پيش درآمد:
سيدعلي اكبر صنعتي، متولد۱۲۹۵ در محله گلبازخان كرمان، نقاش و مجسمه ساز وهنرمند صاحب ذوق
ازتاريخ سازان بزرگ زمان است كه بدعتي نو در هنر بنا نهاد. استاد، نه تنها در ديار رنگ و گچ مبتكر است
بلكه هنر او ازميان بردن فاصله ي عميق سالها غربت وقهر
مردم كوچه و بازار با مفهوم و كاربرد هنر رايج زمانه اش
بوده است وچنانچه خودمي گويد:
«هنر او مظهر درد است» و رسالت اش عشق ورزيدن
به آدمي است. چرا كه خود مي گويد:
«هيچ ظلمتي، ظلمتي را روشن نمي كند و هيچ گلي
بر زمين سفت نمي رويد.»
آنچه پيش رو داريد گفت وگوي صميمانه اي است
با استاد در منزل ايشان، در يكي از كوچه هاي ميدان شهدا
و در بستر بيماري كه با همه مهر و بخششي كه در وجود
ايشان سراغ داشتيم، پذيراي ما شد.
•••
حوالي ميدان توپخانه از پشت ميله هاي سبز، پنجره كوچكي باز مي شود به درون. بسيار متروك و خاكستري. پيرزن از هشتي سياه گذشت. چشمش به مجسمه هاي رنگي صامت خورد، غرق رنگ و نگاه و درد...مرد سفيدمويي با قامتي آراسته و چهره اي روشن از تاريكي گذشت. انگار از دنياي ديگري مي آمد. زير بغلش را مردي گرفته بود، ولي انگار دستانش كه پاكي عميقي داشتند، از شكوهي جاودانه مي گفتند. زن مبهوت اين هيبت، خيره خيره به مردمك رنگي رقصاني مي نگريست كه معلوم نبود به يكباره از كدام عالم مي گريخت. به گمانش او را ديده بود. مرد تبسم كنان نزديك مي شد و هجوم شلوغي دور پيكره اش، او را مي رنجاند.مرد گوشه اي زد و زن به يكباره فريادزد: «استاد صنعتي»! مرد تبسم خفيفي كرد و رد شد. چشمان پيرزن در قنديز سقف، دودو مي زد و مجسمه مسيح(ع) او را دعوت به آرامش مي كرد... «مجسمه مادر » ميخكوب درد زن بود. «عايله مرد بيكار» چشم در دستان او دوخته بودند و در نگاه او بينوايي فقر و گرسنگي موج مي زد. نيم تنه هاي «پاستور»، «ويكتور هوگو»، «فردوسي» و«حافظ » روبروي «دهخدا» و «بهار» و... بي اعتنا به اين قيل و قال بودند. با تفاخر و دردل سنگي مرمر خفته بودند...
بريده اي از «افسانه باباليلا» با نيت تجليل از استاد صنعتي
ميان صندلي لميده و كوچك و بيمار، به نظر مي رسد. پاهايش آويزان و بلاتكليف است ونوه اش حسين، در حال ماساژ دادن آنهاست. ساكت خيره شده به روبرو. اما نگاهش زنده است و دستانش خالق هميشگي رؤياهاست. در كوچه پس كوچه هاي ميدان شهدا، تنها به عشق ديدارش مي گردم و از ميان صداها و بوقها مي گذرم. روبروي خانه اي كلنگي مي ايستم. با عبور از راهرويي با سنگفرشهاي ريز وارد اتاقي با پنجره هاي بلند و تاقچه هاي كوتاه مي شوم وتختي چوبي كه صداي جيرجيرش فضا را پركرده و صندلي رنگ و رو رفته اي كه استاد در آن نشسته و با مهر سلامم مي كند. لطف كلامش دلگرمم مي كند كه هنوز مرا به ياد دارد.
\ استاد چه تحليل و بياني از طي طريق و سفرهاي دروني و بيروني زندگي داريد؟
* هنرمند در دنيا زياد است، اما اغلب براي دل خودشان كار مي كنند. من براي دل عموم مردم ساختم. برخلاف عادت، رنگ هم زدم. مي خواستم آنكه نان مي پزد، ميوه تهيه مي كند و با اين مشقت، جا ومكان ما را مي سازد، همه لذت ببرند و به نوعي در كارهايم از آنها تقدير كردم. اينجا يك موزه ي مردمي است. اما قضاوت، اينگونه مشكل است. مسلم است هر كس كه از درون به خود بنگرد، از خويش راضي است. اين را مردم بايد بگويند و تاريخ در اين باره به قضاوت مي نشيند. من در سال۱۲۹۵ در محله ي گل بازخان كرمان به دنيا آمدم. پدرم را در شش ماهگي بر اثر طاعون از دست دادم و مادرم با مشقت، چرخ خياطي را مي چرخاند. چون خود اهل رنجم، مي توانم آن را به تصوير بكشم. چون خودم يتيم بودم و رنج كشيده ام، گرسنگي، بي مكاني، درد اجتماع را مي دانم. من مظهر درد را ساختم.
مجسمه ي «مرد بيكار» را در زمان جنگ جهاني دوم ساختم، كه بيكاري و فقر و بيماري بيداد مي كرد. من در چشمان مرد، خواستم اين را نشان بدهم. هنرهنرمند در اين است كه از درون بيرون بكشد. روزي مردي مست وارد موزه شد. جلوي مجسمه ي «مرد بيكار» ايستاد وگفت: «عمو بلند شو!» مجسمه حرفي نزد. دوباره تكرار كرد «عمو بلند شو» و چون بلند نشد، آن را بلند كرد وچندبار چرخاند و به زمين زد. وقتي مجسمه شكست، تازه متوجه شد كه اين پيكر، واقعي نيست. پليس آمد ومن مداخله كردم وگفتم او رانبريد. بعد از آن اتفاق، هر هفته، مرد آراسته و متين مي آمد و كنار مجسمه مي ايستاد و در حقيقت محافظ آن شده بود.
\ براي اتفاق و رخدادهاي زندگي همه ي ما «سرآغازها» داراي اهميت به سزايي است. حتماً در گذشته ي شما، لحظه هاي ناب و «آن»هايي هستند كه شما را آفريده اند. چه تصوير وخاطره اي از انسانهاي بزرگ كه خميرمايه شخصيتي شما را معنا بخشيدند، داريد؟
* مرحوم حاج صنعتي بزرگ بر زندگي من بسيار تأثيرگذار بود. اولين تصويري كه بر ذهنم نقش بست، روزي بودكه مادرم مرا به يتيم خانه حاج صنعتي برد و من كودك هشت ساله اي بودم كه از وحشت جدايي گريه مي كردم. او با لبخند، چندي مرا نگريست، بعد او را در آغوش گرفتم. سرم را روي زانوهاي او گذاشتم و آرام شدم. مجسمه اي از اين صحنه ساخته ام. هنر واقعي را او داشت. حركت او در آن روزگار، قيامي انساني وخداپسندانه در راه نجات يتيمان ومحرومان بود، آن هم در شهري كه بيشترين درصد فقر را داشت. كرمان بعد از حمله آغامحمدخان قاجار به شهر كورها معروف شد و صنعت فرشش كه بهترين فرش دنيا بود، از بين رفت. انگيزه ي اين نهضت را، قيام سيدجمال الدين اسدآبادي در حاج علي اكبر صنعتي برانگيخت. آنگونه كه خودش مي گفت، وقتي كه از حاصل كارگاه پارچه بافي اش، سرمايه اي اندوخت، به خانه ي خدا مشرف شد. بعد از انجام مراسم حج، در بازگشت از مكه وتوقف در استانبول، به توصيه و همراهي ميرزا آقاخان كرماني و تني چند از ياران، به ديدار سيدجمال الدين اسدآبادي رفت. در اين ديدار، سيدبزرگوار كه در شور مبارزه با دستگاه ناصري بود، در پاسخ حاجي كه از او، طريق چگونه انسان بودن و انسان زيستن و عبادت خدا را پرسيد، گفت «تو چون در عالم سياست نيستي، با توجه به حاكميت فقر و بي عدالتي در ديارت، به ولايتت برگرد و كمر به ياري محرومان و بينوايان شهرت ببند. برو و از ريشه اصلاح كن كه همه بدبختي ما از فقر فرهنگي است. يادت باشد كه عبادت به جز خدمت خلق نيست. حاجي با شنيدن رهنمونهاي سيد، به كرمان برگشت و با همه اخلاص در اجراي اين پند همت گمارد. حاجي خود در كودكي، مادرش را از دست داده و طعم تلخ يتيمي را چشيده بود.
مي گفتند آن زمان خندقهاي بزرگي، اطراف شهر بودكه قرار بوده ده هزارمتر از مساحت زمين، به زندان تعلق گيرد كه حاج صنعتي نزد والي كرمان مي رود واز ايشان مي خواهد كه مقداري از اين زمين را به اين امر اختصاص دهند. پولي نداشت، ولي همت عالي داشت. يك پرورشگاه كوچك تأسيس كرد. نزد متمكنين آنجا براي درخواست كمك رفت. عده اي پول پرداختند، ولي بعضي نه تنها قدمي برنداشتند، بلكه توهين و تحقير هم مي كردند. حاجي كمي گوشش سنگين بود و اين حرفها را نمي شنيد. مدام زيرلب زمزه مي كرد: «خدايا كرم كردي، كرم كردي.»
...
«مجسمه ي كودكي استاد در آغوش صنعتي بزرگ تكان مي خورد. يتيم هشت ساله اي مي شود، با وحشت جدايي از مادر و آغوش مهرباني كه او را در خود جاي مي دهد.
دست، گلي تعارف مي كند، با سايه روشن لاله عباسي و دستي مهربان تر به او ده توماني ناصرالدين شاهي مي دهد و مي گويد: «مي روي پيش صنعتي زاده، روبروي شمس العماره كه كتابفروشي دارد. او تو را به مدرسه ي مستظرفه ي كمال الملك راهنمايي مي كند. اين را فراموش نكن كه تو متعلق به اين مردماني و اين پول، از حق برادران توست. بايد كه هنرت نيز بيانگر درد امثال خودت باشد.»
\ بدون شك شما از محضر استادان بزرگي چون كمال الملك و استاد ابوالحسن خان صديقي، اين افتخار را داشتيد كه بياموزيد، اين رابطه چگونه شكل گرفت و آن را چگونه معنا مي كنيد؟
* من سال۱۳۰۹ وارد مدرسه مستظرفه كمال الملك شدم و استاد كمال الملك در سال۱۳۰۷ به نيشابور رفته بود. پنج سال در شوق ديدار استاد گذشت تا اينكه مرحوم ميرزا احمدخان اشتري كه از نيت من آگاه شد واز نزديكان استاد بود، نامه اي به وي نوشت كه آغازش ترجيع بند هاتف بود:
اي فداي تو هم دل و هم جان
وي نثار رهت هم اين و هم آن
بعد نامه را دست من داد ومن به همراه مادرم راهي مشهد شديم. زيارت حضرت و ديدن يار. وقت بازگشت، صبح خيلي زود به نيشابور رسيديم. مادرم را در قدمگاهي در شهر نيشابور تنهاگذاشتم و راهي حسين آباد شدم. راههاخراب بود. دو، سه، كيلومتر با اتوبوس رفتم. دوكيلومتر راه مالرو بود كه پياده رفتم. يكي از زارعين همراه من آمد و خانه را نشانم داد. در زدم، باغباني آمد، بعد از نامه، خود استاد آمدند. خواستم پايشان را ببوسم، نگذاشتند. عجب هيبت و شكوهي در چهره و اندامشان موج مي زند. يك پيراهن و شلوار سفيد به تن داشتند و عبايي نازك و زردرنگ، روي شانه انداخته بودند. توصيف آن لحظه برايم ناممكن است. چندبار خوش آمد گفتند و از احوال مرحوم اشتري پرسيدند. زيرلب اين شعر را زمزمه كردند:
فراق دوستانش باد و ياران
كه ما را دور كرد از دوستداران
از حال يكايك شاگردانشان جويا شدند. ظهر با هم ناهار خورديم. استاد كمال الملك درباره كارهايم پرسيدند ومن با شرمندگي جواب دادم: «در محضر استاد جسارت نمي كردم نقاشيهايم را عرضه كنم.» استاد مرا ملامت كردند و گفتند: «گرفتاري عمده صنعتگران ما، از همين عدم اعتماد به نفس آنها مايه مي گيرد. من هم يك صنعتگرم مثل شما، با كمي تجربه ي بيشتر، توجه كنيد، تجربه ي بيشتر، نه ذوق بيشتر. وقتي مي خواستم بروم، گفتند ما را تنها مي گذاريد؟ گفتم، مادرم را در قدمگاه گذاشته ام.
گفتند: دليلي آوردي كه نمي شود چيزي گفت. من در او انسانيتي ديدم كه از هر كمالي برتر بود.
|
|
|
استاد به سختي سخن مي گويد. نفسهايش بريده است. تازه از بيمارستان برگشته و كمي گوشهايش سنگين شده و تكلمش بريده بريده است. گاه ميان جمله هايش وقفه زيادي مي افتد. او را بلند مي كنند تا بخوابانند. همسرشان در تختي پايين اتاق خوابيده. از عمل قلب و بيماري استاد و زانو درد خودش مي نالد. از عدم امكانات، از بچه ها مي گويد و... استاد با آرامشي غريب لبخند مي زند. دستانش را رو به راه پله مي چرخاند ومي گويد: «برويد تابلوهاي بالا را ببينيد» ياد همين اشاره در موزه ي دايمي توپخانه مي افتم كه استاد با مهرباني ما را به لذت حضور تابلوهايي دور از نگاه ديگران دعوت كرد. ميانه ي راه با بي اعتنايي يك پير به گذراني عمر مي گفت: «اينجا را فرح ساخت. در زمان كودتاي ۲۸مرداد، بسياري از مجسمه هايم از بين رفت، در اوايل انقلاب، يك عده سودجو، حمله كردند و ۱۴۰تا از مجسمه هايم را نابود كردند. زنده هايشان كاري نكردند، چه برسد به مرده هايشان. نفرين محروم مصدق مرا دچار اين ضايعه كرد. يك روز رفته بودم خدمت ايشان. مي خواستم نيم تنه اي از او را كار كنم. بسيار متواضع ومهربان بود. تا جلوي در به استقبالم آمد. بعد از گفت وگو، به من گفت كه بر اين امر راضي نيست. وي اعتقادداشت كه هنوز كاري نكرده است وگفت، بايد مجسمه ي انسان در دل آدمها ساخته شود. اين شاهكار از بين رفتني نيست.» استاد خاموش مي شود. با لرز ولي با شوق، دستهايش را بر نرده ها مي گيرد و پله هاي موزه را يكي يكي طي مي كند. پيرزن با شتاب به دنبال او. از پاگرد اولي مي گذرند و استاد با نگاهي پرتأسف به راه مانده مي نگرد و مي گويد: «قول داده بودند اينجا را درست كنند. وقتي در كارم موفق شدم به كرمان برگشتم، تا به برادرانم خدمت كنم. از بين ۲۵۰نفر يتيم خانه ي صنعتي، ۴۰نفر را انتخاب كردم و پرورش دادم. بهترين آنها، استاد قهاري بود كه مجسمه از برنز مي ساخت و شاعران بزرگ، از رودكي تا نيما را در حدود ۸۰مجسمه كار كرد كه دولت به او برنز نداد و نيمه كاره ماند. آخر هم برنز در سينه اش پريد و جانش را گرفت.»
زن به پايين پله ها نگريست. هنوز وحشت زده ي اين رؤيا بود. انگار فصل ديگري آغاز مي شد. اينجا تابلوهاي نقاشي و عكسهايي از مجسمه هاي مرمر است كه از بين رفت. نيم تنه ي «گاندي» به مهجوري زن سلام مي كند. استاد، كنار مجسمه اي مي ماند. چشمانش اشك مي بندد. با بغض مي گويد: «اين نيم تنه ي استاد صديقي است. خدا رحتمش كند، از مردان بزرگ روزگار بود و از شاگردان كمال الملك. بيشتر مجسمه هاي بزرگان ايران و جهان اثر اوست. همين مجسمه ي رازي در ميدان رازي كار اوست. من به او پيشنهاد دادم كه چون انسانهاي بزرگ، متعلق به همه ي جهان اند، مجسمه را روي برج طغرل قرار دهد وچهارطرف آن را مرداني از نژادهاي مختلف بگذارد كه بيانگر تمامي ملل باشد و او پذيرفت.»
حالا استاد ميانه ي صندلي است و اذان ظهر به گوش مي رسد. سر و صداي زيادي از آشپزخانه كه پنجره اي به داخل اتاق دارد به گوش مي رسد و پسران استاد و ملاقات كنندگان وارد مي شوند. استاد با مهرباني برگه هاي باقيمانده از داستان «افسانه ي بابا ليلا» را به من برمي گرداند و با شوريدگي مي گويد: شماخيلي لطف داشتيد به من. اما من فكرمي كردم شما يك پيرمردهستيد. همه مي خندند خنده ي او در دايره هاي درد و فراموشي، گم مي شود، با اصرار مي پرسم:
\ به نظر شما، اين رابطه ي روحي و آميزه ي فكري، چرا در جامعه ي هنري امروز كم رنگ شده است و به نظر شما، اصول آموزش هنر، كه به شكل آكادميك در مراكز آموزش عالي و متوسطه امروزه رايج است، چرا ناموفق است و پيشنهاد شما براي اينكه اين مقام روحي وانديشه ي هنر امروز فهميده شود، چيست؟
* استاد خم مي شود روي زانوانش و نوه اش پنجه هايش را مي مالد. صدايش نامفهوم است. گوشم را نزديك دهانش مي برم. به خود زحمت مي دهد كه شمرده و بلند سخن بگويد.
مدرسه ي مستظرفه ي كمال الملك، تنهامدرسه ي نقاشي نبود، بلكه مدرسه عشق وانسانيت بود. آلاچيقي در حياط بودكه همه، غروبها در آن جمع مي شدند. حتي اگر كسي صداي خوبي داشت، مي آمد و يا اگر ساز خوب مي زد، مي آمد و كار مي كرد. رابطه ي استاد كمال الملك، رابطه ي استاد و شاگردي نبود، پدر و فرزندي بود. در مدرسه فقير هم داشتيم، بعد از جنگ جهاني، چون مي دانستيم قحطي مي شود، در زيرزمين آرد ذخيره كرده بوديم و با همان، غذا درست مي كرديم وهمگي مي خورديم. در او كمالي بود كه از هر هنري برتر بود. امروزه اين مناسبات كمرنگ شده است. پيشنهاد من اين است كه از استاداني كه اعتقاد به عجين بودن هنر با روح انسان دارند و اين توانايي را دارند كه انسان را در مقام انساني پرورش دهند، استفاده شود و رويه خلاقيت انسان در مقام بيان هستي را به هنرجو بياموزند، نه آنكه به شكل فرمول، فقط به فرم، تركيب وعناصر رنگ و كادربنديها، زمان بگذرانند.
عجيب است كه در دنياي امروز، تولد بيش از مرگ است. در جهان كه همه چيز رو به اقتصادي شدن است، ما در همه ي علوم اوج گرفتيم، در صنعت، در پزشكي، در نجوم... اما به همان نسبت از معنويات دور شديم. ديگر از آن عمارتهاي دلباز خبري نيست. معماري كنوني، هيچ ذوقي راجانشين آن همه صفا نكرده است. در ادبيات ما قله هاي رفيعي داشتيم، سعدي، حافظ، مولانا... متأسفانه در آن زمان متوقف شديم. ديگر شاهكاري خلق نشد. انسان امروزي، شايد در همه چيز اوج گرفت، اما هنر اصليش را از دست داد و فاقد آن مهر و صفا و انسانيت است ومن هميشه معتقد بودم كه برترين كمال، مهر ورزيدن به همنوع است.
ديگر آرام ميان صندلي نشسته است. نگاهش بسيار دور و در خيالي شيرين است. بعد از مدتي پاورچين از كنارش دور مي شوم. انگار سايه ام او را مي پراند. چشمانش را به رويم مي گشايد، مي گويد: مي روي دخترم، من اهل تعارف نيستم. ناهار پيش ما بمانيد. لقمه اي نون و آبگوشت است. با خضوع تشكر مي كنم. اصرار مي كند. بعد زبانش را كه خشك شده با جرعه اي آب تر مي كند ومي گويد: اين نوشته ها وهنرت بهترين فرزند توست. براي لحظه ي ، آخر نگاهش و چهره اش پر از بارقه هاي نور و صفا مي شود. انگار خاك فاني در دستها و صدايش، ماني مي شود. با صميميتي بي شمار دعا مي كند. «آرزوي من خوشي و سلامتي تمام مردم دنياست واميدوارم جهان رو به صنعتي، با هستي بارور از روح خدا و معنويت پيش رود.»
با مهرباني چشمانش را پايين مي آورد و گويي خواب آرام «كودكي» را تعبير مي كند. براي آخرين بار او را ميانه ي در و خداحافظي مي نگرم، گويي «سپهري» در لايه هاي پلك اومي گويد:
هر كه با مرغ هوا دوست شود.
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.