شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۱ - ۴ محرم ۱۴۲۴
Sat, Mar 8, 2003
گفت و گو
شماره ۲۴۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
در گفت وگو با امير نيك پي، استاد دانشگاه
باز تركيب دين درجامعه
114345.jpg
باژگونه ساختن مفاهيم به منظور حذف رقيبان فكري و سياسي اگرچه به سنت برخي بازيگران تبديل شده، ولي اين خرده را هم مي توان به شماري از روشنفكران ايراني گرفت كه نسبت به طرح مفاهيم پايه اي و سرنوشت ساز در عرصه عمومي بي تفاوت مانده اند.
سكولاريسم، پديده اي از اين دست است كه در سالهاي اخير به دليل ناآشنايي عمومي با بنيان آن به دستاويزي براي تعقيب بعضي خواسته ها تبديل شده است. تا آنجا كه هر كه از سكولاريسم سخن مي گويد، متهم به عداوت با دين و ستيز با ارزش هاي مقدس مي شود.
حال آنكه معنا و مبناي سكولاريسم به هيچ عنوان ضديت با دين و يا غيرديني كردن جامعه نيست. دكتر اميرنيك پي، استاد دانشگاه و پژوهشگر جامعه شناسي دين درگفت وگوي حاضر، نكات بديعي در اين خصوص طرح مي كند.
| در جامعه ما، پديده سكولاريسم به دليل آنكه به يك ناسزاي سياسي بدل شده است، تعريف دقيق و شفافي نيافته است. از منظر جامعه شناسي و بويژه جامعه شناسي دين، معناي دقيق و درست سكولاريسم چيست؟
* سه مفهوم سكولاريزم، سكولاريزاسيون و سكولاريته، هر يك دلالت بر معناي خاصي دارد. اما از همان آغاز ظهور دنياي مدرن، اين مفاهيم در حوزه هاي مختلف از جمله حوزه جامعه شناسي و بخصوص جامعه شناسي دين، حضور قاطع خود را اعلام كرد. دنياي مدرن به محض تكوين و بلوغ، كوشيد با جهان سنت، مرزبندي دقيقي داشته باشد. از همين مسير پاي مقوله «دين» به ميان آمد و لذا دنياي مدرن خواست به اين سؤال پاسخ دهد كه «دين در دنياي جديد چه نقشي دارد يا چه نقشي مي تواند داشته باشد؟» جامعه شناسي به عنوان يك رشته علمي بر اين اساس شكل گرفت كه در مقام توضيح رفتارهاي اجتماعي انسان، بايد از توسل به عوامل ماورائي ومتافيزيكي دست كشيد و اينكه بايد ريشه امور اجتماعي را در خود اجتماع و نه در علل غيرملموس متافيزيكي، جست وجو كرد.
براساس اين نگرش، پيش بيني جامعه شناسان كلاسيك آن بود كه باتولد جهان مدرن، دين ابطال يا تضعيف خواهد شد و يا نهادي همچون ساير نهادها مي شود. اما از دهه۴۰ و ۵۰ميلادي، تحولاتي در عرصه دين و دينداري رخ داد و اتفاقاتي به نام دين و به پشتوانه دين صورت گرفت كه جامعه شناسان را به تجديد نظر در ديدگاههاي كلاسيك جامعه شناسي واداشت. در واقع اين اتفاقات، ذهن جامعه شناسان را به اين پرسش واره معطوف كرد كه «آيا دين با دنياي مدرن سازگار است يا نه؟» و «دين سازگاري تا چه حد و به چه شيوه اي است؟» بر اين اساس، بنا به تنوع پاسخ هايي كه به اين سؤالات جديد داده شد، روايت هاي متعددي از سكولاريسم هم عرضه شد. اما آنچه در همه اين روايت ها وجود دارد اين است كه ديگر تعريف كلاسيك سكولاريسم، نافذ و معتبر نيست و بايد روايت هاي معتدل تري از آن در نظر گرفت.
| به نظر مي رسد پيش فرض شما اين است كه موضوع و متعلق سكولاريزم، دين است. اما شايد بتوان ديدگاه ديگري داشت كه براساس آن، متعلق سكولاريزم، لزوماً دين نيست. سكولاريزم در پي تحقق تمايز بخشي ساخت هاست و چون دين هم يكي از ساخت هاي اجتماعي است به آن مي پردازد. لذا در اين ديدگاه، سكولاريزم در پي آن بودكه جايگاه همه ساخت هاي اجتماعي، از جمله دين را تعيين كند نه اينكه فقط به دين بپردازد.
* سكولاريزم قطعاً متعلق هاي متعددي دارد. اما به اين نكته بايد توجه كنيد كه ايده تمايزبخشي نهادهاوساخت ها، حاصل مدرنيته بودنه سكولاريزم. سكولاريزم معادل مدرنيته نيست و سابق بر آن است. يكي ازجامعه شناسان دين به نام ريچارد فن معتقد است اولين مرحله شكل گيري سكولاريزاسيون، ظهور طبقه روحانيان در اديان است. بنابراين سكولاريزم، مقدم بر مدرنيته است و نمي توان آن را لزوماً و صرفاً تمايزبخشي ساخت ها دانست.
| منظور من اين بود كه بايد در مقام تعريف سكولاريزم، آن قدر عام نگريست كه بتوان در كنار سكولار شدن دين، از سكولار شدن فرهنگ، اقتصاد، سياست، فرد، جامعه و... هم سخن گفت. اما تعريف شما، سكولاريزم را فقط درحوزه دين شامل مي شود.
* قطعاً همين طور است. سكولاريزم، متعلق هاي متعددي دارد. اما به هر تقدير مهم ترين موضوع و متعلق آن دين است. اما همان طور كه گفتم بر اثر تحولات قرن بيستم، ديگر سكولاريزم را نفي يا تضعيف دين نمي دانند چرا كه جامعه شناسان شاهد بودند برخي از رفتارهاي مدرن در قالب دين و به نام دين ظاهر شده است و لذا ديگر نمي توان سكولاريزم راغيرديني شدن يا ضد ديني شدن قلمداد كرد. امروز كليت جامعه شناسان دين، سكولاريزم را «روند باز تركيب دين در جامعه» تعريف مي كنند.
| يعني معتقديد كه سكولاريزم بنا به روايت اخير، به كمك دين آمده است و باعث احياي دين شده است؟
* نمي توانم به اين صراحت حكم كنم. بحث من اين است كه سكولاريزم در معناي جديد، ديگر مساوي با نفي دين نيست بلكه قبول كليت آن و تعيين جايگاهش در جامعه است.
| خب نتيجه اين «باز تركيب دين در جامعه» چه بوده است؟
* جوهره اين نظريه، پذيرش عرفي شدن جامعه، اقتصاد، آموزش، سياست و... است. عرفي شدن، غيرديني شدن نيست چون در بسياري از موارد، خود دينداران در اين روند شركت مي كنند.
| اين «عرفي شدن» دقيقاً به چه معناست؟
* از ميان همه مفاهيمي كه براي سكولاريزم يا سكولاريزاسيون آورده اند، به نظر من، «عرفي شدن» مناسب ترين مفهوم است. هر تعريفي مثل دنيوي شدن، قداست زدايي، اسطوره زدايي، ضد دين شدن و... معناي دقيق سكولاريزم را نمي رساند. واژه سكولاريته از حيث لغوي، برگرفته از «سكولوم» است كه دو معنا دارد: يكي به معناي ديرينه بودن و ديگري به معناي غيرمقدس شدن. بنابراين، در ذات اين واژه ، اساساً «غيرديني شدن» وجود ندارد. به همين دليل است كه در تاريخ جوامع ديني، گاهي مي توان از «روحاني سكولار» سراغ گرفت در برابر «روحاني غيرسكولار».
| «عرفي شدن » كدام يك از دو معناي مورد نظر شما را در خود دارد؟
* به نظر من، «عرفي شدن» عبارت است از كاهش تسلط و استيلاي يك ساخت اجتماعي بر ساخت هاي ديگر. بر اين اساس ، عرفي شدن دين يعني شكستن استيلاي شرع بر كليه جوانب و شئون زندگي فردي و جمعي. در دنياي سنت، اين استيلا كاملاً وجود داشت و شرع، تمامي ابعاد حيات انساني را تحت سلطه خود داشت. عرفي شدن در پي آن است كه از اين تسلط و استيلا بكاهد. باز هم تأكيد مي كنم اين فرآيند، غيرديني شدن را در پي ندارد و فقط مي خواهد غلبه تام و تمام يك ساخت بر ساخت هاي ديگر را كاهش دهد.
| حالا اگر يك دين، اين داعيه راداشته باشد كه براي همه جنبه هاي حيات انساني، نسخه اي دارد و همه شئون زندگي بشر اعم از فردي و جمعي را مي تواند شامل شود، وضع چگونه خواهد شد؟ آيا چنين ديني را هم مي توان عرفي كرد؟
* ببينيد! ما هيچ ديني نداريم كه ادعاي جهان شمول نداشته باشد. شمول گرايي مختص هيچ دين خاصي نيست. علاوه بر اين، اينكه در تاريخ اديان، قرائت هايي پيدا شود كه ادعا كنند دين به همه مسائل بشري پاسخ مي دهد هم منحصر به دين خاصي نيست. همه اديان اين ادعا را دارند و بسياري از قرائت هاي ديني هم قائل به اين نكته هستند و مختص يك دين خاص نيست.
| اما اگر رجوع و اتكاي ما به متن ونص يك دين باشد، شايد وضعيت اديان، يكسان نباشد. برخي از اديان به استناد نصوص لايه آنها، ضريب توجه افزونتري به مقولات دنيوي دارند و برخي از اديان ديگر، توجه كمتري به اين مسائل دارند. به نظر مي رسد مثلاً نص پايه مسيحيت، توجه اندكي به نظريه اجتماعي داشته است و حال آنكه نص پايه آيين يهود يا اسلام، واجد محمل هاي صريح و متعددي در اين زمينه است. آيا به استناد نصوص نمي توان درباره اديان مختلف، قائل به تفكيك شد؟
* نقطه عزيمت شخصي من، التزام به روش جامعه شناسانه است.
طبيعي است كه مي توان باب يك مباحثه «درون متني» را گشود و به جوهره اديان هم نظر كرد. اما من چون روش جامعه شناختي دارم به وضع عيني و تاريخي اديان نظر مي كنم نه به وجه متني و آموزه اي آن. وقتي از چشم يك مورخ و جامعه شناس به دين مي نگريم نبايد به يك اصل كه در متن آن دين آمده است متوسل شويم و نتيجه كلي بگيريم. اين اصلاً به معناي بي ارزش بودن نص يا متن نيست. وقتي در قالب جامعه شناسي معرفت باشيم همواره بايد به متن و آثار و تبعاتي كه مي آفريند توجه كنيم.
اساسا ً به تعبير جامعه شناسان معرفت، اشكال و اقوال نمادين، تأثير اساسي در «كنش سازي» دارند. من همه اينها را قبول دارم اما در حال حاضر نه از چشم يك جامعه شناس معرفت بلكه از چشم يك مورخ و جامعه شناس دين به قضايا نگاه مي كنم. از چشم يك جامعه شناس، دين آن چيزي است كه در تاريخ و اجتماع، خود را نشان داده است و آن چيزي كه در تاريخ و اجتماع تحت عنوان دين، تجلي يافته است ديني بوده كه در فرآيند عرفي شدن شركت جسته و از استيلايي خود بر ساير ساختها كاسته است. اينكه كسي بگويد مسيحيت به دنيا كاري ندارد و يهود يا اسلام، با دنيا عجين است، غير تاريخي ترين و غيرجامعه شناسانه ترين سخني است كه مي توان گفت. اساساً شكل تاريخي يك دين لزوماً منطبق با شكل گزاره اي آن نيست. آنچه در تاريخ دين تحقق پيدا كرده است اگر چه نسبتي با نصوص و آموزه هاي اصلي آن دين دارد اما عين آن هم نيست. تحقق تاريخي و خارجي دين، به عوامل متعددي وابسته است و فقط تحقق ناب وخالص آموزه هاي آن دين نيست. پس به صرف وجود گزاره هاي ديني نمي توان تاريخ آن دين را مورد قضاوت قرار داد.
| آقاي دكتر، شما عرفي شدن را يك پروژه حساب شده مبتني بر يك طرح پيشين مي دانيد يا آن را يك پروسه تاريخي و جريان گريزناپذير مي دانيد؟ به عبارت ديگر بنابه كدام دلايل و علل، آدميان به فكر عرفي كردن دين افتادند؟
* آنچه جامعه شناسان درمقام ريشه يابي جريان عرفي شدن گفته اند اين است كه با ظهور دنياي مدرن، مفهومي تحت عنوان «تمايزانگاري »به ميان آمد. اين مفهوم ريشه در اين واقعيت داشت كه امور جهان مدرن، به شدت «تخصصي» شد و حوزه هاي فعاليت انساني، قانونمنديهاي خاص خود را يافت. اقتصاد، سياست، هنر و... همگي قواعد بازي خاص خود را يافتند و براساس تمايزي كه در قوانين و سازوكارهاي دروني خود داشتند، از يكديگر استقلال يافتند. اين استقلال به معناي غيرمرتبط بودن اين حوزه ها نيست. همه حوزه هاي كنش انساني با يكديگر ارتباط دارند اما در عين حال مستقلند يعني مي توانند بدون تكيه بر حوزه هاي ديگر، به حيات خود ادامه دهند. بشر مدرن فهميد كه اگر يك حوزه از فعاليتهاي انساني، ادعا كندكه بايد بر ساير حوزه ها سيطره داشته باشد نوعي تماميت خواهي ظهور پيدا مي كند. تماميت خواهي يك حوزه از كنشهاي انساني، ضمن آنكه ممكن است مخاطرات و آسيبهايي دربرداشته باشد اساساً ناممكن هم هست. اصلا ًامكان ندارد يك حوزه بتواند در ساير حوزه ها هم صاحب نظر باشد. اين به دليل تخصصي شدن قلمروهاست. باز هم تكرار مي كنم كه اين دست كشيدن از تماميت طلبي، به معني نفي دين نيست. در بسياري از جوامع ديني شاهديم كه حاملان دين به دليل آنكه سعي در ورود به جهان مدرن داشته اند كوشيده اند حوزه دين را مشخص كنند و لذا ضمن حفظ دينداري خود، عملاً عامل يا حامل جريان عرفي شدن هم شده اند. مثلاً حزب سوسيال مسيحي در آلمان را ببينيد. اين جريان ديني اصلاً نمي خواهد دين را به طور مطلق به عرصه خصوصي تبعيد كند. اتفاقاً در پي آن هستند كه دين را در عرصه اجتماع حفظ كنند. با اين ملاحظه كه دين در كنار ساير نهادهاي اجتماعي و در عر ض آنها قرارگيرد و سخن خود را بگويد نه اينكه آنها را در خود هضم كند. البته من انكار نمي كنم كه برخي از حاميان عرفي سازي، مي خواهند به معارضه با اصل دين بپردازند. اما بحث آنجاست كه جريان غالب عرفي شدن متعلق به كساني است كه مي خواهند هم مدرن باشند و هم ديندار. هم به مؤلفه هاي عقل مدرن وفادار باشند و هم وجهه ديني خود را حفظ كنند و لذا به «تمايزانگاري» ميان حوزه هاي كنش انساني مي رسند. به طور خلاصه، عرفي شدن حالت ميانه اي است بين تماميت طلبي دين از طرفي و خصوصي و شخصي شدن آن از طرف ديگر.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |