جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۱ - ۱۹ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 21, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره۲۳۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
۷ آسمان
«مرگ» در ادبيات اگزيستانسياليسم
۷ آسمان
آيين ذن (۸)
ما در شماره قبل به اختصار بر مبناي چند روايت كو آن را شرح داديم. اشاره كرديم كوآن در درون ماست و كار استاد اين است كه آن را به ما نشان دهد. اما گاهي سخنان استاد به نظر ما بي مفهوم و بي ارزش جلوه مي كند.
مثلاً در روايتي آمده استاد در آغاز خواهد پرسيد از كجا مي آييد؟ يا به كجا مي رويد؟ اما ممكن است ناگهان موضوع را عوض كند و بگويد: چقدر دستهاي من شبيه پاهاي ميمون هستند! مي توان پرسيد كه: «اين چه اهميتي دارد اگر دستهايم شبيه دستهاي فلان حيوان باشند؟ يا پاهايم شبيه ميمون باشند؟
اين روايت نشان مي دهد در دنياي درون نقشه اي از پيش تعيين شده وجود ندارد. بر همين اساس استاد تلاش مي كند با روشهاي منحصر به فرد و فرامنطقي ما را به حقيقت متصل سازد.
ـ بي ذهني:
از خصلتهاي ذهن انسان اين است كه معمولاً پرسروصدا ظاهر مي شود و اجازه نمي دهد فرد ماوراي حواس را بيابد. اما اگر بتوان به جايي رسيد كه فكر متوقف شود، دنياي سكوت خود را به ما نشان مي دهد.
آچاريا عارف معاصر هندي كه يك ذنيست معروف محسوب مي شود، بر اين مبنا انسانها را به ۳ دسته تقسيم مي كند.
اولين نوع انسان، انساني است كه وضعيت بي ذهني (no mind) را تجربه كرده. زماني كه ذهن از توليد سروصدا باز بايستد. موسيقي درون شروع به نواختن مي كند. بنابر افسانه هاي ماهايانا روايت است كه بودا، در بدو تولد، آنگاه كه از جسم مادرش خارج گشت اين سخن را ادا كرده است. آسمان برين، زمين برين، من مفتخرترين هستم. اين سند بودا براي تعمق و كندوكاو در عمق هستي به ما سپرده شده است. در اين روايت بودا نماد و سمبل يك انسان برتر را به نمايش مي گذارد. انساني كه در تطابق با زمين و آسمان قراردارد و مفهوم اصيلي از عشق را به نمايش مي گذارد. دومين نوع انسان، انساني است كه ذهني مراقبه گر (medi ta tiva mind) دارد، ولي هنوز به مرحله بي ذهني نرسيده است. او آموخته كه قدري ساكت تر و موزون تر از ساير مردم باشد. سروصداي ذهني هست، ولي در دور دست او قادر است تا خود را از آن جدا كند. اين فرد به مثابه انساني است كه مفهوم عشق را درك كرده، اما هنوز تحمل موجها و تلاطمات آن را ندارد.
چراكه رسيدن به مرحله ذهني، يعني قدرت خطر كردن ... اين انسان نوع دوم متفكر و مراقبه گر بارقه هايي از جاودانگي را ديده است.
اما نوع سوم انسان، انساني است كه با ذهنش و نفسش هم هويت است. انسان نوع سوم در سطحي ترين لايه هاي زندگي مدفون شده و بعضاً تا لحظه مرگ نيز هيچ چيز را نمي فهمد. امروز اكثر انسانها، از نوع سوم و عده قليلي نوع دوم هستند. اما به ندرت فردي را مي توان يافت كه به مرحله بي ذهني رسيده باشد. فريدريش نيچه در اين باره چه زيبا مي گويد: «لطفاً دروغهاي مردم را نابود نكنيد، توهماتشان را از بين نبريد. اگر اين كار را بكنيد، آنان اصلاً نمي توانند زندگي كنند و از پاي درخواهند آمد. آري، در دنياي امروز مردم نمي توانند چيزي بيابند تا برايش زندگي كنند. آنان به خاطر توهماتشان زندگي مي كنند. چراكه حقيقت براي آنها روشن نيست و در لابه لاي زندگي دروغين و زميني گم شده اند. براي يافتن آن نياز به رجوع به درون وجود دارد. گوهر اصيل هستي (عشق) در وجود همه ما نهفته است. منتها اين گوهر نياز به توجه و رشد دارد. اگر فرد خود را بشناسد، مهمترين تحول ودگرديسي در زندگيش اتفاق خواهدافتاد. يك استاد پير ذن يكي از روزهاي زمستان در معبري كوهستاني به شاگردش گفت: من سردم است، لطفاً آتش را تندتر كن.
شاگرد گفت: هيچ درخششي نيست، آتش مرده است. فقط خاكستر در اجاق هست. استاد جلو رفت و خاكسترها را با دستش زير و رو كرد و در اعماق آنها اخگري فروزان يافت. آن وقت گفت: نگاه كن! مي تواني نور كوچكي ببيني.
به آن دميد و ناگهان شعله اي بزرگ پديد آمد. در اين لحظه شاگرد به ساتوري (روشن شدگي) دست يافت. اين آتش تصوير حقيقي اشراق است. اين داستان به ما مي گويد كه نور حقيقي در بيرون درخششي ندارد و تابناك نيست. نورحقيقي در درون شماست و فقط كافي است شما بدانيد كه چگونه مي توان به بيداري دست يافت و اين يك كوآن است.
ـ ماكيو (Makyo): در تمرين ذن يك سر مهم خوانده مي شود كه در پيش روي بيداري قراردارد. ماكيو لغتي است ژاپني كه نمي توان براي آن برابر نهاد ارضاكننده اي به دست داد. به طور كلي هرچه در تمرين ذن پيدا مي شود، به استثناي بيداري، ماكيو است. بنابراين ماكيو به تعبير آلبرت لو شامل حالات جذبه و نيز حالات پرترس است. شايد بشود آن را «پنداري» و «وهمي» يا فريب دهنده خواند اما هردو به طريقي نارسا هستند.
به طور كلي در اكثر گرايشهاي عرفاني اين نوع توهمات موردتأكيد است و آن هم به اين دليل است كه وي مسير مراقبه بر دل سالك حالات مختلفي عارض مي شود كه اگر موردتوجه قرارنگيرد، ممكن است فرد را دلخوش كند كه به روشنايي رسيده است و درست به همين دليل است كه در گرايش عرفاني اصيل وجود يك مرشد و راهنما ضروري و لازم محسوب مي شود.
طي اين مرحله به همرهي خضرمكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
«مرگ» در ادبيات اگزيستانسياليسم
تنهامرگ است كه دروغ نمي گويد
112359.jpg
ژان پل سارتر به عنوان مطرح ترين نماينده ادبيات اگزيستانسياليستي در آثار ادبي ـ فلسفي خود نشان مي دهد كه «ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مي توانيم خود را انسان حس كنيم»
كارل ياسپرس وگابريل مارسل از طرفداران اگزيستانسياليسم مسيحي هستند كه برخلاف اگزيستانسياليست هاي غيرديني، برتعالي ارزش هاي ديني تكيه دارند و معتقد هستند كه اساس هستي، فرارفتن وجود از خود و فراافكندن خويش در خداوند است
اگزيستانسياليست ها براي شناخت هستي سعي دارند كه بدون دخالت ذهن و منطق به واقعيات پديده اي برسند و مفاهيم انتزاعي را به صورت بسيار ملموس درك كنند

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد. حضور مرگ همه موهومات را نيست و نابود مي كند. ما فرزند مرگ هستيم و مرگ است كه ما را از فريب هاي زندگي نجات مي دهد.
(صادق هدايت)
مكتب اگزيستانسياليسم به معناي هستي گرايي يا اصالت وجود، در واقع اعتراضي بود به همه نظامهاي آرمانگرايانه هگلي كه برمفاهيمي چون شعور، روح، خرد و ايده تأكيد داشتند و مي خواستند برانسان مسلط شوند. اما اگزيستانسياليسم با تكيه بر «هستي»، «آزاد» و «انتخاب» فرد به مخالفت با علم گرايي، خودمداري و عينيت گرايي نظامهاي فلسفي سنتي برخاست.
سورن كي ير كه گور، فيلسوف دانماركي، به عنوان نظريه پرداز اگزيستانسياليسم مباني و اصول اين مكتب را ارائه كرد و بعد از او اين مكتب با نظرات كارل ياسپرس، مارتين هايدگر و نيچه در آلمان و آثار موريس مرلوپونتي و گابريل مارسل در فرانسه و باوجود نمايندگاني در ديگر كشورهاي اروپايي، گسترش يافت و توسط ژان پل سارتر نويسنده و فيلسوف فرانسوي، اين مكتب به جامعه ادبي فرانسه معرفي شد.فسلفه اگزيستانسياليسم در جست وجوي «انسان گرايي» تازه اي بود كه به انسان و مفهوم وجودي او مي پرداخت. از نظر فلاسفه هستي (اگزيستانس)، هستي انسان اولين و بنيادي ترين حقيقت است و «وجود» انسان مجزا و مقدم بر «ماهيت» اوست و تنها خداست كه ماهيت و وجودش جدايي ناپذير است.
براي روشن شدن مفاهيم «ماهيت» و «وجود» اين چنين مي توان توضيح داد كه: وقتي مي گوييم «ما انسان هستيم» يعني ما «وجود» داريم و اين دليل براثبات «وجود» ما است و انسان بودن ما نيز دليل بر «ماهيت» و ذات ماست. بدين ترتيب ماهيت انسان را بايد در وجود او جست وجو كرد.
اگزيستانسياليستها واقعيت «بودن» و «وجودداشتن» را بر ذات و «ماهيت» انسان مقدم مي دانند و معتقد هستند وجود است كه ماهيت انسان را در شرايط مختلف (به صورت انساني ترسو يا شجاع، خوب يا بد، زحمتكش يا تن پرور و …) مي سازد.
اگزيستانسياليستها براي شناخت هستي سعي دارند كه بدون دخالت ذهن و منطق به واقعيات پديده اي برسند و مفاهيم انتزاعي را به صورت بسيار ملموس درك كنند. بر اين اساس، تفكرات اگزيستانسياليستي را مي توان به نظرات روانشناسان «رفتارگرا» بسيار نزديك دانست.رفتارگرايان ذهن انسان را در بدو تولد به «لوحي سفيد» تشبيه مي كنند و معتقدند انسان بدون هيچ پيش زمينه ذهني اي به دنيا مي آيد و به تدريج با عمل خود در جريان زندگي، خود، تفكر خود را مي سازد. از نظر اگزيستانسياليستها انسان بدون هيچ خصيصه فطري متولد مي شود. يعني هيچ چيز اوليه اي بطور فطري و ذاتي در او وجود ندارد كه او را هدايت كند. بنابراين انسان در اين دنيا و «عالم وجود» با رفتار، تجربه و تقليد، از محيط براي خود «ماهيت» كسب مي كند.
اگزيستانسياليستها اغلب به دين و مذهب توجهي ندارند. اما كارل ياسپرس و گابريل مارسل از طرفداران اگزيستانسياليسم مسيحي هستند كه برخلاف اگزيستانسياليستهاي غيرديني، برتعالي ارزشهاي ديني تكيه دارند و معتقد هستند كه اساس هستي، فراررفتن وجود از خود و فراافكندن خويش در خداوند است.
يكي از مهمترين جنبه هاي جنبش اگزيستانسياليسم كه موجب گسترش آن شد، پرداختن مضامين فلسفي در قالب ادبيات بود كه باعث توجه عامه مردم به اين مكتب فلسفي شد كه براي راه پيداكردن ديدگاههاي فلسفه اگزيستانسياليسم به حوزه ادبيات ژان ـ پل سارتر، سيمون دوبوار، آلبركامو، داستايوسكي و گابريل مارسل نقشي بسزايي داشتند و با نوشتن داستان و نمايشنامه و بيان عقايد فلسفي خود در قالب شخصيت هاي داستاني و نمايشي، عملاً مفاهيم فلسفي را وارد حوزه ادبيات كردند و دوره اي از ادبيات فلسفي را در تاريخ رقم زدند.
هرچند اين مكتب ادبي ـ فلسفي بعد از دوره كوتاهي از بين رفتن ولي تأثير خود را به تئاتر و نويسندگاني چون ساموئل بكت و ژان ژنه به جاي گذاشت.
از نظر اگزيستانسياليستها انسان به درون اين جهان پرتاب شده است و محكوم به آزادي است و مسؤول سرنوشت، جامعه و زمان خود است و بايد مسؤوليت اين آزادي و گناهي را كه به واسطه اعمالش مرتكب مي شود، بپذيرد. انسان بايد با اراده خود به دنيا جهت دهد. فلاسفه هستي سرنوشت از پيش تعيين شده و جبريت را قبول ندارند و انسان را موجودي مختار مي دانند كه صنعتگر ويژگي ها و خصوصيات« وجود» خود است و همين مسأله آزادي در انتخاب و تصميم گيري براي سرنوشت و آينده و ترس از شكست و اشتباه در انتخاب باعث احساس دلهره و اضطراب در انسان مي شود. پس انسان نمي تواند از آزاديش راضي باشد و اين نارضايتي باعث احساس پوچي و نوميدي در انسان مي شود.
به عقيده پيروان اين مكتب فلسفي ـ ادبي، اين دنيا پوچ و بي هدف است و انسان در اين جهان فاني و بي قانون بدون هيچ هدايتگري رها شده است تا هركس بتواند انتخابگر مسير زندگي خود باشد.
داستانهاي نيهيليستي داستايوسكي نمونه خوبي براي القاي اين تفكر اگزيستانسياليستي است. چرا كه او در اغلب داستانهايش به تصوير انساني مي پردازند كه دائماً در نتيجه انتخابهايش شكست مي خورد.
در ادبيات اگزيستانسياليستي معمولاً به مضاميني چون تنهايي و انزوا، نوميدي ويأس، تشويش و دلهره، حزن و اندوه، پوچي و بدبيني و احساس گناه ناشي از مسؤوليت انتخاب پرداخته مي شود. نگاه اگزيستانسياليستها هميشه «نگاهي حسرت آلود به گذشته است». به طور كلي مي توان گفت كه ادبيات اگزيستانسياليستي، ادبيات تراژيك و غمناك است كه شايد اين غم و اندوه ناشي از هراس انسان از افتادن در دام «مرگ» و نيستي باشد.
از آنجايي كه فلسفه هستي (اگزيستانس) باوجود نيستي و مرگ مفهوم پيدا مي كند و بايد «مرگي» وجود داشته باشد تا در مقابل آن به درك هستي و وجود برسيم. به همين دليل يكي از نقاط برجسته و قابل تأمل در آثار ادبي اگزيستانسياليستي چون آثار كامو و سارتر، پرداختن به مضمون «مرگ» است. در ادبيات اگزيستانسياليسم معمولاً مضاميني چون تأثير مرگ در زندگي و رابطه مرگ با هستي و نيستي مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرد.
ژان پل سارتر به عنوان مطرح ترين نماينده ادبيات اگزيستانسياليستي در آثار ادبي ـ فلسفي خود نشان مي دهد كه «ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مي توانيم خود را انسان حس كنيم.» سارتر در رمان «ديوار» (۱۹۳۹ـLeMar) پوچي زندگي در برابر مرگ را به داستان مي كشد و به بررسي احساس و حالات انسان در هنگام روبروشدن با مرگ مي پردازد.
موضوع رمان «ديوار» در مورد سرنوشت سه نفر جمهوريخواه اسپانيايي است كه فاشيست ها آنان را به مرگ محكوم كرده اند و در انتظار اعدام به سرمي برند. مأمورين اجراي حكم دونفر آنان را تيرباران مي كنند و به نفر سوم كه «اي بي تيا» نام دارد وعده مي دهند اگر محلي كه سردسته شان، گريس، پنهان شده است را به آنان نشان دهد، او را آزاد خواهندكرد. «اي بي تيا» كه نسبت به مرگ بي تفاوت است و اميدش از زندگي قطع شده است و از مرگ هراسي ندارد براي اغفال و دست انداختن زندانبانان خود به دروغ به آنان مي گويد كه گريس در قبرستان مخفي شده است. اما از قضا زندانبانان گريس را در قبرستان پيدا مي كنند و «اي بي تيا» مورد عفو قرار مي گيرد و آزاد مي شود.
سارتر از زبان «اي بي تيا» لحظه اي كه در اتاق اعدام در انتظار مرگ است، مي گويد: «در آن حالي كه من داشتم اگر كسي مي آمد و مي گفت كه زندگيم به من بخشيده شده است و اجازه دارم به خانه برگردم. با بي اعتنايي به او مي گفتم برايم فرقي نمي كند. وقتي كه انسان مي داند جاودانه نيست حال چه فرقي مي كند كه يك ساعت انتظار بكشد يا چندين و چندسال.»
سارتر در نمايشنامه «دربسته» كه حكايت سه نفر در جهنم است از زاويه اي ديگر به مرگ مي نگرد و مرگ را لحظه پايان امكان «انتخاب» و «آزادي» توصيف مي كند. همچنين او در كتاب فلسفي خود به نام «هستي و نيستي» به تحليل هستي از سه ديدگاه «هستي در خود» (letre en soi)، «هستي براي خود» (letre pour soi)و «هستي براي ديگران» (letre pour autrui) مي پردازد و مي گويد «نيستي» براي انسان تنها در «هستي براي خود» معنا مي يابد و در تعريف انسان و رابطه آن با نيستي مي گويد:
«انسان نه آن چيزي است كه هست بلكه آن چيزي است كه نيست»
از نظر سارتر هنگامي كه انسان به آينده مي نگرد با نيستي و مرگ مواجه مي شود كه در مقابل چنين خلأيي دچار وحشت ودلهره مي شود و خود رادر اين عالم «تنها» حس مي كند.
آلبركامو به عنوان يكي ديگر از نمايندگان ادبيات اگزيستانسياليستي، تم اصلي اكثر داستانهايش حول محور «مرگ» است كه از اين طريق مي خواهد پوچي زندگي را به مخاطب نشان دهد. او در رمان «بيگانه» بي تفاوتي انسان در مقابل مرگ را نشان مي دهد. بخش نخست داستان با مرگ مادر «مورسو»، قهرمان داستان بيگانه، آغاز مي شود. بعد از اينكه به «مورسو» مرگ مادرش را خبرمي دهند، او با بي اعتنايي تمام از كنار مرگ مادر مي گذرد. از ديدن جنازه مادرش خودداري مي كند و در كنار جنازه او سيگار مي كشد.
در ادامه داستان «مورسو» در ضمن درگيري با يك مرد عرب، او را به قتل مي رساند. بخش دوم داستان مربوط به محاكمه و محكوميت «مورسو» است. به هنگام دادرسي وقتي قاضي مي شنود كه مورسو در مراسم تدفين مادرش شركت نكرده و كاملاً نسبت به مرگ او بي تفاوت بوده است، اين دليلي مي شود تا قاضي قتل مرد عرب توسط مورسو را عمدي تشخيص دهد و حكم اعدام او را صادر كند.
براي مورسو عشق، ازدواج، مرگ و زندگي اموري بي معنا و پوچ هستند. وقتي وكيل «مورسو» از او مي پرسد «آيا واقعاً براي مرگ مادرت غمگين نيستي؟» در جواب مي گويد:
«البته مادرم را دوست داشتم ولي همه ما، كساني را كه دوست داريم يك روزي آرزوي مرگشان را مي كنيم.»
و در جاي ديگر «مورسو» مي گويد:
«همه محكوم به مرگ هستند حال چه فرقي مي كند بعد از اتهام به قتل يا به دليل گريه نكردن در تدفين مادر. انسان پس از مرگ كمتر احساس تنهايي خواهدكرد.»
112356.jpg
در نمايشنامه كاليگولا، كامو از زبان هليكن غلام وفادار كاليگولا (قيصرروم) مي گويد:
«شخص با اعدام از اين زندگي خلاص مي شود. از غم و اندوه نجات پيدا مي كند. شخص مي ميرد چون گناهكار است. گناهكار است چون برده كاليگولا است و چون همه برده و رعيت كاليگولا هستند پس همه گناهكارند. در نتيجه همه مي ميرند. اما يكي زودتر و يكي كمي ديرتر. بايد صبر كرد.»
و كاليگولا در طي داستان به اين حقيقت بزرگ و در عين حال احمقانه مي رسد كه: «انسانها مي ميرند بدون اينكه به سعادت برسند.»
آلبركامو در اثر ديگر به نام «افسانه سيزيف» به موضوع پوچي زندگي و بي هدفي و بيهودگي انسان در دنيا مي پردازد.
خدايان سيزيف را محكوم مي كنند تا ابد سنگ بزرگي را به بالاي كوهي بغلتاند و وقتي سنگ به قله كوه مي رسد با وزن خود به پايين مي غلتد. در واقع آلبركامو، زندگي انسان را در دنيا همچون اين عمل بيهوده سيزيف مي داند كه در پايان هم هيچ نتيجه اي ندارد.
آلبركامو در داستانش مي خواهد اين را به خواننده نشان دهد كه «انسان بدون سرنوشت در اين جهان رهاشده و تنها «مرگ» است كه از پيش براي او مقدر شده است.
از نظر نويسندگان اگزيستانسياليسم توجه به مرگ و روبرو شدن با آن به زندگي معنا مي بخشد و انسان را از غرق شدن در گرداب پوچي مي رهاند.
اگزيستانسياليست ها مرگ را «راز هستي» مي دانند كه باوجود آن «هستي» معنا پيدا مي كند.
اين مقاله را با سخني از صادق هدايت آغاز كردم و با شعري از «سهراب سپهري» به پايان مي برم.
«زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق…
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست


|   شناسنامه   |   آرشيو   |