|
نگاهي به مجموعه «مهتاب دلش را گشود... بانو»
پنجره اي به خلوت آبي هاي جهان!
|
|
|
«دورترين مرغ جهان مي خواند»(سپهري) «چرا كه فرزانه اي چنين گفته است : عشق به زورمندي مرگ است و اندوهش، چونان سرنوشت، شكست نمي پذيرد ... لهيب عشق را سيلابها و آب نهرها خاموش نمي تواند كرد اگر آدمي هر آنچه را كه در تعلق دستهاي اوست ببخشد و هر آنچه را كه در سراي اوست، ايثار كند خود اگر عشق نخواهد. اين همه جهدي بي ثمر است» (بخشي از سرود هشتم/ غزل غزلهاي سليمان/ ترجمه احمد شاملو) * مجموعه «مهتاب دلش را گشود... بانو» گويي ايستگاه ديگري است در حوالي خلوت «غزل غزلهاي سليمان». نگاهي ديگري است از ذكرجميل دولت عشق، تا مرگ تا شيفتگي تا باران تاخلوت آبي هاي جهان تا دلدادگي و تا پرسش هايي هستي شناسانه از زندگي و انسان! «مهتاب» كه همواره نمادي از زيبايي، زنانگي، شفافيت و دستمايه بسياري از شاعران ونويسندگان از ديروز، تا به امروز بوده است، اينك درجايگاهي امروزي و در متني ديگر لب مي گشايد و از فضاهاي رمانتيك تا گستره هايي عرفاني، به بازتاب حس و روان آدمي، در گذر از رنجها و شاديهايش مي پردازد. فضاي «متن» آنچنان در هم آميخته است كه شكل خاصي را به مخاطب نشان نمي دهد. در اين چشم انداز تنها «لبريخته»هاست كه با لحني شورانگيز و بي مقصدي، شروع و تمام مي شوند. داستان، حكايت مهرورزي آدمي در لايه هاي گوناگون زندگاني است. در اين فضا، شور شاعرانه و جواني ازيكسو و روايت قصه هايي كوتاه و پرسشگرانه از سوي ديگر، روح آدمي را به پستوهاي خيال مي كشاند. آرمانگرايي عارفانه، جاي پاي متون گذشته ها، و رد پاي چهره هايي چون «سهراب» و «فروغ» در اين فضاي سيال و لغزنده، آنچنان جاري است كه مقوله زبان وچشم انداز شكل بندي و «ژانر» ادبي، در موقعيت آخر ايستاده اند. دستمايه كار با اين «متن» در تعامل است. «... اينجا درسرزمين من همه چيز آبي است. قلمها، دستها، چشمها آبي است و انسانهايش شنل ارغواني بر شانه مي اندازند و عصاي سبز در دست دارند و بر سنگ فرشهاي سپيد راه مي روند. اينجا در سرزمين من «در سرزمين نو، همه چيز آبي است. اشكهاي تو، ديدگان من در قاب و دستهاي خاك شده او، همه چيز آبي است...» (بخشي از قطعه «آبي»/ ص۱۴) درمجموعه «مهتاب دلش را گشود... بانو» مخاطب با اجراهاي چندگانه اي روبروست، كه نويسنده در آن با لحن و واژه هاي گوناگوني، روح شاعرانگي را به خدمت موقعيت هاي انساني گرفته است و در اين «فتح باب»ها، فضاها، با روايت ها و رازهايي دور و نزديك در هم آميخته شده اند. جدا از افت و خيزهاي شكلي و زباني در اصل، «متن» به حديث نفس ونوعي «هويت»يابي و تن سپردن به موقعيت هاي آبي و شفاف مي انجامد. همچنين گاه فضاها وحرفهاي بزرگان، در لابه لاي گفته ها، به گونه اي امروزين نشسته است واين همه، همانا جست وجو در حال و قال بسياري از صاحبان طريقت و مشتاقان گذرگاههاي انساني است. در اين مجموعه بوي عشق، دوستي و دلدادگي و دم زدن از نوعي «اتوپيا» ي انساني، همراه با پاره هايي از «ادبيات» منثور، گاه به مرزهاي شاعرانگي مي رسد. بي شكلي كار، روح نوشتن و گفتن را از راوي نمي گيرد. رسيدن به طبيعت و جان بخشيدن به اشيا، منزل ديگري است كه نويسنده را به شوق كشف لايه هايي از زندگي مي رساند. به عبارت ديگر، روح طلب، و پرسش هاي هستي شناسانه همانند «دال» و «مدلول»هايي، آموزه هاي آدمي را به تفكري فلسفي و اخلاقي مي كشاند. فضاهاي «نماد» و «نمود» در اين چشم انداز به نوعي تغزل دروني مي انجامد چرا كه «مهتاب» و انگاره هاي حسي آن بخشي از حافظه دروني آدمي است كه در قالب هاي مختلف، خيال و زيبايي شناسي را به عرصه هاي ادبيات و سرگذشت هاي انساني مي آورد. اما دستمايه هاي نويسنده در هر بخشي هر كدام مجال وفرصتي است از نشانه هاي زندگي ، كه در گستره آن، سادگي و آرامش روح و فضاهاي «انسان گرايانه» حرف نخستين را مي زند. روح آييني از يكسو، و باورهاي تمدني انسان امروز از سوي ديگر، در محيطي لغزنده نويسنده را به طرح آنها وا داشته تا دروازه دنياهاي واقعيت تا «حقيقت» را پيش روي مخاطب، بگشايد. حتي در زمينه مفاهيمي همچون «اختيار» ، «آگاهي» ، «عقلانيت» ، «هستي» ، «نيستي» ، «معجزه» و «تغافل» در اينجا و آنجاي «متن» گاه با همه خام دستي ها، خواننده با پرسش هايي بنيادين رو برو مي شود. اين حس و دريافت بوضوح در صفحه هاي /۹۴/۸۵/۶۲/۵۳/۳۵ و ۱۰۵ ، ديده مي شود گفتني است سايه هاي سنگين انديشه هاي عرفاني شرقي و انسان انديشي «سهراب» و «فروغ» با لحن ها و زبانهاي ديگري، در چشم انداز اين «متن» خود را به رخ مي كشد. عبارت ديگر، تأثيرپذيري شيدامحمدي از شعرها و انديشه هاي ديگران، او را بارديگر به واگويي صداهاي دروني خود و ديگران كشانده است. رسيدن به دستمايه هاي كودكي و زبان قصه گويي ، نگرش هايي از ترديد ،دامن زدن خاطره ها و انتظارها، از ديگر شيوه هاي روايي نگاه و زبان نويسنده است. در مجموعه «مهتاب دلش را گشود... بانو» دنياهاي شعر و قصه و طرح،در كنار هم با ساختاري گاه وحشي و ساده،در فضاهايي «مراقبه» و «تذكر» به ناگفته هاي درون زندگي مي پردازند. «... من از همه قرارهاي نيامده و از همه روزهاي نرسيده وبي شكلي هاي آينده، عاشق پنجشنبه هاي شيرين دلچسب تهرانم،كه پشت ازدحام گنبد امامزاده صالح، برايت نامه بنويسم و قدم زنان بي حوصلگيم را به درون كيوسك زرد تلفن ببرم و از اتفاقات هفته بگويم...» (ص۱۰۸) گويي در سراسر «متن» همواره زني است كه زندگي، اشياء و آدمها را روايت مي كند و گاه فضاهاي رمانتيك و حس هاي رها شده ، البته بر شانه لايه هاي دروني و تفكر برانگيز كار، سنگيني مي كند. بعضاً تشبيهاتي دور و غريب و همراه با زباني پر از برجستگي هاي لفظي چه بسا فضاي موجود را، از طبيعت گفتار دور ودورتر مي كند. در مجموعه «مهتاب دلش را گشود... بانو» بعضي واژه هاي كليدي همچون «سلام» ، «عشق» ، «جواني» ، «معبود» ، «بانو» و... داراي صداهاي متفاوتي هستند كه هم انديشي و همدلي مخاطب پيوسته در سراسر متن قابل دسترسي است. شيدا محمدي در ميانه هستي و از زاويه نگاههاي اين و آن، به گرته هايي از باورمندي در گفتن و سرودن تجربه هاي خويش دست يافته است كه با همه سادگي و صداقت اش، در قلمرو زبان هنوز نيازمند ويرايش و شكل بندي و قالب هاي بياني تازه است. در اين مجموعه «بانو» صداي متني جريان دارد كه از شعر تا قصه، داراي بازتابي دلپذير است. بايد در انتظار غافلگيري هاي تازه تري از وي بود. «مهتاب دلش را گشود... بانو» يك نگرش و يك بيان از تمناهاي دروني انسان امروز است. همچون سطري ديگر از بامداد خسته «بار ايمان و وظيفه شانه مي شكند». محمود معتقدي
نوشته شيدا محمدي
|