پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۱ - ۲ محرم ۱۴۲۴
Thu, Mar 6, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۴۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سنتِ گسست (۱)
114063.jpg
اشاره
متن حاضر بخشي از كتاب «موج چهارم» است كه در آينده اي نزديك از سوي نشرني منتشر خواهد شد. رامين جهانبگلو، نويسنده كتاب،پيشا پيش اين بخش از كتاب را براي درج در اين صفحه در اختيار ما نهاده است.
• گروه انديشه
•••
پل والري در نوشته خود تحت عنوان «وضعيت بودلر» مي نويسد:«انسان مدرن برده و بنده «مدرنيته است». منظور اين است كه مدرنيته به صورت سرنوشت اجتناب ناپذير ما درآمده است. سرنوشتي كه همچون رويدادي هستي شناختي رابطه ميان انسان و جهان وانسان و انسان را تغيير داده است.
اين سرنوشت همواره به شكل يك پيكار دائمي (پيكار مدرنيته با سنت) و يك حركت پيوسته و مداوم جلوه مي كرد كه به قول مردم شناس فرانسوي ژرژ بالانديه عدم قطعيت و تعيين ناپذيري را به همراه دارد. شايد به همين دليل است كه به قول اوكتاويو پاز «مدرنيته پيوسته تغيير شكل مي دهد و ما هرگز موفق نمي شويم كه آن را به چنگ بياوريم».
مدرنيته يك نوسازي مداوم به معناي آگاهي از شروع دوراني تازه است.
براي فهم و درك اين موضوع مي بايستي به ريشه دو كلمه «مدرن» و «مدرنيته» بازگرديم. مدرن مشتق از كلمه لاتيني modus است به معناي مقياس و توازن و تعادل.
مدرن بودن به معناي نوو تازه بودن است، ولي با در نظر گرفتن مقياس زمان يعني هم عصر بودن همراه با آگاهي و تعادل داشتن نسبت به زمانه خويش.
در اين جا سه مسأله در مفهوم كلي «مدرنيته» مهم است:
۱ . مسأله زمان ـ هم عصر بودن
لويي اراگون در مقاله اي تحت عنوان «مقدمه اي به ۱۹۳۰» در مجله انقلاب سوررئاليستي مي نويسد: «مدرنيته كار كرد زمان است».
۲ . مسأله نو و تازه بودن ـ كه مدرنيته را به مد نزديك مي كند، چون مد پديده اي است كه هميشه بايد نو و تازه باشد. نوگرايي و نو شدن هميشگي مي تواند به صورت توهمي درآيد. توهمي كه نيچه آن را به منزله «بازگشت همانندي» به نقد مي كشد. يا والتربنيامين در كتاب خود تحت عنوان Passagenwerk آن را به مثابه سمي بازگو مي كند كه از هر غذايي براي ما مهم تر جلوه مي كند و ما هر بار اندازه اين سم را بيشتر مي كنيم.
۳ . مسأله تعادل وتوازن: مدرنيته تعادلي است كه با عدم تعادل و گسست همراه است. به قول رولان بارت: «مدرن بودن، يعني علم به آن چه ديگر ممكن نيست». به عبارت ديگر، گسست در روح مدرنيته جاي گرفته است. گسست هم موجب اعتلاي مدرنيته مي شود و هم از يكسان شدن ايدئولوژيك آن پيشگيري مي كند.
مدرنيته = سنت گسست
۱ . نه فقط گسست با سنت به عنوان ايجاد نفي در دوران سنت
۲ . بلكه به معناي ايجاد نفي در درون مدرنيته.
مدرنيته قدرت نفي خود را در خود دارد.
زماني كه آرتور رمبوا مي گويد: «مي بايستي مطلقاً مدرن بود» منظور او اين است كه شاعر مدرن مي بايستي خود و جامعه اش را نفي كند و به نقد بكشد.
شايد به همين جهت است كه مالارمه مي گويد «شاعر در برابر جامعه خود در اعتصاب است».
به همين جهت شايد بتوان گفت كه مدرنيته معناي واحدي ندارد، چون خود پيوسته در جست وجوي معناست. ويژگي جست وجوي معني، از مدرنيته يك عنصر بحران ساز مي سازد. مدرنيته خود فرزند بحران است، چون با تفكيك از سنت هويت خود راآشكار مي سازد.
مدرنيته خود بحران ساز است، چون به طوردائم چهره اي ديگر از خود نشان مي دهد و تفكيك مي كند. شايد به همين دليل از آغازها وپايان هاي مختلف و گوناگون مدرنيته صحبت به ميان مي آيد.
اين آغازها كدامند؟ آيا مي توان براي مدرنيته تاريخ تولدي يافت؟
۱ . ۱۴۳۶ ـ ايجاد دستگاه چاپ
۲ . ۱۴۵۳ ـ سقوط بيزانس
۳ . ۱۴۹۲ ـ كشف آمريكا
۴ . ۱۵۲۰ ـ جنبش لوتر
۵ . ۱۷۸۹ ـ انقلاب فرانسه
هگل در ۱۸۰۰ مدرنيته را به ۳۰۰ سال پيش از خود باز مي گرداند: يعني از كشف ينگه دنيا و بعد رنسانس و بعد اصلاح لوتر.
هايدگر در واقع مدرنيته را با متافيزيك ذهن گرايي يكسان مي داند كه با دكارت آغاز مي شود و با نيچه به پايان مي رسد.
براي فيلسوفاني چون فوكو و هابرماس، سرآغاز مدرنيته كانت و عصر روشنگري است. مسأله مهم براي فوكو در مقاله معروف كانت «روشنگري چيست؟ »خود بنيادي مدرنيته است. روشنگري در مورد كنوني بودن خود سخن مي گويد. از ديدگاه فوكو مدرنيته به منزله تأمل فعليت و كنونيت درباره فعليت وكنونيت است.
نقد فوكو از مدرنيته در اين سؤال كانتي خلاصه مي شود كه «چگونه مي توان مدرن بود؟» يا «فيلسوف روشنگري بودن يعني چه؟».
ژان پل سارتر معتقد بود كه مدرنيته در ادبيات با نويسندگان نسل ۱۸۵۰ آغاز مي شود يعني «از زماني كه هنرمند از خودبيگانگي خود در برابر ارزش هاي غالب جامعه بورژوايي آگاه مي شود». او مادام بوواري گوستاو فلوبر را نماينده اين مدرنيته ادبي مي دانست. البته بعضي ها هم مثل ميلان كوندرا معتقدند كه روشنگري واقعي با افرادي چون ديدرو و ماركي دوساد شكل مي گيرد.
بودلر در مقاله اي در روزنامه فيگارو ۱۸۶۳ در مورد نقاشي كنستانتن گيز تحت عنوان «نقاش زندگي مدرن» براي نخستين بار مفهوم «مدرنيته» را به كار مي برد.
به عقيده بودلر مدرنيته به معناي تخريب شكل هاي كليشه قالبي شده اي است كه سد راه تحول افكار ورفتار هستند. بودلر مدرنيته را در ارتباط با مفهوم «حال » توصيف مي كند. از ديدگاه او مدرن كسي است كه صاحب حافظه اكنون باشد. موضوع مدرن از نظر بودلر كسي است كه زيبايي مدرن و زندگي مدرن را درك مي كند. او نمونه اصلي نقاشي مدرن راتابلوي مرگ مارا اثر ژان لويي داويد مي داند، چون به قول هابرماس در اين جا «تجربه زيبايي شناختي و تجربه تاريخي مدرنيته در هم مي آميزند».
اين نظر بودلر با نظر هويسمن كامل مي شود كه در نوشته اي تحت عنوان نمايشگاه ۱۸۷۹ برداشت امپرسيونيست ها از زندگي زمان خودشان را با لقب مدرن توصيف مي كند. در اين جا مي بينيم كه مسأله مهم زندگي مدرن است كه در اثر هنرمند تجلي مي يابد.مدرن بودن يعني فرزند زمان خويش بودن = رويارو شدن با سرنوشت مدرنيته. اين سرنوشت به شكل جهان بيني ظهور مي كند كه در ۵ محور گوناگون تجلي مي يابد:
۱ . اعتلاي سرمايه داري و تكنولوژي با خودبنيادي سوژه اي كه سرور و مالك طبيعت مي شود.
۲ . اعتلاي ليبراليسم و فردگرايي از طريق ايجاد قرارداد اجتماعي.
۳ . اعتلاي علم جديد از طريق دستيابي به دانشي نو براساس تجربه.
۴ . اعتلاي بوروكراسي و فرايند عقلاني سازي جهان از طريق افسون زدايي كه به قول ماكس وبر به ايجاد «قفس آهنين» جهان مدرن مي انجامد.
۵ . اعتلاي فلسفه تاريخ از طريق ايده هايي چون پيشرفت، شك، نقد وبحران به منزله ايده هاي منظم كننده مدرنيته.
اين تقسيم بندي را مي توان به صورت ديگري نيز عرضه كرد، در واقع مي توان گفت كه ۴ معناي اصلي از مدرنيته وجود دارد:
۱ . مدرنيته سياسي ـ كه در قالب مفهوم مدرن از دموكراسي و شهروندي شكل مي گيرد.
۲ . مدرنيته علمي و تكنولوژيك ـ كه نتيجه آن گسست معرفتي با كيهان شناسي ارسطويي ، ايجادعلم جديد ، انقلاب صنعتي وتكنولوژي مدرن است.
۳ . مدرنيته زيبايي شناختي ـ كه از رابطه جديد انسان با زيبايي و مفهوم جديد ذوق و سليقه نشأت مي گيرد.
۴ . مدرنيته فلسفي ـ مدرنيته به معناي آگاهي سوژه فردي از طبيعت و سرنوشت خودوقراردادن اين سوژه به منزله پايه واساس تفكر وانديشه.
در اين ۴ مورد مدرنيته به عنوان امري خود بنياد جلوه مي كند. چه در مقام عقل ابزاري كه با تسلط عقلاني وعلمي ـ تكنولوژيكي بر جهان شكل مي گيرد و چه به عنوان عقل انتقادي كه در خود مختاري و خود آييني سوژه تجلي مي يابد. مدرنيته براي شكل دادن به منظومه ذهني و فكري و اجتماعي و سياسي خود، خود را به عنوان نگرش و نحوه وجودي ديگر در برابر سنت وجهان باستان قرار مي دهد.
ادامه دارد
پانويس :
۱ ـ سخنراني در خانه هنرمندان، دي ۸۰
راه سوم
114069.jpg
توسعه ي پايدار در واقع پيش از آن كه يك عبارت كليشه اي باشد، مفهومي كلي است. با اين حال، پس از كميسيون «براندلند» ، در «دستور جلسه ي ۲۱» كه برنامه اي با پشتيباني سازمان ملل است ، مورد قبول قرار گرفت. كشورهاي بسياري دست به تلاش هايي قابل ملاحظه در جهت جاي دادن اين مفهوم در برنامه ي اقتصادي خويش زده اند. در سال ۱۹۸۸ ، دولت محافظه كاربر مسند قدرت در انگلستان، به گونه اي شگفت انگيز اعلام داشت كه سياست اقتصادي بريتانيا با اصول توسعه ي پايدار هماهنگ است و به اين ترتيب ، قابليت انعطاف اين مفهوم را به اثبات رساند.
رفتار انگلستان در پايان دهه ي ۱۹۸۰ وابتداي دهه ي ۱۹۹۰ به شدت با كنش برخي از كشورهاي اروپادر تضاد بود. به عنوان نمونه هلند در سال ۱۹۸۹ طرحي ملي براي جاي دادن ضابطه اي زيست محيطي در برنامه ي كاري رومزه ي تمامي اداره هاي دولتي ارائه داد. در نتيجه، هر يك از آن اداره ها خود را رودررو با اهداف كيفي زيست محيطي يافته، براي رسيدن به آن ها، اقدام به برنامه ريزي هاي ويژه كرد. توسعه ي پايدار بايد در برابر روش هاي توليدي كه ازآغاز، مانع آلودگي يا محدودكننده آن مي شوند از كاربرد فن آوري هاي مشكوك صرف نظر كند. گروه هايي از شهروندان و نمايندگان صنايع به منظور ارائه تعاريف هدف ها ، به برگزاري همايش هايي دست زده اند. اين طرح ، به رغم دشواري هاي معمول همراه با آن، موجب شد كه هلند مبدل به يكي از پيشرفته ترين كشورها در زمينه حفاظت از محيط زيست شود.
توسعه پايدار با مفهوم وسيع تري چون مدرنيزه شدن محيط زيست در ارتباط است.«مارتين هاجر» (Maartin Hajer)، كه از نظريه پردازان مهم در اين مقوله به شمار مي آيد، «مدرنيزه شدن زيست محيطي راعاملي معتبر دربرانگيختن چندين جريان جذاب ومعتبر به شمار مي آورد : توسعه پايدار به جاي رشد برنامه ريزي شده، برتري پيشگيري بردرمان، همساني آلودگي ونبود كارآيي ودرنظرگرفتن ضوابط زيست محيطي و رشد اقتصادي به منزله عوامل متقابل بهره دهي . » (۴) درحالي كه مداخله دولت براي ترويج مباني درست حفاظت از محيط زيست لازم است ، اين امر درمقابل مستلزم مشاركت فعال صنعت نيز هست ـ با اميد به آن كه اين همكاري با بازشناسي تأثير سودآور مدرنيزه شدن حفاظت از محيط زيست برفعاليت صنعتي ، به صورت داوطلبانه انجام پذيرد. «لازمه مدرنيزه شدن زيست محيطي ، همكاري وهمياري دولتها، شركتها، طرفداران ميانه روي محيط زيست ودانشمندان است تا اقتصاد سياسي سرمايه داري به گونه اي مناسب تر باتوجه به شرايط بهينه محيط زيست تجديد ساختار يابد».
ادامه دارد
۴) Maarten Hajer, The Politics of Environmental Discourse , Oxford, 1995
۵) John Dryzek, The politics of the Earth , Oxford, 1997,p.145.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |