پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۳
Thu, Feb 27, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
آفتاب۲۲
113130.jpg
بيست و دومين شماره ماهنامه آفتاب منتشر شد. دست اندركاران اين نشريه در شماره اخير خود، موضوع «مردم سالاري ديني» را با صاحبنظران و فعالان عرصه فرهنگ و سياست، همچون محمدمجتهد شبستري، ابراهيم يزدي، حسن يوسفي اشكوري، حبيب الله پيمان و خشايار ديهيمي در ميان گذاشته است. كوشان رازجو مقاله اي نوشته است با عنوان «طرحي براي تحرك اصلاحات» عليرضا علوي تبار هم، لوازم نظري استقرار مردم سالاري در جوامع ديني را برشمرده است. «تأثير جهاني شدن بر توسعه ملي بلندي مدت ايران» و «نظام جامع تأمين اجتماعي» دو مقاله بخش اقتصادي آفتاب ۲۲ است.در آفتاب ،۲۲ نظام الدين قهاري، روند گذشته شوراها بيان كرده و به نقد شرايط كنوني پرداخته است.
انسان درجست وجوي معناي غايي
113142.jpg
| ويكتور فرانكل
| احمد صبوري/ عباس شميم
| انتشارات تهران صدا

مهمترين موضوع در رويكرد درماني «فرانكل»، معنا و جايگاه آن در زندگي و بويژه تحمل مشكلات و مصائب است. او در اولين اثرش به تبيين لوگوتراپي (معنا درماني) پرداخته و معتقد است كه «چنين شيوه اي برپايه معناي هستي آدمي و تلاش فرد براي رسيدن به اين معنا استوار است.»(۱) عبارت بعدي، منظور وي را شفاف مي سازد. در «حقيقت، روان شناسي برين بر پديده هاي مشخصاً انساني ـ و در آن ميان، شوق انسان براي يافتن معنا و مفهوم بخشيدن به زندگيش، يا به وضعيتهايي كه در زندگي فردي با آنها روبرو مي شود ـ توجهي ويژه دارد. اين انساني ترين نياز انسان را، براساس واژه شناسي نظريه انگيزش، معناجويي ناميده ام (۲) (فرانكل، ۱۹۴۹)
لوگوتراپي، بر آن است كه با تحقق معنا، زندگي جلوه بديعي مي يابد و همه چيز حتي درد و رنج در پرتو آن، قابل پذيرش و تحمل خواهد بود و اين امر، در آغاز انسانهاي درون تهي و رنجور از خلأ وجودي را برمي كشد و به اوج مي رساند، ولي آنها بايد بپذيرند كه ـ «هيچ كس و هيچ چيز ديگر ـ نه پدر، مادر، همسر و نه مردم ـ نمي توانند به ما احساس معنا و منظور در زندگي بدهند(۳).»و دليل اين امر در مسؤوليت شخصي به عنوان شرط لازم «معناجويي» نهفته است. (۴) اين مطلب ظاهراً با برخي عبارات بعدي فرانكل ناسازگاربه نظر مي رسد، «هر چه تأثير و نيروي دين يا قراردادهاي اجتماعي كاهش يابد، ؟ مسؤولترو تنهاتر مي شويم.» (۵)و چنانچه جمله ديگري از فرانكل را خاطرنشان سازيم كه «جست وجوي معنا، لازمه اش مسؤوليت شخصي است. (۶) آنگاه ناسازگاري ميان عقايد مذكور، مشهودتر مي شود. اگر به عقيده فرانكل، هيچ عاملي نمي تواند به ما معنا بخشد، پس چرا با حذف دين و قرادادهاي اجتماعي، احساس تنهايي بيشتري به ما دست مي دهد، مگر اينكه بپذيريم، دين و ارزشها از مجموعه عواملي هستند كه قادرند به ما معناي زندگي بخشند. علاوه بر اين، آنچه كه در اولين لحظات رويارويي فرانكل با حقيقت تلخ دوران اسارت به او ارزشي براي زيستن آموخته بود، ادعاي كوچكي از كتاب مقدس به اين مضمون بوده «خدايت را با تمام قلبت، با تمام روحت و با تمام قدرتت دوست بدار (۷) و اين دعا در نظر او اين معنا را دارد كه: پاسخ مثبت به زندگي، به رغم هر چه با آن روبرو مي شويم، خواه رنج و خواه مرگ، يك فرمان است.»(۸)
رابطه معنا و رنج، نيز يكي از فرازهاي متعالي و برانگيزاننده «معنا درماني» است. فرانكل مي نويسد: «مشاهده مي كنيد كه از رنج هم مي توان معنايي بيرون كشيد، و درست به همين دليل، زندگي با وجود همه چيزها، بالقوه همچنان معنادار مي نامد، اما آيا اين گفته بدان معني است كه رنج بردن از جست وجوي معناي زندگي جدايي ناپذير است؟ به هيچ وجه، تنها بر اين نكته اصرار مي ورزم كه با وجود رنج ـ نه حتي از طريق رنج ـ البته يقيناً در صورتي كه با رنجي ناگزير سر و كار داريم، هم معنا حاصل مي شود.» (۹)مفهوم، جايگاه و منزلت يزدان، يكي ديگر از مفاهيم مورد كنكاش در «لوگوتراپي» است. عبارت ذيل، توصيف فرانكل از خداست:«هر زمان كه با صميميت كامل و در نهايت تنهايي با خود سخن مي گوييد، مي توان منطقاً آن مخاطب را خدا ناميد.» (۱۰)
جمع اين گفته، با اظهارات ديگر او، دشوار به نظر مي رسد، آنگاه كه خطاب به مبلغان ديني مي گويد:«بايد، نخست، خدايي را توصيف كنيد كه سزاوار اعتقاد يافتن باشد ـ و خودتان هم بايد به شايستگي عمل كنيد.»چنانچه، توصيف دقيق خدا، لازمه اعتقاد به او باشد، در اين صورت توصيف فرانكل از خدا تا چه اندازه، دقيق، عقلاني و قابل اعتماد است؟فرانكل در جاي ديگر چنين مي نويسد: «انسان نمي تواند از خدا سخن بگويد، اما مي تواند با خدا بگويد، مي تواند دعا كند؟ » (۱۱)
اظهارات فرانكل درباره خدا، گاه به نوعي ترديد منتهي مي شود:
«و اطمينان دارم كه اگر خدا واقعاً وجود داشته باشد، يقيناً به جدل با اشخاص غيرمذهبي نمي پردازد كه چرا خدا را به جاي خود گرفته و او را به غلط مي خوانند.» (۱۲)
و بالاخره، سخن فرانكل به دين و برداشت هاي ديني مي رسد و او مي نويسد:
«باور به خدا يا بي هيچ قيد و شرطي است يا اصولاً چنين اعتقادي در كار نيست.» (۱۳)
«با ارائه تعريف عملياتي دين به گونه اي بي طرفانه و بي تعصب به طور يكه حتي شامل ناشناس انگاري و بي خدايي هم مي شود، اميدوارم اين ادعا قابل توجيه باشد كه من، به واقع در مقام روان پزشك، صلاحيت پرداختن به دين را داشته ام.» (۱۴)
«مي توان دين را تحقق خواست معناي غايي در زندگي ناميد.» (۱۵)
مطابق اظهارات فرانكل، اعتقاد به خدا، نبايد مستلزم هيچ گونه قيد وشرطي باشد وگرنه اعتقاد ديني وجود ندارد. فرانكل در يكي از اظهاراتش، انسان را چنين توصيف مي كند: «ما مي توانيم بگوييم كه انسان، اغلب به مراتب مذهبي تر از آن است كه خود تصديق مي كند.» (۱۶)
عبارت اخير فرانكل كه دين را «تحقق خواست معناي غايي در زندگي»، تلقي مي كند، بيشتر قابل دقت و نكته سنجي است. وي، اشاره روشني به نوع معنا و بويژه معناي غايي نمي كند وآن را برگرفته از هيچ عاملي، جز خواست و اراده انسان نمي داند.
«ناگزير معناي زندگي براي هر كس، يكتا و ويژه طرز تفكر اوست. از كسي به كس ديگر و از لحظه اي به لحظه ديگر تفاوت مي كند، چيزي به نام اراده معطوف به معناي مشترك كه به طور كلي به همه انسانها تعميم يابد، وجود ندارد.» (۱۷)
نكته ديگري كه فرانكل براي آن، اهتمام خاصي قائل است دينداري ناخودآگاه است:
113127.jpg
«يونگ خداي ناخودآگاه را به غرايز و سائقه ها، نسبت داد كه در آنجا دينداري ناخودآگاه، ديگر موضوعي اختياري نبود. بنا بر نظر يونگ، در درون من چيزي ديني وجود دارد، اما در اين صورت، ديگر من مذهبي نيستم، چيزي در درون من مرا به سوي خدا مي راند، اما من انتخاب نمي كنم و پاسخگو نيستم.»(۱۸)در حقيقت وي به نوعي تباين ميان انگيزه هاي دروني دينداري وعامل اختيار انسان، معتقد است و چون به تعبير وتلقي وي، عامل دروني، بر انتخاب آدمي، حد مي زند و محدوديت مي آفريند، بنابراين اين دينداري، فاقد ارزش است.
در مجموع، لوگوتراپي يا مكتب سوم روان درماني دين، اگرچه چشم اندازهاي متعالي و افقهاي اميدبخشي را پيش روي انسانها، ترسيم مي كند ولي غالباً و دركنار آن به پرسشهاي بنيادين آدمي در خصوص، چگونگي، چرايي و خاستگاه معاني زندگي، پاسخ روشني نمي دهد و تشنگي انسانهاي معناجوي را در عصر جديد، اقناع و ارضا نمي كند.(۱۹)
محمدرضا شرفي
منابع:
۱ـ فرانكل(۱۹۶۳)، ويكتور ـ انسان در جست وجوي معني ـ ترجمه دكتر اكبر معارفي ـ انتشارات دانشگاه تهران ـ ص۶۴
۲ـ فرانكل (۱۹۸۵)، ويكتور ـ انسان در جست وجوي معناي غايي ـ ترجمه احمد صبوري وعباس شميم ـ مركز زبان دانشگاه علوم پزشكي تهران، ناشر تهران صدا ـ ۱۳۸۱ـ ص۱۳۵
۳ـ شولتس (۱۹۷۷) در آن ـ روانشناسي كمال ( الگوهاي شخصيت سالم) ـ ترجمه گيتي خوشدل ـ نشر نو ـ صص۸ـ۱۹۷
۴ـ همان ۵- همان ـ ص۱۹۹
۶ـ همان ۷و۸ـ همان ـ ص۱۹۳
۹ـ فرانكل (۱۹۸۵)، ويكتور ـ انسان در جست وجوي معناي غايي ـ پيشين ـ ص۱۳۸
۱۰ـ همان - ص۱۴۷
۱۱ـ همان ـ ص۱۵۲
۱۲ـ همان - ص۱۴۷
۱۳ـ همان - ص۱۴۸
۱۴ و ۱۵ـ همان ـ ص۱۴۹
۱۶ـ همان ـ ص۱۴۸
۱۷ـ شولتس (۱۹۷۷)، دوآن ـ پيشين ـ ص۲۰۲
۱۸ـ فرانكل (۱۹۸۵)، ويكتور ـ انسان در جست وجوي معناي غايي ـ پيشين ـ ص۶۲
۱۹ـ «ر، ك» به اركن (۱۹۰۲)، پروفسور رودلف ـ معنا و ارج زندگي ـ ترجمه سيدضياءالدين دهشيري ـ برنده جايزه نوبل ـ انتشارات دانشگاه تهران ـ سال نشر۱۳۵۶
رهايش تشنگان
113133.jpg
گشتي در ديوان مولانا جلال الدين محمد
| ابوالقاسم پرتو | نشر كوير
« رهايش تشنگان» گزارشي است برچند سروده از مولانا جلال الدين محمد، همراه با گزيده اي از ديوان كبير. اثر حاضر، بازتاب انديشه ها وباورهاي مولاناست در زمينه هايي كه ستونهاي بنيادي صوفي گري ايراني به شمار مي آيد، جز بخشي با عنوان «فرجام شمس» كه به بهره اي از زندگي مولانا مي پردازد و گوشه تاريكي از زندگاني شمس را روشن مي گرداند.
ابوالقاسم پرتو، نويسنده اين اثر، واپسين سالهاي زندگي خود را ويژه بررسي مثنوي و راهيابي به رازهاي دروني آن كرده است. از ابوالقاسم پرتو، افزوده بر پاره اي داستانهاي بلند وكوتاه، «انديشه هاي فلسفي ايراني »، «دروغي بزرگ»، «آزمايش آتش »، «واژه ياب» ، «پيرمغان»، «پيرخراسان» و «شور خدا» به چاپ رسيده است .
شهروندي
113136.jpg
| كيث فالكس
| محمدتقي دلفروز | نشر كوير
هرچند مفهوم «شهروندي» به امري رايج وعمومي تبديل شده است اما همچون همه مفاهيم مهم در معرض برداشتهاي مغشوش و فهمهاي سوء واقع شده است . ادبيات گسترده اي حول مفهوم شهروندي تأليف ونشر يافته است واين امر ، از رواج اين مفهوم واهميت اين ايده در حوزه مسائل ومشكلات اجتماعي وسياسي حكايت مي كند.
كيث فالكس در اين اثر خود رويكردي مفهومي به مقوله شهروندي دارد تا رويكردي تاريخي يا مقايسه اي . او مدعي است شهروندي علاوه برآنكه مشكلات محلي را حل مي كند، بلكه براي حل مشكلات جهاني نيز ضروري است.فالكس شهروندي را ايده اي مي داند كه هم حق افراد براي برخورداري از حقوق به رسميت مي شناسد وهم مسؤوليت هاي جمعي شان را كه اداره باثبات اموربرآنهامبتني است. دراين اثر، كيث فالكس ريشه هاي تاريخي ومفهومي شهروندي، معضلات معاصر شهروندي ونيروي رهايي بخش بالقوه اش را براي آينده بررسي مي كند.
راه سوم
113145.jpg
«جان كنت گالبرت» (John Kennet Galbraith) در اثر خود زير عنوان «فرهنگ خشنودي» مي نويسد در جوامع معاصر ثروتمندان هيچگونه توجهي به سرنوشت افراد محروم ندارند.(۸) با اين پژوهشهاي انجام شده در كشورهاي اروپايي نشانگر عكس اين مدعا در بسياري از موارد است. پيوندهايي ميان طبقات بالا و پايين جامعه قابل ايجاد بوده، مي توانند اساسي براي سياستهاي افراطي باشند. به عنوان مثال، رويارويي با مسائل زيست محيطي، اغلب مستلزم ديدگاهي راديكال است اما اين برخورد به نوبه خود، اتفاق نظر وسيعي را مي طلبد. در مواجهه با مسائل مربوط به جهاني شدن و همچنين خانواده نيز همين امر صادق است.
بنابراين تركيب «مركزيت چپ» ديگر معصوميت ندارد! يك سوسيال دموكراسي بازسازي شده بايد در بخش چپ مركزيت قرار داشته باشد چون عدالت اجتماعي و آزادي در قلب آن واقع اند. اما مركز را نبايد صدفي تهي انگاشت. در اينجا پيوندهايي منظور نظرند كه سوسيال دموكراسي آنها را با كلافهاي مختلف حاصل از گوناگوني زندگي بافته است. مسائل سياسي سنتي و نوين بايد در مرحله نخست حركت، مورد توجه باشند. به عنوان مثال ، يك «دولت رفاه » اصلاح شده بايد بر بستري از عدالت اجتماعي قرار داشته باشد اما خود بايد حق انتخاب گونه هاي زندگي فعال را بازشناسد و در خود بگنجاند، راهبردهاي زيست محيطي را جايگير سازد و خطرات تازه را نيز پاسخ گويد.
راديكاليسم معمولاً به منزله يكي از وجوه تمايز راست وچپ در نظر گرفته شده است اما از زماني كه انقلابيون خودخوانده و ماركسيست ها راه خود را از افرادي كه بنابر ديد ايشان، «اصلاح طلبان ساده » به شمار مي آمدند، جدا كردند، حتي مي توان راديكاليسم را از وجوه تمايز چپ با چپ به حساب آورد. تفاوت ميان «چپ بودن» و راديكال بودن، اگر در گذشته معنايي داشت، امروز ديگر مفهومي ندارد. سوسيال دموكراتها چنين موقعيتي را ناخوشايند مي يابند اما اين وضعيت، با اين همه، مزاياي چشمگيري نيز داشته است كه از آن جمله امكان تبادل ميان مرزهاي غيرقابل عبور پيشين سياسي است. اما اگر دوباره به مثال اصلاح دولت رفاه اجتماعي بازگرديم، مشاهده مي كنيم سوسيال دموكراتها و نئوليبرالها در زمينه آينده دولت رفاه نگاههايي بس متفاوت دارند و اين تفاوتها، شكاف ميان چپ و راست را دور مي زند و بر گرد آن قرار دارد. اكثر سوسياليستها خواهان نگاه داشتن هزينه رفاه در سطحي بالا هستند حال آنكه نئوليبرالها از يك پشتيباني حداقل جانبداري مي كنند. با اين همه، مسائل مشتركي نيز ميان خواستاران اصلاح حمايتهاي اجتماعي وجود دارند. به عنوان نمونه، مسأله پير شدن جمعيت، تنها تنظيم ميزان بازنشستگي را مطرح نمي كند بلكه بايد به گونه اي ژرف و با در نظر گرفتن تغيير ماهيت «پيري»، داده هاي نوين در زمينه سلامتي و موارد ديگر، دوباره به آن انديشيد.
ادامه دارد
پانوشتها
۸‎/ John Kenneth Galbraith, The Culture of Contentement, London, 1992


|   شناسنامه   |   آرشيو   |