جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۶ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 28, 2003
حوادث
شماره ۲۳۹۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سايه هاي آشنا
113277.jpg
در قسمت گذشته خوانديم : غلام زنش را ديد كه درحال نقد كردن چك بود. او ناراحت به خانه آمد. زن مي گفت از همسايه ها پول قرض كرده است. بعد غلام فهميد كه پسرش معتاد شده و زن به خاطر حفظ آبرو دست به اين كار زده است و از آن به بعد رابطه غلام با زنش سرد شد. زن در برابر تقاضاي افشين مبني بر خريدن مواد مخدر و پول تسليم مي شد. اين اواخر افشين لوازم خانه را مي فروخت و مرد متوجه مي شد پسرش اين كارها را كرده است تا اينكه... و اينك ادامه ماجرا

ماهها گذشت تا اينكه در آن غروب دلتنگ زني با دو بچه كوچك از ميان تاريك روشن كوچه هاي ناشناس تهران گذشت. خيابانها را با شتاب پشت سر گذاشت و خودش را به مغازه غلام رساند، اما در قفل بود و چراغها خاموش بودند. نا اميد برگشت. دست بچه هاي كوچك را كه از همه جا بي خبر به دنبال او بودند، كشيد و از ميان ازدحام اتومبيلها و همهمه ترافيك تند اول شب خودش را به مغازه ديگري رساند. به طرف دختر ۱۱ ـ ۱۰ ساله اي كه با او بود، برگشت و پرسيد:
ـ فرانك جان، مغازه دايي كريم تو اونجا است؟
ـ بله نرگس خانم. همون نمايشگاه اتومبيله. [داخل نمايشگاه مرد بلندقامت و قوي هيكلي پشت يك ميز شيشه اي نشسته بود كه به محض ديدن بچه ها به طرف آنها دويد. در آغوششان گرفت و سر و صورتشان را غرق بوسه كرد.]
ـ چه عجب! عزيزاي من. امروز اومدن احوالپرسي دايي جون.
فرامرز كه سرش را پايين انداخته بود، به آرامي جواب داد:
ـ دايي كريم، اين خانم همسايه ما است، با شما كار داره.
مرد يك لحظه به طرف زن جوان برگشت و سلام او را پاسخ داد و چون ديد او در برابر مشتري ها و افراد حاضر در مغازه حاضر نيست وارد دكان شود، بچه ها را روي صندلي نشاند و به طرف او رفت و گفت:
ـ ببخشيد خانوم، امري باشه در خدمتم. اتفاقي افتاده؟
ـ شرمنده ام. امروز عصري منيژه خانوم كه همسايه روبرويي ما است، فرامرز و فرانك را آورد خونه ما و گفت: نرگس جان اينا پيش تو باشن. من بايد حسابم را با اين پسر تصيفه كنم. از جريان افشين كه باخبري. هميشه مياد و به زور از من پول مي خواد. اگر ندم، منو مي گيره زير باد كتك و لوازم خانه رو مي بره. گفتم اجازه بده منم بيام نكنه ناراحتت كنه. خنديد كه نه از اين غلطا نمي كنه، اما بچه ها مي ترسن.
منم حرفي نزدم. تا اينكه كه سه چهار ساعتي گذشت و از او خبري نشد. رفتم و هرچه در زدم، كسي باز نكرد. همسايه هاي بغلي مي گفتن صداي داد و فريادشون را شنيديم و بعد افشين را هم ديديم كه در را به هم زد و رفت، اما كسي نديده منيژه خانم از در بره بيرون. رفتم دكان غلام آقا اما نبودن، ناچار بچه ها منو آوردن اينجا، طفلكي ها از موضوع بي خبرن.
كريم كه ديگر طاقت شنيدن نداشت، بچه ها را به شاگردش سپرد، به خانه خواهرش رفت و به كمك همسايه ها از ديوار بالا رفت و به داخل اتاق نگاه انداخت كه فريادش بلند شد و افتاد كف كوچه. صداي گريه اش سكوت را درهم شكست.
ـ اي بي غيرت، مادرت رو كشتي.
به دنبال اين ماجرا با اطلاع پليس ۱۱۰ مأموران كلانتري با قاضي جنايي در جريان قرار گرفته و در محل حاضر شدند.
داخل اتاق، جسد خون آلود منيژه افتاده بود كه با توجه به شواهد موجود و اظهارات نرگس خانم و همسايه ها كه افشين را ديده بودند، ديگر جاي ترديد نبود كه او در ماجرا نقش داشته است.
همه نيروهاي پليس براي دستگيري افشين آماده شدند. پسري كه مادرش را به خاك و خون كشيده بود، نه حياي آن همه محبت در چشمش شكسته بود نه ارزش آن همه تهمت كه به خاطرش در برابر شوهر به جان خريده بود. اعتياد روي ذهن و فكرش لايه اي از بي غيرتي و نامردي كشيده بود، يا شايد هنگام جنايت كور شده بود و نمي ديد.
دستگيري متهم با توجه به وضع اخلاقي و شخصيتي او كار ساده اي بود. ميان آدمهاي ولگرد و بيكار در جمع معتادان، گوشه قهوه خانه، پناه خرابه يا...
چند معتاد محلي را جمع كردند و از طريق اطلاعاتي كه به آنان داده بودند، مچ قاتل را گرفتند و نيمه شب درحالي كه از بخار مسموم اعتياد سرش به دوران بود، درهاي بازداشتگاه را به روي او گشودند و ساعتي بعد كار بازپرسي از او آغاز شد:
ـ امروز چه ساعتي به خانه برگشتي؟
ـ حدود ۴ عصر بود. يك ساعت قبل به مادرم تلفن زدم و پول خواستم. بهانه آورد، گفتم مي آم ازت مي گيرم، برام حاضر كن.
ـ بعد چه ماجرايي اتفاق افتاد؟
ـ هيچي به خانه آمدم. مادرم برعكس هميشه جلوي من ايستاد. گفت پول ندارم وپدرت با من دعواي سختي كرده، اجازه نمي دهم كه از اين خانه چيزي ببري، مگر اينكه از روي نعش من بگذري و من كه احتياح زيادي به هروئين داشتم، او را زير مشت و گلد گرفتم، شيشه ها و پنجره ها را شكستم و لوازم را به هم ريختم و آبميوه گيري را برداشتم و رفتم. به گريه هاي او بي اعتنا بودم، حالا هم اگر شكايت كرده است، براي رفتن به زندان حاضرم.
ـ اين چه حرفيه، بقيه ماجرا را تعريف كن. اونو چطور زدي؟
ـ گفتم كه با مشت و لگد چند ضربه بهش زدم و حالا هم خيلي پشيمونم.
ـ چاقو را چكار كردي؟
ـ من چاقو نداشتم، اشتباه مي كنيد.
ـ لباسهاي خون آلود چطور آنها هم اشتباه مي كنند؟
ـ اينارو مي گين، لباسهاي باباي منه، اگر قبول نمي كنين از مادرم بپرسين.
ـ از مادرت يا از جسد بي روح و درد كشيده اش؟ شايد اين برنامه ها رو چيدي و اين حقه ها را سوار كردي كه ما را گول بزني. پسر حسابي چرا لباسهاي پدرت؟ اون قاتل بشه و يك مشت بچه بي سرپرست بشن. لباس يكي از اون معتادهاي ولگرد رو مي آوردي و مي انداختي كنار جنازه؟
ـ جسد مادرم! تورو به خدا راستش رو بگين.
هنوز اين حرفها تمام نشده بود كه سايه مردي در آستانه در اتاق افسرنگهبان پيدا شد. او با بغض و گريه فرياد مي زد.
ـ با اون كاري نداشته باشين. اين منم كه بايد مجازات بشم.
عقربه ساعت ۲ بامداد را نشان مي داد. زير نور چراغ چهره شكسته و موهاي پريشان غلام كه در عرق سردي فرو رفته بود، مي درخشيد. زانوانش مي لرزيدند و در عمق چشمانش رنج غريبانه اي پديدار بود. روي صندلي نشست و در نگاه خاموش افشين غوطه ور شد. سيگاري آتش زد و لب به سخن گشود.
113277.jpg
ـ پسرم پس از اين يكي، دو سالي كه بين من و تو فاصله ها بود، مي خواهم برايت تعريف كنم. آره پسرم، خطاب من تو نيستي. من با اون پسري حرف مي زنم كه هنوز به اعتياد آلوده نشده بود و ولگردها دوره اش نكرده بودند و هر غروب جلوي در منتظر باباش بود.
آره عزيز دلم. امروز عصر دست من به خون مادرت آلوده شد و عزيزترين موجود زندگي ام را درحالي كه ناباورانه نگاهم مي كرد، چاقو زدم. چرا كه تو من رو عاصي كرده بودي. مادرت امروز به من تلفن زد و گفت: اگر نيايي خودم را مي كشم. من بسرعت به خانه رفتم ديدم همه چيز خرد شده. شيشه ها شكسته و مادرت حال و روز پريشوني داره. از دست تو خون گريه مي كرد و به من هم اعتراض داشت كه چرا به تو نرسيدم، توجه نكردم تا تو معتاد و ولگرد شدي. واسه من آبرو نمونده و تو باعث اين قضيه اي كه به بچه ات بي توجهي.
گفتم خانم تو مسؤول اين مصيبت هستي نه من، تويي كه واسه سرپوش گذاشتن روي خلافكاريهاي بچه ات، چك من رو برداشتي و بردي بانك و اسباب و اثاثيه منزل رو فروختي و به دروغ وانمود كردي به همسايه ها قرض دادي و فكر نكردي كه آخر عاقبت اين پسر از خودراضي به كجا كشيده مي شه.
اما منيژه با داد و فرياد مرا باعث اعتياد تو مي دانست و هرچه از دهانش بيرون مي آمد، نثارم كرد. در يك لحظه كنترلم را از دست دادم و با چاقو به او حمله كردم. وقتي به خود آمدم. لباسهايم را عوض كردم و از خانه خارج شدم. ساعتها دور شهر چرخيدم و به زندگي ام فكر كردم. تو مثل يك مرداب شده اي پسرم و مرا و مادرت را غرق كردي. حالا آمده ام تا خودم را تسليم قانون كنم، اما بدان كه تو با ولگردي هايت حتي خواهران و برادرانت را هم بي سرپرست كردي. پس از آن ديگر گريه مجال حرف زدن به غلام نداد. افشين سرش را به ديوار مي كوبيد و صداي گريه اش فضاي شب را پر كرد. كم كم صبح مي رسيد و نفس گرم خورشيد مي آمد تا خواب را از چهره ها بيرون كند. فرانك و فرامرز، بي خبر از آنچه كه بر پدر و مادر گذشته بود، آماده رفتن به مدرسه مي شدند. وقتي دايي كريم آنان را بدرقه كرد و از آنان خواست ظهر همانجا برگردند، فرانك كوچولو در حالي كه قهرآلود به دايي نگاه مي كرد، گفت:
ـ نه دايي جون، مامان دوست نداره ما ازش دور باشيم و ديشب تا صبح بيدار موند. ادامه دارد
رد تراكتور دزد چكها را به دام انداخت
113220.jpg
تاجري كه براي خريد به تهران آمده بود و چهار ميليون تومان چكهاي تضميني و مسافرتي اش را قبل از آنكه خرج كند، امضا كرده بود د رميدان فردوسي تهران در حال سوار شدن به تاكسي بود، كه چكهاي خود را از دست داد. اما گره مشكل در شهر ديگري گشوده شد. علي ـ تاجر پارچه ـ ساعت ۱۱صبح همراه يك دوست تهراني در بازار خريد مي كند و پس از خريد مقداري ارز، در ميدان فردوسي مي ايستد كه يك تاكسي را دربست كرايه كند. او مي گويد: اولين تاكسي كه نگه داشت جلو رفتم، در حال صحبت با راننده بودم كه نوجواني ۱۵ساله جلو ام را گرفت و گفت آقا نوبت من است. الآن يك ساعت است اينجا منتظر ماشين هستم. گفتم: پسر جان من با راننده حرف زده ام. او مي خواهد مرا سوار كند. در همين حال جواني كه با او بود مرا از پشت هل داد و پايم را لگد كرد. اين تاجر بالاخره سوار تاكسي مي شود و ۲۰دقيقه بعد در يك آژانس مسافرتي پياده مي شود. خودش مي گويد: همان جا بود كه دستم را در جيبم كردم ولي اثري از ۴ميليون تومان چك تضميني بانكي پيدا نكردم و عرق سردي روي بدنم نشست.
ناراحتي مرد تاجر اين بود كه تمام چكها را امضا كرده بود و بين آنها تعدادي هم چك در گردش وجود داشت كه به سرعت قابل وصول بود، علاوه بر اين او شماره هيچ كدام از چكها را به ياد نداشت. علي با راهنمايي يكي از كاركنان آژانس فورا ً به يزد برمي گردد و با مراجعه به بانكهاي صادركننده چكها شماره آنها را پيدا كرده و شكايت خود را در تهران مطرح مي كند.
افسر پرونده چند عكس از جيب برهاي حرفه اي تهران را به او نشان مي دهد. ولي هيچكدام از آنها چهره آن نوجوان و دوست جوانش نيست.
پرونده جيب بري چهار ميليون توماني از تاجر به اداره آگاهي ارجاع مي شود. افسر پرونده اين بار علاوه بر اعلام شماره چكهاي مسروقه به بانكهاي مراكز شلوغ را زير نظر مي گيرد زيرا احتمال مي دهد سارقان به محل برگردند.
در حالي كه تعقيب براي شناسايي جيب برها ادامه دارد. خبري از اداره حقوقي صادركننده چك در كرمانشاه به تهران مي رسد. در اين خبر اعلام مي شود چند فقره از چكهاي مسروقه در كرمانشاه تسليم بانك شده است.
بلافاصله دو تن از كارآگاهان به كرمانشاه مي روند. چهار نفر از كساني كه چكهاي مسروقه را به بانك آورده اند فروشنده طلا هستند. هر كدام از آنها مي گويند چكها را در قبال فروش طلا به مشتري دريافت كرده اند و هيچ نشاني خاصي هم ندارند. جز اينكه دو نفر از آنان نوجوان بودند.
بعد از چهار روز چكهاي مسروقه توسط كاسبهاي اين شهر به بانك مي رسد در حالي كه مأموران نتوانسته بودند هيچ ردپايي به دست آورند. تا اينكه فردي به نام قاسم يكي از چكها را به بانك مي دهد. اين چك زماني به بانك مي رسد كه اكثر بانكهاي اين شهر در جريان تحقيقات كارآگاهان و چكهاي مسروقه قرار گرفته اند. آنان با ارائه اين چك به كارآگاهان خبر مي دهند مشتري مردي ۴۳ساله است. قاسم ادعا مي كند چك را در ازاي خريد يك تراكتور دريافت كرده و خريدار را نمي شناسد و تنها نشاني آن اين بود كه خريدار نوجوان بود و حتي سند تراكتور را هم نمي خواست و مي گفت بعداً مراجعه مي كند.
افسر پرونده مي گويد: فروشنده تراكتور را سوار كرديم و در خيابانهاي كرمانشاه به دنبال تراكتور گشتيم. زيرا تراكتور ساعتي قبل فروخته شده بود و ما احتمال مي داديم از شهر خارج نشده باشد. اين جست وجو تا نيمه هاي شب طول مي كشد. تاجر هم همراه كارآگاهان است. آنان در حال عبور از سر يك كوچه فرعي به تراكتوري كه گوشه اي در تاريكي پارك شده بود برخورد مي كنند. فروشنده تراكتور با نزديك شدن به تراكتور آن را مي شناسد.
مأموري در حوالي محل توقف تراكتور كشيك مي دهد و مأموران ديگر تحقيقات محلي خود را آغاز مي كنند.
افسر پرونده مي گويد: روشنايي يك مغازه در انتهاي خيابان توجه ما را جلب كرد. به آنجا رفتم يك ميوه فروشي بود. صاحب آن جواني ۲۸ساله بود كه مغازه اش را تميز مي كرد. رنگ مغازه نشان مي دادتازه رنگ شده است. كمي ميوه خريديم. سرانجام نوجواني را كه به دنبالش بوديم، شناسايي كرديم چون صاحب مغازه هاي محل را مي شناخت. او از چند نوجوان كه در آن حوالي سكونت داشتند، نام برد و وقتي فهميد كه ما مأمور هستيم و به دنبال مجرمي مي گرديم گفت: يك نوجوان ۱۵ ساله به نام داريوش در اين محله است كه سابقه خوبي ندارد.
مأموران پس از گرفتن آدرس خانه داريوش به طرف تراكتور كه دو كوچه پايين تر از تراكتور است مي روند ولي بلافاصله مي بينند نوجواني به طرف تراكتور مي رود. در حاليكه نوجوان به تراكتور نزديك مي شود مأمور تراكتور تاجر و فروشنده تراكتور از دو طرف به او نزديك مي شوند. تاجر داريوش را شناسايي مي كند.
* قاسم ـ فروشنده تراكتور ـ هم داريوش را شناسايي مي كند.
پدر داريوش به اداره آگاهي فراخوانده مي شود. پسردايي داريوش كسي است كه با او در جيب بري بوده است و ۲۰ سال دارد.
محمود از سابقه داران است. در آخرين باري كه به تهران آمده، داريوش را با خود آورده است و آن دو بعد از يك هفته جيب بري به كرمانشاه برگشته اند. تمام چك ها جمع آوري مي شود. ايندو در يك هفته تمام چك ها را خرج كرده اند.
محمود ۲۰ ساله، سه برادر ودو خواهر دارد. او تا كلاس اول دبيرستان درس خوانده است. پدرش كارگر شهرداري بوده و در گذشته است. و او به خاطر بي پولي جذب دوستان ناباب شده است. او مي گويد: اولين بار ۱۵ ساله بودم كه از خانه فرار كردم. شنيده بودم درتهران مي شود خوب پول به دست آورد. در ميدان آزادي با چند جيب بر آشنا شدم. در اولين سرقت دستگير و روانه زندان شدم. بقيه همسالانم چه قوم وخويش وچه بچه محل همه سروسامان گرفته اند و زندگي خوبي دارند ولي من هنوز سرگردان هستم.
او آخرين بار به جرم سرقت اتومبيل در اروميه دستگير شد، و زندان رفته است.
\ چند روز بود به تهران آمده بوده؟
ـ شش روز بود كه همراه پسر عمه ام در تهران بودم.
\ اين چند روز چه كرديد؟
ـ در اين مدت پنج تا جيب خالي كرديم كه مجموعاً ۲۰ هزار تومان مي شد. كه همان روزها خرج كرديم ولي وقتي ۴ ميليون چك تضميني را زديم از همان جا يك سواري گرفتيم و به ميدان آزادي رفتيم و از آنجا هم به كرمانشاه بازگشتيم.
\ در اين شش روزدر تهران چه كرديد؟
ـ بيشتر سينما و پارك مي رفتيم.
\ پولهاي دزدي را چه مي كردي؟
ـ ولخرجي مي كرديم. بارها شده ناچار شده ام نان خالي بخورم ولي هر وقت پول به دست مي آورم شروع به ولخرجي مي كنم.
\ آيا هيچ حرفه يا فني بلدي؟
ـ بله مي توانم در چلوكبابي كار كنم.
\ گفت وگو با داريوش
داريوش ۱۵ ساله است. تا سوم ابتدايي درس خوانده پدرش سالها قبل فوت كرده و مادرش شوهر كرده است. ناپدري اش مي گويد: سعي خودم را مي كنم ولي او هر از گاهي به علت رفت وآمد با دوستان ناباب دست به كارهاي ناشايست مي زند. داريوش ۴ خواهر و يك برادر دارد كه همه از او كوچكترند.
\ بعد از سرقت در تهران چه كردي؟
ـ بيشتر سينما مي رفتيم.
\ چرا تراكتور خريدي؟
ـ مي خواستم رانندگي كنم. چون گواهينامه ماشين نداشتم مي ترسيدم گير بيفتم براي همين تراكتور خريدم.
\ چرا آن موقع شب دوباره سراغ تراكتور رفتي؟
ـ آخر مي خواستم به تراكتور سربزنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |