين اسلام است و او از رهگذر پيام وحياني، خواست و قانوني را كه مقرر داشته به بشر رسانيده است. از اين روي نزد همه مسلمانان در اعتبار و اصالت دو جلوه گاه پيام وحياني، يعني قرآن و سنت، البته صرف نظر از نزاعهاي جزيي در ترسيم قلمرو و چگونگي دلالت هر كدام، هيچ اختلاف نظري بنيادين وجود ندارد.
چنين است كه در منابع اصولي اهل سنت، كتاب و سنت دو منبع اصلي احكام ديگر منابع پس از آن به عنوان منابع فرعي مطرح مي شوند و در منابع شيعي نيز كتاب و سنت دو رديف نخست را از آن خود مي كنند. به هر روي در اين كليت كه كتاب و سنت از منابع احكام فقهي و نيز از سرچشمه هاي ديگر شناخت ها هستند دشواري اي وجود ندارد. اما از اين پس است كه دشواري رخ مي نمايد و پرسشي بنيادين جلوه مي كند. آيا متون وحياني يعني كتاب و سنت همه نيازهاي بشر را با همه جزييات بسنده مي كنند و به ديگر سخن آيا مي توان در اين دو سرچشمه براي همه پرسشهاي پايان ناپذير بشر و نيازهاي نوبه نو او پاسخهايي آماده در كتاب و سنت يافت؟
شايدنخستين افتراق در همين جا روي داده است و گروندگان به مكتب اهل حديث خواه در نوع سني و خواه در نوع شيعي آن به سويي و اهل رأي يا معتقدان به اعتبار عقل و دريافتهاي عقلي به سويي ديگر رفته اند. اما به رغم اين افتراق آنچه بر جريان عمده انديشه اصولي و فقهي هم در جهان اهل سنت و هم در جهان شيعه سايه افكنده و دست كم در عرصه اصول فقه خود را بر كرسي نشانده، گرايشي است كه به نوعي، صرف نظر از تأملها و تدقيقها، براي عقل و دريافتهاي عقلي جايي باز مي كند و بدان كمابيش اعتبار و ارزش مي دهد.» و در ذيل عنوان فرعي «ارزيابي وضع موجود »مي افزايد:
هرچند اصل عقل و عدالت و انصاف از پايه هاي احكام اسلامي است و هيچ كس در اين باره مخالفتي ندارد. اما اين باور همگاني، چونان كه در مطاوي فصول اين كتاب بررسي شده است، عمدتا ً به تمام تشريع نظر دارد، يعني اين حقيقت نزد همگان پذيرفته است كه احكام الهي و آنچه در آيين اسلامي آمده برپايه عدالت و دادورزي تشريع شده و در پي تحقق بخشيدن به فضائل مردمان است. اما آيا بدين استناد مي توان عقل را در كشف احكام الهي نيز دخالت داد؟ ظاهرا ً همه اختلافي كه روي داده در اين عرصه و در پاسخ به اين پرسش است. چنين است كه هر يك از مكتبها و مذهبها راهي را در پيش گرفته اند و اصطلاحي به خود گزين كرده اند: مذهب حنفي به استحسان و قياس گراييده است، مذهب مالكي بر استصلاح تكيه زده است، مذهب شافعي مسلك استدلال را در پيش گرفته است. مذهب حنبلي به سه ذرايع و منع حيل اهتمام ورزيده است و شيعه اماميه به ادله چهارگانه اي كه يكي از آنها عقل است نامور شده است. اما واقعيت اين استنادها وتكيه زدنها و نامور شدنها چيست؟ آيا تفاوتهاي ماهوي نيز به چشم مي خورد؟
آنچه در اين كتاب فرارويتان نهاده شده تلاشي در پاسخ دادن به اين پرسشهاست. نبايد ذكر اين نكته رانيز مغفول نهاد كه منابع و مآخذ كار مؤلف كه در انتهاي كتاب به پيوست آمده اند، نشان دهنده آن هستند كه مؤلف نهايت همت و تلاش خود را درتبيين موضوع كتاب به كار برده اند و رنج پژوهش را كه چون به بار مي نشيند البته شيرين هم هست بر خود هموار كرده اند. همچنين كتابي اين چنين را با زبان و قلمي امروزي نگاشته و تنظيم كرده اند كه خود از محسنات كتاب است.
مديريت بحران
112443.jpg
نقدي بر شيوه هاي
تحليل و تدبير بحران در ايران
مؤلف: محمدرضا تاجيك
ناشر: انتشارات فرهنگ گفتمان، چاپ اول ،۱۳۷۹ ۳۳۰۰ نسخه
با پيوستها ۳۹۲ صفحه، ۱۸۵۰ تومان
•••
از منظر فوكو هيچ رابطه قدرتي بدون تشكيل حوزه اي از دانش متصور نيست و هيچ دانشي هم نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد. وي در «انضباط و تنبيه» متذكر مي شود كه: «ما بايد اين را بپذيريم كه قدرت موجد معرفت است (و نه اينكه صرفاً مروج آن باشد، از آن رو كه ترويج معرفت به قدرت خدمت مي كند و يا آنكه صرفاً به كاربرنده آن باشد، زيرا معرفت براي قدرت مفيد است) و بپذيريم كه قدرت و معرفت مستقيماً مستلزم يكديگر هستند. و اينكه هيچ نوع رابطه قدرت بدون وجود يك حوزه معرفتي مرتبط با آن موجود نيست و هيچ نوع معرفتي يافت نمي شود كه در آن واحد هم روابط قدرت را مسبوق نگيرد و هم آنها را به وجود نياورد. در مقدمه يادداشتهاي درسي خود، فوكو متذكر شده است كه: «فرضيه اصلي كه راهنماي كار ما در اين دروس خواهد بود، چنين است؛ روابط قدرت ( با منازعاتي كه در آن جريان دارد و يا نهادهايي كه آن را حفظ مي كنند).در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهيل كننده يا ممانعت كننده را بازي نمي كنند. اين روابط تنها به اين بسنده نمي كند كه به معرفت مدد رسانند و يا موجب اشاعه آن شوند، يا آن را ابطال نمايند و يا محدود سازند. ارتباط ميان قدرت و معرفت صرفاً به واسطه وجود منافع و يا عملكرد ايدئولوژيها نيست. مسأله بنابراين صرفاً اين نيست كه تعيين كنيم قدرت چگونه معرفت را منقاد مي سازد و يا اينكه چگونه مهر و نشان خود را بر پيشاني معرفت حك مي كند و محتوا و چارچوبي ايدئولوژيك بر آن تحميل مي كند. هيچ پيكره اي از معرفت نمي تواند بدون بهره گيري از يك سيستم ارتباطي، اسناد و مدارك انباشتن اطلاعات و توزيع آن شكل بگيرد، اما خود اين سيستم صورتي از قدرت است و در موجوديت و عملكرد خود با ساير اشكال قدرت مرتبط است. عكس قضيه نيز صادق است. به اين معني كه هيچ نوع قدرتي را نمي توان بدون انتزاع معرفت، به انحصار درآوردن، توزيع و حفظ آن به مورد اجرا درآورد. در اين سطح چنين نيست كه در يك سو معرفت موجود باشد و در سوي ديگر جامعه و يا در يك سو علم و در سوي ديگر حكومت، بلكه تنها صورتهاي بنيادي ازامري كه آن را قدرت / معرفت مي ناميم، موجود است؟
سپس مؤلف بعد از اين مقدمات مفروضهاي مباحث نظري خود را در اين نوشتار تحت اين گزاره ها خلاصه مي كند:
۱) قدرت مهار و تدبير هر بحراني رابطه اي تنگاتنگ با ميزان شناخت «تهديدات» و «فرصت» هاي ناشي از آن و احصاي دقيق برآيند حاصله از اين دو دارد.
۲) در شرايط بحران كه از يك سو، اطلاعات مخدوش مي شود و از جانب ديگر، فن آوريهاي معمول قدرت (و به تبع شيوه هاي تصميم سازي و مديريت در شرايط عادي) سترون و ناكارا مي شوند، هرگونه تدبيري مستلزم بهره وري مناسب از «دانشهاي راهبردي» متفاوت و «فن آوريهاي قدرت» ويژه است.
تا فراموش نشده دكتر تاجيك تعريف و تلقي خود را از بحران با نقل قولي از هابرماس فيلسوف معاصر آلماني، مشخص مي كند. هابرماس معتقد است: «نظامها به مثابه سوژه نمايان نمي شوند، اما تنها سوژه ها مي توانند در بحرانها درگير شوند... تنها هنگامي كه اعضاي جامعه اصلاحات ساختاري را به مثابه خطري براي موجوديت مستمر خود تلقي كنند و احساس كنند هويت اجتماعي آنان در خطر است، مي توانيم از بحران صحبت كنيم. اختلاف در همبستگي نظام تنها هنگامي ا ست كه همبستگي اجتماعي در خطر است و موجوديت مستمر را در خطر مي اندازد. يعني تنها هنگامي كه بنيادهاي اجتماعي ساختارهاي هنجاري آنچنان تضعيف شده اند كه جامعه آنوميك بشود. حالتهاي بحراني شكل تجزيه نهادهاي اجتماعي را به خود مي گيرد.
مؤلف درباره محتواي بخش دوم كتاب حاضر چنين توضيح نوشته است: «بخش دوم اين نوشتار به نقدي واسازانه Deconstructive از گفتمانهاي مسلط در عرصه تحليل و تدبير بحران (قبل و بعد از انقلاب) اختصاص داده شده است. نقد واسازانه، نوعي استراتژي قرائت متن (گفتاري، نوشتاري و رفتاري) است كه حركت شالوده شكن خود را از درون مي آغازد. «نقد» در اينجا به تعبير فوكو... «در جست و جوي ساختارهاي صوري كه ارزش جهانشمول دارد، نيست، بلكه پژوهشي است تاريخي از وراي رويدادهايي كه به شكل گيري و بازشناسي ما به عنوان فاعل آنچه انجام مي دهيم، مي انديشيم و مي گوييم و فكر مي كنيم، منجر شده است. منظور اين نقد مطالعه گفتمانهايي است كه آنچه مي انديشيم و مي گوييم و مي كنيم را چونان رويدادهاي تاريخي، مدنظر قرار دهد.»
نويسنده سپس مي افزايد: در راستاي تحقق اين مهم، كالبدشكافي چند بحران مشخص را دستمايه خود قرار داده و بر ويرانه هاي برجاي مانده از آنان، به مثابه منابعي از اطلاعات و تجربه، تأملي مي كنيم. همچنان كه ميشل فوكو و توماس كوهن در توصيف مقوله «پاراديم» و «گفتمان» بيان كرده اند، به اين لحاظ يك ويرانه اطلاعات بيشتري درباره تماميت يك بناي باشكوه به ما منتقل مي كند تا يك بناي تمام شده كه:
«ويرانه ديده مي شود، اما در همان حال تماشاگر مي داند كه بخش عظيمي از آن ديده نمي شود. هم ديدني است و هم ناديدني، بي آنكه ناديدني، درون مورد ديداري پنهان شده باشد، هر دو مورد ديدني در حضور ويرانه وجود دارند. ويرانه اگر ويرانه نبود، (همچون مثال قصر باشكوه بود در سده هاي ميانه) چيزي ناديدني نداشت.»
و سپس مفروض هاي اساسي مبحث خود را در اين بخش چنين بر مي شمارد:
۱ـ انديشه تحليل و تدبير بحران در ايران، هيچگاه بر بنيانهاي «گزاره هاي جدي» شكل نگرفته است. چنانچه اين بيان فوكو را بپذيريم كه انديشه و گزاره جدي را نبايد فقط در فرمول بندي هاي نظري مانند فرمول بندي هاي فلسفه و علم جست و جو كرد. بلكه آن را مي توان و بايد در تمام شيوه هاي سخن گفتن، عمل كردن يا رفتار كردن كه فرد در آنها به عنوان سوژه فراگيري، سوژه اخلاقي يا حقوقي، سوژه آگاه از خود و ديگران ظاهر مي شود و عمل مي كند، تحليل كرد؛ در گفتار، كردار، پندار و رفتار نخبگان اين مرز و بوم، به ندرت نشاني از يك جدي پيرامون بحران و تدبير آن مي يابيم.
۲) بسياري از نخبگان و تصميم سازان اين سرزمين، همواره خود جزئي از مشكل بوده اند و نه قسمتي از راه حل. به بيان ديگر ريشه بسياري از بحرانهاي جامعه ايراني را مي توان در سوء تدبير منزل اربابان سياست و قدرت جست و جو كرد.
۳) ذهنيت تدبير و تحديد كنندگان بحران ما، اغلب اولين خاكريزهايي بوده اند كه توسط بحران فتح شده اند.
تا فراموش نشده، فهرست خرابه هايي [بخوانيد پس مانده بحرانها] كه در اين كتاب بر آنها تأمل شده، در اينجا ذكر كنيم: دوران تسلط دولت بحران مستمر (پهلوي)، بحران افغانستان، يك رؤيا و چند بستر كوي دانشگاه: يك بستر و چند رؤيا، بحران شهرداري، بحران قزوين.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |