شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۱ - ۴ محرم ۱۴۲۴
Sat, Mar 8, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۴۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سنت گسست
بخش دوم
سنت گسست
جست وجويي براي معنا
بخش دوم
114351.jpg
اشاره :
مدرنيته را كسان بسياري «گسست از سنت» دانسته اند اما مدرنيته، فراتر ازاين ، «سنت گسست» است واين ، نكته اي است كه رامين جهانبگلو در تبيين مدرنيته برآن تأكيد مي ورزد واشاره مي كند مدرنيته، امري متعين نيست بلكه چيزي كه آن را تعين مي بخشد ، «عدم تعين» و «ديگري بودن» مدرنيته است . بخش دوم اين بحث، پيش روي شماست .
• گروه انديشه
•••
همانطور كه در ابتدا ديديم مدرنيته به عنوان عنصري نو در برابر جهاني كهنه قد علم مي كند.
گسست از جهان كهنه به جهان نو، آهنگ و وزن مدرنيته را شكل مي دهد تا حدي كه به قول اوكتاويو پاز: «مدرنيته هيچگاه يكسان نيست، بلكه هميشه ديگري است».
و اگر پسامدرنيسم معنايي داشته باشد در همين ديگري بودن مدرنيته است. پسامدرنيسم مدرنيته اي ديگر است كه به مدرنيته با نگاهي نو و ديگر نظر مي افكند. پسامدرنيسم سنت نفي كننده و انتقادي مدرنيته را در مورد مدرنيته به كار مي گيرد. ولي بايد ببينيم اين سنت چگونه در روح مدرن جاي گرفت و محركي شد براي حركت پديدارشناختي ـ منطقي مدرنيته.
در قالب چنين حركت پديدارشناختي بود كه مدرن ها معاني جديدي از جهان ـ خدا و انسان را تجربه كردند. اين تجربيات ذهني ـ فكري كه همراه با تجربيات اجتماعي سياسي بودند موجب فاصله گرفتن از نگرش باستان و طراحي فلسفي و سياسي جهان جديدي شد. مدرنيته را درواقع مي توان به عنوان فرآيند گذار از جهاني كيهان محور (در دوره يونان باستان) و خدامحور (در جهان مسيحيت و قرون وسطي) به جهاني عقل محور و فردمحور دانست.
يونانيان باستان در جهاني كيهان محور مي زيستند. Cosoms يا كيهان، جهاني خالي از تاريخ بود كه يونانيان آن را منزلگاه خدايان خود مي دانستند.
به همين جهت نيز ما در يونان باستان چيزي به نام فلسفه تاريخ به معناي مدرن كلمه نداريم، چون تاريخ نگاري در نزد افرادي چون توسيديدس يا هرودوت شيوه و ابزاري است براي فهم انگيزه رفتار سياسي آتني ها و يا دشمنان آتن.
پس تاريخ مقدمه اي بود به عمل و رفتار سياسي. ولي اين رفتار سياسي خود در قالب جهاني طبقه بندي شده و سامان يافته معني پيدا مي كرد و شكل مي گرفت. در حقيقت ارتباط مستقيمي ميان فرد به عنوان شهروند آتني، جامعه يعني دولتشهر و سامان كيهان شناختي وجود داشت.
برخلاف دنياي مدرن دولتشهر نتيجه يك اتفاق يا يك زور نبود. دولتشهر امري بود طبيعي كه در قالب سامان كيهاني قرارمي گرفت و چون هديه اي از جانب خدايان بود. آتني ها خود را موظف مي دانستند كه با استفاده از هوشمندي و فراست خود و فضايل و كمالات خود بقاي آن را حفظ كنند. به همين دليل يونانيان جهان رابه منزله نظام كاملي مي ديدند كه اشكال بي نهايتي از ممكن ها را در قالب طبيعت در اختيار آنان قرارمي داد.
ارتباط انسان با اين طبيعت شرايط اخلاقي و سياسي او را شكل مي داد. شرايطي كه به گفته ارسطو در سه نوع فعاليت شكل مي گرفت:
۱ـ دانش (theoria) يا درك جوهرها
۲ـ عمل (Praxis) كه ارتباط ميان انسانها را تغيير مي داد.
۳ـ توليد و ابداع ـ Poiesis كه تقليد اشكال طبيعي بود.
سياست خود نوعي ابداع بود. توليد دولتشهر براي اين منظور بود كه زندگي افراد با سامان كيهاني تطبيق پيدا كند. درفيزيك ارسطويي انسان در جهان زير ماه (جهاني كه كامل نيست و دچار كون وفساد مي شود) در مركز قرار داشت، ولي اين مركزيت او با مركزيت سوژه خودمختار مدرن تفاوت داشت.
از نظر يونانيان قوانين زايده ذهن گرايي فردي نبودند، زيرا سوژه فردي جهان را معني نمي كرد، بلكه جهان سوژه فردي را معني مي كرد.
پس هدف يا تأمل و تعمق و تفكر بازتوليد نظم كيهان در انسان از طريق شيوه تقليد بود. غايت دولتشهر، رسيدن به كمال انساني بود. يعني به قول ارسطو انسان موجوي بود كه درميان خدايان و حيوانات قرار مي گرفت.
سرشت اين انسان سرشتي بود سياسي
به قول ارسطو انسان حيواني است سياسي، يعني ذاتاً به زندگي در دولتشهر تعلق دارد. فقط بربرها و سيكلوپها خارج از دولتشهر زندگي مي كردند. مسيحيت در غرب اين وضيعت كيهان محوري رابا وضعيتي خدامحور جابه جا كرد. يعني سرشت متناهي و محدود انسان را در مقابل سرشت نامتناهي و بي پايان خداوند قرار داد. در حقيقت قرون وسطي فيزيك ارسطويي را با الهيات مسيحي پيوند زد كه نتيجه بارز آن فلسفه كليسايي سنت توماس آكويناس بود.
براي قرون وسطي جهان تجلي كمال خالق مخلوقات بود و به عبارتي عليت از عالم مافوق شروع شد و به طريقه اي زنجيره اي به دنياي پايين مي رسيد.
عقلي كه در اين دوره پيش مدرن از آن سخن به ميان مي آمد، عقلي بود كه هنوز سكولار نشده بود و هنوز در محور جهان قرار نگرفته بود. در حقيقت مدرنيته و نگرش مدرن با سكولار كردن عقل، آن را از جهان تعالي و غيرقابل دسترس به ميان انسانها آورد.
آنچه را كه ماكس وبر «افسون زدايي » جهان مدرن مي نامد در حقيقت چيزي نبود جز اينكه روح مدرن عقل و سوژه مدرن را محور روابط اقتصادي ـ اجتماعي وسياسي قرار داد.
اين روند عقل محوري بيش از ۵۰۰سال به طول انجاميد و به صورت روند پديدارشناختي اي بود كه با نگرش جديد به طبيعت و انسان شروع شد و به فلسفه هاي ذهن گرا و انقلابهاي علمي و قراردادها و پيمانهاي سياسي ـ اجتماعي مدرن منجر شد.
مهم اين است كه در طول اين روند فرد و فرديت نقش پراهميتي ايفا مي كنند. اين سير فرديت و فردگرايي را از دوران رنسانس تا به امروز در جهان غرب مي بينيم كه درواقع مي توان گفت كه مركز ثقل روح مدرنيته است.
انديشمندان و هنرمندان دوره رنسانس علاقه اندكي براي قرار دادن خود در قالب يك جهان كيهان محور يا خدامحور داشتند. مسأله اصلي آنان بازانديشي ذهن و جسم انساني بود. براي مثال داوينچي را در نظر بگيريد كه مي گفت: «ذهن بشري مدل جهان است و وظيفه دارد كه طبيعت را به سطح عقل برساند.» چون داوينچي اعتقاد داشت كه جهان زيباست و انسان قدرت زيباتر كردن آن را دارد.
نقاشي ميكل آنجلو در نمازخانه Sistine تفسير يك هنرمند مدرن است از فصل سفر آفرينش و خلق انسان. نقاشي قرن شانزدهم اروپا بازتاب فاصله اي است كه ميان فرد مدرن و كيهان ارسطويي به وجود مي آيد.
با سكولار شدن عقل، انسان امنيتي را كه به عنوان فرد در چارچوب جهاني كيهان محور و خدامحور داشت از دست مي دهد و در جست وجوي اين است كه ساختارهاي ذهني يا سياسي جديدي را ابداع كند كه به او امنيت از دست رفته را بازپس دهند.
بدين منظور، در مدرنيته معناي زندگي يك داده از پيش تعيين شده نيست بلكه وجود خود تبديل به جست وجويي براي معنا مي شود.
در اين راستاست كه نويسنده اي چون مونتين در جلد سوم مقالات خود مي نويسد: «هر انساني تمامي وضعيت بشري را در خود دارد.» مونتين معتقد است كه وقتي خودش را از طريق كتاب خود به ديگران معرفي مي كند چهره طبيعي او به مراتب بهتر شناخته مي شود. شغل من يافتن قالبي براي زندگي ام است.
اين بدان معناست كه با آغاز روح مدرن گسست انسان با جهان موجب به هم ريختن قالبها و در بحران قرار گرفتن معيارهاي سياسي اخلاقي ـ فلسفي و زيبايي شناختي مي شود. تا حدي كه در رماني چون دن كيشوت ما نمي دانيم واقعيت كجاست و توهم كجاست؟ سروانتس مرتباً خواننده خود را در بين اين واقعيت و توهم قرار مي دهد و شخصيت سانچوپانزا توهم دن كيشوت را محكم تر مي كند.
عقل محوري مدرنيته با خود بحران عقل را هم به همراه دارد. باخواندن دن كيشوت ما از خود مي پرسيم چه كسي عاقل است و چه كسي ديوانه است؟
آنچه كه مسلم است اين است كه فرد مدرن به جنگ بتهاي ذهني مي رود و چون دكارت و بيكن مسأله تسخير طبيعت و مالك و سرور شدن آن را مطرح مي كند.
بيكن مي گويد: «پيروي از طبيعت براي چيره شدن برآن است.» دكارت مي گويد: « مي بايستي سرور و مالك طبيعت شد». چرا انسان مي بايستي سرور و مالك طبيعت شود؟ به دو دليل:
.۱ با انقلاب كوپرنيكي ـ گاليله اي فرد مدرن به اين نتيجه مي رسد كه زمين ديگر مركز جهان نيست. پس رابطه جديدي با طبيعت بايد برقرار كرد.
.۲ براي ايجاد اين رابطه فرد مدرن به مفهوم جديدي از ذهنيت روي مي آورد.
«من مي انديشم پس من هستم»
دكارت پايه و اساس جهان طبيعي و سياست انسانها مي شود. به قول هايدگر «من هستم، من وجود دارم. دكارت تمامي معناي هستي را تعيين مي كند.»
از آنجا كه انسان از طبيعت فاصله مي گيرد و به طبيعت با نگاهي عقلاني و عيني مي نگرد، قوانين نيز ديگر طبيعي نيستند.
در دوران باستان طبيعت تعيين كننده معيارهاي اخلاقي و سياسي بود. ارسطو در سياست خود مي نويسد: «سه چيز ا نسان را خوب و كامل مي كند: طبيعت، عادت و عقل». سيسرون هم معتقد است كه «قانون والاترين عقل است كه در طبيعت قرار دارد كه اعمال ما را هدايت مي كند.»
درجهان عقل محور مدرن آزادي يك امر طبيعي نيست. براي رسيدن به آزادي و امنيت مي بايستي دست به ايجاد و ابداع كالبد سياسي زد.
آنچه كه در اوتوپيا تامس مور، آتلانتيس جديد بيكن و شهر خورشيد كامپانلا مهم و مدرن جلوه مي كند، دستيابي به خوشبختي آرماني نيست، بلكه يافتن سامان اجتماعي و سياسي لازمي است كه اين خوشبختي آرماني را فراهم مي آورد.
دراينجا نگرش مسيحايي قرون وسطي جاي خود را به نگرش آينده نگر و غايت شناختي مدرن مي دهد ولي اين بار آينده توسط انسانها و عقل انساني كنترل مي شود.
ادامه دارد
راه سوم
114354.jpg
به درستي بايد گفت كه اين نظر چنان زيبا است كه از واقعيت به دور به نظر مي رسد. ترديدي نيست كه مدرنيزه شدن زيست محيطي ، سوسيال دموكراسي را به شكلي تنگاتنگ وبيش از پيش به دلمشغولي هاي زيست محيطي پيوند مي دهد. اين امري است كه در گذشته ناممكن به نظر مي رسيد ونتايجش عيني وملموس بوده اند: آن گروه از كشورهاي صنعتي كه تأثير بيشتري از انديشه مدرنيزه شدن زيست محيطي گرفته اند، پاكيزه ترين و سبزترين كشورها هستند. با اين وجود، حركت مدرنيزه شدن زيست محيطي، ضمن ادعاي جمعبندي بهترين هاي جريان هاي گوناگون، از توجه به برخي از چالش هاي مهم حاصل از خود در زمينه انديشه سوسيال دموكراسي شانه خالي مي كند. طرح مسأله هماهنگي كامل حفاظت محيط زيست وتوسعه اقتصادي چندان قانع كننده نيست وتضاد در بعضي موارد، اجتناب ناپذير به نظر مي رسد. افزون براين، مدرنيزه شدن زيست محيطي به شكل مسأله اي ملي باقي مانده حال آن كه پديده هاي زيست محيطي اكثراً از مرزها گذشته، حتي جنبه اي جهاني دارند.
فرضيه هاي به نسبت خوش بينانه مدرنيزه شدن محيط زيست ، ما را از توجه به دومسأله اساسي حاصل از اين ديدگاه دور مي كند كه عبارتنداز رابطه ما با پيشرفت دانش وپاسخ هاي داده شده به احتمال مخاطرات، دگرگوني در زمينه هاي دانش وفن آوري، به منزله يكي از نتايج جهاني شدن، شتاب بيشتري يافته است ودرنتيجه تأثيرش برزندگيمان فوري تر و عميق تر شده است . مامي توانستيم «محيط زيست» را «جهان طبيعي » بدانيم اما ديرزماني است كه اين تلقي ديگر واقعيت ندارد. بسياري از چيزهايي كه زماني ، حاصل «طبيعت» به شمار مي آمدند، اكنون نتيجه توليد انساني هستند يا به هرحال ، به گونه اي ، از آن تأثير مي پذيرند. اين امر تنها جهان بيروني وآب وهواي كره زمين را شامل نمي شود بلكه به محيط دروني بدن موجودات نيز باز مي گردد. خوب يا بد، دانش وفن آوري بربدن انسان هجوم آورده اند و مرزهاي ميان آنچه توليد انسان به شمار مي آيد وآنچه بايد تنها امري «طبيعي » تلقي شود، دوباره وبه شكلي نوين ترسيم شده اند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |