|
|
|
|
|
دوماه بعد از مراسم عروسي
• محمود با دختري كه دوست داشت ازدواج كرد و هيچ نهاد اجتماعي خود را متعهد نمي داند كه از او در حادثه شومي كه برايش حادث شده است، حمايت كند. اين فقط يك مثال است از هزاران گره نامعلومي كه سرراه جوانان است.
|
|
|
|
|
|
|
يك هفته پس از آن گزارش
نگاهش كه مي كردي كوهي از استقامت را مي ديدي دستانش نشان دهنده سالها عشق و اميد و تلاش بود و صورت مهربانش هركسي را به سوي خود جذب مي كرد. عاطفه و شفقت او زبانزد همكاران و مديران اداره اش بود. تا جواب ارباب رجوع را نمي داد و كارش را راه نمي انداخت، آرام نمي گرفت. موهاي سپيدش نشان از سالها تجربه، مشقت و عشق به كار و مردم داشت گويي براي درددل شنيدن و شكوه كردن آفريده شده بود. همه همكاران و دوستان وي متحدالقول مي گويند: وي يكي از بهترين افراد مشغول به كار در اين اداره بود. درد مردم را مي شناخت و برايشان دلسوزي مي كرد مرحوم غلامرضا حاجي آدينه، مديركل امور فني سازمان بازنشستگي بود و چندين سال با دلسوزي و مهرباني به مردم و كشورش خدمت كرده بود هفته پيش براي تهيه گزارشي از مشكلات بازنشستگان نزد وي رفتيم و از نزديك با او به گفت وگو نشستيم. يك هفته بعد وقتي براي تحويل روزنامه و عكسش به سازمان رفتيم مات و مبهوت به عكسش برديوار خيره شديم. مگر مي شد باور كرد مردي با اين همه شور و شفقت ديگر بين ما نباشد. اما حقيقت داشت، مرحوم حاجي آدينه بامداد يكشنبه به علت سكته قلبي جان به جان آفرين تسليم كرد و همه ما را در سوگ رفتنش باقي گذاشت. روحش شاد و راهش پررهرو باد.
|
|
|
|
|
برشي از برف
|
|
|
ميانه هاي بهمن است. از پشت پرده، نيمه هاي شب خيابان را مي نگرم. خالي از عبور و مرور. برف، ساكنان زمين را به بازي گرفته، شاديشان را در جشني بي صدا، برپا مي كند. چراغها خاموش مي شوند و آخرين همهمه ها در كف زدن بچه ها، گم مي شود. در پرتاب گلوله ها وتنهايي آدم برفي، آتش شومينه داغ است و بخار چاي. گرماي خلسه آوري در پلك چشمانم به خواب مي رود. | فلق گسترده اي افق را سرخ كرده. برف همچنان، خواب كودكان و دختر را پريشان مي كند. پرده با سستي كنار مي رود. كوچه پس كوچه هاي نياوران است. بامهاي شيرواني و برجهاي دوروخانه هاي روشن. نگاهم به سمت چپ مايل مي شود. كاشانك با سربالايي هاي شيب دار و دارآباد با انبوه درخت و برف. همسايه ي روبرويي با اكراه بيرون را مي نگرد و مي گويد: باز برف! ديگر خسته شدم. بچه ها با شوق مي پرند در كوچه و فرياد مي زنند «آخ جون! برف... برف...» كوچه كم كم ازخواب بيدار مي شود. درها با جيرجير سختي باز مي شوند و صداي اگزوزها، چرت زمستان را پاره مي كند، خيابان پر ا زرد ماشين و پرتاب گل و لاي به عابران حيران است. پاچه هاي شلوار، پر از لكه هاي اين عبور است. برفهاي تلنبار، سرسره بچه ها با مشماهايشان شده است و صداي شادي كه خاطرات دورتر با خانه هاي قديمي وبافت صميمي آن روزها را به خاطر مي آورد. حسن آقا با شتاب ا زكنار سلامم، مي گذرد و سرپيچ رو به حاج رمضان مي گويد: ـ پس چرا سبزي نياوردي؟ حاجي با لهجه ي تركي غليظ، اخم مي كند و در حال جابه جايي جعبه ي پرتقالها با دستهاي خاكي اش مي گويد: ـ تو اين برف و بارون كي مي تونه بره ميدون. خدا بيامرز، سبزي توي اين يخبندان پيدا نمي شه. شهلاخانم در حالي كه با غيظ، زنبيلش را روي پيشخوان مي كوبد، داد مي زند: ـ اين چه وضعيه حاجي؟ اينكه نشد تا دوقطره بارون و برف بياد همه جا تعطيل شه؟ آنقدر از اين كارها بكنيد كه بركت خداهم قطع شه. تازه خوبه كه ديگه دوره ي قديم نيست و سختي راه و نبودن وسيله. حالا كه ماشاءالله جاي پنج و شش صبح، ساعت نه، كركره هاتون بالا مي ره وعوض پربار شدن و ارزوني، روز به روز بدتر. حاجي از دست نق زدنهاي مشتريها خسته شده بود، با اخم جعفر را صدا كرد و گفت: پسر اين ميوه ها را بچين جلوي در. روي اين جعبه ها هم گوني بكش يخ نزنند. بعد در حالي كه خودش را مشغول نشون مي داد رو به آنها كرد و گفت: ـ اول صبح تورو به خدا ببين چه جور اوقات ما رو تلخ مي كنيد. آخه مسلمون! تقصير من چيه، وقتي ميدوني از سر شكم سيري يا تنبلي يا برف و بارون بارنمي آره، من از كجا سبزي وكرفس و كوفت و زهرمار بيارم؟ حسن آقا و شهلا خانم با دلخوري آمدند بيرون. جلوي فروشگاه صف طويلي براي شير بود. برفها مشت به مشت، دست آدمها و تنه ي درختان ويقه ي پالتوها، مي گشتند. از سرازيري خيابان، مردان سوخته اي با چهره هاي سرخ بالا مي آمدند . كاپشنهاي كوتاه تيره تنشان بود و شلوارهاي نازك پارچه اي. روي شانه اشان پاروهاي قرمز چوبي بود و صدايي كه معصوميت برف را مي شكافد. «پارويي ي ... پارويي ي...» مردي كه انگار جلودار بود و گامهايش بلندتر ، داد مي زد: «برف پارو مي كنيم ... خونه تونو سفيد مي كنيم...» چشمهايشان به بامها بود و گاه گردنشان رو به عقب خم مي شد و خم تر وخم تر تا به پشت. ارتفاع بعضي برجها، از سر تمناي آنها بلندتر بود. با حسرت به اين سوي و آن سوي كوچه مي نگريستند و نغمه اشان چندمتر به چند متر، در ديوارها طنين مي انداخت. پرده اي كنار نمي رفت و دري باز نمي شد. سربن بست شكوفه ، پرتاب پر حجم برفها آنها را شادمان كرد. به ديوار كوتاه رو به رو خيره شدند و پارويي كه با شتاب پروخالي مي شد و حجم لغزنده ي خيسي كه در كوچه انبوه تر مي گشت. چهره اي پيدا نبود، فقط دستي با قدرت، سرپارو را كج مي كرد و سره اي روي هره ي دل آنها مي ريخت. مردان به ته كوچه نگاه كردند. برفها روي هم تلنبار شده بود. با عجله به جلو برگشتند و كوچه ي بعدي را نگاه كردند. برفها همين طور روي هم آوار مي شد و مسير رفت وآمد مسدود. در پاركينگ باز بود و مردي كلافه، اين طرف و آن طرف را مي پاييد. يكي از آنان نزديك رفت و پارويش را جلوي چشمان مرد گرفت و گفت: مي خواهين پارو كنم؟ مرد بي تفاوت داخل گاراژ شد و گفت: نه نه ! نمي خواد. بعد ، از توي انباري يك بيل درآورد و يخهاي روي آسفالت را كند. مردها نا اميد و پاروها برگشته، بر مي گردند. سر پيچ، بولدوزر از سربالايي خيابان پيچيد. برفها در چنگك چرخها، آب مي شدند و بي صدا مي ريختند پايين. جاي پاها ديگر پاك شد. پشت آن كاميون سبزي، با صداي بلند وارد خيابان شد. دوتا كارگر شهرداري، با لباسهاي رنگي، بيل هاي پر از خاك را روي زمين مي پاشيدند و برفها، گل آلود مي پاشيدند روي شيشه هاي ماشين. نيم ساعت بعد، كوچه از برف خالي بود و پاركينگها از ماشين. ديگر صداي برفي ، خواب پنجره را بيدار نمي كرد.
|
|
|
|
|
دوماه بعد از مراسم عروسي
عروس جوان، زمينگير شد
• محمود با دختري كه دوست داشت ازدواج كرد و هيچ نهاد اجتماعي خود را متعهد نمي داند كه از او در حادثه شومي كه برايش حادث شده است، حمايت كند. اين فقط يك مثال است از هزاران گره نامعلومي كه سرراه جوانان است.
|
|
|
در مورد اينكه چرا جوانان تن به ازدواج نمي دهند صحبت هاي زيادي است برخي مشكلات اقتصادي را مدنظر قرارمي دهند و برخي ديگر نيز مسائل فرهنگي و سردرگمي جوانان را علت اين اتفاق مي دانند اما امنيت امر ازدواج كمتر مورد توجه قرارمي گيرد. اينكه جواني، دختري را با هزار اميد و آرزو وارد زندگي خود كند امر خيري است كه اگر سر بگيرد قطعاً باعث خوشحالي است اما اينكه آن جوان چقدر اطمينان دارد كه بتواند زن زندگي اش را از اتفاقاتي كه ممكن است در مسير پرتلاطم زندگي، سرراهش قرار بگيرد، به سلامت بگذراند، اصلاً معلوم نيست. امنيت و تأمين اجتماعي چيزي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. شايد اگر محمود فقط خودش تصادف مي كرد، اين قدر تأسف بار نبود كه وقتي اين اتفاق بيفتد كه سرنوشت يك دختر جوان به سرنوشتش گره خورده باشد. محمود با دختري كه دوست داشت ازدواج كرد و هيچ نهاد اجتماعي خود را متعهد نمي داند كه از او در حادثه شومي كه برايش حادث شده است، حمايت كند. اين فقط يك مثال است از هزاران گره نامعلومي كه سرراه جوانان است.
محمود از همان اول، با ديگر جوانهاي فاميل فرق داشت. او «حبيبه»اش را پيدا كرده بود و مي خواست هرچه زودتر سروسامان بگيرد. اين را خانواده اش مي گفتند او اما جز ازدواج با «حبيبه» سروساماني نمي شناخت. قصه عشقش را مخفي كرده بود و فقط تلاش مي كرد شرايط يك همسر خوب را پيدا كند. | در پانزده آبان سال ۸۰ وقتي پيكان سفيدرنگ محمود در جاده تهران ـ تبريز سراشيبي دره را طي مي كرد تا در اين تصادف يك نفر فوت كند و بقيه هم ... محمود شرايط يك همسر خوب را داشت كه به خواستگاري حبيبه رفته بود و ... | خانواده هايشان با وجود آنكه فاميل نبودند، خيلي به هم نزديك بودند. از خيلي وقت پيش، حتي از وقتي كه محمود به مدرسه نمي رفت خانواده هايشان همسايه و دوست بودند. چند سال بعد خانواده حبيبه در محله اي خانه اي خريدند و از محل آنها نقل مكان كردند با اين وجود ارتباط دو خانواده قطع نشد و رفت وآمدها همچنان ادامه داشت. وقتي به خانه همديگر مي رفتند، آنقدر راحت بودند كه مهمان هر غذايي را كه دلش مي خواست براي خودش مي پخت و ميزبان حتي مي توانست در خانه خودش نقش ميهمان را داشته باشد. حتي فاميلهاي هم را مي شناختند و با آنها هم آشنا شده بودند. عشق محمود و حبيبه در اين فضاي خانوادگي شكل گرفت اما محمود هنوز مقطع متوسطه را هم پشت سر نگذاشته بود. بايد صبر مي كرد تا مرد زندگي شود. سال هفتاد وچهار، بعد از پشت سرگذاشتن مقطع متوسطه به سربازي رفت. بعد از دو سال خدمت سربازي، چند ماهي به دنبال كارهاي متفرقه بود اما به دنبال آن بود تا در يك شركت دولتي يك كار ثابت پيدا كند و پايه هاي يك زندگي محكم و استوار را بنا بگذارد (هرچند خودش و حبيبه عشقشان را براي استحكام زندگي آينده شان كافي مي دانستند). بالاخره در يك كارخانه دولتي كارگرفت و آنجا كارهايش را به بهترين نحو انجام مي داد و به عنوان يك كارمند نمونه مطرح بود. حقوقش را پس انداز مي كرد و دو سال بعد توانست ماشيني بخرد. يك پيكان سفيدرنگ. در مهرماه هفتاد و نه به اتفاق مادر و خانم همسايه اش به خواستگاري حبيبه رفتند. | وقتي خانم همسايه شان خواسته بود در سفر به تبريز همراه آنها باشد و با ماشين محمود به تبريز برود، محمود به ياد روز خواستگاري اش افتاده بود كه چقدر هول و ولاي سرگرفتن اين امر خير را داشت و بعد فكر كرده بود اين خانم مهربان و خير هيچ فرقي با مادرش ندارد. البته كمي نگران بود و چيزي ته دلش را آشوب مي كرد اما به چشمهاي مهربان زن نگاه كرده بود و گرمي نگاه يك مادر به دلش نشسته بود و گفته بود: «خواهش مي كنم، ماشين خودتونه. افتخار بدين ...» آن روز هيچكدام نمي دانستند جاده تهران ـ تبريز چه حادثه اي را از سر خواهد گذراند. | مهرماه مهرباني است. محمود و حبيبه در مهرماه به عقد يكديگر درآمدند. دوران نامزدي هرچند كوتاه اما دوران شيريني بود چراكه ادامه دوران عشق پنهانشان بود كه اين اواخر ديگر پنهان نبود. محمود منتظر بود تا بدهكاريهايش تمام شود وقسط ماشين اش را بدهد و بعد عروسي كند. در خردادماه هشتاد وقتي آخرين قسط ماشين اش را داد به فكر تدارك افتاد و در مردادماه مراسم عروسي شان برگزار شد. دوستان محمود و حبيبه آمده بودند. همسايه ها هم آمده بودند و خانم همسايه چقدر خوشحال بود وقتي مي ديد قدم خيري را كه او هم در برداشتن آن سهيم بود، نتيجه مطلوب داده است. چقدر زندگي ... فقط دو ماه و بيست روز از ازدواج شان گذشته بود. تازه از سفر مشهد مقدس برگشته بودند (براي ماه عسل به اتفاق دوست و همكارش حميد» و خانم هايشان براي ماه عسل به زيارت امام رضا(ع) رفته بودند). حبيبه فقط بيست و دو بهار را پشت سر گذاشته بود. فقط دو ماه و بيست روز گذشته بود كه براي كاري تصميم گرفتند به تبريز بروند مادر و خواهر محمود هم همراهشان مي آمدند. خانم همسايه هم گفت كه او هم مي خواهد به تبريز بيايد و محمود به يادش آمده بود كه چقدر مادر بود وقتي براي مراسم خواستگاري اش پا پيش گذاشته بود و در مراسم عروسي شان آنقدر شادماني كرده بود، اما ته دلش آشوب بود. حس غريبي نگرانش مي كرد اما نتوانسته بود درمقابل درخواست او مقاومت كند و گفته بود: «خواهش مي كنم. ماشين خودتونه. افتخار بدين. نه كه مزاحم نيستيد» و حركت كرده بودند. بقيه عقب نشسته بودند و او و حبيبه قسمت جلوي ماشين. جاده ها را پشت سر گذاشتند و تا نزديكي ميانه رسيدند. محمود چشمش به جاده بود و حواسش جمع رانندگي اش. اما غفلت، لحظه اي ممكن است بر دست و مغز كسي كه ساعتها رانندگي كرده است، مستولي شود و اين ممكن است چند دهم ثانيه باشد و شده بود. براي لحظه اي فرمان ماشين به سمت چپ لغزيده بود و چرخ هاي سمت چپ ماشين روي لبه جاده كه ماسه اي بود، افتاده بودند و لحظه اي بود كه پيكان سفيدرنگ محمود، ته دره افتاده بود. مادر و خواهرش به شدت مصدوم شدند. خودش از ناحيه كمر و دست و سر به شدت آسيب ديد. زن همسايه شان جابه جا، جان به جان آفرين تسليم كرد. حبيبه دچار ضايعه نخاعي شد. | محمود آن موقع بيهوش بود. گويا حبيبه را از ميانه به تبريز اعزام كردند و در آنجا مورد عمل جراحي قرارگرفت. محمود دور روز بعد از اين حادثه، در بيمارستان ميانه به هوش آمد. هنوز چيزي نمي فهميد و حتي نمي دانست دادگاهي شده است. وقتي توانست حركت كند او را به بازداشتگاه بردند و چهار روز بعد توانستند سند تهيه كنند و با ضمانت سند آزاد شد. دليل بازداشتش هم شكايت بازماندگان خانم همسايه شان بود كه در تصادف فوت كرده بود. حبيبه پانزده روز در بيمارستان تبريز بستري بود و از آنجا به علت وضعيت نامساعدي كه داشت با هواپيما به تهران منتقل و در بيمارستان بقية الله بستري شد. هفده روز در آنجا بستري بود تا شايد كارهاي توانبخشي نتيجه دهد. اما نشد. محمود پرونده هاي پزشكي را از اين پزشك به آن پزشك مي برد به اميد آنكه فرجي شود و محبوبه جوان توان حركت پيدا كند، اما نشد. حبيبه بعد از طي مراحلي در خردادماه امسال در بيمارستان توس تهران دوباره عمل شد و مدت يك هفته هم در آنجا بستري بود اما فايده اي نداشت و عروس جوان بعد از گذشتن ۱۵ ماه از حادثه، هنوز زمينگير است. | محمود ماشين اش را فروخت وهرچه را كه پس انداز كرده بود، خرج كرد. هنوز درگير شكايت خانواده زن متوفي است (به چه گناهي؟ مگر خودش نخواسته بود كه همراهشان باشد؟ مگر كسي مي داند كه چه حادثه اي مي خواهد براش اتفاق بيفتد؟ مگر بقيه سرنشينان به شدت مصدوم نشده بودند؟ آيا اشتباهي در حد چند دهم ثانيه بايد اين همه عواقب داشته باشد؟) پزشكان گفته اند نخاع حبيبه قطع نشده و دچار لهيدگي است اما تا حالا اتفاقي براي بهبودي اش حاصل نشده است. يك عمل جراحي ديگر به احتمال زياد كارساز است. اگر پزشك حاذقي با امكانات بيشتر اين كار را به عهده بگيرد. اما پانزده ماه از مدت درمان گذشته است و محمود هرچه را كه داشته است، خرج كرده و... | تازه دوماه و بيست روز از عروسي شان گذشته بود و هنوز فيلم و عكس هاي مراسم حاضر نشده بود كه اين اتفاق افتاد و ديگر آنقدر فاجعه دردناك بود كه رغبتي به ديدن فيلم هايي كه در آن حبيبه با لباس عروسي گل مجلس است، پيدا نشده است. پانزده ماه از آن حادثه گذشته و محمود باورش نمي شود نوعروسش در شيرين ترين لحظات زندگي اش، اينگونه تلخي حادثه اي شوم را بچشد و دست به گريبان يك عارضه سنگين در بستر بيماري بيفتد. شايد پز شكي حاذق با امكانات و ،... عروس جوان، زمينگير شده است.
|
|
|
|
|
خورشيدفرش راه او
اي معنا كن تمامي تغزل ها! اي آشناي همه ي قلبهاي ترك خورده! اي برنده ي جهالت از جهان، و به كمال رساننده ي عقل هاي آدميان! اي برنده ي دستهاي سياه ستمگران و ياري گر تمامي ستمديدگان! خواهي آمد، درظلمت شب، دردل تيرگي ها، در او ج موج ناپاكي ها؛ آن روز كه خورشيد، نورش را فرش راهت كند، اي نور خدا! و عرشيان، پاي بوس آستان مقدست شوند، اي برگزيده ي خدا! اي برتر از همه ي انبيا، جز رسول خدا كه تو جانشين برحق آن برترين پيامبري! اي كه از رداي پاك تو نور خواهد چكيد اي كه در جاي پاي تو، گل خواهد روئيد اي كه با وزش نسيم ظهورت، خارستان جهان به گلستان تبديل خواهد شد اي كه جهاني در جست وجوي تو، و تو منتظر يك اجازه! خدايا اجازتش فرما! خدايا ظهورش مقدر فرما! خدايا طلوعش مقرر فرما! آمين
|
|
|
|