شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيحجه ۱۴۲۳
Sat, Mar 1, 2003
ويژه
شماره ۲۴۰۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
اصل مطلب
بازتاب
اصل مطلب
اين گزارش تيتر ندارد
113406.jpg
اصل مطلب اين است: يك آسايشگاه سالمندان داريم در خيابان پاسداران ـ گلستان پنجم ـ خيابان آزادمردان. البته داشتيم. ملك اين آسايشگاه با اجاره رسمي در اختيار سراي سالمندان معلول ايران به نام «ولي عصر» بود. در سال۷۱ دعوي تخليه اي از سوي يك نهاد عليه اين سراي سالمندان در دادگاه مطرح شد. دادگاه پس از رسيدگي، حكم قطعي مبني بر رد دعوي صادر كرد. اما اين خاتمه ماجرا نيست چون نهاد در سال۷۹ در شعبه ۱۷ دادگاه انقلاب همان شكايت را مطرح كرد (ظاهراً طرح مجدد دعوي در دادگاه ديگر نياز به مجوز دارد كه نهاد مربوطه آن را نداشت).
شعبه ۱۷ نيز پس از مدتي شروع كرد به رسيدگي به پرونده و متعاقب آن، رئيس اين شعبه به وساطت ميان بنياد و سراي سالمندان پرداخت تا با يكديگر صلح كنند و كنار بيايند. اما خواننده هوشيار و احياناً آگاه به رويه هاي قضايي از خود مي پرسد: چرا؟ آيا دعوايي كه از يك دادگاه حكم دارد نيازي به رسيدگي دادگاه ديگر دارد؟
سراي سالمندان معلول ايران (ولي عصر) يك وكيل دارد. وكيل پس از باز شدن پاي رئيس شعبه ۱۷ دادگاه انقلاب به اين پرونده با اميد به حل و فصل ماجرا از طريق قوه قضاييه، از يك سو پيگير صدور حكم توسط شعبه ۱۷ دادگاه انقلاب و از يك سو با فرستادن نامه اي به رئيس قوه قضاييه خواستار تعيين تكليف نهايي و تذكر به شعبه ۱۷ شد تا از ورود به پرونده اي كه حكم قطعي دارد خودداري كند.
نتيجه اين پيگيريها آن شد كه شعبه ۱۷ از صدور رأي قطعي خودداري مي كرد و همزمان، با اقدامات غيررسمي و تعريف نشده در رويه هاي قضايي فشار خود را روي سراي سالمندان معلول افزايش مي داد. از سوي ديگر دفتر رياست قوه قضاييه موضوع را به دفتر نظارت و پيگيري ارجاع كرد. اين دفتر كه عهده دار رسيدگي به شكايات افراد از دستگاه قضايي است، حكم دادگاه اوليه و گزارش ماجراي ورود شعبه ۱۷ دادگاه انقلاب به موضوع و خلاف بودن تصميم آن را براي لغو با قبولي رئيس قوه قضاييه به مرجع صادر كننده دستور خلاف ابلاغ كرد. قاضي اداره نظارت و پيگيري پس از بررسي و تحقيق، دستور نهايي را صادر كرد. براساس آن حكم، قاضي شعبه ۱۷ دادگاه انقلاب حق ورود به پرونده مورد بحث را نداشت و با توجه به اينكه رأيي از سوي او صادر نشده دستور خلاف صادر شده از سوي اين شعبه نيز لغو شد.
چندي بعد، دادگاه شعبه ۱۷ منحل و تمام پرونده هاي مشابه پرونده مورد بحث ما به دادگاه اصل ۴۹ سپرده شد. رئيس شعبه ۱۷ نيز سرپرست اجراي احكام اصل۴۹ شد. اونخستين كاري كه كرد، رد كردن اصلاحيه اداره نظارت و پيگيري قوه قضاييه درباره پرونده سراي سالمندان معلول بود. يعني همان اصلاحيه اي كه شعبه ۱۷ را از ورود به پرونده منع كرده بود.
پس از اين اقدام، تنها مانع سر راه، وكيل سراي سالمندان بود و خود سالمنداني كه در آسايشگاه ساكن بودند. وكيل مورد بحث به راحتي بايكوت شد طوري كه به محض ورود او به مجتمع قضايي با تعقيب او و ممانعت از پيگيري پرونده به طرق مختلف عرصه را بر او تنگ مي كردند و حتي دادخواستهاي او را تحويل نمي گرفتند و او به ناچار دادخواستها را با پست مي فرستاد و...
حالا خود را براي خواندن داستاني تكان دهنده آماده كنيد.
از روزي كه مسؤولان آن نهاد تصميم گرفتند سراي سالمندان را از سالمندان تخليه كنند ـ به هر شكل ـ و آن را ـ علي رغم اجاره نامه رسمي كه داشت پس بگيرند ـ اتفاقات خاصي در ارتباط با اين سرا افتاد. يعني از سال۷۱ به بعد، چه در دوره رياست پيشين نهاد و چه در دوره پس از آن. ابتداي كار مي توان تصوركرد چند فرد پير و فرتوت و معلول نه قدرتي دارند، نه دل و زهره جوان و با چند پيغام و تلفن تهديدآميز خود مي ترسند و سرا را ترك مي كنند. سستي اين تصور با مقاومت هيأت مديره سرا و پيگيري وكيل آن، معلوم شد. پيغامهاي تهديدآميز و ترساننده در حالي كه دادگاه حكم قطعي به نفع سراي سالمندان صادر كرده بود نتيجه اي نبخشيد. در ادامه اقدامات غيرقانوني و فشارهاي خارج از قاعده يكي از كارمندان نهادمأمور شد تا با حضور و تردد دائم در آسايشگاه، براي ساكنان آن به روشهاي مختلف جو ناامن ايجادكند و با استفاده از نيروي جواني دلهاي پير و نازك چند معلول از كار افتاده ضعيف را بترساند و از ميدان به در كند.
بالاخره نيمه شبي كه سالمندان آسايشگاه در خواب و استراحت به سر مي بردند، جرثقيلي غول پيكر، يك دكه آهني را به داخل حياط آسايشگاه پرتاب كرد. دكه با صدايي مهيب و وحشت آور داخل حياط افتاد. سالمندان ساكن سرا، از ترس هر كدام به حالي وخيم دچار شدند و يكي از آنان دچار سكته قلبي شد و فرداي آن روز ازدنيا رفت.
پس از آن، تخريب تدريجي بنا وكيل سراي سالمندان را بر آن داشت كه به كلانتري پاسداران شكايت كند. شكايت كرد و نتيجه نگرفت. متعاقب زورآزمايي با ۳۳سالمند معلول و دست از دنيا كوتاه تلفنهاي آسايشگاه با فشار و اعمال نفوذ قطع شد. رئيس مخابرات منطقه مذكور با علم به اقدامات غيرقانوني انجام شده عليه سراي سالمندان، به مسؤوليت خودش تلفنها را وصل كرد اما مجددا ًتلفنهارا آنها كه بايد قطع مي كردند، قطع كردند. رئيس مخابرات مجدداً يك خط اضطراري براي سراي سالمندان كشيد.
سپس قاضي اجراي احكام شعبه... دستور پلمب آسايشگاه را به همراه تمام افراد زنده داخل آن صادر كرد و آسايشگاه پلمب شد و در حالي كه اين اقدام هم عطش تصاحب ملك سراي سالمندان را نمي كاست، بالاخره آسايشگاه در ماه مبارك رمضان با توسل به زور و اقدامات غيرقانوني تخليه و اموال موجود در آن نيز در خيابان ريخته شد. در پي اين اتفاق، يكي ديگر از سالمندان از ترس و غصه فوت كرد.
113382.jpg
پس از گذشت ۴۸ساعت از تخليه آسايشگاه، ۱۱نفر از سالمندان معلول از غصه و فشار وارده بر اثر تخليه مكان زندگي شان و احساس بي سرپناهي و آوارگي جان باختند و ۲۲نفر باقي مانده نيز به امان خدا رها شدند. ضمناً گفته ها و شنيده ها نيز حكايت از اين دارد كه زمين هزار متري اين آسايشگاه كه هر مترش حدود ۸۰۰هزار تومان قيمت دارد، به ۲۵۰ميليون تومان فروخته شده است. خريدار كيست؟ فروشنده كيست؟ پرتقال فروش كيست؟ نمي دانيم.
بازتاب
وضع فرهنگي كدام شهر از شيراز بهتر است؟
هفته پيش ، نامه اي از يك شهروند شيرازي در اين صفحه چاپ شد با عنوان «شيراز و وضع بي مثالش» كه محتواي آن ابراز نگراني و انتقاد نويسنده نسبت به اعلام شيراز به عنوان پايتخت فرهنگي بود.
در پي چاپ آ ن نامه تعدادي نامه اعتراض آميز از شهروندان شيرازي به صفحه خوانندگان رسيد كه هر كدام به زباني سعي در رد انتقاد مذكور را داشت. از ميان اين نامه ها دو نامه را كه مستدل تر است برگزيده ايم و تقديم خوانندگان عزيز اين صفحه مي كنيم.
مجتبي شمس از شيراز بلوار بهشتي نوشته است: «از روزنامه ايران متشكرم كه چنين بحثهاي زنده اي را آن هم در صفحه مربوط به مخاطبان خود مطرح مي سازد و اجازه مي دهد مردم مطالبي را بخوانند كه از مجراي خبرنگاران تهيه نشده و خود نويسنده آن هستند.
اينجانب نكاتي را نسبت به استدلال هاي آقاي سميلان نويسنده نامه هفته پيش متذكر مي شوم:
۱ـ آيا بضاعت ادبي شيراز را فقط به وجود حافظ وسعدي مي دانيد؟ بد نيست يادآور شوم كه تنها در كتاب تذكرة الشعراي دارالعلم شيراز نام بيش از ۱۳۰ شاعر نامدار شيرازي ثبت شده است و اين راهم اضافه كنم كه شيراز را شهر هزار مزار (آرامگاه هزارتن از شعرا و عرفا) ناميده اند. گرچه جايگاه بزرگاني چون فردوسي در شعر و ادب پارسي بسيار والا و محترم است اما آيا به حق گستره شهرت جهاني حافظ و سعدي در داخل و خارج ناشناخته مانده است؟
۲ـ از نظر تاريخي شيراز قبل از هگمتانه و تخت جمشيد وجود داشته است و سند آن نيز لوح نوشته هاي تخت جمشيد است (ر ـ ك شيراز شهر راز نوشته دكتر فروزاني ـ ص۱۲)
۳ـ فراموش نشود كه دانشگاه شيراز ـ صرفنظر از شهرت گذشته آن ـ از لحاظ توليد علم و ارائه مقالات داخلي و خارجي در كشور رتبه اول را كسب كرده است.
۴ـ از نظر امكانات فرهنگي مانند كتابفروشي، سالن تئاتر و سالن سينما نيز بايد يادآور شد بزرگترين نمايشگاه كتاب ايران از لحاظ تعداد ناشران بعد از نمايشگاه سالانه كتاب تهران هر سال در بهمن ماه در شيراز برگزار مي شود و در بقيه موارد نيز آيا اعتقاد داريد ساير شهرهاي كشور وضعي بهتر از شيراز دارند؟
در پايان بايد گفت اگر به حقيقت شيراز كه گل سرسبز تمدن، فرهنگ و ادب ايران است، بسياري از ظرفيت هايش فعال نشده و به فراموشي سپرده شده است بايد دل و جان نه تنها شيرازيان بلكه هر ايراني وطن دوستي را به درد آورد.»
ف ـ زارع نيز از خيابان اصلاح نژاد نوشته است: «هر فردي كه براي صفحه خوانندگان نامه اي مي نويسد و به انتقاد از يكي از بخشهاي جامعه يا تصميمات مديران مي پردازد لابد انگيزه دلسوزانه دارد اما چند نكته درباره شيراز بايد فراموش نشود:
اول: در اين شكي نداريم كه نام شيراز در گوش هر ايراني بلافاصله تداعي كننده فرهنگ، ادب، هنر، موسيقي و لطافت روح پارسي است و به نوعي اين نام و جلوه هاي فرهنگي لازم و ملزوم و تداعي كننده يكديگرند. بنابراين اگر قرار باشد پايتخت فرهنگي براي كشور تعريف شود به نظر مي رسد امتيازات شيراز هم به دليل سابقه تاريخي و فرهنگي و هم به دليل شهرت جهاني از ديگر شهرهاي كشور بيشتر باشد.
دوم: منطقي نيست كه صرف وجود نمايشگاه بزرگ كتاب يا احداث سالن هاي تئاتر و سينما و غيره در سالهاي اخير يا با اشاره صرف به آمار شعرا و ادباي متقدم شرايط فرهنگي موجود در شيراز بزرگنمايي شود و سپس با نهادن نام پايتخت فرهنگي به فريب خود بپردازيم. گرچه امكانات فرهنگي يادشده در شيراز ـ اگر قرار است پايتخت فرهنگي شود ـ بسيار لازم است و بايد افزايش يابد اما معيارهاي كيفي را نيز بايد در نظر داشت از جمله سرانه مطالعه، سرانه استفاده از سالن هاي هنري و معيارهاي ديگر كه بحث تخصصي مي طلبد. بنابراين گرچه به نظر مي رسد ايرانيان به دل خوش دارند كه شيراز پايتخت فرهنگي باشد اما مدافعان و طراحان اين عنوان بايد به برنامه اي اشاره كنند كه طبق آن برنامه مشكلات فرهنگي شيراز رفع شود و اين شهر در فرهنگ از نظر كميت و كيفيت ارتقا يابد به طوري كه قابل دفاع و تبليغ در سطح جهاني خصوصاً با هدف جلب توريست باشد.به عنوان مثال تخت جمشيد يكي از مظاهر شيراز است كه در كمتر جايي از جهان نمونه آن پيدا مي شود اما گرداگرد آن از آباداني و شور و نمود فرهنگي خبري نيست.
سوم: انتقاد از وضع فعلي شيراز از نظر فرهنگ اجتماعي، امكانات فرهنگي، اختلاط نامناسب اقوام و بالاخره اعتياد درواقع انتقاد به بي تدبيري مديراني است كه در طول سالهاي گذشته بدون شناخت ارزشهاي شيراز آن را به حال خود رها ساخته اند و با تصور اينكه چون آب و گاز و برق اين شهر تأمين شود همه وظايف تمام است، زمينه شكوفايي استعدادها و استفاده از ظرفيتهاي غني اين شهر را فراهم نياورده اند و اين وضعيت نه تنها براي شيراز بلكه براي اكثر شهرهاي مهم و تاريخي ايران نيز وجود دارد.
چهارم: از مطبوعات و رسانه ها توقع داريم اين نوع مباحث رابه طور جدي دنبال كنند تا مسؤولان و مديران كشور با همكاري مردم براي آبادساختن و رساندن شهرهاي تاريخي به جايگاه واقعي خود خصوصاً رساندن شيراز به نقطه اي كه بايد باشد و سپس اعلام اين شهر به عنوان پايتخت فرهنگي بكوشند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |