در قسمت گذشته خوانديد كه مردي به نام غلام پس از اينكه به هزار سختي زندگي اش را سر و سامان داد و با دست فروشي و كار سخت توانست خانه و حجره و ماشيني رديف كند، خوشحال از اين بود كه توانسته است آرامش را براي همسرش منيژه و بچه هايش ايجاد كند. او از اينكه افشين، فرانك و فرامرز بچه هاي خوبي بودند و زنش نيز سازگار بود، احساس خوشبختي مي كرد. تمام كارهاي مغازه اش را به حسن واگذار كرده بود. حسن شاگرد خوبي بود تا اينكه يك روز ۱۱چك سفيد امضا را طبق معمول به شاگردش داد و از او خواست كه اسم ومقدار طلب طلبكاران را بنويسد. چنددقيقه بعد حسن به غلام گفت يك چك كم است. از آن به بعد غلام نسبت به شاگردش بدبين شد و در زندگي او دقيق شد. او وضع عالي خوبي به هم زده بود و همين باعث شد تا غلام دل چركين بيشتري نسبت به شاگرد خود پيدا كند. او پس ازمراجعه به بانك جريان چك خود راگفت به مغازه آمد با شاگردش درگير شد و او را از مغازه اخراج كرد. چنددقيقه بعد در حالي كه به خودش بد و بيراه مي گفت از طرف بانك به اوتلفن شد. غلام با ناراحتي از جا بلند شد و گفت: اي نامرد نمك نشناس از اين در رفت و از آن در به بانك رفت...
و اينك ادامه ماجرا
•••
با عجله خودش را به بانك رساند در حالي كه نفس نفس مي زد خودش را به رئيس بانك رساند و سلام كرد. رئيس شعبه با اشاره به كسي كه روي صندلي مشتري ها، آن طرف باجه نشسته بود، گفت:
ـ خيلي اين دست و آن دست كرديم و تا حالا معطلش كرديم. حق هم دارد ديگر مشتري است و بايد كارش زود راه بيفتد. امضاء چك هم با امضا شما طبق عرف كار ما مطابقت دارد. اونجا نشسته است و الآن پشتش به ما است.
غلام با تعجب نگاهي كرد و گفت:
ـ اون خانم؟ اون خانم؟ اما اون كه زنه.
او دست پاچه شده بود. با عجله روي سراميك هاي بانك قدم گذاشت و خود را به زن رساند. ولي از ديدن چهره او بيشتر يكه خورد.
ـ تويي! منيژه! امكان نداره.
حق با او بود. آورنده چك كسي نبود جز منيژه، همسر وفادار و مهربان اش. اما او چرا اين كار را كرده بود. چرا چك را از توي كيف او برداشته بود. غلام نگاهي غضب آلوده به زنش كرد و بدون خداحافظي از بانك بيرون آمد. دنيا دور سرش مي چرخيد به مغازه برگشت. شماره تلفن را گرفت. پشت خط صداي گرم مردي را شنيد.
ـ الو بفرماييد.
ـ سلام آقاكريم. ببخشيد مزاحم شدم. غلام هستم.
ـ سلام از ماست. اين چه جور حرف زدنيه مرد. داري تعارف لاي زرورق مي پيچي كه چه؟
شرمنده ام اما جرياني برام پيش اومده كه قدرت سربلندكردن ندارم.
ـ موضوع چيه. رك بگو هركاري بتونم بكنم.
ـ از وضع كار و زندگي من كه خبر داري هميشه يك بسته چك سفيد امضا مي زنم ومي دم حسن ببره وطلب مردم رو بده. امروز يه برگش كم بود . فهميدم كسي اونوبرداشته به بانك خبر دادم كه اگه كسي براي وصول خواست بياد منو خبر كنن. يه ساعت پيش بهم خبردادن كه طرف براي وصول يك چك سه ميليوني اومده و وقتي رفتم بانك . مي دوني كي اونجا بود؟ باورت نمي شه. ولي به خدا آبجيت بود، منيژه!
ـ چي مي گي ؟ آخه نپرسيدي واسه چي اين كار رو كردي؟
ـ نه از خجالت بانكي ها سرم رو انداختم پايين. نمي خواستم اونجا جلوي مردم كار بچگانه اي بكنم. كريم تو عوض داداش اون، اول داداش مني. منيژه تا امروز براي من زن بدي نبوده. مي خوام خودت ته وتوي قضيه رو دربياري. منم ديگه خونه نمي رم. توي مغازه منتظرت مي مونم.
ـ چشم نوكرت هم هستم. همين حالا مي رم سروقتش.
ـ دعوا مرافعه راه نندازي ها. تورو به ارواح خاك بابات قسم مي دم.
ـ چشم . خيالت راحت باشه.
هوا روبه تاريكي مي رفت كه سروكله كريم جلوي درمغازه پيدا شد. درچهره شاد و مهربان او ديگر هيچ اثري از آرامش وشوق نبود. چشمانش گود افتاده ورنگ اش پريده بود. سلامي كرد. سيگاري روشن كرد و نشست. در چهره گزيده از رنجش آثار يك غم پنهان به وضوح ديده مي شد. و در فضاي سرد رابطه ها سخن گفتن برايش سخت شده بود.
ـ آقا غلام ببخش كه دير كردم. راستش گفتم ته وتوي قضيه روتموم وكمال دربيارم. بيا تا با هم فكري بكنيم. اگر مصيبت از آسمون برسه . گريه وزاري بي فايده است يا بايد مردونه تحمل كرد يا اينكه بايد راه چاره اي يافت.
طرف ظهر كه رفتم خونه شما حق با شما بود . منيژه چك رو وصول كرده بود . ديگه هم روي اونو نداره كه جلوي تو سرش را بالا بگيره.
ـ آقا براي چي اين كار رو كرده. اون شده تاحالا از من پول بخواد ومن بهش ندم؟
ـ صبور باش داداش. بذار همه چيز رو برات بگم اون وقت حرف بزن وقضاوت كن وتصميم بگير. راستش افشين پسر عزيزت اين دسته گل رو به آب داده. آخه تو از وضع وروز بچه ات بي خبري از صبح تا شب در دكاني و نمي پرسي كجاست. شايد هم نمي دوني كه سه ساله مردود شده واز مدرسه هم اخراج شده است واگر هم مي داني اصلاً برات مهم نبوده واهميتي ندادي. گفتي مي تونه بياد درمغازه پيش خودت كار كنه. يكي ، دوبار دخل رو برداشت وفرار كرد. چند بار دكانت رو كرد پاتوق دوستاي ولگردش و دست آخر ناچار شدي عذرش را بخواهي. اومد پيش من ولي فرار كرد واز زيركار در رفت. حالا هم كه دوساله ديگه هيچ كاري به كارش نداري. آخه تاحالا شده يكبار بپرسي افشين ات كجاس؟
ـ قرار شده بود كه بره سربازي. خودش گفت چندماه رو استراحت مي كنم.
ـ همين؟ توهم باور كردي وبي خيال موندي آقاجون. بچه ات معتاد شده، هروئيني شده، مي فهمي؟
ـ نه باور نمي كنم. افشين من حتي سيگار هم نمي كشه.
ـ سيگارم مي كشد اما جلوي روي تو خودش رو به اون راه مي زنه.
ـ پس ماجراي چك چي بود؟
ـ افشين كلاه همسايه تون رو برداشته . فرشهاي اونا را به جاي قاليشويي برده فروخته ، اوناهم منيژه را تهديد كردند كه اگه پول فرشها رو برنگردونه شكايت مي كنن. منيژه جرأت نداشته ماجراي دزدي فرشها روبه تو بگه وافشين راه نشون اش داده كه چك برداره و وصول كنه وپول مردم روبده.
ـ حالا بايدچه كار كنيم كريم آقا؟
ـ واسه نجات بچه ات يه كاري بكن. نجاتش بده مرد!
تاريكي سايه گسترده بود كه غلام واردخانه شد. هرچند آنجا برايش رنگ وبوي هميشگي را نداشت ولي دلش مي خواست آرام بگيرد. اما نمي توانست. او آدمي نبود كه بتواند خونسرد بماند. كمربندش را باز كرد وافتاد به جان افشين وبدن او را آش ولاش كرد بعدهم بردش داخل زيرزمين واو را آنجا زنداني كرد.وقتي مي خواست از آنجا بيرون بيايد فرياد زد:
ـ آب و غذاش رو هم همون جا بايد بخوره. آنقدر مي مونه تا آدم بشه.
التماس هاي هيچ كس در غلام اثر نداشت. افشين يك هفته در زندان پدر ماند. بعد او را پيش دكتر فرستادند وكمي كه اوضاع اش عادي شد، غلام او را به يكي از دوستان خودش سپرد كه كار خياطي را بياموزد. به منيژه تأكيد كرد اگر ديناري به او بدهي قلم پاي تو را مي شكنم. منيژه هم كز كرد. ساكت مانده بود وسرش را پايين انداخت.
چندماهي گذشت آرامش دوباره به خانه غلام برگشت اما ذهن مشكوك غلام را سوءظن پركرده بود. ديگر به هيچ كس اعتمادنداشت وهمه اينها را از چشم زنش مي ديد تا اينكه يك شب متوجه مسأله اي شد.
آن شب كپسول گاز تمام شده بود. او براي برداشتن يك كپسول نوبه زيرزمين رفت اما ديد كه از پنج تا كپسول پر حتي يكي هم نيست. دست از پا درازتر متوجه قضيه شد. منيژه اين پا و آن پا كرد:
ـ پيش همسايه است . براي مهموني شون بردن. برم بهشون بگم كه بدن.
ـ نه خوب نيس بذار خودشون پس بدن. حالا بدون گاز چه كنيم؟
ـ امشب رو يه طوري مي گذرونيم تا فردا…
اما چندوقتي گذشت از كپسولها خبري نشد. غلام وقتي متوجه دور وبرش شد كه ساعت ديواري ، راديوضبط ، قاليچه هاي كوچك جلودر، اسباب ولوازم چيني ، گوني هاي برنج همه وهمه آب مي شوند ومي رفتند در زمين . سراغ زنش رفت وپرسيد اينجا چه خبر است .
بغض منيژه تركيد وگفت:
ـ نمي دونم همه اش زيرسراونه. افشين معتادي و ولگردي براش خرج داره. چندوقته مي ريم مهموني نپرسيدي طلاهام كو؟ همه رو به زور مي گيره ومي بره مي فروشه.
ـ تو چرا دروغ مي گفتي؟ توچرا سرهم بندي مي كردي كه وسايل خونه همسايه هاس؟ چرا هرچه مي خواد بهش مي دي؟ زن بالاخره هم يه كاري دستت مي ده.
افشين ديگر خيلي وقت بود كه شبها به خانه نمي آمد. نيمه شب مي آمد كه غلام خواب بود تا با پدرش رخ به رخ نشود. دوندگي ها وسركشي هاي غلام براي بهبود وضع افشين با بن بست مواجه مي شد.از پسرش هيچ خبري نبود. افشين فقط با منيژه در ارتباط بود واز پدرش دوري مي كرد انگار غلام ديگر پسري به اين نام نداشت تازه ترسش ازآن بود كه بچه هاي ديگرش هم به اين دام بيفتند.
ماهها گذشت تا اينكه …