جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۶ ذيحجه ۱۴۲۳
Fri, Feb 28, 2003
اجتماعي
شماره ۲۳۹۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دنياي خالي از انديشه
حرف مردم
\ ساعت ۱۰ و ۲۵ دقيقه
ابتداي خيابان فردوسي، همان جا كه همه روزه آواي موسيقي دارد. (از لحني محلي تا نزديكيهاي آن زماني!) و ابتداي خيابان سپه و ابتداي خيابان باب همايون و خود خياباني كه متعلق به ميدان توپخانه است و اين سه را به هم پيوند مي دهد و مترو كه بغل گوش ميدان است و كانون آمد و شد مسافران همين جا و هنوز به آدمها نرسيده، توي هم رفتگي هاي خيابان ها، نشان از لحظات مهيج در طول ساعات روز دارد.
\ ساعت: ۱۰و ۲۵ دقيقه صبح
آدم هايي كه قرار است تقاطع فردوسي و سپه را رد كنند و وارد مترو شوند. آدم هايي كه قرار است از مترو بيرون بيايند وعرض سپه را به قصد فردوسي ترك كنند. آدم هايي كه قرار است از باب همايون به طرف ايستگاه اتوبوس واقع در ابتداي فردوسي بروند. آدم هايي كه قرار است از سپه به ترمينال شركت واحد بروند و ناگزيرند از تقاطع رد شوند.
و همينطور قرار است آدمهايي كه از هر طرف مي آيند به هر طرف كه دوست دارند بروند.
\ فاصله «آدمها» از يكديگر:
هر كدام باديگري از نزديك شروع مي شود تا فاصله ۱۰ متر! و حالا «ماشينها» با همان وضعيت ترددي كه آدمها دارند. يعني قرار است هر كدام به نوعي اين تقاطع را رد كنند يا رد نكنند يا بخواهند دور بزنند. يا بخواهند مستقيم بروند يا بپيچند دست راست يا دست چپ و حتي سبقت بگيرند.
\ فاصله «ماشينها» از يكديگر:
هر كدام با ديگري از «زده» شروع مي شود تا «نزده» و بافاصله يك سانتيمتر و نيم وجب با ديگري ادامه پيدا مي كند تا ۱۰ متري يا ۲۰ متري يا تا هر وقت «ماشين» بعدي بيايد!
«موتوسيكلت» ها با همان وضعيت ترددي كه آدمها و ماشينها دارند، مي گردند، قرار است هر كدام فقط از لابلاي آدمها و ماشينها بگذرند و تقاطع ها را رد كنند يا نكنند يا بپيچند.
\ فاصله «موتوسيكلت» ها از يكديگر:
هر كدام با ديگري از اتصال دو لاستيك يا دو گلگير شروع مي شود تا يك وجب و در لابلاي آدمها از اتصال آينه به آرنج رهگذر و يا اتصال لاستيك به زانو يا به كيف و ساك دستي مسافر ادامه پيدا مي كند تا سنگ چين نيم متري و يك متري آدمهاي در حال حركت و عبور از اين تقاطع تا گير كردن لاستيك و گلگير موتور زير سپر اتوبوس!
* تصوير نهايي
آدمهايي كه مي خواهند مستقيم فقط عرض خيابان را طي كنند، از همان ابتداي خيابان، ناچارند يك قدم بيايند نيم قد عقب بروند تا براي موتور جاباز شود و موتور كه رفت ناچار بايستند تا طول اتوبوس از كنارگوششان بگذرد.
ديگر چيزي نمانده به آن سوي خيابان برسد. در لابلاي آدمها و موتوري ها و ماشينها، صداي پليس را از بلندگويي مي شنود كه: آقا حركت كن! پيكان حركت كن! اما يك پيكان ديگر جلويش ايستاده است و كنارش هم يك موتوري راه را بند آورده و تند تند هم گاز خلاص مي دهد، يعني برو. پليس هنوز اين پيكان متوقف را نديده است. راننده همان جا كنار نزده دنبال مسافرش مي گردد. ناگزير مي شود به جاي پيكان، خودش حركت كند.
خودش را به حاشيه خيابان مي رساند. انبوه موتورسواران ايستاده اند و دنبال مسافر مي گردند.
خود را به پياده رو مي رساند. احساس آرام و قرار مي كند. يك لحظه بر مي گردد و به راه آمده و اين تقاطع نگاهي مي اندازد. اما چون احساس مي كند حالش دارد به هم مي خورد، سريع نگاهش را بر مي گرداند.
چشمش در كنار خيابان به يك تاكسي مي افتد كه دوچرخ جلوي آن روي هوا است. دارند با يك وانت نيسان آبي رنگ (جرثقيل!) حمل مي كنند و راننده تاكسي با رگ برآمده گردن با پليس خونسرد و در عين حال قاطع بحث مي كند! صداي بوق اتومبيل ها و گازهاي پي درپي موتورها و بوق هايشان و موسيقي نبش فردوسي و در لابلاي اين سرو صداها، جملات و غرولندهاي عابران، فضاي اين زاويه از توپخانه را پوشانده است.
مسعود پيوسته
دنياي خالي از انديشه
او مي فهمد
فرغون تخم مرغ
خالي است
113283.jpg
ـ اينها تخم مرغ هستند، شما نمي فهميد.
دلش مي گيرد و به آت و آشغالهاي توي فرغونش دست مي برد. آنها را لمس مي كند. جابه جا مي كند، انگار جوجه هايش هستند. تو اول نمي فهمي كه «اين آشغال ها تخم مرغ هستند»، يعني چه؟
اما همسايه ها كه سالهاست او را با اين فرغون مي شناسند، اين حرف ها را مي فهمند. هر روز صبح تا غروب، فرغونش روي زمين كشيده مي شود و او قدم هايش باز نمي ايستد. هرچيز كه تو نمي خواهي، براي او ارزش دارد. دور ريختني هاي ته سفره غذا براي او عين همان تخم مرغ هستند.
هر چه بيشتر به او نزديك مي شوي كه حرف بزني، بيشتر او را مي شناسي . زندگي اش، رفتارش و فكرش را كه فرغونش پر است از تخم مرغ. مي فهمي خانه اي دارد كه حتي پاي مأموران شهرداري را هم به آنجا كشيده است. كم كم مي شناسي اش.
زن همسايه را نصيحت مي كند، هر كه را مي بيند. حتي اگر بچه اي توي جوي آب مي رود، نصيحت مي كند وعابري را كه از كنارش مي گذرد...
به زن همسايه هم گفته بود كه هيچ وقت با همسايه ها درد دل نكند.
حرف هايش كوتاه و بريده است، گاه اوج مي گيرد و گاه به زمزمه تبديل مي شود. و تو را وادار مي كند كه از كنارش كه روزگاري معلم بوده، بي تفاوت نگذري.
زن همسايه او را مي شناسد. معنا و مفهوم تخم مرغ را مي فهمد. و براي تو هم معنا مي كند.
مي گويد: او معلم بوده. معلم ورزش. ازدواج نكرده است. تنهاست. خانه اي دارد پرازمرغ و خروس. حالا تو كم كم مفهوم آت و آشغالهاي سفره ها را كه براي او تخم مرغ است مي فهمي.
زن همسايه مي گويد: آزارش به كسي نمي رسد. حرفهايش بعضي وقتها از عاقلها هم پرتراست. اما همسايه ها از بوي گند ته غذاها و جوجه و مرغهاي خانه اش خسته شده اند و به شهرداري هم اطلاع داده اند، آنها آمدند. اما هنوز زندگي او همان است كه سالها بوده است.
زني تنها، درمانده با يك فرغون توي كوچه ها، پرسه...
و زن همسايه مي گويد:
ـ بيچاره نه آنقدر عاقل است كه حداقل خوب زندگي كند و نه آنقدر ديوانه كه آزارش به كسي برسد.
او تنها نيست و تو زياد مي بيني. هرروز كه در «شهركوچه ها» مي روي مي بيني آنها را كه مي روند، مي خوابند و تو دلت ريش مي شود.
نه آنقدر عاقلند كه خوب زندگي كنند و نه آنقدر...
تو مثل او را توي چهارتا خيابان از كوچه ها پايين تر مي بيني.
مثل او كه هميشه بهش مي گويند: «عشقي» همه اهل محل مي شناسندش. تو خيلي وقتها پيش كه «محمدعشقي» جوان بود، او را ديدي، كنارخيابان.
هيكل درشتش روي پياده رو پهن شده بود با سرووضعي آشفته تر از اطرافش، موهاي ژوليده و درهمش كه دست تويش نمي رفت و ازدور بوي بدنش تو را وادارمي كرد كه كنار بگيري.
مي ديدي مردم مي گويند: «ازخانواده محترمي است» شغل و حرفه اي داشته است آبرومند، سواد داشته است و در روزهاي شادابي، بلندقد و آراسته بوده. خياط معروفي بوده تا اينكه عاشق مي شود و حالا فقط بروبچه هاي مسجد محلند كه سعي دارند دوباره سروسامانش بدهند. موهاي به هم ريخته چربش را مي چينند. ريشهايش را كه بلندشده است كوتاه مي كنند. مي اندازنش توي حمام و مي ريزند سرش و مي شويندش و لباس تنش مي كنند تا شايد او را همان محمد روزهاي جواني اش ببينند.
«محمدعشقي» روزي براي آنها شلوارها دوخته بود. هم محلي ها دوستش داشتند. او را بردند تا بشويند. اما وقتي تو اهواز بودي ديدي، آدمهايي با رفتارهاي محمدعشقي آنجا هم هستند. ديدي آنها سطلهايي را مي جويند كه تهي از هرچيزي به جز زباله اند.
دلت بهم مي خورد. نه، دلت بهم مي ريخت از آشوب از رقت.
مي پرسيدي: از كي؟
همه با هم سطل هاي زباله را به صدا درمي آوردند، مي خنديدند.
تو مي ترسيدي. مي ترسيدي از صداي خنده از صدايي كه از سطلهاي زباله بلندمي شد تو در وحشت بودي. مثل آن روز كه رفته بودي دزفول را ببيني و مثل او صداي سطلهاي زباله را تا آسمان مي برد. يكي دنبالت كرد شهرخلوت بود. تو نفس نفس مي زدي، مي ترسيدي. تو رفته بودي خلوت شهر را ببيني، او دنبالت مي دويد و تو از نفس افتادي.
تو درخرابه ها مي دويدي در سكوت شهر و او نفسهايش خنديد. نشست يك جا و گريه كرد و تو ديدي دمپايي پلاستيكي را در بغل گرفته و گريه هايش، مويه هاي نفس تو را مي سوزاند.
و تو در پس دستهايي كه گريه مي كرد و مي خنديد، مردم شهر را ديدي.
تو دلت گرفت و اين روزها، هرچه روزها مي گذرد تو بيشتر دلت مي گيرد هرروز بر تعداد روزهاي خنده و گريه، برروزهايي كه نه آنقدر عاقلند كه خوب زندگي كنند و نه آنقدر ديوانه كه آزارشان به كسي برسد. با آنها راه مي روي، حرف مي زني. آنها را بومي كشي. بوي شهر عوض مي شود و تو به جز آنها كسي را پيدانمي كني حرف بزني كه چرا آنها نه آنقدر... و نه آنقدر... كه...
نوروز
113286.jpg
چه حس غريبي است وقتي كه نوروز، هر سال از راه مي رسد، بغضي گلويمان را مي فشارد. گاه احساس تنهايي مي كنيم، گاه اشك مي ريزيم و دل مي سپاريم همچنان به اميد خداوند؛ كه او همچنان ياري مان كند.
نوروز، حس غريبي بر سرمان مي افشاند، تنها ترمان مي كند، گاه اشك مي ريزيم كه مبادا، شب و روزهاي سال نو، ما لباس و كفش تازه بر تن و پا كرده باشيم ولي ديگران، از چنين تازگي محروم باشند.
امسال اين بغض و تنهايي با غربت تاسوعا و عاشوراي حسيني، هم آميخته مي شود و دل هر دردمندي بيشتر رنگ غم به خود مي گيرد. نوروز امسال، در كنار سبزينه بودن طبيعت، خاكستري است و رنگارنگي طبيعت، به نظرمان نمي آيد. اما زندگي همچنان ادامه دارد. بايد زيست و ادامه داد. بايد سفر كرد و با تفكر در آنچه كه رفتار مردم و اقوام مختلف است، آشنا شد.
***
نوروز حديث دير پايي است كه از پارينه ايام با روح و قلب هر ايراني، پيوندي گران دارد و بوي عطر اسپندش، در زير سقف ها مي پيچد و پيك نغمه خواني در همه سراها شنيده مي شود. مهرها مي شكفد و كين ها از ياد مي رود.
همواره مقدم نوروز از سوي نيك انديشان گرامي داشته شده است.
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي دهد كه به هنگام ظلم و جور به اين سرزمين، به گاه نوروز به نوحه سرايي و مويه گري مي پرداخت و از قتل عام مردم شهرها و ويراني ها سخن مي گفت و سپس چنگ خويش را بر مي گرفت و زمزمه مي كرد: «اي اباتيمار! اندكي شادي بايد.»
گذشته ها، در سرزمين زيباي گيل و ديلم از اوايل اسفند ماه، زنان آستين ها را بالا مي زدند، حصير ها را از اتاق بيرون مي ريختند و چند زنبيل گل زينتي مي آوردند و كف اتاق را صاف و تميز مي كردند. چهارشنبه آخر سال هم همگي مردم رخت نو برتن كرده و مردان همان وقت به بازارها سر مي زدند و هدايايي براي زنان خود مي خريدند. آن زمان شايد يك سنجاق سر يا شانه كه خوش يمن و با شگون شمرده مي شد.
مردم اين منطقه آخرين چهارشنبه سال را «كول كوله چهارشنبه» مي گفتند و پس از برپايي آتش اندك، با ترنم هاي شاد، لحظه هاي خوش مي سپردند.
صبح روز چهارشنبه، كوه نشينان گيل و ديلم، يك نفر را به عنوان خوشقدم و پاسبك به خانه خود دعوت مي كردند تا پيش از ديگران در منزل آنها حضور يابد. آنها بي صبرانه به انتظار خوشقدم ها مي نشستند و عقيده داشتند كه آمدن خوشقدم ها، بركت و نعمت هم مي آورد.
نوروزي خوان ها هم از اوايل اسفندماه در كوچه ها مي گشتند و شعرهاي ويژه عيد و نوبهار مي خواندند و هدايايي مي گرفتند.
مردم هم شكستن كوزه هاي كهنه آب را به فال نيك و بخصوص خريد كوزه نو از چهارشنبه بازارها را نيك مي دانستند.
درگذشته ها اگر كسي هنوز به خاطر داشته باشد، در هر ديدو بازديدي، گلاب و عرق بيدمشك به ميهمانان و ميزبانان تعارف مي كردند و بايد مي بوديم و عطرشان را مي بوييديم.
مراسم آمادگي ميزباني از فروردين و نوروز در هرشهر و دياري از ايران شايد تفاوت هاي اندكي با هم داشته باشد ولي همه رفتارها يك معني داشته و آن، استقبال از نيك رفتاري، نيك انديشي و مهرورزي بوده است. مثلاً در «تكاب» آذربايجان، خاتون چهارشنبه، بركت رسان خانواده ها بوده است و مقدمش در شب چهارشنبه آخر سال گرامي داشته مي شد. مردم روي ديوارهاي انبار آرد در منزلشان كمي آب مي پاشيدند و روي آن شكل هاي مختلف زنان پركار و مهربان را مي كشيدند. اين زنان پركار به گفته خانواده ها، باخود خير و بركت مي آوردند.
عروسك گردان هاي نوروزي هم در سطح شهر به نغمه سرايي بهاري مي پرداختند و مردم باشنيدن اين نغمه ها و آوازها، هول وشتاب آمادگي برگزاري مراسم عيد در چهره شان نمايان مي شد.
عروس گردان ها كه به «تكم چي» ها معروف بودند، «تكم» همان عروسك نوروزي را به حركت در مي آوردند و با خواندن تصنيف هاي ويژه فرارسيدن بهار، شور و حال خاصي به شهر مي بخشيدند. هر شهروندي و هر روستايي با ديدن عروسك ها و شنيدن تصنيف ها به يكديگر مي گفتند: عجله كنيد، مگر نمي بينيد تكم ها آمدند و چه مي گويند.
در گذشته هاي دور كه ظروف پلاستيكي مورد استفاده مردم نبود، معمولاً ظروف سفالين در منازل براي نگهداري آب، ترشي و شيره انگور و ... به كار مي رفت. مردم هنگام نوروز، سفال هاي كهنه را قبل از رسيدن آخرين چهارشنبه سال، دور مي ريختند و داشتن آنها را بد يمن و نشان فقر مي دانستند. اين اتفاق و نوشدن وسايل در مورد قاشق هاي چوبي هم ديده مي شد و خانواده ها كه قاشق هاي چوبي داشتند آنها را مي شكستند و قاشق هاي تازه چوبي مي خريدند.
113280.jpg
استحمام و پوشيدن رخت هاي نو هم از جمله كارهاي تمام خانواده ها در شب آخرين چهارشنبه سال قديم بوده است و معتقد بودند ريختن آب اين چهارشنبه بر سر، باعث سر سلامتي مي شده است.
رفتن بر سر مزار فوت شدگان هم در زمره آداب قبل از تحويل سال محسوب مي شده است كه اينك هم چنين مي كنند. مثل همين رفتار در مورد بيماران هم ديده مي شده است. حتي پيرمردان و زنان هم دلخوش به عيادت شدن از طرف جوانان و اولاد بوده اند و اين رسم، وفادارترين و پايدارترين رفتار سال نو بوده است.
ماهي فروش هاي دوره گرد را نبايد از ياد برد. دو سه روز مانده به عيد، اين دوره گردها در كوچه ها راه مي افتادند و ماهي هاي ريز و درشت سرخ گون را مي فروختند اما اينك، كمتر دوره گرد ماهي فروش را مي توان در خيابانها و كوچه ها پيدا كرد.
گذاشتن انار، سبزه وگندم، سيروسركه، سكه و سمنو و... روي سفره نوروز در هر خانه اي، حكايت از آمدن نوروز داشته است.
***
حالا هر وقت نوروز از راه مي رسد، مردم دل به خوش آمدن بهار دارند و اميد اينكه هر روزشان، نوروز درخشان باشد.
مسافراگر بيتوته كند
اتوبوس ترمز كرد، مسافران خود را انداختند توي دل هواي آزاد: نيم ساعتي اينجا توقف داريم.
وقت سفر كردن نوروز بود، وقت رفت و آمد. سفر به تازگي هاي بهار، ديدني هاي شهرهاي مختلف. مسافران خسته و از راه رسيده، در توقف نيم ساعته چه مي بينند. چگونه مي گذرانند. به رستوران ميانه راه كه رسيديم، بهداشت ونظافت پيشتر از آنجا رفته بودند. رستوران بوي كهنگي مي داد و نمور بود.
تو از راه رسيدي تا تازه شوي. قامتت راست شود و طراوت بنشيند به جانت و سفر، تازه، آغاز كني.
تو ديدي، بچه ها از خستگي، نفس گريه كردن هم نداشتند و آن يكي ها، امان نمي دادند كه:
سوهان، گز...
پشت ديوار سوهاني، پشت ديوار گزي، پشت ديوار، لواشكي و آلو، قيسي، پشت ديوار ديزي؟! نه، پشت جايي كه پر بود مگس، پشت رستوران كه پنجره هايش تا سينه عريان بود و...
ـ مسافران گرامي خوش آمديد!
و تو گرفتگي راه را كشيدي تا پشت رستوران تا آبي حالت را جا بياورد. آستينهايت را بالا نزدي. بيني ات را گرفتي.
بو، خفه ات مي كرد. قدمها را تند كردي.
مي گشتي خلاصي پيدا كني. سرد، پشت ديوار، پشت همجوار رستوران، يك تومان، سه تومان، ده تومان، هيچي پول مي گرفت. قدمهاي تو بي اختيار پشت سر مسافران، جلو مي رفت. پشت رستوران، كه رسيدي تو هم مي خواستي خيز بگيري مثل آنهايي كه از بوي تعفن پا به فرار مي گذاشتند.
در دالاني كه هم زنانه بود وهم مردانه زمين جوش آب بود.
تو آستينهايت را بالا نزدي. كف پايت كه خنك شد، از ترشح، ترسيدي.
«زنانه، مردانه» غلغله بود از همهمه آب از همهمه بو.
هواكش، بو را كشيده بود تو، مثل چاه فاضلاب كه مي جوشيد كف دالان زنانه، مردانه!
دري «زنانه، مردانه» باز شد. هجوم آلودگي، تلخ نشست روي زخم تكرار سكوتها!
ـ نه مردانه اي، نه زنانه اي! زنانه پر بود، مردانه پر بود.
در بسته نبود. در باز بود. در قفل نداشت. در شكسته بود.
در باز شد، يكي دستش را از بيني اش كشيد به طرف دري كه دستگيره نداشت، درناليد. مردي از در زنانه خيز گرفت تو و محوطه آب را رد كرد. او قدبلند بود و پاهايش پل شده بودند. او توانسته بود فاضلاب را رد كند. آفتابه مملو از چرك و خزه، خم شده بود روي زمين، سطل، حلب خالي روغن نباتي پر بود از تهوع، توالت، چفت نداشت. درش زنگ زده بود و كم مانده بود آويزان شود به ديوار. مرد آمد بيرون. دلش آشوب بود. تو پنجه هايت را بالا بردي، نمي توانستي خيزبرداري، برگشتي تا به شستن دست اكتفا كني. دستشويي شير آب نداشت، اما يكي، يكي آن طرف تر شير آب هم داشت. مرد چشم چرخاند.
دست برد به شيرآب، اما تو، تودلت نمي آمد، شير آب را بگيري، بچرخاني. اگر آب كف دستشويي شتك مي كرد به صورتت! مگس، پريد روي گونه ات و تو هم مثل او گيج شده بودي. دستت را بالا گرفتي، همچون آب چاه مي جوشيدي.
دلت بالا هم نمي آمد از آشوب واين بيشتر عذابت مي داد. داشتي خفه مي شدي. دستهايت روي صورتت مي چرخيد و هوا را پس مي زد ومگسهايش را به هجوم بو، مگسها و…
پركشيده بودند روي صورتت. زدي بيرون ولي مرد، شير آب را باز كرد تا زودتر خلاصي را ببيند. پاهايش، پنجه هايش خنك شد. ترس به دلش نشسته باشد، چشم از اضطراب به پاهايش دوخت.
ـ واي خداي من ؟!
سكوت، تكرارش، شكست. زمين وزمان زير نفرين او، زير نفرين همه مي خنديدند ازاينكه هيچ چيز عوض نشده بود.
دستشويي يكراست، آب را به پاهايش راه داده بود.
زمين مي جوشيد. آب كم مانده بود، همه جا را ، همه كف را بگيرد.
دخترك جلوتر از مادر رسيده بود به …
ـ مامان ، چه جوري بروم به …؟
زن تخمين مي زد خيز بچه را وخودش را كه چادر داشت و نماز نخوانده بود. همه از يك در ، يكي مردانه، يكي زنانه فرار مي كردند.
همهمه پشت ديوار بود. عصبانيت در خوشامدگويي خفه شده بود. نمازخانه متروك چسبيده بود بين راه، پشت ديوار…!
بوي تعفن، بوي مگس، بوي جوشيدن فاضلاب بوي…
زن بيني اش را گرفت.
ـ خانم سوهان داريم. خانم قيسي داريم ماست كيسه و دم به دم بود كه:
ـ مسافران خسته نباشيد. به… خوش آمديد! سوهان عسلي ، ماست كيسه اي ، لواشك محلي ، كلوچه، سوغات ببريد.
صداي بوق اتوبوس پيچيد در گوش پراكندگي . راننده گفت:
ـ مسافران … تهران سوار شوند.
تو رفتي توي اتوبوس هنوز خستگي ، كش وقوس راه از تنت نريخته بود. هزار بد وبيراه داشتي كه تو دلت شكسته بود. تكيه دادي به صندلي تا آشوب دلت بنشيند.
بغل دستيهايتان را ببينيد، كسي پايين نيست…
ـ يكي ، آقا ، ببخشيد، مثل اينكه يكي …!
مرد، پاچه شلوارش را تا زده بود. جورابهايش را مي فشرد.
پاهايش توي كفش لق مي زدند. مسافران چشم گرفتند به او. تو تكيه دادي، مرد آمده بود! او خستگي را كلافه داشت.
ـ مسافران … خوش آمديد!
* زهرا امرائي
نگاههاي دور
آيه هاي غريب قرآن
چه غريبانه زيست مي كني در اين عصر طولاني نيرنگ، اي سراسر وحي مطلق! راستي كجاست دلي كه برايش خدا را تلاوت كني تا حلاوتت را بچشاني. دلي را مي گوييم عاشق. كجاست؟ تا سخاوت سوره هايت را عاشقانه به او ببخشي.
آيه هاي نورانيت هميشه مظلوم مانده اند. اما نه! هنوز تابش آيه هاي تو تنها نور اين همه تاريكي محض است. تمام هيبت تو را لاي مخملي مي پيچند و مي گذارند روي طاقچه، تا كثيف نشوي، خاك نگيري. عروسها لحظه اي هماهنگ با نفسهايت نفس مي كشند فقط به خاطر آنكه كنار تو، تصويري نوراني در آلبومشان يادگار بماند.
وقتي هنوز اول راهند ـ آدمها را مي گويم ـ باورت ندارند كه گواه رستگاري از امروز تا هميشه فقط تويي. عمق رسالتت را نمي دانند. سرشاري معراج را كه درتو موج برمي دارد، تجربه نمي كنند. با تو ذره اي اخلاص معامله نمي كنند تا ابديت را بخرند. انديشه هاي عبادت را در ذهنشان مچاله مي كنند. وقتي از ظلمت فردايشان بيم مي دهي نشنيده مي گيرند.
تو را نمي شنوند، نمي بينند، نمي خوانند و وقتي به آخر راه رسيدند پشيماني شان چه بزرگ است! ولي تو حجت را همان ابتداي راه تمام كرده بودي. ديگر تمام فرصتها تمام مي شود. و آنها كه بي چراغ به راه افتادند، بي تو، بي سرمايه، بي عاشقانه ترين صداي عروج، در انبوه سياهي هاي دست پروردشان، گم مي شوند. ولي تو تا ابديت مي ماني تا اجابت كني دستهايي را كه تو را مي خوانند.
دستهاي ملايمت
راستي دوست خوبم! تو هيچ وقت به ملايمت فكركرده اي؟ مي داني اگر با دستهاي ملايمت؛ غريبه ترين سنگهاي غربت را لمس كني نرم مي شوند؟! و اگر با چشمهاي آشنا، دورترين ابرهاي آسمان را نوازش كني به نزديكت خواهند آمد؟
اگر با عطوفت قلبت همه چيز را دوست داشته باشي، خشونت كوهستان هم به ملاطفت دريا مي شود. اگر آهنگ لطيف بهار را با صميميت سرد بيگانگي ها، اگر با سرانگشتهاي مهرباني نفسهاي گرم محبت را بر سينه سپيد برفها ترسيم كني، آنها حتماً برايت سرود زلال آب را خواهند خواند؟
باور نمي كني دوست خوبم. من هم اول باورم نمي شد ولي مادربزرگم هر شب تمام اين حرفها را با سادگي مهربانش لابه لاي قصه هاي ملايمش برايم مي گفت.
مادربزرگم مي گفت: «وقتي شبها چشمهايت را آرام روي هم مي گذاري اگر قصه سپيدي صبح را آرام و ملايم حتي براي ديوهاي سياه شب بگويي، فردا وقتي چشمهايت را بازمي كني مي بيني آنها خودشان رفته اند و سپيدي صبح مي خندد.»
مادربزرگم راست مي گفت!
گلبرگهاي صبور دستان تو چقدر منتظر بودند. تو از شبنم نگاه انتظار، خيس بودي. تو را كوير صدا مي كردند اما از جنس دريا بودي!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |