|
نگاهي به سبك نگارشي «مارگريت دوراس»
عشق واقعي وجود ندارد
|
|
|
«دوراسين ها» لقب نويسندگاني است كه از سبك نگارش «مارگريت دوراس» بهره مي گيرند. جملات كوتاه و مستقل، واژه هاي آهنگين و كلامي موزون، از جمله ويژگيهاي سبك نگارش دوراس است. او به آهنگ كلمات بسيار توجه دارد. كلمات را به گونه اي انتخاب و در كنار هم مي چيند كه نثرش حالتي موزون پيدا مي كند. حروف ربط و جملات تابع كمتر به كار مي برد. استفاده از فعل مجهول بدون مشخص كردن نايب فاعل، استفاده از افعال متعددي بدون ذكر فاعل، استفاده بسيار از وجه شرطي، همه از ويژگيهايي است كه سبك نگارش دوراس را به سبكي منحصر به فرد بدل كرده است. دوراس گاهي با خلل و حذفهاي غير متعارف و نقطه گذاري ها، سكته هاي عمدي در نگارشش ايجاد مي كند تا خواننده را به خود آورد. بسياري از منتقدين در مورد نگارش دوراس مي گويند، كلامش از دل سكوت بيرون مي آيد و به تدريج به فرياد مي رسد. مارگريت دوراس با درهم آميختگي پي درپي زمان حال و گذشته و حتي آينده باعث مي شود كه زمان اصلي داستان گم شود. جابه جايي نقشها و صداها ايجاد ترديد و ابهام مي كند و سبك او را سبكي معماگون مي سازد. گفتار و ديالوگ پرسناژها محور اصلي داستان است و وقايع و حوادث در پيشبرد داستان نقشي ندارند. داستانهاي دوراس اغلب حكايتهايي بي حادثه است كه در قالب «رمان نو» نوشته شده اند. «رمان نو» دنباله تحولي بود كه جويس، كافكا، پروست و... در ساختار و محتواي رمان ايجاد كرده بودند و با مجموعه مقالات آلن رب گريه تحت عنوان «به سوي رمان نو» در سال ،۱۹۶۳ رمان نو به قالب برتر ادبي بدل شد كه آگاهانه يا ناآگاهانه بسياري از نويسندگان تحت تأثير اين جريان قرار گرفتند و از آن جمله دوراس كه با نگارش كتاب «دلربايي لول والري استن» در سال ۱۹۶۴ توان خود را در رمان نو آزمود. ژاك لنار درباره «رمان نو» مي گويد: «رمان نو توانست مفهوم ادبيات را عوض كند. ادبياتي را كه تا پيش از اين محل ادراك جهان و انسان بود به عرصه ساختار زدايي ويرانگري بدل كرد.» رمان نو با ناديده گرفتن واقعيتهاي قراردادي ادبيات، مفهوم اثر ادبي را عوض كرد. نه نويسنده رمان نو به دنبال حقيقت نمايي است و نه خواننده و مخاطب رمان نو به دنبال كشف حقايق است. در رمان نو قهرمان پروري به اين معنا كه تمام جنبه هاي داستان تحت الشعاع وقايع زندگي، اعمال و رفتار يك شخصيت قرار گيرد، محكوم مي شود. همچنين در رمان نو «انتريگ» پيوسته و منسجمي وجود ندارد. در عوض حضور دقيق و وسواس گونه اشياء، زمان و مكان كاملاً محسوس است. در رمان نو بيش از هر چيز بر «زبان» تكيه مي شود. در واقع رمان نو يك هنر زباني و نوعي آفرينش خودكار و خلاقه است. مخاطب رمان نو، در آفرينش رمان سهيم و مسؤول است. او با نوع خوانش خود در شكل گيري داستان شركت دارد. خوانش فعاليتي هشيارانه و خلاق است. چون مخاطب رمان نو ديگر با يك متن واضح و شفاف روبرو نيست. دوراس نيز با به كارگيري تمام اين ويژگيهاي رمان نو و كنار نهادن مفاهيم و قالبهاي سنتي رمان، به نهضت رمان نو مي پيوندد. دوراس با اهميت دادن به «زبان» و استفاده از بازيهاي لفظي، ايجاد ابهام و پانهادن به فراسوي حقيقت خود را با اين جريان هماهنگ مي كند. دوراس منظورش را در داستانهايش به صراحت بيان نمي كند و معمولاً داستانهاي او بر محور يك حادثه نمي چرخد و مانند رمانهاي سنتي داراي نقطه اوج، گره داستان، و بعد هم گره گشايي و نتيجه داستان نيست. بلكه در پايان داستانهايش خواننده در ترديد و منتظر باقي مي ماند. او قضاوت و نتيجه داستان را به عهده خواننده مي گذارد. منتقدين آثار دوراس سيرسبك نگارش او را به حركت قطار به سمت تونل تشبيه مي كنند كه هر چه داستان بيشتر پيش مي رود خواننده بيشتر با تاريكي و ابهام رو برو مي شود و در انتهاي تونل داستان به پايان مي رسد بدون اينكه خواننده را از فضاي تاريك و مبهم تونل بيرون بياورد. سبك نگارش مارگريت دوراس به سبك شفاهي بسيار نزديك است. به مرور در رمانهاي او حوادث به حداقل مي رسد و گفت وگو و ديالوگ جاي آن را مي گيرد. استفاده بسيار او از واژه «مي گويد» سبك نگارشي رمانهاي او را به «رمان ـ گفت وگو» بدل كرده است. تا جايي كه در كتاب «تمام روز در ميان درختان» (۱۹۵۴) تمام داستان در قالب گفت وگو بين يك پيرزن ثروتمند ديوانه و پسرش روايت مي شود. و يا كتاب «ميدان» (۱۹۵۵) كه گفت وگويي بين يك مستخدمه و نماينده بازرگاني است بيشتر ساختار تئاتر دارد تا رمان. به همين دليل سبك نگارش او به سبك رمان ـ تئاتر نزديك مي شود و اين چنين دوراس مرز بين انواع ادبي را از ميان بر مي دارد. توجه بيش از حد دوراس به گفت وگو در رمانهايش باعث شد تا او به سمت تئاتر كشيده شود. و اغلب آثار او از نوع تلفيقي «رمان ـ تئاتر» محسوب مي شوند. در سالهاي ۱۹۶۵ ، ۱۹۶۸ و ۱۹۸۴ او مجموعه تئاتر (۱)، (۲) و (۳) را نوشت. در نمايشنامه هاي دوراس دكور به حداقل مي رسد تا جايي كه هيچ چيز اضافي در صحنه وجود ندارد تا توجه تماشاگر به آن معطوف شود. در صحنه سياهي لشگر ديده نمي شود. پرسناژ ها كم ولي ديالوگ و مونولوگهاي زيادي دارند. انتريگ داستان معمولاً با برخورد و ملاقات دو شخصيت اصلي داستان در يك صحنه معمولي و گفت وگويي بين آنها شكل مي گيرد و در برخي از نمايشنامه هايش مانند «شاگا» و «بله شايد» از كمدي بهره مي گيرد كه در كارهاي او بي سابقه است. در اكثر آثار دوراس وجود قصه گويا راوي كاملاً مشهود است. راوي صداهاي مختلف را مي آفريند و بر فضاي تمام داستان احاطه دارد. پرسناژ ها انسجام و ثبات خود را از طريق صداها و نگاهها به دست مي آورند. در هم آميختگي رؤيا و واقعيت، درهم آميختگي صداها و شخصيتها از ويژگي رمان دوراس است كه باعث مي شود خواننده از واقعيتهاي زميني و جغرافيايي دورشود. اكثر كلمات به مصداقهاي عيني و خارجي دلالت ندارند. واژه ها بر مدلولي غير از مصداقشان در جهان خارج دلالت مي كنند و اينچنين داستانهايش از واقعيت جهان خارج مي گريزند و فضاي غير واقعي را مي آفرينند. البته آن طور هم نيست كه خواننده احساس كند يك داستان تخيلي و كاملاً دور از واقعيت را در پيش رو دارد. خواننده مدام بين واقعيت و رؤيا دچار شك و ترديد مي شود. و اينگونه دوراس، ذهن، تخيل، منطق، آگاهي و دانش خواننده را براي درك دنياي داستانهايش به كار مي گيرد. مثلاً در رمان «معاون كنسول» (۱۹۶۵) واژه ها بيش از آن كه بيانگر مصداقي در جهان خارج باشند بيانگر احساسات نويسنده هستند. دوراس در جايي از اين كتاب از زبان شخصيت زن رمان مي گويد: «ازدواج من و شما غير ممكن است چون ما هر دو مثل هم هستيم و چيزي براي گفتن به هم نداريم.» در واقع دوراس معتقد است كه اين تفاوتهاي بين انسانها است كه باعث پيوند و عشق بين آنها مي شود. و از طرفي ديگر مي گويد عشق حقيقي و جود ندارد. به همين دليل در اغلب رمانهايش عشقهاي سير قطبي و زنجير وار را روايت مي كند. مضمون اصلي آثار او پيرامون «حقيقت وجود انسان» شكل مي گيرد. در پس آثار دوراس مي توان دنياي روحي نويسنده را كشف كرد. او با تصوير سازي سعي مي كند خاطرات دوران زندگي اش را در خلال رمانهايش زنده كند. در آثار دوراس عشق و نفرت، مرگ و دلزدگي از زندگي و گوشه هاي محرمانه زندگيش بخوبي توصيف شده اند. از نظر مارگريت دوراس انسان آزاد انساني است كه بتواند عشق و نفرت، فقر و ثروت، شادي و اندوه، پاكي و هوسراني و... را در كنار هم تجربه كند. اكثر پرسناژ هاي داستانهاي دوراس انسانهايي از خود بيگانه و غرق در تكرار مكررات هستند كه در مسير نابودي خود گام بر مي دارند و در جاده عشق و مرگ دست و پا مي زنند. معمولاً شخصيتها بي هويت و ناشناس هستند. علائم جنون و ديوانگي در ميان پرسناژهاي زن در آثار دوراس بسيار برجسته و تأمل برانگيز است. «اعتياد به الكل» كه مرتباً در شخصيتهاي اصلي داستانهايش تكرار مي شود ناشي از تجربه شخصي خود اوست. چون دوراس نيز در دوره اي گرفتار نوشيدنهاي افراطي مي شود. ترك مي كند اما باز خود را گرفتار مي كند و اين مسأله كاملاً در رمانهاي او بازتاب پيدا مي كند. بطوري كه تبديل به يكي از ويژگيهاي اكثر پرسناژهاي داستانهايش مي شود. رمانهاي دوراس بيش از آن كه رمان حادثه يا موقعيت باشد، رمان كلام و شخصيت است. در اين نوع رمانها نه حادثه، بلكه كلام و درونيات شخصيتهاي رمان محور داستان محسوب مي شود. به همين دليل براي تحليل رمانهاي دوراس بايد به تحليل و بررسي شخصيتهاي داستانهايش پرداخت. مارگريت دوراس مرز ميان سبكهاي ادبي را بر مي دارد. او در يك سبك خاص ادبي نمي نويسد، گاهي سمبوليسم ، سبك غالب آثارش است و گاهي رئاليسم. گاهي در برخي از كتابهاي او سبك زنانه را مي توان ديد ولي او را قطعاً نمي توان از پيروان ادبيات فمنيستي دانست. نگاهي به آثار «مارگريت دوراس» او در سال ۱۹۵۰ كتاب «سدي در برابر اقيانوس آرام» را منتشر مي كند كه در اين اثر از سبك نگارش جوزف كنراد الهام گرفته است. محور اصلي داستان، قطعه زميني در هندوچين است كه به علت اينكه در مجاورت اقيانوس قرار دارد، در اثر پيش روي آب، غير قابل بهره برداري مي شود تا اينكه سرانجام آب آن را فرا مي گيرد. در واقع مارگريت به نوعي داستان همان قطعه زمين مادرش را بر روي كاغذ مي آورد و در سال ۱۹۵۷ رنه كلمان بر اساس اين رمان فيلمي مي سازد. در اين كتاب هم مانند ديگر آثار اوليه دوراس هنوز هيچ نوع ويژگي رمان نو ديده نمي شود. در سال ۱۹۵۵ نهضت «رمان نو» شكل مي گيرد و در بطن آن «مكتب نگاه» (ecole du Regard) با حضور ناتالي ساروت، آلن رب گريه، سيمون دوبوار و ميشل بوتور رشد مي كند. سبك نگارشي كه توسط فرانسوا مورياك مكتب نگاه ناميده مي شد، سبكي است كه واقعيت از ديد نويسنده شكل مي گيرد و از ديدگاههاي مختلف حتي اگر با هم در تناقض باشند، توصيف مي شود. وقايع با نوعي پيشداوري و قضاوت ذهني مؤلف شكل مي گيرد و اين چنين بين جهان و بازتاب آن در ذهن خواننده فاصله و خلأيي ايجاد مي شود كه سبب ابهام و چندپهلويي شدن داستان مي شود. سال ۱۹۵۸ سال شهرت دوراس است. او در اين سال كتاب «مودوراتو كانتابيله» را منتشر مي كند. «مودوراتو كانتابيله» اصطلاحي در موسيقي است به معناي نواختن ملايم به همراه زمزمه آواز. اين كتاب كه كاملاً ويژگيهاي «رمان نو» را دارد، از سوي منتقدين ادبي و مردم مورد استقبال واقع مي شود و دوراس با اين اثر به جامعه ادبي فرانسه معرفي مي شود. در واقع اين اثر نقطه عطفي در كارهاي دوراس است كه مرزي را بين آثارش مي كشد. رمانهاي پيش از اين كتاب تا حدودي قالب سنتي دارند، اما از اين كتاب به بعد به سبك رمان نو نزديك مي شوند. داستان با جنايتي ناشي از عشق آغاز مي شود. عشقي كه به جنايت ختم مي شود و داستان بر اساس آن جريان مي يابد. داستان پسركي بازي گوش كه مادرش او را به يادگيري پيانو مجبور مي كند و اين براي پسرك بسيار زجرآور است. در اين رمان، دوراس سبك خاص خودش را ارائه مي دهد، سبكي كه او را از ديگر نويسندگان «رمان نو» متمايز مي كند و باعث تحولي در رمان فرانسه مي شود. در نگارش او توصيف شخصيتها كوتاه و مختصر مي شود. هيجانات عاطفي به حداقل كاهش پيدا مي كند. ديگر وقايع و حوادث داستانهاي او را پيش نمي برد، بلكه گفت و گو و كلام محور اصلي داستانهايش مي شود. واقعيت را در پس كلمات ظاهري ارائه مي كند تا خواننده را به شك اندازد. مخاطب را به طور فعال وارد داستان مي كند، به طوري كه خواننده داستانهاي او بايد با خوانشي هوشيارانه خلأهاي عمدي او را در داستان پر كند. در همين دوران او به حرفه روزنامه نگاري هم مي پردازد. در دوراني كه فضاي ادبي فرانسه تحت تأثير انديشه ها و نوشته هاي زبانشناسي و منتقد برجسته فرانسوي، رولان بارت و همچنين جك لاكان بود. در سال ۱۹۶۰ كتاب «ساعت ده ونيم شب در تابستان» را منتشر مي كند و سناريوي فيلم «عشق من، هيروشيما» را مي نويسد كه با اين كار سبك جديدي از نگارش را تجربه مي كند و ساخته شدن اين فيلم با كارگرداني «آلن رنه» آغاز مي شود براي ورود دوراس به دنياي سينما. داستان اين فيلم را ديالوگهاي دو شخصيت اصلي داستان پيش مي برد. ديالوگهاي كوتاه، تكراروار با كلمات تأمل برانگيز كه بين يك زن فرانسوي با مرد چيني ردوبدل مي شود. و به نوعي دو راس عشق دوران نوجواني خود را به يك مرد چيني بازگو مي كند. زمان و موسيقي ستونهاي اصلي فيلم هستند. در سال ۱۹۶۲ «بعدازظهر آقاي آنده ماسي» را مي نويسد: كه شخصيت اصلي داستان «والري» دختر آقاي آنده ماسي است. اما والري حضور مستقيم و شفاف ندارد بلكه به واسطه سخنان و افكار ديگران معرفي مي شود و در رابطه با شخصيتهاي ديگر معنا پيدا مي كند. درواقع دوراس اين چنين، صداها وشخصيتها را درهم مي آميزد و ابهام و ترديد ايجاد مي كند. در اين داستان تكنيك «چندصدايي» (پلي فونيك) كاملاً مشهود است. دو سال بعد با كتاب «دلربايي لول والري استن» در زمينه رمان نو دوباره طبع آزمايي مي كند. اين اثر ساختاري مبهم و موضوعي دوپهلو دارد. نام اشخاص و مكانها نامشخص و عجيب هستند. دوراس در اين اثر قوه تخيل خود را رها مي كند تا داستان در فضايي تخيلي ـ واقعي شكل گيرد. راوي داستان گاهي از داستان فاصله مي گيرد. همه چيز را مشاهده و روايت مي كند و گاهي خود نيز به عنوان يكي از پرسناژهاي شكل دهنده داستان ظاهر مي شود. در اين زمان صداي نامفهوم، بدون هويت و ناشناس راوي باعث تعجب خواننده مي شود. راوي كه سرگذشت لول والري استن را حكايت مي كند، اهداف، فرضيات و حدسيات خود را با خاطرات و سرگذشت لول والري و همچنين با حرفهاي دوست لول والري درهم مي آميزد. در مقطعي از داستان هويت راوي مشخص مي شود و بعد از آن خود راوي به يكي از پرسناژهاي داستان بدل مي شود كه مورد تحليل و بررسي راوي ديگري به عنوان داناي كل قرارمي گيرد. درواقع دوراس با چندصدايي و معماگونه كردن داستان ذهن خواننده را براي رمزگشايي و شكل دادن به داستان به كار مي گيرد. تا فرامتن نيز به عنوان يك صداي ديگر روايت خودش را از داستان داشته باشد و داناي كل را تحليل و بررسي كند. در سال ۱۹۶۷ «معشوقه انگليسي» را با ساختاري «رمان ـ نمايشنامه» اي مي نويسد كه اين اثر در سال ۱۹۷۰ برنده جايزه «ايبس» مي شود. در سال ۱۹۷۳ سناريوي فيلم «ترانه هند» را تنظيم مي كند كه در سال ۱۹۷۵ براساس آن فيلم «ترانه هند» را مي سازد. دوراس سالهاي ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۰ را بيشتر به كارهاي سينمايي مي پردازد. فيلمهاي مارگريت به دليل قطع و وصلهاي ناگهاني تصاوير، وجود پلانهاي ثابت، فقدان آكسيون و همچنين به خاطر موسيقي و ضرب آهنگهاي ملايم و ديالوگهاي پرمغز تماشاگر را متأثر مي كند. آخرين اثرهاي دوراس بيش از پيش از وقايع زندگي خصوصي اش مايه مي گيرند و به سمت زندگينامه و شرح حال نويسي پيش مي رود. محور اصلي داستانها اغلب حول محور وقايع زندگي خود او مي چرخد به گونه اي كه در رمان «معشوق» آخرين پرده ها هم فرومي افتد و او به رازگويي و اعتراف مي پردازد. اين رمان كه سبك رئاليسم دارد در سال ۱۹۸۴ برنده جايزه كنگور مي شود. دوراس در اين رمان دوران كودكي و نوجواني اش در هندوچين و ماجراي عشق خود با جوان چيني را حكايت مي كند. سبك نگارش اين رمان بسيار به سبك نگارش كتاب «دلربايي لول والري استن» نزديك است. در سال ۱۹۸۹ با «يان آندره آ» آخرين همدم سالهاي زندگيش آشنا مي شود و در كتاب «همين و تمام» قصه عشق خود و «آندره آ» را تعريف مي كند. آخرين آثار مارگريت دوراس عبارتند از: باران تابستان، نوشتن، بحر مكتوب و عاشقي از چين ختن بود كه نتوانستند موفقيتي مانند ديگر آثارش براي او كسب كنند. سرانجام در ۲۹فوريه ۱۹۹۶ در اثر حمله قلبي براي هميشه قلم را زمين مي گذارد و چشم از جهان مي بندد.
|