سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۳
Tue, Feb 25, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۹۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دولت اسلامي وتوليد فكر ديني ‎/ بخش دوم
دولت اسلامي وتوليد فكر ديني ‎/ بخش دوم
روايتي از چگونگي شكل گيري دانش در دنياي اسلام
112893.jpg
اشاره :
مسلمانان در طول تاريخ هم «دولت اسلامي » تأسيس كرده اند و هم «انديشه ديني » توليد كرده اند. محور بحث حاضر اين است كه آيا انديشه ديني معطوف به دولت وقدرت اسلامي توليد شده است و يا دولت اسلامي معطوف به انديشه ديني .
گروه انديشه
•••
چنان كه مي دانيد، دانش اسلامي يك دانش همبسته است. حوزه هاي بزرگي از فلسفه، فقه، طب، عرفان و... دارد. اين دانش حوزه هاي متعددي دارد؛ از كلام و فلسفه گرفته تا فقه سياسي و قضاوت و... يعني يك همبسته است و يك نظام. اگر رهيافت نيچه را پيش روي خود قرار دهيم، آن وقت مي توان گفت كه بهترين راه آن است كه ما يكي از اين دانش ها و يا يك شاخه از اين دانش ها را در نظر بگيريم و چگونگي شكل گيري آن را در تمدن اسلامي بررسي كنيم. آنگاه شايد بتوانيم به تعميم فرضيه خود خطر كنيم و چون من بيشتر با مباحث سياسي آشنا بودم، اين مورد را در حوزه دانش سياسي انتخاب كردم. بنابراين، پرسش من اين است كه دانش سياسي مسلمانها، چگونه در اين سه حوزه سني، فاطمي و شيعي اثني عشري شكل گرفت و چه خصلتي داشت و دارد؟ در تفكر اسلامي، فرضيه اي كه دانش را و طبعاً دانش سياسي را اصالت مي دهد و مقدم بر قدرت مي گيرد سابقه اي قوي تر و ديرينه دارد. شخصيتهاي بزرگي مثل فارابي، ابن سينا و ملاصدرا، همگي اصالت را به فكر و دانش دادند. بنابراين فرض، دانش زندگي را سازمان مي دهد و دستگاهي به نام دستگاه دولت را توليد مي كند تا بتواند جامعه خود را اداره كند. اين دانش در صدر نشسته و در ابتدا قرار دارد و شخصيتهاي بزرگي از اهل سنت نيز همچون امام محمد غزالي بر اصالت دانش تأكيد دارند. به اين ترتيب، اين فرضيه اي كه من در اينجا مطرح مي كنم عكس فرضيه مشهور مسلمانهاست كه اصالت را به دانش مي دادند و قدرت را تابعي از دانش مي گرفتند.
البته كساني كه فرضيه رقيب را مطرح مي ساختند، يعني تقدم قدرت را مطرح مي كردند كم نبودند. شخصيتهايي مثل ابوعثمان عمروبن بحرجاحظ (در گذشته به سال۲۵۵ قمري) ـ كه ازرهبران معتزله و صاحب كتاب مشهور الحيوان است ـ در مقابل تفكر رايج تقدم دانش و قداست دانش، موضع مي گيرند و اهميت را به قدرت مي دهند. غير از او، شخصيت ديگري مانند ابن خلدون نيز اصالت را به قدرت و دولت مي دهد. در بخش آخر كتاب مقدمه ابن خلدون كه اختصاص به دانشها دارد، چنين آمده است: «اين از اسرار الهي است كه دانشها فقط در تمدنها شكل مي گيرند و تمدنها را هم دولتها مي سازند.» بدين سان، وي نيز تقدم را به قدرت مي دهد. تفاوت جاحظ با ابن خلدون در اين است كه جاحظ از خاستگاه روان شناختي قدرت صحبت مي كند و قدرت را فردي تر مي بيند اما ابن خلدون از هيكل و ريخت اجتماعي دانش صحبت مي كند. او معتقد است كه قدرت، جمعي و اجتماعي است. ابن خلدون از جريانهاي جمعي قدرت صحبت مي كند و بسيار نزديك است به فلاسفه قدرت در جهان غرب كه از شاخص ترين آنها مي توان نيچه و ميشل فوكو را نام برد.
اين فرضيه كه البته در جهان اسلام طرح شده است ولي فرضيه نحيف و كوچكي است، سالهاي سال، يعني حدود ۱۱۰۰سال در تاريخ تفكر ما پنهان مانده و من سعي مي كنم كه در اينجا تا حدودي از آن دفاع كنم. آنجا كه از قدرت و دانش صحبت مي شود البته بايد به يك نكته خاصي اشاره كرد و آن اينكه متفكران قديم ما در صحبت از اصالت دانش، همواره سه پيش فرض را پذيرفته بودند:
.۱ دانش مي تواند حقيقت را بازنمايي كند. علوم، قدرت درك حقيقت را دارندو مي توانند پديده ها را آنگونه كه به حق هستند درك كنند و بازنمايي كنند. يعني متفكران قديم ما معتقد به توانايي دانش در كشف حقيقت بودند.
.۲ حقيقت اشيا، ثابت است. يعني هيچ چيز در حالت صيرورت نيست. در تفكر قديم ما، صيرورت، امري عرضي است و ثبات اصل است. اين تفكر تاحدي منبعث از الگوي يوناني هم بود. يعني هرچيز كه في نفسه خوب و مطلوب است براي ابد است. براي مثال؛ اگر نظم سياسي درست، نظم سياسي سلطاني است، هيچگاه نبايد تغيير بكند. چون اين اصل است و الگو نبايد تغيير بكند.
.۳ چون صيرورت در حقيقت پديده ها ممكن و مجاز نيست، بنابراين دانشها نيز نبايد و نمي توانند دگرگون بشوند؛ پس هر دگرگوني را نوعي انحطاط تلقي مي كردند و درست به همين دليل بود كه حدود ۱۰۰۰سال در تلاش پيوند بين نظام سلطاني و دانشي پرداختند كه منبعث ازنظم سلطاني بود. حالا اگر فرض كنيم كه ساخت قدرت به سمتي حركت كرده كه زندگي، ساختار دموكراتيك يافته، آنجا اين دانشها موضع منفي خواهند گرفت. چون اصل را بر نظام سلطاني مي دانند. با اين پيش فرضها، قدما بحثهاي مهمي را مطرح كردند. آنها قواعدي را براي فكر در نظر گرفته بودند:
الف) تحت عنوان قاعده «هوهوية»؛ يعني حقيقت هماني است كه كشف شده است و ديگر بيشتر نيست.
ب) اصل عدم تناقض؛ يعني اگر چيزي را امروز خوب مي بيني براي ابد خوب است و هرگز نبايد دگرگون شود.
پ ) نگاه دوگانه به مسائل(۳)؛ يعني از لحاظ اخلاقي يك نظم يا خوب هست يا بد و شكل سومي ندارد. منطق فازي بر آن حكومت نمي كند. يك چيز براي هميشه يا سفيد است يا سياه و شكل سوم خاكستري ندارد و درست به همين دليل هم هست كه هرگز اين دانش ما نمي تواند معارض نظم سلطاني باشد.
اين دانش زماني توانست معارض نظم سلطاني باشد كه گسستهاي زيادي در آن شكل گرفت، يعني خود دانش اعتبار خود را تا حدي از دست داد. به اين ترتيب، وقتي اين مسأله مطرح شد كه اولاً حقيقت اشيا را دانش كشف مي كند، ثانياً حقايق ثابت اند و ثالثاً دانش همان حقايق ثابت را بايد نگاه دارد و هر چيز خلاف آن را بايد طرد سازد و منحط اعلام كند. در نهايت، كار به يك داوري اخلاقي ختم شد: دانشها و علوم، اخلاقاً و به عنوان يك وظيفه ديني بايدنظم سلطاني را حفظ كنند و فقيه بايد با سلطان همنشين بشود تا بتواند جامعه را نظم بدهد. چون فرض بر اين بود كه اين نظم ـ و به عبارت ديگر ـ دين بدون قدرت فروپاشيده خواهد شد. اگرچه ممكن است قدرت بد باشد، ولي باز وجودش بهتر است. متفكران اهل سنت اين فرضها را مطرح كردند. براي مثال در يك جا نويسنده اي به نام طرطوشي مي گويد: «سلطان، عين باران است. وجودش لازم است، هرچند كه ممكن است در بعضي جاها ظلم بكند. همچنان كه باران هم در بعضي جاها سيل ايجاد مي كند و ويراني به بار مي آورد. اما اين باعث نمي شود كه بگوييم باران بد است.» سپس بحثهاي ديگري را مطرح مي سازد و مي گويد: «اگر جامعه را به يك خيمه تشبيه كنيم و دين چادرش باشد، سلطان ستون اين خيمه است وبدون ستون، دين نخواهد ماند. » چنان كه مي بينيد، اين استدلالي است كه با نظم سلطاني گره مي خورد و نتايج بحث خود را در پي مي گيرد.
112899.jpg
حال اگر اين فرض و همه فرضهايي را كه امروز مورد ترديد قرار گرفته وارونه كنيم، آن وقت بسياري از دانشهاي سنتي ما با انتقادهاي بزرگي روبرو خواهد شد، از جمله در حوزه دانش سياسي. من سعي مي كنم با وارونه ساختن فرضيه مشهور، داستاني كوتاه از شكل گيري دانشهاي سه گانه اسلامي (يعني دانش فاطميان، دانش شيعه اثني عشري و دانش اهل سنت) را طرح كنم. اما اگر بتوانيم اين فرضها را وارونه كنيم، آن وقت مسأله اينگونه ديده مي شود كه اگر ابتدا نظام قديم و دولت قديم در جهان اسلام شكل گرفته بود و به دلايلي براي اداره خود دانشي را ساخت كه مناسب خودش بود، اين امر چگونه شكل گرفت؟ قدرت قديم چگونه اين دانش را ساخت؟
چنان كه مي دانيد، تفكر حاكم بر تمدن اسلامي عموماً تفكري «نص محور » است، يعني دانش مبتني بر متون ديني است. تمدن اسلامي تا حد بسيار زيادي به نصوص ديني استناد مي كند و يكي از مشكلات تحليل دانش اسلامي هم اين است كه اعتبار نصوص ديني به گونه اي بر دانشهاي ما سايه مي افكند كه ما يا جرأت بررسي آنها را كمتر پيدا مي كنيم و يا اعتماد مي كنيم به دانشهايي كه شكل گرفته. اما مي توان بحث را جدا كرد، نص را تفسير نمود و مباحث ديگر را به گونه اي كه شكل گرفته تبيين كرد كه اين دو كاملاً از همديگر جدا و متمايز باشند. پس به عنوان يك اصل، تمدن اسلامي تمدني نص محور است، تمدني مبتني بر قرآن و سنت.اما اين نص، خود توليدكننده دانش نيست. دانش را انساني توليد مي كند كه نص را مي خواند. بنابراين، دانش به تنهايي شكل نمي گيرد. بلكه در درون يك مثلث شكل مي گيرد كه در رأس آن نص ديني است. در يك قاعده اش انسان مسلمان است كه نياز دارد، پرسش دارد و مي خواهد راه حلهاي خودش را از نص (نص ديني) بگيرد و در قاعده ديگر اين دانش، شرايط اجتماعي نهفته است.
آنچه ما تحت عنوان زمينه اجتماعي فكر يا زمينه اجتماعي سؤال يا نياز مطرح مي كنيم به اين معني است كه همه انسانها سؤال و نياز مشترك ندارند. انسان ها سؤال و نيازهايشان تا حد زيادي تحت تأثير شرايط خاص اجتماعي شكل مي گيرد. اگر اين مثلث را در نظر بگيريم مي توانيم اين بحث را نيز مطرح كنيم كه چون شرايط اجتماعي عوض مي شود و از آن پس نيازهاي انسان نيز تغيير مي يابد، در نتيجه اين دانشهايي كه از نصوص تأييد مي گيرند ـ و به اصطلاح غربي ها confirmation مي شوند ـ دچار تحول خواهند بود. يعني ديگر بر آنها صيرورت حاكم خواهد بود و نه ثبات.
ادامه دارد
راه سوم
112896.jpg
درست است كه در گذشته جوامعي به شدت نابرابر وجود داشته اند كه توانسته اند ثبات خويش را نيز حفظ كنند (مانند نظام كاست سنتي در هند) اما در دوران دموكراسي انبوه، وضع به گونه اي ديگر است. يك جامعه ي دموكراتيك با رقم بالاي نابرابري، به طور قطع، نارضايتي ها و كشمكش هايي را در خود به وجود خواهد آورد.
جهاني شدن و فروپاشي كمونيسم مرزبندي چپ و راست را عميقاً تحت تأثير قرار داده اند. در كشورهاي صنعتي، چپ افراطي به معناي واقعي، وجود ندارد اماگروههاي راست، افراطي هستند وموضع خود را در برابر جهاني شدن مدام مطرح مي كنند. اين وجه مشترك را نزد مسؤولان سياسي اي چون «پت بوچانان» (Pat Buchanan) در ايالات متحده، «ژان ماري لوپن» (Jean-Marie Le Pen) در فرانسه و «پلين هانسون»(Pauline Hanson) در استراليا مي توان به روشني مشاهده كرد. همين امر در مورد «راستهاي حاشيه اي» (fringes of the right) مانند «وطن پرستان» (Patriots) در ايالات متحده ديده مي شود كه ايالات متحده و حكومت فدرال را سرچشمه هاي توطئه بر ضدتماميت ملي مي دانند. مواضع راست افراطي شامل حمايت هاي اقتصادي و فرهنگي مي شوند. به عنوان نمونه، «بوچانان» اعلام مي كند: «نخست آمريكا». او از انزوا و اعمال سياستي سرسختانه عليه مهاجرت، به عنوان ابزارهاي جايگزيني جهاني شدن، دفاع مي كند.
تمايز ميان چپ و راست همچنان ادامه دارد اما پرسش اساسي سوسيال دموكراتها اين است كه آيا اين تقسيم بندي به اندازه ي گذشته بر صحنه ي سياسي تأثيرگذار است يا نه؟ آيا ما، بنا بر نظر «بوبيو»، در يك دوران انتقالي پيش از دستيابي چپ و راست به تمامي امكاناتشان به سر مي بريم يا آنكه يك دگرگوني كيفي در رابطه اين دو صورت گرفته است؟
به دشواري مي توان در برابر انديشه وجود يك تغيير بنيادي ايستادگي كرد. دلايل اين امر در بحثهاي سوسيال دموكراتها در سالهاي اخير بررسي شده اند. اكثر متفكران و فعالان چپ، چه آنها كه مستقيماً متأثر از ماركسيسم بوده اند و چه آنها كه چنين تأثيري را كمتر نشان داده اند، همواره نگاهي مترقي بر تاريخ داشته اند. اعتقادي مشترك آنها را در حركت پيشرونده سوسياليسم و همچنين دانش و فناوري، پيوند داده است. از ديگر سو، محافظه كاران، در برخورد با برنامه ريزي هاي بزرگ، شكاك، در زمينه پيشرفت اجتماعي عمل گرا بوده و بر تداوم تاريخي پاي فشرده اند. اين تضاد امروزه كمرنگ تر شده است. چپ و راست، هر دو ماهيت دوگانه دانش و فناوري را كه از سويي مفيد بوده و از جانب ديگر به وجود آورنده خطرهاي تازه و ترديدها است، پذيرفته اند.
يكي از شاخه هاي اصلي تمايز چپ و راست، پيش از پايان سوسياليسم به منزله يك ديدگاه اقتصادي، لااقل در آينده قابل پيش بيني، از ميان رفته است، چپ ماركسيست مي خواست سرمايه داري را واژگون كرده، نظامي ديگر را جايگزين آن سازد. بسياري از سوسيال دموكراتها نيز فكر مي كردند كه سرمايه داري مي تواند و بايدبه مرور با از دست دادن ويژگيهاي اساسي اش، دگرگون شود، امروزه اما ديگر كسي نمي تواند جانشيني براي سرمايه داري پيشنهاد كند. بحثهاي موجود بر سر آنند كه تا به كجا و با چه ابزارهايي سرمايه داري قابليت مهار شدن و كنترل دارد؟ اين بحثها به رغم اهميت، نسبت به اختلاف اساسي ديدگاههاي پيشين، حاشيه اي به نظر مي رسند.
دگرگوني شرايط تاريخي، به زايش مجموعه اي از مسأله ها و امكانها انجاميد كه در طرح «چپ و راست » نمي گنجد. از جمله مي توان به مسائل زيست محيطي و همچنين معضل هاي مربوط به دگرگوني شكل خانواده، كار و هويت شخصي و فرهنگي اشاره كرد. به طور قطع ارزشهاي مربوط به عدالت اجتماعي و آزادي به تمامي اين مسائل وابسته اند اما هر يك از اين معضلات، با آن ارزشها تلاقي مي كنند. بايدآنچه را كه قبلاً «سياست زندگي » ناميده ام بر سياست آزادسازي چپ سنتي بيفزاييم.(۷)
ادامه دارد
پانوشتها
۷‎/ Anthony Giddens, Beyond Left& Right. The Future of Radical Politics, Cambridge, Policy Perss, 1994


|   شناسنامه   |   آرشيو   |