جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۱ - ۱۹ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 21, 2003
حوادث
شماره۲۳۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي
پلان آخر، پشيماني
پاورقي
سايه هاي آشنا
112407.jpg
در قسمت گذشته خوانديد كه مردي به نام غلام پس از اينكه به هزار سختي زندگي اش را سر و سامان داد و با دست فروشي و كار سخت توانست خانه و حجره و ماشيني رديف كند، خوشحال از اين بود كه توانسته است آرامش را براي همسرش منيژه و بچه هايش ايجاد كند. او از اينكه افشين، فرانك و فرامرز بچه هاي خوبي بودند و زنش نيز سازگار بود، احساس خوشبختي مي كرد. تمام كارهاي مغازه اش را به حسن واگذار كرده بود. حسن شاگرد خوبي بود تا اينكه يك روز ۱۱چك سفيد امضا را طبق معمول به شاگردش داد و از او خواست كه اسم ومقدار طلب طلبكاران را بنويسد. چنددقيقه بعد حسن به غلام گفت يك چك كم است. از آن به بعد غلام نسبت به شاگردش بدبين شد و در زندگي او دقيق شد. او وضع عالي خوبي به هم زده بود و همين باعث شد تا غلام دل چركين بيشتري نسبت به شاگرد خود پيدا كند. او پس ازمراجعه به بانك جريان چك خود راگفت به مغازه آمد با شاگردش درگير شد و او را از مغازه اخراج كرد. چنددقيقه بعد در حالي كه به خودش بد و بيراه مي گفت از طرف بانك به اوتلفن شد. غلام با ناراحتي از جا بلند شد و گفت: اي نامرد نمك نشناس از اين در رفت و از آن در به بانك رفت...
و اينك ادامه ماجرا
•••
با عجله خودش را به بانك رساند در حالي كه نفس نفس مي زد خودش را به رئيس بانك رساند و سلام كرد. رئيس شعبه با اشاره به كسي كه روي صندلي مشتري ها، آن طرف باجه نشسته بود، گفت:
ـ خيلي اين دست و آن دست كرديم و تا حالا معطلش كرديم. حق هم دارد ديگر مشتري است و بايد كارش زود راه بيفتد. امضاء چك هم با امضا شما طبق عرف كار ما مطابقت دارد. اونجا نشسته است و الآن پشتش به ما است.
غلام با تعجب نگاهي كرد و گفت:
ـ اون خانم؟ اون خانم؟ اما اون كه زنه.
او دست پاچه شده بود. با عجله روي سراميك هاي بانك قدم گذاشت و خود را به زن رساند. ولي از ديدن چهره او بيشتر يكه خورد.
ـ تويي! منيژه! امكان نداره.
حق با او بود. آورنده چك كسي نبود جز منيژه، همسر وفادار و مهربان اش. اما او چرا اين كار را كرده بود. چرا چك را از توي كيف او برداشته بود. غلام نگاهي غضب آلوده به زنش كرد و بدون خداحافظي از بانك بيرون آمد. دنيا دور سرش مي چرخيد به مغازه برگشت. شماره تلفن را گرفت. پشت خط صداي گرم مردي را شنيد.
ـ الو بفرماييد.
ـ سلام آقاكريم. ببخشيد مزاحم شدم. غلام هستم.
ـ سلام از ماست. اين چه جور حرف زدنيه مرد. داري تعارف لاي زرورق مي پيچي كه چه؟
شرمنده ام اما جرياني برام پيش اومده كه قدرت سربلندكردن ندارم.
ـ موضوع چيه. رك بگو هركاري بتونم بكنم.
ـ از وضع كار و زندگي من كه خبر داري هميشه يك بسته چك سفيد امضا مي زنم ومي دم حسن ببره وطلب مردم رو بده. امروز يه برگش كم بود . فهميدم كسي اونوبرداشته به بانك خبر دادم كه اگه كسي براي وصول خواست بياد منو خبر كنن. يه ساعت پيش بهم خبردادن كه طرف براي وصول يك چك سه ميليوني اومده و وقتي رفتم بانك . مي دوني كي اونجا بود؟ باورت نمي شه. ولي به خدا آبجيت بود، منيژه!
ـ چي مي گي ؟ آخه نپرسيدي واسه چي اين كار رو كردي؟
ـ نه از خجالت بانكي ها سرم رو انداختم پايين. نمي خواستم اونجا جلوي مردم كار بچگانه اي بكنم. كريم تو عوض داداش اون، اول داداش مني. منيژه تا امروز براي من زن بدي نبوده. مي خوام خودت ته وتوي قضيه رو دربياري. منم ديگه خونه نمي رم. توي مغازه منتظرت مي مونم.
ـ چشم نوكرت هم هستم. همين حالا مي رم سروقتش.
ـ دعوا مرافعه راه نندازي ها. تورو به ارواح خاك بابات قسم مي دم.
ـ چشم . خيالت راحت باشه.
هوا روبه تاريكي مي رفت كه سروكله كريم جلوي درمغازه پيدا شد. درچهره شاد و مهربان او ديگر هيچ اثري از آرامش وشوق نبود. چشمانش گود افتاده ورنگ اش پريده بود. سلامي كرد. سيگاري روشن كرد و نشست. در چهره گزيده از رنجش آثار يك غم پنهان به وضوح ديده مي شد. و در فضاي سرد رابطه ها سخن گفتن برايش سخت شده بود.
ـ آقا غلام ببخش كه دير كردم. راستش گفتم ته وتوي قضيه روتموم وكمال دربيارم. بيا تا با هم فكري بكنيم. اگر مصيبت از آسمون برسه . گريه وزاري بي فايده است يا بايد مردونه تحمل كرد يا اينكه بايد راه چاره اي يافت.
طرف ظهر كه رفتم خونه شما حق با شما بود . منيژه چك رو وصول كرده بود . ديگه هم روي اونو نداره كه جلوي تو سرش را بالا بگيره.
ـ آقا براي چي اين كار رو كرده. اون شده تاحالا از من پول بخواد ومن بهش ندم؟
ـ صبور باش داداش. بذار همه چيز رو برات بگم اون وقت حرف بزن وقضاوت كن وتصميم بگير. راستش افشين پسر عزيزت اين دسته گل رو به آب داده. آخه تو از وضع وروز بچه ات بي خبري از صبح تا شب در دكاني و نمي پرسي كجاست. شايد هم نمي دوني كه سه ساله مردود شده واز مدرسه هم اخراج شده است واگر هم مي داني اصلاً برات مهم نبوده واهميتي ندادي. گفتي مي تونه بياد درمغازه پيش خودت كار كنه. يكي ، دوبار دخل رو برداشت وفرار كرد. چند بار دكانت رو كرد پاتوق دوستاي ولگردش و دست آخر ناچار شدي عذرش را بخواهي. اومد پيش من ولي فرار كرد واز زيركار در رفت. حالا هم كه دوساله ديگه هيچ كاري به كارش نداري. آخه تاحالا شده يكبار بپرسي افشين ات كجاس؟
ـ قرار شده بود كه بره سربازي. خودش گفت چندماه رو استراحت مي كنم.
ـ همين؟ توهم باور كردي وبي خيال موندي آقاجون. بچه ات معتاد شده، هروئيني شده، مي فهمي؟
ـ نه باور نمي كنم. افشين من حتي سيگار هم نمي كشه.
ـ سيگارم مي كشد اما جلوي روي تو خودش رو به اون راه مي زنه.
ـ پس ماجراي چك چي بود؟
ـ افشين كلاه همسايه تون رو برداشته . فرشهاي اونا را به جاي قاليشويي برده فروخته ، اوناهم منيژه را تهديد كردند كه اگه پول فرشها رو برنگردونه شكايت مي كنن. منيژه جرأت نداشته ماجراي دزدي فرشها روبه تو بگه وافشين راه نشون اش داده كه چك برداره و وصول كنه وپول مردم روبده.
ـ حالا بايدچه كار كنيم كريم آقا؟
ـ واسه نجات بچه ات يه كاري بكن. نجاتش بده مرد!
تاريكي سايه گسترده بود كه غلام واردخانه شد. هرچند آنجا برايش رنگ وبوي هميشگي را نداشت ولي دلش مي خواست آرام بگيرد. اما نمي توانست. او آدمي نبود كه بتواند خونسرد بماند. كمربندش را باز كرد وافتاد به جان افشين وبدن او را آش ولاش كرد بعدهم بردش داخل زيرزمين واو را آنجا زنداني كرد.وقتي مي خواست از آنجا بيرون بيايد فرياد زد:
ـ آب و غذاش رو هم همون جا بايد بخوره. آنقدر مي مونه تا آدم بشه.
التماس هاي هيچ كس در غلام اثر نداشت. افشين يك هفته در زندان پدر ماند. بعد او را پيش دكتر فرستادند وكمي كه اوضاع اش عادي شد، غلام او را به يكي از دوستان خودش سپرد كه كار خياطي را بياموزد. به منيژه تأكيد كرد اگر ديناري به او بدهي قلم پاي تو را مي شكنم. منيژه هم كز كرد. ساكت مانده بود وسرش را پايين انداخت.
112407.jpg
چندماهي گذشت آرامش دوباره به خانه غلام برگشت اما ذهن مشكوك غلام را سوءظن پركرده بود. ديگر به هيچ كس اعتمادنداشت وهمه اينها را از چشم زنش مي ديد تا اينكه يك شب متوجه مسأله اي شد.
آن شب كپسول گاز تمام شده بود. او براي برداشتن يك كپسول نوبه زيرزمين رفت اما ديد كه از پنج تا كپسول پر حتي يكي هم نيست. دست از پا درازتر متوجه قضيه شد. منيژه اين پا و آن پا كرد:
ـ پيش همسايه است . براي مهموني شون بردن. برم بهشون بگم كه بدن.
ـ نه خوب نيس بذار خودشون پس بدن. حالا بدون گاز چه كنيم؟
ـ امشب رو يه طوري مي گذرونيم تا فردا…
اما چندوقتي گذشت از كپسولها خبري نشد. غلام وقتي متوجه دور وبرش شد كه ساعت ديواري ، راديوضبط ، قاليچه هاي كوچك جلودر، اسباب ولوازم چيني ، گوني هاي برنج همه وهمه آب مي شوند ومي رفتند در زمين . سراغ زنش رفت وپرسيد اينجا چه خبر است .
بغض منيژه تركيد وگفت:
ـ نمي دونم همه اش زيرسراونه. افشين معتادي و ولگردي براش خرج داره. چندوقته مي ريم مهموني نپرسيدي طلاهام كو؟ همه رو به زور مي گيره ومي بره مي فروشه.
ـ تو چرا دروغ مي گفتي؟ توچرا سرهم بندي مي كردي كه وسايل خونه همسايه هاس؟ چرا هرچه مي خواد بهش مي دي؟ زن بالاخره هم يه كاري دستت مي ده.
افشين ديگر خيلي وقت بود كه شبها به خانه نمي آمد. نيمه شب مي آمد كه غلام خواب بود تا با پدرش رخ به رخ نشود. دوندگي ها وسركشي هاي غلام براي بهبود وضع افشين با بن بست مواجه مي شد.از پسرش هيچ خبري نبود. افشين فقط با منيژه در ارتباط بود واز پدرش دوري مي كرد انگار غلام ديگر پسري به اين نام نداشت تازه ترسش ازآن بود كه بچه هاي ديگرش هم به اين دام بيفتند.
ماهها گذشت تا اينكه …
پلان آخر، پشيماني
۲نمايش با ۴پرده از ۲دزد نوجوان
112404.jpg
بازار اول و دوم نازي آباد، هر روز از اوايل صبح تا نخستين ساعات غروب، صحنه رفت و آمدهاي مكرر، دادوستدهاي بي شمار مغازه داران و مشتريان و عبور پايان ناپذير چرخ دستي ها و دستفروشها وعابران پير و جوان است.
آنچه در طول روزهاي چهارشنبه و پنجشنبه اوايل بهمن ماه در اين دو بازار رخ داده، دو حادثه است كه هر يك در حكم دو نمايش دو پرده اي هستند، نمايش واقعي از غفلت دو نوجوان.
بازيگران اين دو نمايش دو نوجوان ۱۴ و ۱۵ساله به نامهاي «حميد » و «مهدي » هستند و از بين تماشاگران اين دو نمايش نيز دو نفر انتخاب شده اند كه يكي باطري ساز ۴۵ساله و يكي قصاب ۵۵ساله است كه هر كدام در اين نمايشها نقشي دارند.
* پرده اول نمايش اول
غروب يك روز زمستاني در بازار دوم نازي آباد فرامي رسد. بازار كم كم از رفت و آمد مشتريان خالي مي شود. باطري ساز ۴۵ساله سرگرم شمارش پولهاي دخل آن روز خود است. ۱۲۰هزار تومان را مي شمارد و داخل دخل مي گذارد. «حميد » ۱۴ساله، مقابل در مغازه سبز مي شود، نگاهي به باطري ساز مي اندازد و با خونسردي از كركره مغازه باطري سازي بالا مي رود. باطري ساز از پشت دخل برمي خيزد، چند قدم از دخل دور شده و مي گويد: چرا بالاي كركره رفتي؟
حميد مي گويد: كبوترم اون بالا است.
باطري ساز در حالي كه به جاي خود برمي گردد زير لب مي گويد: اشكالي نداره، بردار و برو.
چند لحظه بعد، مقابل همان مغازه باطري سازي:
«حميد » از كركره پايين مي آيد. مقابل در مغازه مي ايستد. به باطري ساز نگاه مي كند و چند فحش به او مي دهد.
باطري ساز با حالت عصبي و به سرعت از پشت دخل بيرون آمده و پسرك را دنبال مي كند. ده، بيست قدم به دنبال پسرك مي دود، ناگهان مي ايستد و به سرعت به مغازه برمي گردد و فورا ً سراغ دخلش مي رود. دخل خالي است. باور نمي كند، دوباره باز مي كند، همچنان خالي است.
* پرده دوم
زمان : ساعت ۶بعدازظهر همان روز ، يك كيلومتر دورتر از بازار دوم نازي آباد ـ «حميد » پشت يك ديوار نيم ريخته منتظر رسيدن «مهدي » است. مهدي در فاصله ۱۰۰متري ديوار پشت يك ديوار ديگر ايستاده، بسته هاي اسكناس را از درون پيراهنش بيرون مي آورد. نگاهي به اسكناسها مي اندازد، يك بسته را از بينشان انتخاب مي كند و دوباره داخل پيراهنش مي اندازد و بقيه اسكناسها را توي جيبهاي شلوارش مي چپاند و به سوي ديوار نيم ريخته به راه مي افتد و به «حميد» مي پيوندد.
حميد: زود باش پولارو دربيار.
مهدي: بگذار بشمرم... هفتاد هزار تومان شد. بيا! اين سي هزار تومن مال تو و اين هم مال من.
يك نيم پرده ديگر: «مهدي » چرخ دستي پر از خربزه را دورتر از بازار دوم با تقلاي زياد به جلو مي راند و فرياد مي زند: خربزه شيرين دارم.
پرده اول ـ نمايش دوم
غروب يكي ديگر از روزهاي زمستاني ـ بازار اول نازي آباد ـ يكي، دو مغازه دار بيرون مغازه در حال صحبت هستند. مغازه دار سوم در را قفل كرده و درون مغازه چرت مي زند و قصاب ۵۵ساله وسط مغازه ايستاده است. بيرون مغازه قصابي روبروي بازار، «مهدي» كنار ديوار چمباتمه زده و به مغازه قصابي خيره شده است. «حميد» با قلاب سنگي در دست مقابل مغازه قصابي مي ايستد و چشم در چشم قصاب مي دوزد. سپس تابي به كمر داده و سنگ را به بالاي كركره مغازه قصابي پرتاب مي كند.
قصاب با اعتراض: چرا سنگ مي اندازي؟
حميد: كفترم اون بالاست.
قصاب از وسط مغازه به راه مي افتدو بيرون مغازه كنار «حميد» مي ايستد و بالاي كركره را تماشا مي كند. «حميد » به قصاب كه به بالاي كركره خيره شده نگاهي مي اندازد و دوباره بالاي كركره را نگاه مي كند.
قصاب سرش را پايين مي اندازد و به درون مغازه بازمي گردد. به ته مغازه كه مي رسد رويش را برمي گرداند و به پسرك مي گويد: مواظب شيشه باش نشكند. بعد مكثي مي كندو مي گويد: «مي خواي بالاي پشت بام برو، از اونجا بهتر مي توني بگيريش.»
«حميد» دولا مي شود و يك سنگ ديگر برمي داد، نگاهي به داخل مغازه مي اندازد و شروع به فحش دادن مي كند، قصاب به بيرون مغازه مي دود، «حميد» مي دود پسركي كه روبروي مغازه كز كرده هنوز پشت به ديوار چمباتمبه زده و نشسته، قصاب نگاهي به پسرك چمباتمبه زده مي اندازد و دلش شور مي زند.
دوباره به مغازه برگشته پولهاي دخل را داخل يخچال انداخته و مي كوشد خود را بي خيال نشان دهد و زيرچشمي پسرك روبه روي مغازه را مي پايد. پسرك از جا برخاسته و آرام از برابر مغازه قصابي مي گذرد.
قصاب سريعاً در مغازه را بسته و به آهستگي شروع به تعقيب پسرها مي كند. اول پشت يك ديوار كمي مكث مي كند و منتظر مي شود تا ببيند آن دو با هم هستند يا نه.
«مهدي» در فاصله صدمتري از قصابي به «حميد» مي پيوندد و قصاب با ديدن اين صحنه آرام به دنبالشان روانه مي شود. قصاب تا ۵۰۰ متري جلوتر آنها را تعقيب مي كند . پسرها با ديدن او پا به فرار مي گذارند. قصاب فرياد مي زند و از مردم كمك مي خواهد. موتورسواري به كمك او مي آيد و با هم به دنبال «حميد» مي افتند و او را مي گيرند.
* پرده دوم
مكان: دادگاه اطفال
«حميد» و «مهدي» مقابل ميز دادگاه ايستاده اند قاضي مظفري از حميد مي پرسد:
چند كلاس درس خوندي؟
حميد: هيچي!
قاضي: چرا؟
حميد: چون زبونم گير مي كرد و سر كلاس مسخره ام مي كردند.
قاضي: حالا كه خوب صحبت مي كني!
حميد: بله، دوساله كه زبونم راه افتاده.
قاضي: چرا حالا مدرسه نمي ري؟!
حميد: سركار مي روم، پول درميارم.
قاضي: چي كار مي كني؟
حميد: شاگرد خياطم.
قاضي: حقوقت چقدره؟
حميد: هفته اي ۱۵ هزارتومان
قاضي: پولت رو چي كار مي كني؟
حميد: مقداريش را پول توجيبي ورمي دارم، بقيه اش را هم به مادرم مي دهم.
قاضي: پدرت چه كاره است؟
حميد: كارگر است.
قاضي: تا چه حد رفتارت را كنترل مي كند؟
حميد: از صبح تا شب كار مي كند، آخر شب هم آنقدر خسته است كه شام مي خورد . دو سه تا سيگار پشت سر هم مي كشد و مي خوابد.
قاضي: چرا دزدي كردي؟
حميد: مهدي گفت.
قاضي: مهدي كيه؟
«حميد» با دست به نوجوان كناري خود كه بلندقدتر از او است اشاره مي كند.
قاضي: تو چرا قبول كردي؟
حميد: نمي دونم!
قاضي: با «مهدي» از كجا آشنا شدي؟
حميد: تو يك محل زندگي مي كنيم، خانه هايمان خيلي از هم دور نيست، وقت بيكاري كه سر كوچه مي ايستاديم با هم آشنا شديم.
قاضي: ۱۲۰ هزارتومان باطري ساز رو كدومتون برداشتين.
حميد: مهدي برداشت، چند دقيقه بعد هم با هم نصف كرديم. البته ۷۰ هزارتومان بود. سي تومنش را به من داد. من هم يك موتور خريدم.
سپس قاضي رو به مهدي مي كند و مي پرسد: تو تا چند كلاس درس خوانده اي؟
مهدي: چهار كلاس.
قاضي: چرا ادامه ندادي؟
مهدي: به درس علاقه نداشتم.
قاضي: حالا چي كار مي كني؟
مهدي: دستفروشي، لباس يا ميوه.
قاضي: چطور شد به فكر دخل زني افتادي؟
مهدي: نمي دونم! واقعاً جواب خودمو هم نمي تونم بدم.
قاضي: اين كلك رو از كجا ياد گرفتين؟
مهدي: مشكل نبود، به ذهن خودم رسيد.
\\\
پلان آخر
قاضي دادگاه اطفال با توجه به رضايت دو شاكي پرونده و با توجه به اينكه اين دو نوجوان سابقه كيفري نداشتند در حكم خود آنان را مجبور به فراگيري يك حرفه و سه ماه كار در كانون اصلاح و تربيت محكوم كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |