در قسمت گذشته خوانديم : غلام زنش را ديد كه درحال نقد كردن چك بود. او ناراحت به خانه آمد. زن مي گفت از همسايه ها پول قرض كرده است. بعد غلام فهميد كه پسرش معتاد شده و زن به خاطر حفظ آبرو دست به اين كار زده است و از آن به بعد رابطه غلام با زنش سرد شد. زن در برابر تقاضاي افشين مبني بر خريدن مواد مخدر و پول تسليم مي شد. اين اواخر افشين لوازم خانه را مي فروخت و مرد متوجه مي شد پسرش اين كارها را كرده است تا اينكه... و اينك ادامه ماجرا
ماهها گذشت تا اينكه در آن غروب دلتنگ زني با دو بچه كوچك از ميان تاريك روشن كوچه هاي ناشناس تهران گذشت. خيابانها را با شتاب پشت سر گذاشت و خودش را به مغازه غلام رساند، اما در قفل بود و چراغها خاموش بودند. نا اميد برگشت. دست بچه هاي كوچك را كه از همه جا بي خبر به دنبال او بودند، كشيد و از ميان ازدحام اتومبيلها و همهمه ترافيك تند اول شب خودش را به مغازه ديگري رساند. به طرف دختر ۱۱ ـ ۱۰ ساله اي كه با او بود، برگشت و پرسيد:
ـ فرانك جان، مغازه دايي كريم تو اونجا است؟
ـ بله نرگس خانم. همون نمايشگاه اتومبيله. [داخل نمايشگاه مرد بلندقامت و قوي هيكلي پشت يك ميز شيشه اي نشسته بود كه به محض ديدن بچه ها به طرف آنها دويد. در آغوششان گرفت و سر و صورتشان را غرق بوسه كرد.]
ـ چه عجب! عزيزاي من. امروز اومدن احوالپرسي دايي جون.
فرامرز كه سرش را پايين انداخته بود، به آرامي جواب داد:
ـ دايي كريم، اين خانم همسايه ما است، با شما كار داره.
مرد يك لحظه به طرف زن جوان برگشت و سلام او را پاسخ داد و چون ديد او در برابر مشتري ها و افراد حاضر در مغازه حاضر نيست وارد دكان شود، بچه ها را روي صندلي نشاند و به طرف او رفت و گفت:
ـ ببخشيد خانوم، امري باشه در خدمتم. اتفاقي افتاده؟
ـ شرمنده ام. امروز عصري منيژه خانوم كه همسايه روبرويي ما است، فرامرز و فرانك را آورد خونه ما و گفت: نرگس جان اينا پيش تو باشن. من بايد حسابم را با اين پسر تصيفه كنم. از جريان افشين كه باخبري. هميشه مياد و به زور از من پول مي خواد. اگر ندم، منو مي گيره زير باد كتك و لوازم خانه رو مي بره. گفتم اجازه بده منم بيام نكنه ناراحتت كنه. خنديد كه نه از اين غلطا نمي كنه، اما بچه ها مي ترسن.
منم حرفي نزدم. تا اينكه كه سه چهار ساعتي گذشت و از او خبري نشد. رفتم و هرچه در زدم، كسي باز نكرد. همسايه هاي بغلي مي گفتن صداي داد و فريادشون را شنيديم و بعد افشين را هم ديديم كه در را به هم زد و رفت، اما كسي نديده منيژه خانم از در بره بيرون. رفتم دكان غلام آقا اما نبودن، ناچار بچه ها منو آوردن اينجا، طفلكي ها از موضوع بي خبرن.
كريم كه ديگر طاقت شنيدن نداشت، بچه ها را به شاگردش سپرد، به خانه خواهرش رفت و به كمك همسايه ها از ديوار بالا رفت و به داخل اتاق نگاه انداخت كه فريادش بلند شد و افتاد كف كوچه. صداي گريه اش سكوت را درهم شكست.
ـ اي بي غيرت، مادرت رو كشتي.
به دنبال اين ماجرا با اطلاع پليس ۱۱۰ مأموران كلانتري با قاضي جنايي در جريان قرار گرفته و در محل حاضر شدند.
داخل اتاق، جسد خون آلود منيژه افتاده بود كه با توجه به شواهد موجود و اظهارات نرگس خانم و همسايه ها كه افشين را ديده بودند، ديگر جاي ترديد نبود كه او در ماجرا نقش داشته است.
همه نيروهاي پليس براي دستگيري افشين آماده شدند. پسري كه مادرش را به خاك و خون كشيده بود، نه حياي آن همه محبت در چشمش شكسته بود نه ارزش آن همه تهمت كه به خاطرش در برابر شوهر به جان خريده بود. اعتياد روي ذهن و فكرش لايه اي از بي غيرتي و نامردي كشيده بود، يا شايد هنگام جنايت كور شده بود و نمي ديد.
دستگيري متهم با توجه به وضع اخلاقي و شخصيتي او كار ساده اي بود. ميان آدمهاي ولگرد و بيكار در جمع معتادان، گوشه قهوه خانه، پناه خرابه يا...
چند معتاد محلي را جمع كردند و از طريق اطلاعاتي كه به آنان داده بودند، مچ قاتل را گرفتند و نيمه شب درحالي كه از بخار مسموم اعتياد سرش به دوران بود، درهاي بازداشتگاه را به روي او گشودند و ساعتي بعد كار بازپرسي از او آغاز شد:
ـ امروز چه ساعتي به خانه برگشتي؟
ـ حدود ۴ عصر بود. يك ساعت قبل به مادرم تلفن زدم و پول خواستم. بهانه آورد، گفتم مي آم ازت مي گيرم، برام حاضر كن.
ـ بعد چه ماجرايي اتفاق افتاد؟
ـ هيچي به خانه آمدم. مادرم برعكس هميشه جلوي من ايستاد. گفت پول ندارم وپدرت با من دعواي سختي كرده، اجازه نمي دهم كه از اين خانه چيزي ببري، مگر اينكه از روي نعش من بگذري و من كه احتياح زيادي به هروئين داشتم، او را زير مشت و گلد گرفتم، شيشه ها و پنجره ها را شكستم و لوازم را به هم ريختم و آبميوه گيري را برداشتم و رفتم. به گريه هاي او بي اعتنا بودم، حالا هم اگر شكايت كرده است، براي رفتن به زندان حاضرم.
ـ اين چه حرفيه، بقيه ماجرا را تعريف كن. اونو چطور زدي؟
ـ گفتم كه با مشت و لگد چند ضربه بهش زدم و حالا هم خيلي پشيمونم.
ـ چاقو را چكار كردي؟
ـ من چاقو نداشتم، اشتباه مي كنيد.
ـ لباسهاي خون آلود چطور آنها هم اشتباه مي كنند؟
ـ اينارو مي گين، لباسهاي باباي منه، اگر قبول نمي كنين از مادرم بپرسين.
ـ از مادرت يا از جسد بي روح و درد كشيده اش؟ شايد اين برنامه ها رو چيدي و اين حقه ها را سوار كردي كه ما را گول بزني. پسر حسابي چرا لباسهاي پدرت؟ اون قاتل بشه و يك مشت بچه بي سرپرست بشن. لباس يكي از اون معتادهاي ولگرد رو مي آوردي و مي انداختي كنار جنازه؟
ـ جسد مادرم! تورو به خدا راستش رو بگين.
هنوز اين حرفها تمام نشده بود كه سايه مردي در آستانه در اتاق افسرنگهبان پيدا شد. او با بغض و گريه فرياد مي زد.
ـ با اون كاري نداشته باشين. اين منم كه بايد مجازات بشم.
عقربه ساعت ۲ بامداد را نشان مي داد. زير نور چراغ چهره شكسته و موهاي پريشان غلام كه در عرق سردي فرو رفته بود، مي درخشيد. زانوانش مي لرزيدند و در عمق چشمانش رنج غريبانه اي پديدار بود. روي صندلي نشست و در نگاه خاموش افشين غوطه ور شد. سيگاري آتش زد و لب به سخن گشود.
ـ پسرم پس از اين يكي، دو سالي كه بين من و تو فاصله ها بود، مي خواهم برايت تعريف كنم. آره پسرم، خطاب من تو نيستي. من با اون پسري حرف مي زنم كه هنوز به اعتياد آلوده نشده بود و ولگردها دوره اش نكرده بودند و هر غروب جلوي در منتظر باباش بود.
آره عزيز دلم. امروز عصر دست من به خون مادرت آلوده شد و عزيزترين موجود زندگي ام را درحالي كه ناباورانه نگاهم مي كرد، چاقو زدم. چرا كه تو من رو عاصي كرده بودي. مادرت امروز به من تلفن زد و گفت: اگر نيايي خودم را مي كشم. من بسرعت به خانه رفتم ديدم همه چيز خرد شده. شيشه ها شكسته و مادرت حال و روز پريشوني داره. از دست تو خون گريه مي كرد و به من هم اعتراض داشت كه چرا به تو نرسيدم، توجه نكردم تا تو معتاد و ولگرد شدي. واسه من آبرو نمونده و تو باعث اين قضيه اي كه به بچه ات بي توجهي.
گفتم خانم تو مسؤول اين مصيبت هستي نه من، تويي كه واسه سرپوش گذاشتن روي خلافكاريهاي بچه ات، چك من رو برداشتي و بردي بانك و اسباب و اثاثيه منزل رو فروختي و به دروغ وانمود كردي به همسايه ها قرض دادي و فكر نكردي كه آخر عاقبت اين پسر از خودراضي به كجا كشيده مي شه.
اما منيژه با داد و فرياد مرا باعث اعتياد تو مي دانست و هرچه از دهانش بيرون مي آمد، نثارم كرد. در يك لحظه كنترلم را از دست دادم و با چاقو به او حمله كردم. وقتي به خود آمدم. لباسهايم را عوض كردم و از خانه خارج شدم. ساعتها دور شهر چرخيدم و به زندگي ام فكر كردم. تو مثل يك مرداب شده اي پسرم و مرا و مادرت را غرق كردي. حالا آمده ام تا خودم را تسليم قانون كنم، اما بدان كه تو با ولگردي هايت حتي خواهران و برادرانت را هم بي سرپرست كردي. پس از آن ديگر گريه مجال حرف زدن به غلام نداد. افشين سرش را به ديوار مي كوبيد و صداي گريه اش فضاي شب را پر كرد. كم كم صبح مي رسيد و نفس گرم خورشيد مي آمد تا خواب را از چهره ها بيرون كند. فرانك و فرامرز، بي خبر از آنچه كه بر پدر و مادر گذشته بود، آماده رفتن به مدرسه مي شدند. وقتي دايي كريم آنان را بدرقه كرد و از آنان خواست ظهر همانجا برگردند، فرانك كوچولو در حالي كه قهرآلود به دايي نگاه مي كرد، گفت:
ـ نه دايي جون، مامان دوست نداره ما ازش دور باشيم و ديشب تا صبح بيدار موند. ادامه دارد