جنگلي بي درخت، درياچه اي در شرف نابودي، كوههايي عاري از گياه و زميني مملو از زباله،چشم انداز عرصه اي است كه چند سال قبل «بهشت ايران» لقب گرفت.
اعطاي چنين عنوان پرطمطراقي به كلاردشت، جز ويراني و تخريب ارمغان ديگري براي اين منطقه بكر وديدني به دنبال نداشت. سوداگران زمين از هر سو به تاراج اراضي پرداختند و شهرنشينان خسته از دود و آهن و كار به نقطه اي ييلاقي هجوم بردند. روستاي كمتر شناخته شده كلاردشت در كانون توجهات قرار گرفت وچهره اي نسبتاً شهري پيدا كرد. درياچه ولشت نيز كه كمي دورتر شاهد سوداگري بر روي زمين بود به گونه اي ديگر از اين يورش بي سابقه آسيب ديد. سفري كوتاه به ولشت حقايقي تلخ و جانگداز را درباره آنچه نگين فيروزه اي ناميده اند، آشكار مي كند.
پيش از آن كه جاده معروف چالوس خود را به دريا برساند، مسيري فرعي به سمت غرب از آن جدا مي شود. چند كيلومتر بعد از «مرزن آباد» ، تابلويي زنگ زده و پوسيده كه زماني آبي رنگ بوده با پيكاني درياچه ولشت را نشانه رفته است. جاده كم عرض، پي در پي تاب مي خورد و اوج مي گيرد. درختان كاج كه سالها قبل در شيبهاي اطراف كاشته شده اند پس از هر پيچ بر تعدادشان افزوده مي شود. ابرهاي سرگردان از ارتفاع خود مي كاهند و هوايي مه آلود را پديد مي آورند.
امتداد جاده نيز از ابرها پيروي مي كند. خودرو در سرازيري جاده قرار مي گيرد و كاجها از همراهي آن باز مي مانند. خورشيد در آسمان سرك مي كشد. ناگهان روستايي به پيش مي آيد كه «سنار» نام گرفته، اما در نقشه اي كه روستاها و راههاي ايران را روي كاغذ از تكاپو انداخته است اثري از آن وجود ندارد. اندكي بعد، دو راه مقابل خودرو قرار مي گيرد. دكلها و تيرهاي برق در روستاي سنار متوقف مي شوند. مسير سمت راست خاكي و پردست انداز، مانند ماري بركوه چنبره مي زند. مه غليظ بار ديگر جاده و دره را مي پوشاند. فضايي رؤيايي پديدار مي شود. در اين نقطه از زمين مي توان سوار بر خودرو روي ابرها پيش رفت. كمي جلوتر، تعداد قابل ملاحظه اي بز از صداي خودرو متوحش مي شوند و عرض جاده را به سمت دره مي پيمايند. مه كنار مي رود و چوپاني تفنگ بردوش با قدي كشيده و سبيلي پرپشت ، فيلم هاي دلهره آور را تداعي مي كند.
پس از ۳ يا ۴ كيلومتر جاده خاتمه مي يابد و در انتهاي آن، درياچه ولشت آرام آرام وسيع تر مي شود. دور تا دور آن ني هايي كه قرار بود سقف آسمان را سوراخ كنند، سوخته اند. بطري هاي پلاستيكي و فلزي در هرگوشه ديده مي شوند. كيسه هاي نايلوني سياه و سفيد بر بقاياي ني هاي سوخته با همراهي باد مي رقصند و دهن كجي مي كنند. از طبيعتي بكر، اينك منظره اي رقت انگيز باقي مانده است.
«از حفاظت و حراست اين منطقه خبري نيست. در ۵ ماهي كه اينجا ساكن شده ام يك مأمور محيط زيست يا منابع طبيعي نديده ام. سه ـ چهار دامدار اين حوالي صاحبان اصلي منطقه هستند، هركاري بخواهند انجام مي دهند و هيچكس...»
ناگهان صداي شليك چندگلوله به گوش مي رسد. غم در چهره آفتاب سوخته اش مي نشيند و پس از اندكي تأمل سخنانش را ادامه مي دهد: «هيچكس جلودار اين افراد نيست. اين دامداران همگي مسلح هستند و به هر جنبنده اي تيراندازي مي كنند. براي صبحانه سگهاي گله شان، پرندگان كوچك جنگلي را شكار مي كنند. خودم ديدم كه يكي از آنها جغد ودليجه را شكار كرد. اين پرنده هاي شكاري آفات كشاورزي را كنترل مي كنند.
وقتي گفتم كه برادر من اينها كه خوردني نيستند، سرشان رابه سنگ كوبيد وجلوي سگها انداخت».
سعيد ساحر از شلوغي و دود وزندگي ماشيني به كنار درياچه ولشت پناه آورده است. او از معدود كساني است كه با طبيعت زندگي كرده اند. در ۱۷ سالگي كتاب شيوه هاي ماهيگيري را مي نويسد كه چندين بار تجديد چاپ مي شود، و پس از آن در كوهنوردي ، صخره نوردي ، دوچرخه سواري وزندگي در شرايط سخت مهارت ويژه اي مي يابد.
ساحر در كنار درياچه به گوشه اي اشاره مي كند و ناگهان ساكت مي شود. صدايي چون جريان پرتلاطم رودخانه اي شنيده مي شود. آب به سرعت از درياچه مي گريزد و چند صدمتر دورتر سر از زمين بيرون مي آورد. ادامه اين وضع ولشت را به پهنه اي خشك مبدل خواهد كرد.
«منبع اصلي آب زيردرياچه است كه مثل چشمه مي جوشد و بالا مي آيد. هيچ رودخانه يا مسيلي به ولشت منتهي نمي شود. بايدجلوي نشتي آب را گرفت و گرنه درياچه نابود مي شود».
چوپاني با ۱۰۰ رأس بز عبور مي كند. اندكي به مسافر تازه وارد چشم مي دوزد و به راهش ادامه مي دهد. شيبهاي تند منتهي به درياچه هيچ گياهي را در خود جاي نداده اند. تنها مسيري بزرو بر آنها نشسته است.
باراني اندك مي تواند مقادير معتنابهي خاك را به درياچه سرازير كند.
ساحر خاطراتش را مرور مي كند: «چندسال پيش در كنار درياچه زميني خريدم و اندك اندك به ساخت وساز آن پرداختم. مصالح را بايد با قاطر به اينجا مي رساندم. پس از مدتي كار تمام شد. مدتي از ولشت دور شدم بعد از چند سال از فدراسيون كوهنوردي با من تماس گرفتند كه محلي ها خانه ام را به چندكوهنورد ژاپني اجاره داده اند. برگشتم و ديدم قفلها را شكسته اند ومقداري از وسايلم را برده اند. اما ديگر مهم نبود. چون من برگشته بودم تا اينجا زندگي كنم. آن زمان كه خانه را مي ساختم درياچه پر از ماهي بود اما امروز تعداد اندكي باقي مانده اند».
ني ها محل مناسبي براي رشد و نمو حشراتي هستند كه ماهي ها از آنها تغذيه مي كنند و همان جا تخم مي گذارند. آتش زدن ني ها منبع غذايي ومحل تكثيرماهي ها را نابود كرده است.
«چرا ني ها را آتش مي زنند؟
«معلوم است براي كرايه دادن قايقها به مسافران. اين درياچه در واقع متعلق به دو ـ سه خانواري است كه اطراف آن زندگي مي كنند؟»
فاصله گرفتن از درياچه با اندكي كوه پيمايي همراه مي شود. بر زمين سيم هاي خاردار آرميده اند. ساحر از قرقي سخن مي گويد كه اينك وجود ندارد: «اداره ي اين اراضي را محصور كرد. چون نظارتي بعد از آن وجود نداشت، اهالي تيرهاي چوبي را برداشتند كه يا بسوزانند يا در تعمير خانه ها و طويله ها استفاده كنند يا به همراه سيم هاي خاردار، اراضي جديدي را تصرف كنند. در نتيجه اهالي از قرق سازمانها و اداره هاي دولتي ناراحت كه نمي شوند هيچ، خوشحال هم مي شوند».
تك درختي خزان زده در گوشه اي به چشم مي خورد. اين درخت باقيمانده جنگلهاي «ازار» است كه اينك اثري از آنها ديده نمي شود. چشم انداز بالاي كوه نيز منظره اي غم انگيز را تصوير مي كند؛ چند خانه در فواصلي دور از هم بدون درخت وگياهي كه بستري سبز بر زمين پهن كرده باشند، ثابت شده اند. آنچه بيش از هر چيز به چشم مي آيد مسير دامهاي اهلي است كه بركوه و دشت شيار انداخته اند و به هيچ گياهي رحم نكرده اند.
مسافري كه چندين روز ميهمان ولشت بوده چندان كه خود مي گويد با يكي از محلي ها ارتباط دوستانه اي پيدا مي كند: «پسرمش رمضان گفت مي خواهد به شكار شوكا برود و من خواستم كه همراهش بروم. قبول كرد و از من خواست كه لباس قرمز نپوشم. حتماً مي دانيد اين حيوان كوچكترين گوزن ايران است و انقراض، نسل آن را تهديد مي كند. صبح روزي كه قرار بود به شكار برويم به خودم عطر زدم وگتري قرمز به پا كردم تا حيوان بيچاره به تيررس اين پسر كه كشتار جانوران را از پدرآموخته، نرسد».
خورشيد غمناك ، چهره از ولشت وكلاردشت مي پوشاند تا به اميد روزي ديگر كه اين سامان از نابودي رها شده باشد طلوع كند. آن روز چه زمان خواهد رسيد؟ اين سؤال در ذهن ناظران خيره به خورشيد مي نشيند اما هيچكدام پاسخي براي آن ندارند. اميد به بهبودي اوضاع آشفته طبيعت از دل دوستداران ايران زمين رخت بربسته است. صداي گلوله بارديگر رشته افكار را مي گسلد و شب چتر سياه خود را بر ولشت پهن مي كند.