دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۲ ذيحجه ۱۴۲۳
Mon, Feb 24, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
بخش نخست
دولت اسلامي و توليد فكر ديني
بخش نخست
112776.jpg
اشاره:
تعامل «انديشه ديني» و «قدرت ديني» در جامعه اي ديني كه حاكميت ديني آن را اداره مي كند، نقش تعيين كننده و سرنوشت ساز دارد. مطلب حاضر مي كوشد به تبيين هاي مختلف از رابطه ي اين دو بپردازد.
داوود فيرحي چندي پيش اين موضوع را طي سميناري در مؤسسه توسعه دانش و پژوهش به بحث گذاشت. متن حاضر، حاصل اين نشست است. فيرحي دانش آموخته حوزه و دانشگاه است ود رحال حاضر عضو هيأت علمي گروه علوم سياسي دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران است. محتواي اين بحث مي تواند گشايشهايي را در خصوص بحثي كه اخيراً در جامعه فرهنگي و فكري ما مطرح شده است فراهم كند.
• گروه انديشه
•••
رابطه دولت اسلامي وتوليدات فكر ديني مدتي است كه فكر من را به خود مشغول كرده است. ابتدا برداشت خود را از رابطه دومقوله مهم دولت و دانش ديني مطرح مي كنم. هر چند اين يك بحث نظري است، اما پيامدهاي عملي بزرگي مي تواند داشته باشد. چرا كه ما در يك جامعه ديني زندگي مي كنيم و يك دولت ديني بر جامعه ما حكومت دارد. در اينجا دومطلب وجود دارد: دولت اسلامي و توليدات فكر ديني. كدام يك مقدم است؟ كدام يك تا به حال آن ديگري را توليد كرده است؟ آيا اين انديشه رايج كه دانش در جهان اسلام اصالت دارد و دولتها را مي سازد وهدايت مي كند واقعاً انديشه درستي است؟ يا اينكه برعكس، ما بايد فرضيه ديگري را هم آزمايش كنيم و آن اينكه، دولتهاي اسلامي و ساخت قدرت كه زندگي سياسي ما را شكل مي دهد دانش هاي مناسب اين قدرت را توليد مي كنند؟ اگر بخواهيم به تسامح حرف بزنيم، كدام يك علت زايش ديگري است؟ و اگر بخواهيم توسعه اي در دانش يا در دولت ايجاد كنيم، بهتر است از كجا آغاز كنيم؟ يعني آيا بايد در آغاز به نقادي هاي دانش بپردازيم تا بتواند به توسعه دولت منجر بشود؟ يا برعكس، به سراغ ارزيابي ساخت قدرت برويم و ببينيم آنجا چه اتفاقي مي افتد و سپس دانش هاي ما توليد مي شود؟
در آغاز بحث، لازم است كه توصيفي از وضعيت دانش در كشورهاي اسلامي بيان كنم. پس از آن فرضيه خود را دنبال خواهم كرد. همانطور كه اطلاع داريد، تفكر اسلامي تجربه اي طولاني را طي كرده و به خصوص حول و حوش قرن هاي سوم، چهارم و پنجم هجري تبديل به علم مسلط شده است. آنچه را كه ما امروز تحت عنوان دانش هاي سنتي مسلمانها از آن ياد مي كنيم، فراز و فرودي داشته و امروز به عنوان يك سنت، همچنان روبروي ما يا در كنار ما يا در ذهن ما حاضر است. از حدود ۱۵۰سال پيش و بخصوص از حدود ۱۰۰سال پيش نيز تحولاتي درجهان اسلامي رخ داده وجوامع اسلامي به سوي گسست يا اصلاح اين دانش ها حركت كرده اند كه مي توان نامش را دانش هاي جديد يا نوگرايي در فكر اسلامي گذاشت.
من ابتدا مي كوشم آن دوران را به عنوان يك موضوع تحقيق در نظر بگيرم. چون دوراني است كه شكل گرفته و ما مي دانيم كه چه چيزي شكل گرفته وچگونه عمل كرده و چگونه دانش هاي سنتي ما متصلب شده و از ادامه راه خود بازمانده است.ما در حوزه فكر اسلامي بخصوص سه حوزه دانش را مي توانيم شناسايي كنيم كه همه آنها در درون يك «نظام دانايي» (۱) و در درون دولت قديم شكل گرفتند. يكي از اين سه حوزه در بغداد توليد شد و تحت عنوان دانش سني در مدارسي به نام «نظاميه» رو به رشد گذاشت و بر كل جهان اسلام سيطره يافت. چنان كه مي دانيد، اين اتفاق حدود قرن پنجم روي داد و بيشتر خصلت نقلي و ضدعقلي داشت. يكي ديگر، حوزه اي از دانش است كه در شمال آفريقا شكل گرفت و مركز آن «الازهر» بود و حوزه فكري ـ فرهنگي شمال آفريقا، يعني مصر. اين دانش با قدرتي عجين شده بود كه قدرت فاطميان ناميده مي شد و بيشترين هنر آن، تكيه بر تحليلي عقل بود واستخدام فلسفه يونان در ادامه زندگي مسلمانها و در ادامه زندگي آنها. سومين حوزه دانش هم دانش هاي شيعي اثني عشري است. اينها هم در ابتدا در بغداد و قم شكل گرفتند. به رهبري شخصيت هايي چون ابن بابويه در قم و شيخ مفيد و سيدمرتضي علم الهدي در بغداد. سپس توسط شيخ طوسي به نجف كشيده شد و حوزه بزرگ نجف را تأسيس كرد. اين دانش از لحاظ «ريخت شناسي» با قدرت آل بويه گره خورده بود. همچنان كه دانش سني با قدرت سلجوقي و با خلافت عباسي گره خورده بود. اين دانش شيعه، پس از آل بويه، در دوران مغول و سپس در دوران صفويه به اوج شكوفايي خود مي رسد. از آن پس، چنان كه مي دانيد، ما در يك فرايند «حاشيه نويسي» مي افتيم. يعني ديگر كمتر توليد اتفاق مي افتد. روند عمومي به شرح و تفسير دانش هاي گذشته اختصاص دارد.
اين سه حوزه در درون نظامي شكل مي گيرد كه ما آن را «نظام سنتي» مي ناميم و در درون ساختي از قدرت شكل مي گيرد كه ما اسمش را «دولت قديم» مي گذاريم. اين سه حوزه در دولت قديم مسلمانها شكل گرفت. ويژگي دولت قديم مسلمانها اين بودكه همگي اقتدارگرا بودند. هر سه تاي آنها دانش هاي اقتداري داشتند و نظم حاكم بر زندگي، نظام سلطاني بود. نظمي بودكه از بالا طراحي مي شد و از بالا جريان پيدا مي كرد؛ يعني حالت آبشار مي يافت و نه فواره. دانش آن قدرت يا قدرت ها نيز اينگونه است. يعني دانش هاي سنتي ما هم اقتدارگرا هستند. ما مي بينيم كه اين سه حوزه دانش در درون نظام دانايي سنتي و در درون ساختي از قدرت شكل گرفتند كه ما آن را قدرت سنتي يا دولت قديم مي ناميم.
اكنون سؤالم را مطرح مي كنم: كدام يك از اين دو، اصالت داشتند و ديگري را توليد كردند؟ آيا اين دولت قديم مسلمانها بود كه با اراده انسانها شروع شد و براي اداره انسانها دانش مناسب را ساخت؟ يا برعكس، اين دانش مسلمانها بود كه در اين دوره شكل گرفت و براي اينكه جريان پيدا كند وعملي بشود، دستگاهي به نام دولت قديم را به وجود آورد؟ كدام يك از آنها، آن يكي را تغذيه مي كند؟ كدام يك مستقل است وكدام يك تابع است؟
در تفكر اسلامي سه فرضيه براي پاسخ به اين سؤال مطرح شده بود.
اما پيش از طرح آنها، توجه شما را به اهميت اين بحث جلب مي كنم. اهميت عملي اين بحث، آن است كه ما هم اكنون در دوران جديدي از «نظام سازي» قرار گرفته ايم؛ يا به عبارت ديگر در دوران جديدي از «دولت اسلامي». من اينجا مفهوم دوران را معادل Period نمي گيرم بلكه معادل epoch در نظر مي گيرم. در انگليسي epoch يعني گسست از گذشته و شروع يك چيز جديد، يك «شكل نو» و يك «حركت جديد». بنابراين به نظر من دولت جديد ما يك چيز جديد است. يك گسست از گذشته و يك تأسيس جديد است. حال وقتي ما با اين دولت مواجه هستيم، از كجا بايد شروع كنيم و آن را بررسي كنيم؟ آيا از دانش هايي كه اين را ساختند؟ يا اينكه اين بايد دانش مناسبش را توليد بكند و برنامه هاي مناسبش را طراحي كند؟ به هر حال اين بحث راهبردي (استراتژيك) ماست. بحث راهبردي هر متفكري است كه سعي مي كند در درون دولت اسلامي به جامعه اسلامي بينديشد.
اما سه فرضيه اي كه اشاره كردم؛ در بين مسلمانها، اين فرضيه ها را شخصيتي بزرگوار به نام محمدبن طباطبا معروف به «ابن طقطقي»، نويسنده تاريخ الفخري مطرح و گزارش كرده است. وي در سال۶۶۰ به دنيا آمد ودر ۷۰۹ درگذشت. او محققي جوان بود كه در چهل و نه سالگي از دنيا رفت. كتاب او، تاريخ الفخري به فارسي هم ترجمه شده است. ابن طقطقي فرضيه سه گانه اي را گزارش كرده است:
فرض اول: بعضي از مسلمانها عقيده دارند كه قدرت، دانش را مي سازد. اگر اين فرض درست باشد، بايد گفت كه دانش مسلمانها در گذشته و طبعاً در امروز، بايد تابعي از نظام قدرت باشد. اگر مي بينيم دانش ما خصلت هاي خاص و ويژگي هاي عمومي خاصي دارد، بايد آنها را در زمينه هاي اجتماعي دولت قديم يا جديد جست وجو كنيم:
فرض دوم: عده اي ديگر معتقدند كه اصالت با علم و دانش است. مطابق اين نظريه، اگر مي بينيم كه نظامهاي سياسي اسلامي به بن بست استبداد سلطاني مي افتند و تا مواجهه با غرب از آن برون رفتي ندارند، بايد اشكال را در انحراف ذهني مسلمانها ديد. در آنجا كه مسلمانها دانشي توليد كردند كه اين دانش خصلتي اقتداري (۲) يافت و به مسيري رانده شد كه محصولش را با عنوان دولت قديم در گردونه استبداد سلطاني قرار داد. نوعي از استبداد سلطاني كه خصلت عمومي آن جبرگرايي است، اتكايش بر زور است و به گونه اي با «دين مداري» آشتي مي يابد. بنابراين اگر فرض دوم را بپذيريم آن وقت علت آشفتگي هاي جامعه ما را بايد در آشفتگي دانش ها ديد. دانش هاي ما به گونه اي شكل گرفتند كه زندگي سياسي ما چنان تحول پيدا كرد.
فرض سوم: ابن طقطقي معتقد است كه، گروه سوم هيچ اصالتي به هيچ كدام از اينها نمي دهند، نه به ساخت قدرت و دولت و نه به دانش. بلكه آنها معتقدند كه هر دوي اينها همبسته اي از يكديگرند؛ به گونه اي كه يكي از ديگري تغذيه مي كند بي آنكه الزاماً از آن انتاج شود. قدرت، مادر دانش نيست و دانش هم مادر قدرت نيست. اما اين دو به گونه اي با هم همزيستي دارند كه خصلت همديگر را پيدا مي كنند.
حال براي آزمون فرضيه ابن طقطقي چه بايد كرد؟ بايد راهي را شروع كرد و پيش رفت. نيچه، در كتاب فراسوي نيك و بد جمله مهمي را مطرح كرده كه من از آن براي اين بحث الهام گرفتم. آن جمله چنين است: «اگر انسانها چگونگي شكل گيري يك شاخه از دانش را بررسي كنند، به طور طبيعي به عمومي ترين و پيچيده ترين جريان شناخت و دانش پي مي برند و مي فهمند كه آنها چگونه شكل گرفتند.»
ادامه دارد
پاورقي ها:
۱‎/Episteme
۲‎/authoritic
راه سوم
112779.jpg
اين بار،چپ، با مطرح كردن مسأله بي معنايي گونه هاي كهن، استفاده بيشتري از قضيه مي كند. در اينجا، بنا بر استدلال «بوبيو» و بنا بر آنچه روي داد، تمايز ميان چپ و راست شكلي نوين مي يابد. به اين ترتيب، نظر به روند نوزايي سوسيال دموكراسي و از بين رفتن تازگي در راست نوين، سوسيال دموكرات ها بزودي خواهند توانست پرسش ديرين درباره ي چپ و راست را بي مصرف به شمار آورند.
به باور«بوبيو» تفاوت چپ و راست تنها در قطبيت خلاصه نمي شود. معيار اساسي كه در مقايسه ي اين دو همواره مطرح بوده، برخوردشان با مسأله برابري است. چپ جانبدار برابري است حال آن كه راست جامعه را بي چون وچرا، داراي سلسله مراتب مي داند. اما برابري مفهومي نسبي است. پس بايد از خود بپرسيم برابري ميان چه كسان و چيزهايي و به چه ميزاني؟ چپ سعي در كاهش نابرابري دارد اما اين هدف به صورت هاي گوناگون قابل درك است نمي توان گفت چپ، خواهان كاهش تمام نابرابري ها و راست مايل به حفظ تمامي آن ها است. تفاوت چپ و راست بافتاري (contextual) است. مثلاً در كشورهايي كه درصد مهاجران تازه زياد است، تضاد ميان چپ و راست مي تواند در زمينه نحوه ي نسبي پردازش به حقوق اساسي و پشتيباني مادي مهاجران نمايان شود.
«بوبيو» ضمن بحث درباره ي ادامه ي تمايز چپ و راست، در انتها و در پاسخ به انتقادهاي وارد بر كتابش، با پذيرش اين كه تفاوت مورد اشاره ديگر ماهيت پيشين را ندارد، مي نويسد:
«علت ضعف مديريت در چپ اين است كه در جهان كنوني، مسائلي پيش آمده كه حركت هاي سنتي چپ هيچ گاه به آن ها نينديشيده بودند وبرخي از فرضيه هايي كه آن ها توان و همچنين برنامه هاي خود را براي دگرگوني جامعه بر پايه ي آن ها قرار داده بودند، تحقق نيافته اند و اين ها انكار ناپذير است... اكنون، هيچ يك از افراد جناح چپ، نمي تواند منكر اين باشد كه چپ امروز ديگر آن چه كه در گذشته بوده نيست». (۵)
نظر «بوبيو» درباره ي ادامه ي تمايز چپ و راست و وجود نابرابري به منزله ي هسته ي اصلي آن، بي ترديد درست است. انديشه هاي برابري وعدالت اجتماعي، به رغم تفسيرپذير بودن، همواره مباني ديدگاه چپ را تشكيل داده و به همين سبب هميشه مورد حمله ي راستي ها بوده اند. با اين حال تعريفي كه «بوبيو» ارائه مي دهد، نياز به اصلاح دارد. چپ ها تنها در پي عدالت اجتماعي نيستند بلكه معتقدند حكومت بايد در جهت رسيدن به هدف، ايفاگر نقشي كليدي باشد. به طور دقيق، به نظر مي رسد كه چپ علاوه بر درخواست عدالت اجتماعي به شكل مطرح شده، اعتقاد به يك سياست آزادي بخش دارد. برابري، از آنجا كه رفاه و عزت نفس را به همراه مي آورد، اهميتي مافوق دارد. «ژوزف راز» (Joseph Raz)، فيلسوف دانشگاه آكسفورد، در اين باره چنين نظر مي دهد:
«آنچه كه سبب دغدغه ي خاطر ما در زمينه ي نابرابري هاي گوناگون مي شود... گرسنگي گرسنه ها، نياز نيازمندان... و آسودگي كمتر آنها نسبت به همسايگانشان است. نگراني ما از آن نيست كه نابرابري به خودي خود چيز بدي است بلكه از آن ناراحتيم كه گرسنگي برخي بيشتر، نياز عده اي اضطراري تر و دردشان سخت تر است. بنابراين براي آنها اولويت قائليم.» (۶)
دلايل ديگري نيز براي پرداختن به نابرابري وجود دارد. يك جامعه ي بسيار نابرابر به خود آزار مي رساند چون نمي تواند استعدادها و ظرفيت هاي شهروندانش را به شكلي بهينه به كار گيرد. افزون بر اين، نابرابري ها مي توانند انسجام اجتماعي را تهديد كرده نتايج ناخوش آيندي چون افزايش شمار جنايت ها را در پي داشته باشند.
پانوشتها
۵‎/ Norberto Bobbio, Reply to the Critics, P.133
۶‎/ Joseph Raz, The Morality of Freedom, Oxford, Clarendon Press, 1986


|   شناسنامه   |   آرشيو   |