چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۴ ذيحجه ۱۴۲۳
Wed, Feb 26, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۹۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دولت اسلامي و توليد فكر ديني ‎/ بخش سوم (پاياني )
دولت اسلامي و توليد فكر ديني ‎/ بخش سوم (پاياني )
دانش آن روي شمشير
112986.jpg
داود فيرحي در اين بحث مي گويد : « دانش ها در جهان اسلام
في الواقع تفسيرهايي از نصوص ديني هستند كه با حمايت يك امير و سلطان شكل گرفتند واين گمان كه دانش صرفاً كاشف از تمام حقيقت است و تفسير، تمام معناي نص را بيرون مي كشد با واقعيت تعامل تفسير و قدرت سازگار نمي افتد.»
• گروه انديشه

اگر ما بپذيريم كه تمدن غرب تمدني مبتني بر فلسفه و مبتني بر عقل (عقل آزاد) است، بايد بپذيريم كه تمدن اسلامي نيز مبتني بر نص است؛ يعني مبتني بر متن مقدس است و نصوص ديني است. اما نه فلسفه در غرب به تنهايي مولد دانش زندگي است و نه نص در جهان اسلام چنين نقشي دارد. هم در غرب و هم در جوامع اسلامي، انساني وجود دارد كه نيازهاي خاص خود را از زمان خودش مي گيرد و به نص ارجاع مي دهد. همچنان كه درغرب هم انساني وجود دارد كه نيازهاي خود را از جوامع خود مي گيرد و به خرد ارجاع مي دهد يا به عقل عملي.
وقتي اين نكته مطرح مي شود، درواقع بايد تأكيد كرد كه نص به تنهايي تمدن درست نمي كند اما هميشه بين نص و دانش خلط مي شود. درحالي كه بين نص و دانش، دوقاعده ديگر هم وجود دارد كه كمتر به آن توجه مي شود. نياز انسان مسلمان، غير از نياز انسان غربي است. پرسش انسان مسلمان نيز غير از پرسش انسان غربي است. اين سؤال ها، سؤال هاي خالص نيستند. سؤالاتي هستند كه بار معنايي دارند و درواقع به نص ارجاع مي دهند. اين بار معنايي كه همراه سؤال و از نياز انسان مسلمان برخاسته، خصلت تاريخي دارد. از اين رو در مواجهه با نص به گونه خاصي عمل مي كند و از دريچه خاصي وارد دنياي آن خواهد شد و به همين دليل ممكن است يك پرسش ديگر و از يك انسان ديگر، در زماني ديگر بارمعنايي ديگري داشته باشد. اين انسان وقتي كه به دنياي نص مي رسد از دريچه اي متفاوت با آنكه انسان قبلي واردش شده بود، راه حلش را مي يابد و پاسخش را از دين مي گيرد. به اين ترتيب اصلاً ممكن است دريچه هاي ورود، متفاوت باشد. ممكن است انسان سنتي در دنيايي از نص رفت و آمد كند و انسان نو هم در دنيايي ديگر، هر دو به نص ارجاع بدهند و از نص تأييد بگيرند، اما همديگر را در اين گشت و گذار هرگز نديده باشند.
بنابراين، بحثي شكل مي گيرد كه كمي اساسي تر و مبنايي تر است. به نظر من، اين شرايط اجتماعي را روابط قدرت مي سازد. يعني آن شرايط اجتماعي يا تملك اجتماعي نياز و تملك اجتماعي سؤال، كه انسان در هر زمان پيدا مي كند، بر ساخته قدرت است. براي مثال، ساخت هاي اجتماعي منبعث از قدرت، همچنان كه نوع معماري را تغيير مي دهد، دانش ها را نيز تغيير مي دهد. معماري قديم نياز به پاركينگ و در ورودي بزرگ نداشت، زيرا اصلاً ماشين نداشت. پس، مي بينيد كه نيازها را ساخت هاي اجتماعي توليد مي كنند و آنچه هژموني ايجاد مي كند كه كدام يك از نيازها «نياز» باشد يا نباشد، قدرت است. بنابراين ما بايد با مسأله اي مواجه باشيم كه مسأله بسيار مهمي است: قدرت و انسان در جامعه. انسان براي اينكه با نص دين مواجه باشد و سؤالش را از آن بگيرد، نياز به تولد ماشين نظري عظيمي دارد كه ما آن را «دستگاه تفسير يا دستگاه تأويل» نام مي دهيم. دانش ـ يعني همين دانش هاي اسلامي ـ تفسير خاصي از نصوص ديني هستند، دانش سياسي ديني هم همين طور. ما اين ماشين عظيم را داريم توليد مي كنيم، نه نص. نص به ما كمك مي كند اما ما نمي دانيم كه همه نص كجاست؟ نص يك بيكرانه است. مي توان از هر جاي آن وارد شد و به اندازه اي كه نياز است پاسخ گرفت اما كسي نمي داند كه همه نص چيست؟ چون اعتقاد مسلمان ها اين است كه نص بطني دارد و بطن آن هم بطني دارد و خيلي چيزهاي ديگر. پس، آنچه نص را در تاريخ جاري مي كند، دستگاه تفسير است. تفسير، ماشين نظري خاصي است كه ما آن را دانش مي ناميم.
چرا اين دانش توليد مي شود؟ چرا شكل مي گيرد؟ ما چه نيازهايي به آن داريم؟ به نظر مي آيد اصل اوليه اي كه باعث نياز به دانش مي شود، انضباط است. قدرت، سعي در ساختن نظم دارد؛ يك نظم بزرگ، نظم اجتماعي. قدرت براي ساختن اين نظم، هميشه نمي تواند بر شمشير متكي باشد. قدرت بايد از چكاچك شمشيرها به اذهان گذر كند و افراد و گروهها را قانع سازد. قدرت براي اجراي نظم خود، بايد به گونه اي از قدرت عريان به اقتدارگذر كند، پس از آن به سركوب و بستن و زندان كردن و كشتن بلكه بايد نوع خاصي از تربيت كردن را ايجاد كند. قدرت بايد انساني در جامعه خود بسازد كه دلخواه اوست. اين انسان، ديگر اعتراض نمي كند. اين انسان، مشروعيت را مي پذيرد و درست به همين دليل هم هست كه در جهان اسلام بعد از مدتي شمشيرها غلاف مي شوند و دانش ها رونق مي يابند. ابن طقطقي مطلبي مؤيد اين بحث را از شاعري به نام ابوالفتح كشاجم نقل مي كند. كشاجم نيز در قرن چهارم هجري مي زيسته است. او شعري دارد كه بسيار جالب است. مي گويد:
هنيئاً لاصحاب السيوف بطالة
تقضي بها اوقاتهم في التنعم
فكم فيهم من وادع العيش لم يهج
لحرب و لم ينهد لقرن مصمم
يروح و يغدو عاقداً في نجاده
حساماً سليم الحد لم يتثلم
ولكن ذووا الاقلام في كل ساعة
سيوفهم ليست تجف من الدم
(يعني: بيكاري و بطالت صاحبان شمشير را گوارا باد كه همواره اوقات خويش را با آن به خوشگذراني سپري مي كنند. در ميان ايشان بسيارند كساني كه با زندگي خويش سازش كرده اند؛ نه براي جنگ به جوشش مي آيند و نه در مقابل حريف سرسخت برمي خيزند. صبح و شام فرامي رسد و آنان همواره شمشير را سالم وبي آنكه رخنه اي بر لبش رسد در حمايل دارند. لكن صاحبان قلم شمشيرشان هيچگاه از خون نمي خشكد.) (۴)
«ليس» در ادبيات عرب به معناي انكار دائم است. شاعر مي گويد كه صاحبان قلم هر ساعت آنقدر شمشير مي زنند( قلم مي زنند) كه خون شمشيرشان هرگز خشك نمي شود. آن ديگري هيچگاه شمشيرش را درنمي آورد و اين يكي هيچ گاه خون شمشير قلمش خشك نمي شود. به اين ترتيب، دانش ها شكل مي گيرند تا جايگزين شمشير شوند و اگر داستان اين گونه است، آن وقت هدف دستگاه تفسير، عملي است نه نظري. هدف ماشين علم، عمل است و نه شناخت. اگر شناخت هم هست، شناخت محض نيست. يا به قول فيلسوف معاصر «هايدگر»، هدفش شناخت عقلاني به معناي reason نيست؛ بلكه شناخت عملي، به معناي عقل علمي يا phronesis است. وقتي كه اين نوع دانش شكل مي گيرد، قصد دانش، كشف دنياهاي حقيقي و حقيقتاً موجود، نيست بلكه دانش با هدف خلق دنياهاي واقعي و به منظور برنامه ريزي شكل مي گيرد. دانش با هدف مديريت شكل مي گيرد. كتابخانه هايي براي خود مي سازد و دستگاهي براي خود توليد مي كند. كه برد اين بسيار قويتر از هجوم نظامي است. اگر بتوانيم اين بحث را طرح كنيم آن وقت مي توانيم بگوييم: همچنان كه حوزه هاي ما الگوي نهادينه شده قدرت قديم سلطاني و قدرت قديم اسلامي است، دانشگاههاي ما هم الگوي نهادينه شده قدرت غرب است. يعني در اين هر دو جا كه پاي نظاميان نمي رسد، قلم و دانش روان مي شود و حركت مي كند و كارهاي بسيار بزرگي انجام مي دهد.
به اين ترتيب است كه قدرت به سابقه انضباط، نظريه و دانش توليد مي كند. در اينجا دانش كاشف از تمام حقيقت نيست و تمام معناي نص را هم نمي خواهد و نمي تواند به دست بياورد. بلكه دانش فقط بخشي از حقيقت و بخشي از واقعيت را تصرف مي كند. بخشي از معناي نص را صيد مي كند كه بتواند با آن خود را اداره بكند. بنابراين دانش، ساخت اجتماعي دارد و درست به همين دليل هم هست كه به نظر من دانش ها در جهان اسلام، صرفاً تفسيرهايي از نصوص ديني هستند كه با حمايت يك امير و سلطان شكل گرفتند. مدرسه به عنوان يك نهاد در جهان اسلام اساساً با اهداف سياسي تأسيس شده است. درست است كه در مدرسه، كلام، فلسفه و اخلاق خوانده مي شود اما مدرسه يك رسالت ديگر هم دارد. نويسندگان تاريخ اسلام اشاره مي كنند كه در سال ۴۵۹ هجري،زنجيره مدارس نظاميه اهل سنت، توسط خواجه نظام الملك تأسيس شد. اين مدارس چرا تأسيس شد وآنهاچه كردند؟ مي گويند دراين سال نظاميه بغداد با شور وشوق خاصي تأسيس شد وتمام قدرت سني، يعني نظام سلطنت سلجوقي وخلافت عباسي، در صحن نظاميه بغداد به مثابه يك نماد قدرت تجلي يافت. آنها چرا اين مدارس را تأسيس كردند؟ چون اميد داشتندكه درسايه آنها، اهدافي را كه با شمشير به دست نياورده بودند به دست بياورند. آنها درمقابل تبليغات ويرانگر فاطميان كه مانند توپخانه از الازهر شليك مي شد وهمه جهان اسلام را تسخير كرده بود، نوعي از دانش را ايجادكردندكه ازنظام خلافت سني حمايت مي كرد، اين مدرسه بودجه خاصي براي خود داشت، كتابخانه خاصي براي خود درست كرد و روش خاصي از علم آموزي را طراحي كرد كه ضدعقلي بود؛ چرا كه آن ديگري (دانش فاطميان) براستدلال يوناني متكي بود. الازهر، به شيوه عقلي استدلال مي كرد تا مشروعيت امام فاطمي را تبيين كند. درنتيجه بحث عقلي داشت وحامل تحليل فلسفي بود. اما دانش نظاميه ها ضدفلسفه بود، چون مي خواست به قدرتي كمك كند كه ضددانش فاطمي است . ازاين رو، «دانش حديثي» شكل مي گيرد. «حديث گرايي» جانشين «عقل گرايي » مي شود و شاگردان نظاميه از بغداد گرفته تا خراسان وقندهار وحتي تا جنوب اسپانيا، مبلغ اين شيوه بودند تا بتوانند مشروعيت خلافت سني را نگه دارند. ابواسحاق شيرازي ، رئيس كرسي بزرگ نظاميه بغداد ، درسال ۵۰۰هجري سفري به خراسان كرد. او به خليفه گزارش داد وگفت: من از بغداد تا خراسان، به هرجا كه رفتم با انبوهي از شاگردان نظاميه مواجه شدم كه همه كارها، از قضاوت وامامت جمعه وميرزايي ومعلمي مدرسه و شيخ الاسلامي و وعظ وخطابه وطبابت گرفته تا رهبري و فرماندهي منطقه را به عهده داشتند. هيچ جا نرفتم مگر آنكه با انبوهي از دانش آموختگان اين مركز مواجه شدم واينان حاملان فكر سني هستند. روششان خاص است.
112983.jpg
كساني چون فخر رازي وامام محمدغزالي از بزرگترين شاگردان نظاميه هستند كه بلافاصله درمقابل فاطميان جبهه مي گيرند. غزالي كتابي به نام فضائح الباطنيه مي نويسد تا بگويد كه فاطميان فضاحت بارترين انسانها هستند. او كتابي مي نويسد به نام تهافت الفلاسفة واين تهافت، جواز تحريم فلسفه را در تمام جهان اسلام ـ حتي تا سالهاي پيش از انقلاب و در حوزه علميه شيعه ـ فراهم مي كند . يعني كسي جرأت ندارد حتي در نظام علمي بيرون از اهل سنت نيز فلسفه تدريس كند. ماجراي آب كشيدن كوزه شخصي مثل حضرت امام بخاطر آنكه فلسفه تدريس مي كرد مشهور است. اين كمكي به بقاي قدرت است ، يعني ماندگارتر شدن قدرت توسط دانش. قدرت تنها از طريق نظام تفسير يا نظام دانش مي تواند نفوذ كند. دانش غزالي عامل گسترش اين قدرت مي شود وخود غزالي سرهنگ بي سلاح خلافت است . او همه جا اين خلافت را پيش مي برد وچنين است كه به نظر مي رسد كه قدرت در جهان اسلام بسيار اهميت دارد. مدرسه را به راحتي مي توان كنترل كرد، اما جامعه را خير. ولي مي توان از طريق كنترل مدرسه، جامعه را كنترل كرد. چگونه؟ نظاميه بغداد دانشجويان را كه مديران آينده اند، انتخاب مي كند. حتي از آنها امتحان مي گيرد ومدرك مي دهد. يعني اگر كسي خلاف فقه شافعي بخواند ارزش ندارد ونمي تواند قاضي و وكيل يا خيلي چيزهاي ديگر بشود. بنابراين اذهان بسيار مشتاق تحليل را در چارچوب انضباط مدرسه قرار مي دهد. مرتب سبك خاصي از برنامه را مي ريزد كه دانشجوي نظاميه امكان فرار از آن را ندارد: امروز امتحان است ، فردا تحقيق است . بنابراين ذهن او تاچهل سالگي به گونه اي شكل مي گيرد كه گويي حقيقت محض را دريافته است . درحالي كه درپشت تمام اينها ، نظام خلافت است ونظام قدرت سني. اين ترتيب در حوزه هاي ديگر دانش اسلامي ، ازجمله شيعي نيز همين طور است. در حوزه هاي دانش فاطمي هم اين بحث و رابطه ديده مي شود.
به نظر مي رسد كه دستگاه تفسير، دوكار انجام مي دهد: نخست توليد دانش ودوم زايش مدرسه. مدرسه تنها يك ديوار وچنداتاق نيست . مدرسه نهادي است كه به تمام جهان اسلام نفوذ مي كند. در هرده كوره اي يك مكتب خانه تأسيس مي شود تا بتواند بي سروصدا مطابق فكر سني ، فاطمي يا شيعي آنجا را اداره كند و درست درهمين جاست كه ديگر نياز به تحمل سنگيني بار اسلحه نيست . چون با قلم بسيار كوچك مي توان همه جا اين هدف را پيش برد. به همين دليل ، من احساس مي كنم كه شايد بتوان اين فرضيه را بيشتر دنبال كرد، آن را در عمل به كار برد ودرتفكر راجع به نظام دولت جديد استفاده كرد. يعني انديشمندان جامعه ما به جاي آنكه به خيلي چيزهاي موهوم فكر كنند بايد به سمت تأسيس استراتژي هاي ديگري سوق يابند تا بتوانند دانش خاص خودشان را توليد بكنند. دانشي كه خاص جامعه خودشان است ونياز جامعه خودشان است . نيازي كه هيچ دانشي، نه سنتي و نه غربي به آن پاسخ درست نمي دهد ونخواهد داد.

پاورقي ها:
۳‎/ dichotomic
۴ـ محمدبن علي بن طباطبا (ابن طقطقي)، تاريخ فخري، ترجمه محمد وحيد گلپايگاني، (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۶۰) صص ۲۰۱ـ۲۰۰
راه سوم
112989.jpg
درستي استفاده از چنين تركيبي، مي تواند مورد بحث قرار گيرد اما مقصود من اين است كه سياست آزادسازي، تصادفها و اتفاقها را شامل مي شود حال آنكه «سياست زندگي» دربرگيرنده «تصميمها » است. در اينجا منظور يك سياست همانندي و همياري است. ما در برابر فرضيه گرم شدن زمين چه واكنشي بايد داشته باشيم؟ آيا بايد كاربرد انرژي هسته اي را بپذيريم يا نه؟ «كار » تابه كي بايد ارزش اصلي زندگي انساني باشد؟ آيا بايد در جهت عدم تمركز قدرت گام برداريم؟ آينده اتحاديه اروپا چگونه بايد باشد؟ هيچيك از اين پرسشها را نمي توان قاطعانه، داراي خاستگاهي در چپ يا راست دانست. اين بررسي ها نشان مي دهند كه سوسيال دموكراتها بايد به گونه اي نوين به عرصه سياسي بنگرند. احزاب سوسيال دموكرات در واقع، به منظور استفاده از فرصتها، به سوي تمركز رفته اند. در تقسيم بندي چپ و راست، ايجاد مركزيت سياسي مفهومي جز سازش ندارد يعني ميانه دو مسير مشخص و مجزا، در مقابل اگر «چپ» و «راست» مفهومي كمتر از گذشته دارند، اما نتيجه ها به سمت و سويي ديگر روانه اند. انديشه وجود «يك مركزيت فعال » يا «يك مركزيت راديكال » را به طور جدي،نبايد از نظر دور داشت. اين بدان معنا است كه «مركزيت چپ» الزاما ً همان «چپ معتدل » نيست. پاسخ به بيشتر پرسشهاي يادشده درباره زندگي سياسي، مستلزم يافتن راه حلهايي افراطي يا سياستهايي راديكال در سطوح گوناگون قدرت است و تمامي آنها مي توانند بالقوه به چند دستگي بينجامند اما شرايط رويارويي الزاماً همانهايي نيستند كه در تقسيم منافع اقتصادي بوده اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |