سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۳
Tue, Feb 25, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۳۹۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
روز بي خورشيد
112884.jpg
شب دوم
از ديشب تا حالا يك كلمه هم حرف نزدي. اين طوري كه نمي شه. من هم خسته شدم. از رمق درآمدم. ديگه نا ندارم. جون تو عضلاتم نيست. كم كم حضور تو را احساس نمي كنم. فكر نمي كنم كه كسي با من هم سفر شده. با من همراه شده. يا اينكه كسي هست تا حرفهام را برايش بگويم. از دردهام ناله كنم. بدانم كه همدردي به واگويه هام گوش مي كند.
حتماً خيلي خسته شده اي؟! مي فهمم. اما تو كه كاري نمي كني. با اين حال فكر مي كنم ازمن خسته تري. بايد تحمل كني. مي دانم خيلي درد مي كشي. رمق نداري. از حال رفتي اصلاً. نگو كه نه. مي بينم. زودتر دستهايت را حلقه كن دور گردنم. اگر نرسيم، از گرسنگي و تشنگي توي اين برهوت سفيدك زده از بي آبي مي ميريم... آهان . حالا خوب شد. مي دانم. تير خورده به سينه ات. سينه ات مي سوزد. اما تحمل كن. تا ريز ريز و سينه خيز به خاكريز خودي ها برسيم. ببين چيزي نمانده. آن تپه سربي، آن خاكريز كه توپ تانك سينه اش را خورده. خاكريز خودمان است. ببين.
روز سوم
از همان اول شك گرفته بود مرا. اين شك مداوم دويده بود در جانم كه پشت اين خاكريز كسي نيست. پشت اين خاكريز كسي نيست. اگر كسي بود علامتي مي داد. سري تكان مي داد. هواري، فريادي ، الله اكبري، يك چيزي كه بشود فهميد اين پشت جانداري هم هست. من خسته شدم. يعني ديگر نا ندارم همه توان عضلاتم انگار مانده است پشت همين خاكريز. انگار هيچ رمقي ندارم. حتي چشمهام ديگر نمي بيند. سياهي مي رود. تار مي بينم همه چيز را... اين چه حالي است . چه يأسي است. نكند كه با اين حرفهاي من مأيوس شوي. اميدت را از دست نده. مرگي در كار نيست. مي دانم كه زنده مي مانيم. باز هم بچه ها را مي بينيم. شهر را، مسجد را . مي دانم. ترديد ندارم. تاب بياور. آنجا را ببين. يك سنگر ديگر. حتماً آبي، غذايي، كنسروي، نان خشكي، يك چيزي هست كه بخوريم. تو همين جا بمان حركت نكن. من برمي گردم. برمي گردم.
صبح روز چهارم
مي نشستي يك گوشه و فكر مي كردي. سينه خاكريز يا يك جايي كه كسي نباشد و نبيند كه يك بسيجي ۱۴ساله گنگ در اين گوشه پرت نشسته است به فكر. به خيالهاي خيلي دور. يك گردان آدم هم كه مي آمد، از آن حال بيرون نمي آمدي. تكان نمي خوردي. نمي خواستي كسي بيايد تا خيالت را بشكند. رؤيايت را محو كند. تا سكوت خلوت تنهايي ات را از تو بگيرد. اگر سلام مي كرد كسي، لبخند تلخي مي نشست گوشه لبهات و چشمانت را از قصد مي دوختي به جاي ديگري تا زودتر تنهايت بگذارند. مي نشستي يك گوشه پرت و نگاهت را به غروب لرز گرفته آن دورها مي دوختي. مي نشستي و بغضت را مي ريختي در خودت و غمي در وجودت پر مي شد. كسي چه مي دانست كه چرا اينطور مي كني. چرا تنها. چرا بي ياور. بيگانه. چرا آنقدر غريب. آنقدر مظلوم. مغموم. چرا آنقدر بي كس. اين تنهايي چه مي كرد با تو. اين اندوهي كه مي نشست روي بستر چشمهايت و بلند نمي شد تا بچه ها از پشت بادست چشمهايت را بگيرند. بخندند و بلندت كنند تا با آنها همبازي شوي. هم پا شوي. اين درد چه بود؟ با توام. چرا جوابم را نمي دهي. چرا حتي يك كلمه نمي گويي. حالا ديگر مثل گذشته ها نيست. مثل خيلي گذشته ها كه حرف نمي زدي. حالا ما با هم تنهاييم. حالا همه چيز عوض شده. حالا ديگر اگر حرف نزني من مي ميرم. نمي مانم. يعني نمي خواهم كه ديگر باشم. سكوت اين تنهايي كشنده است. مثل گزش خوره است. مي خورد همه جانم را. روانم را. هر چه را كه در اين موقعيت دارم. تو را به خدا قسمت مي دهم اين آخري چيزي بگو. يك كلمه حرف بزن. بگو كه حرفهايم را مي شنوي. گوش مي كني. بگو يك چيزي. بي معرفت. بي مروت. مي دانم كه ديگر تو گنگ نيستي. لال نيستي. حرف مي زني. خودم ديدم. پريشب با چشمهاي خودم ديدم. تير كه به سينه ات خورد دو تا يا حسين گفتي و افتادي. خودم شنيدم. شب تاريكي بود. وسط ميدان ميني كه باريكه راه عبورش، گم شده بود. ميدان مين باغي بود پر از سرخي درختاني از جنس آتش. با تنه سرخ ساقه هاي نارنجي و برگهاي دراز زرد و ميوه هايي كه پخته و رسيده بودند، ميوه هايي از جنس انگشتان باريك، شكمهاي پاره، پلاكهايي كه از گردن هاي قطع شده آويخته بود و چشمهايي كه از حدقه بيرون زده بود. ميوه هايي از جنس خون و سرب و گوشت سوخته و تو چشمهايت بازماند. چشمهايت باز بود. نفس مي كشيدي هنوز و لبهايت از فرط درد مي لرزيد. انگار چيزي زمزمه مي كردي. نمي شد رهايت كرد. هيچ مي فهمي؟ اشك توي كاسه چشمهات پر شده بود. اصلا ً فكر كرده اي براي چه تو را تا اينجا كشيده ام؟ براي همان دو تا كلمه. براي همان اشكي كه مي دانستم از درد نبود. پدرم درآمد. بيچاره شدم. تشنه بودي. تشنه بوديم. دستهام زخم شده. آرنجهام تاول زده. زانوهام ديگر مال خودم نيست انگار. زبانم مثل چوب خشك مثل تكه يخي كه به زبان بچسبد، چسبيده است و تني اسفنجي كه فشار گرما تمام رطوبتش را گرفته؛ پوك شده. پوده؛ ساقه تردي كه تنها در انتظار تلنگري است تا فرو بريزد. عمارت بلند وخشتي كهنه اي كه گذر سوزان قرنها، ديوارهاش را سست و فروريزنده كرده است و سنگيني تو كه در پشت من بي حركت افتاده اي. حرف نمي زني. حالا ديگر براي من بگو آيا مي فهمي كه اين درد را براي چه كشيدم. اميدم چه بود؟ آرزويم براي چه بود؟ چه بود كه مرا مي كشيد سوي تو؟ اين جاذبه چه بود؟
اين پا چرا اين قدر امشب آزارم مي دهد. اين پا كه هميشه با من و همراه من بود. مهربان بود. چرااين قدر مي سوزد. گرماي خون را در پايم احساس مي كنم. حس مي كنم كه چرك آب و خون سرازير شده. حس مي كنم كه همه قدرتم و همه نيرو و توانم، آرام آرام با فشار هر دست بر خاك تفديده و گرم، جا مانده، مي ماسد. مي ماند. چرا بايد اين قدر درد بكشم. آخر اين سوزش پر درد چيست كه افتاده در پايم. خدايا تو كه خودت خوب مي داني من مستحق چنين رنجي نيستم. چنين عذابي چرا؟ چرا مرا اينگونه مي كند. چرا اين درد موج مي گيرد در بند بند وجودم. مي فشارد اين درد، مي سوزاند. آخر اين چه احساسي است. احساس مي كنم روده هايم خشك شده. معده ام پوك است. پوسيده است. بوي عفني برخاسته. بوي لجن. بوي مرداب. مرده ساكن. سرم سنگين است. درد مي كند. گيج شده ام. سياه مي بينم همه چيز را.
روز هشتم
از عمليات آخري هشت روزي گذشته بود. از همه آنها كه توانسته بودند خود را عقب بكشند و از محاصره جان سالم به در ببرند ديگر كسي نمانده بود. همه را تا بيمارستان صحرايي شهيد ميثمي برده بودند. بيمارستاني كه هميشه بوي مانده خاك و الكل مي داد.
هشت روز گذشته بود. خيلي ها آن جلوها، توي ميدان مين، جايي كه در تيررس تانكهاي دشمن بود، مانده بودند. حتم در اين گرماي نفس بر، نفس آخر را كشيده بودند. نفسهاي آخر را.
آمبولانس بوي الكل و خاك مانده مي داد. هميشه اينطور بود. آفتاب كه از شانه هاي خاكريز بالا مي زد همه وجود آدم دم مي كرد. سراب خورشيد كه مي لغزيد وسط آسمان، سايه ها هم عرق مي كردند. آنقدر كه ديگر چيزي شان پيدانبود. مي شدند زير پا تكه كوچكي از تيرگي محو. آسمان، جامي از آينه بود تا گرما را بيش از آنچه هست بر جاده باريك آسفالته و بر سقف فلزي ماشين بريزد. همه چيز، آن روبرو محو بود. همه چيز آن روبرو، سراب خاموش و تفديده اي بود. جاده بر سينه سراب مي لغزيد و مي پيچيد و از كمر تاب مي خورد. مثل زني كه در رؤياي شبانه رخ نموده بود و در جايي كه نسيم خنكي مي وزيد. زير سايه سار برگهاي پهن درختان بي شمار.
ظهر روز دهم
همه چيز سراب بود. حتي بيش از بركه هاي خيس آب كه برق مي زدند و به فاصله اي كمتر محو مي شدند. مثل تانكهاي سوخته دشمن و نفربرهاي آتش گرفته كه در آن گرماي بي مثال، خشك و پوك شده بودند و باز يكي ديگر. سرعت ماشين بالاي صدو بيست بود. در جاده هيچ ماشيني جز آمبولانس ما نبود. هيچ پرنده اي پر نمي زد. هيچ موجودي جرأت نمي كرد. انگار از ازل هم اينطور بود.
تانك سوخته از آن دورها مي لرزيد. در سراب بود. با سراب مي رقصيد. ابتدا نقطه قهوه اي رنگي بود كه آرام آرم سياه شد و ماشين با شتاب باورنكردني پيش مي رفت. تانك سوخته نقطه سياهي شد و نقطه سياه كم كم حجمي گرفت تا لحظه لحظه بزرگ شود. بزرگ شد. آرام آرام و يكهو به چيز ديگري تبديل شد. به چيزي كه شيء نبود. به چيزي كه ثابت و بي حركت نبود.
آرام راه مي رفت، يا مي دويد. نگاه مي كرد. حيواني بود خميده. مثل آهويي يا گوزني تير خورده. مي دانستم آن حجم، تا فاصله سي متري مثل سراب خواهد لغزيد. تا باور كنيم او آدمي است كه خميده و شكسته راه مي رود. مثل تنه سربي درختي كه قامت شكسته. در دستهاش يك پتوي سياه بود. يك پتو سربازي كنجله شده. به هم پيچده. باوركردني نبود. ده روز از عمليات گذشته بود و او حتم آخرين بازمانده بود. از فاصله سي متري با حيرت و ناباوري پا راروي ترمز فشار دادم. جيغ ترمز و حجم متراكم خاكي كه از همه سو به درز پنجره باز هجوم برد ترس را در وجودم ريخت.
نگاهش كردم. توي هوا هنوز دستهاش را تكان مي داد. ايستاد. بي رمق تر از آن كه فكر كنم. تكيده تر از آن كه باور كنم. او چطور راه مي رفت؟ چطور با آن صورت ترك خورده و لبهاي سفيد و پلكهاي كبودي كه ناي باز شدن نداشت، راه مي رفت؟ چطور با آن پاهاي منحني خون آلود كه با هر قدم به يك طرف، راست يا چپ خم مي شد، خود را به اين جاده رسانده بود؟
او مي مرد. به لقاءالله مي پيوست؛ پيش از آنكه به اولين بيمارستان صحرايي برسيم. اما پتو، آن پتوي خون آلود چه بود. پتوي سربازي سربي رنگ كه حتم ده روز، رهايش نكرده بود. ده روز كه هر روزش به طول قرني تفديده و سوزان گذشته بود.
روز بي خورشيد
ايستادم. نگاه كردم. آنها نبودند. رفته بودند. روي رمل ها مي دويدم. روي رمل ها مي دويد. نگاهش كردم. توي هوا دستهاش را تكان مي داد. پتوي خاكستري توي مشتش بود. بوي زهم توي سرش. بوي ماهي ها. خشك شده. ماهي ها روي هم. پولكها برق مي زدند. ساييده مي شدند. آب آمده بود. آب روي ساحل غلت زده بود. لغزيده بود. روي چشمهاشان شن ريخته بود. دريايي نمي ديدند. پلك نمي زدند. شنها زير پلكها مانده بود. صداش مي آمد.
خاك روي سينه باد. آفتاب روي سقف ماشين. آتش دو سوي جاده فواره زد. آمبولانس ايستاد. آمبولانس تركش خورده و خاك آلود ايستاد. مرد با پاهاي برهنه رسيد. لبهاش خشك بود. سفيدي مي زد. گفت: «من و دوستم مدتهاست اينجا تنهاييم. چرا دنبال ما نيامديد؟»
سوار آمبولانس شد. گفتم: «دوستت؟ كدام دوستت؟ تو كه تنهايي.» مرد گفت: «دوستم، حسين، مي بيني كه.» و لاي پتو را باز كرد. بوي عفن توي اتاقك پر شد. چند تكه گوشت كبود دست و پا قطع شده آويزان از پوست، يك جمجمه باد كرده. با چند طره موي سياه، پوسيده با چشمهاي بيرون زده از حدقه، تكان خورد. عقب كشيدم. پتو را گرفتم. نگاه كردم. نگاه كرده بودم. چشمهايي كه دو تيله سياه خشك وپوك بود. زنجيري كه حتم پلاك نقره اي را سوراخ كرده بود؛ توي گوشت سينه مانده بود.
صدا گفت:«بيدار شو.»
اما صدا آنجا هم نبود. توي ساحل نبود. دو تا ماهي قرمز خشك. يكي تكه تكه شده و دور تا دور ماهي هاي قرمز ديگري كه روي هم مي افتادند. مي پريدند. در هوا از كمر تا مي شدند. ايستاده بودم. تا زانوي توي خاك. ماهي ها روي شن. افتاده بودند. بيمارستان صحرايي شهيد ميثمي هميشه بوي خاك و الكل و شوري خون مي داد. يكي شهيد شده. يكي خشك شده از تشنگي. با تن چغر استخواني. تاسيده و سير و يكي ميوه شيريني، رسيده و پخته، آويخته از درخت آتش سرخ. مثل ماهي سرخ كوچك بي مثال. با پولكهاي خشك و تشنه با لبهاي دايره وار.
و موج آمده بود. موج آمده بود. روي ساحل خزيده بود. آنها را با خود كشيده بود. آنها را كشيده بود.

| سيدياسر هشترودي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |