اشاره :
مسلمانان در طول تاريخ هم «دولت اسلامي » تأسيس كرده اند و هم «انديشه ديني » توليد كرده اند. محور بحث حاضر اين است كه آيا انديشه ديني معطوف به دولت وقدرت اسلامي توليد شده است و يا دولت اسلامي معطوف به انديشه ديني .
گروه انديشه
•••
چنان كه مي دانيد، دانش اسلامي يك دانش همبسته است. حوزه هاي بزرگي از فلسفه، فقه، طب، عرفان و... دارد. اين دانش حوزه هاي متعددي دارد؛ از كلام و فلسفه گرفته تا فقه سياسي و قضاوت و... يعني يك همبسته است و يك نظام. اگر رهيافت نيچه را پيش روي خود قرار دهيم، آن وقت مي توان گفت كه بهترين راه آن است كه ما يكي از اين دانش ها و يا يك شاخه از اين دانش ها را در نظر بگيريم و چگونگي شكل گيري آن را در تمدن اسلامي بررسي كنيم. آنگاه شايد بتوانيم به تعميم فرضيه خود خطر كنيم و چون من بيشتر با مباحث سياسي آشنا بودم، اين مورد را در حوزه دانش سياسي انتخاب كردم. بنابراين، پرسش من اين است كه دانش سياسي مسلمانها، چگونه در اين سه حوزه سني، فاطمي و شيعي اثني عشري شكل گرفت و چه خصلتي داشت و دارد؟ در تفكر اسلامي، فرضيه اي كه دانش را و طبعاً دانش سياسي را اصالت مي دهد و مقدم بر قدرت مي گيرد سابقه اي قوي تر و ديرينه دارد. شخصيتهاي بزرگي مثل فارابي، ابن سينا و ملاصدرا، همگي اصالت را به فكر و دانش دادند. بنابراين فرض، دانش زندگي را سازمان مي دهد و دستگاهي به نام دستگاه دولت را توليد مي كند تا بتواند جامعه خود را اداره كند. اين دانش در صدر نشسته و در ابتدا قرار دارد و شخصيتهاي بزرگي از اهل سنت نيز همچون امام محمد غزالي بر اصالت دانش تأكيد دارند. به اين ترتيب، اين فرضيه اي كه من در اينجا مطرح مي كنم عكس فرضيه مشهور مسلمانهاست كه اصالت را به دانش مي دادند و قدرت را تابعي از دانش مي گرفتند.
البته كساني كه فرضيه رقيب را مطرح مي ساختند، يعني تقدم قدرت را مطرح مي كردند كم نبودند. شخصيتهايي مثل ابوعثمان عمروبن بحرجاحظ (در گذشته به سال۲۵۵ قمري) ـ كه ازرهبران معتزله و صاحب كتاب مشهور الحيوان است ـ در مقابل تفكر رايج تقدم دانش و قداست دانش، موضع مي گيرند و اهميت را به قدرت مي دهند. غير از او، شخصيت ديگري مانند ابن خلدون نيز اصالت را به قدرت و دولت مي دهد. در بخش آخر كتاب مقدمه ابن خلدون كه اختصاص به دانشها دارد، چنين آمده است: «اين از اسرار الهي است كه دانشها فقط در تمدنها شكل مي گيرند و تمدنها را هم دولتها مي سازند.» بدين سان، وي نيز تقدم را به قدرت مي دهد. تفاوت جاحظ با ابن خلدون در اين است كه جاحظ از خاستگاه روان شناختي قدرت صحبت مي كند و قدرت را فردي تر مي بيند اما ابن خلدون از هيكل و ريخت اجتماعي دانش صحبت مي كند. او معتقد است كه قدرت، جمعي و اجتماعي است. ابن خلدون از جريانهاي جمعي قدرت صحبت مي كند و بسيار نزديك است به فلاسفه قدرت در جهان غرب كه از شاخص ترين آنها مي توان نيچه و ميشل فوكو را نام برد.
اين فرضيه كه البته در جهان اسلام طرح شده است ولي فرضيه نحيف و كوچكي است، سالهاي سال، يعني حدود ۱۱۰۰سال در تاريخ تفكر ما پنهان مانده و من سعي مي كنم كه در اينجا تا حدودي از آن دفاع كنم. آنجا كه از قدرت و دانش صحبت مي شود البته بايد به يك نكته خاصي اشاره كرد و آن اينكه متفكران قديم ما در صحبت از اصالت دانش، همواره سه پيش فرض را پذيرفته بودند:
.۱ دانش مي تواند حقيقت را بازنمايي كند. علوم، قدرت درك حقيقت را دارندو مي توانند پديده ها را آنگونه كه به حق هستند درك كنند و بازنمايي كنند. يعني متفكران قديم ما معتقد به توانايي دانش در كشف حقيقت بودند.
.۲ حقيقت اشيا، ثابت است. يعني هيچ چيز در حالت صيرورت نيست. در تفكر قديم ما، صيرورت، امري عرضي است و ثبات اصل است. اين تفكر تاحدي منبعث از الگوي يوناني هم بود. يعني هرچيز كه في نفسه خوب و مطلوب است براي ابد است. براي مثال؛ اگر نظم سياسي درست، نظم سياسي سلطاني است، هيچگاه نبايد تغيير بكند. چون اين اصل است و الگو نبايد تغيير بكند.
.۳ چون صيرورت در حقيقت پديده ها ممكن و مجاز نيست، بنابراين دانشها نيز نبايد و نمي توانند دگرگون بشوند؛ پس هر دگرگوني را نوعي انحطاط تلقي مي كردند و درست به همين دليل بود كه حدود ۱۰۰۰سال در تلاش پيوند بين نظام سلطاني و دانشي پرداختند كه منبعث ازنظم سلطاني بود. حالا اگر فرض كنيم كه ساخت قدرت به سمتي حركت كرده كه زندگي، ساختار دموكراتيك يافته، آنجا اين دانشها موضع منفي خواهند گرفت. چون اصل را بر نظام سلطاني مي دانند. با اين پيش فرضها، قدما بحثهاي مهمي را مطرح كردند. آنها قواعدي را براي فكر در نظر گرفته بودند:
الف) تحت عنوان قاعده «هوهوية»؛ يعني حقيقت هماني است كه كشف شده است و ديگر بيشتر نيست.
ب) اصل عدم تناقض؛ يعني اگر چيزي را امروز خوب مي بيني براي ابد خوب است و هرگز نبايد دگرگون شود.
پ ) نگاه دوگانه به مسائل(۳)؛ يعني از لحاظ اخلاقي يك نظم يا خوب هست يا بد و شكل سومي ندارد. منطق فازي بر آن حكومت نمي كند. يك چيز براي هميشه يا سفيد است يا سياه و شكل سوم خاكستري ندارد و درست به همين دليل هم هست كه هرگز اين دانش ما نمي تواند معارض نظم سلطاني باشد.
اين دانش زماني توانست معارض نظم سلطاني باشد كه گسستهاي زيادي در آن شكل گرفت، يعني خود دانش اعتبار خود را تا حدي از دست داد. به اين ترتيب، وقتي اين مسأله مطرح شد كه اولاً حقيقت اشيا را دانش كشف مي كند، ثانياً حقايق ثابت اند و ثالثاً دانش همان حقايق ثابت را بايد نگاه دارد و هر چيز خلاف آن را بايد طرد سازد و منحط اعلام كند. در نهايت، كار به يك داوري اخلاقي ختم شد: دانشها و علوم، اخلاقاً و به عنوان يك وظيفه ديني بايدنظم سلطاني را حفظ كنند و فقيه بايد با سلطان همنشين بشود تا بتواند جامعه را نظم بدهد. چون فرض بر اين بود كه اين نظم ـ و به عبارت ديگر ـ دين بدون قدرت فروپاشيده خواهد شد. اگرچه ممكن است قدرت بد باشد، ولي باز وجودش بهتر است. متفكران اهل سنت اين فرضها را مطرح كردند. براي مثال در يك جا نويسنده اي به نام طرطوشي مي گويد: «سلطان، عين باران است. وجودش لازم است، هرچند كه ممكن است در بعضي جاها ظلم بكند. همچنان كه باران هم در بعضي جاها سيل ايجاد مي كند و ويراني به بار مي آورد. اما اين باعث نمي شود كه بگوييم باران بد است.» سپس بحثهاي ديگري را مطرح مي سازد و مي گويد: «اگر جامعه را به يك خيمه تشبيه كنيم و دين چادرش باشد، سلطان ستون اين خيمه است وبدون ستون، دين نخواهد ماند. » چنان كه مي بينيد، اين استدلالي است كه با نظم سلطاني گره مي خورد و نتايج بحث خود را در پي مي گيرد.
|
|
|
حال اگر اين فرض و همه فرضهايي را كه امروز مورد ترديد قرار گرفته وارونه كنيم، آن وقت بسياري از دانشهاي سنتي ما با انتقادهاي بزرگي روبرو خواهد شد، از جمله در حوزه دانش سياسي. من سعي مي كنم با وارونه ساختن فرضيه مشهور، داستاني كوتاه از شكل گيري دانشهاي سه گانه اسلامي (يعني دانش فاطميان، دانش شيعه اثني عشري و دانش اهل سنت) را طرح كنم. اما اگر بتوانيم اين فرضها را وارونه كنيم، آن وقت مسأله اينگونه ديده مي شود كه اگر ابتدا نظام قديم و دولت قديم در جهان اسلام شكل گرفته بود و به دلايلي براي اداره خود دانشي را ساخت كه مناسب خودش بود، اين امر چگونه شكل گرفت؟ قدرت قديم چگونه اين دانش را ساخت؟
چنان كه مي دانيد، تفكر حاكم بر تمدن اسلامي عموماً تفكري «نص محور » است، يعني دانش مبتني بر متون ديني است. تمدن اسلامي تا حد بسيار زيادي به نصوص ديني استناد مي كند و يكي از مشكلات تحليل دانش اسلامي هم اين است كه اعتبار نصوص ديني به گونه اي بر دانشهاي ما سايه مي افكند كه ما يا جرأت بررسي آنها را كمتر پيدا مي كنيم و يا اعتماد مي كنيم به دانشهايي كه شكل گرفته. اما مي توان بحث را جدا كرد، نص را تفسير نمود و مباحث ديگر را به گونه اي كه شكل گرفته تبيين كرد كه اين دو كاملاً از همديگر جدا و متمايز باشند. پس به عنوان يك اصل، تمدن اسلامي تمدني نص محور است، تمدني مبتني بر قرآن و سنت.اما اين نص، خود توليدكننده دانش نيست. دانش را انساني توليد مي كند كه نص را مي خواند. بنابراين، دانش به تنهايي شكل نمي گيرد. بلكه در درون يك مثلث شكل مي گيرد كه در رأس آن نص ديني است. در يك قاعده اش انسان مسلمان است كه نياز دارد، پرسش دارد و مي خواهد راه حلهاي خودش را از نص (نص ديني) بگيرد و در قاعده ديگر اين دانش، شرايط اجتماعي نهفته است.
آنچه ما تحت عنوان زمينه اجتماعي فكر يا زمينه اجتماعي سؤال يا نياز مطرح مي كنيم به اين معني است كه همه انسانها سؤال و نياز مشترك ندارند. انسان ها سؤال و نيازهايشان تا حد زيادي تحت تأثير شرايط خاص اجتماعي شكل مي گيرد. اگر اين مثلث را در نظر بگيريم مي توانيم اين بحث را نيز مطرح كنيم كه چون شرايط اجتماعي عوض مي شود و از آن پس نيازهاي انسان نيز تغيير مي يابد، در نتيجه اين دانشهايي كه از نصوص تأييد مي گيرند ـ و به اصطلاح غربي ها confirmation مي شوند ـ دچار تحول خواهند بود. يعني ديگر بر آنها صيرورت حاكم خواهد بود و نه ثبات.
ادامه دارد