اشاره:
«بدون ديوانگي انسان قابل شناسايي نيست. اگر بشر در خود جنو ن و ديوانگي راهمچون حد آزادي اش نداشته باشد، ديگر انسان نيست.» به نظر مي رسد تنها اين جمله ارزش بررسي آراي گوينده آن را فراهم مي سازد. اگر اين موضوع را بپذيريم بايد به آراي «ژاك لاكان» (فيلسوف و روانكاو فرانسوي، ۱۹۸۱ـ۱۹۰۱) بيشتر توجه كنيم. حال اگر بدانيم انديشه لاكان تأثير مستقيم بر آراي فيلسوفاني چون فوكو، آلتوسر، ليوتار، گاتاري و... داشته، بيش از بيش به اهميت اين انديشمند پي مي بريم. اگر نتوان ژاك لاكان را انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن دانست. بي شك مي توان گفت: انديشه هاي لاكان جنبه اي «پسا ـ فرويدي» و «پسايونگي» دارد. تفكر و آراي لاكان در ابتدا تحت تأثير پديدارشناسي هوسرل بود. او با چرخشي زبان شناختي، وجهه اي ساختارگرا يافت و اساساً با به چالش كشيدن معرفت شناسي علم و تأكيد بر گفتمان، زبان و بسترگفتماني در كنار طرح مفهوم امر خيالي؛ امر واقعي و امر نمادين در زمره انديشمندان پست مدرن قرار گرفت.
به زعم بسياري از مفسران؛ لاكان با جانبداري از ماهيت واقعيت ساز زبان؛ مرگ سوژه دكارتي و نفي نگاه نظام مند به علم، انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن است. البته اين تنها رويه اي از قضيه است. پس بايد جنبه هاي ديگر انديشه او را نيز در تفسير آثارش لحاظ كنيم، بدين جهت مي توان گفت: انديشه لاكان نياز به توجه و مطالعه بيشتر دارد به عنوان مثال ضدفمنيست نما بودن؛ در كنار بسياري از مسائل ديگر وجهه اي ويژه و خاص به تفكر او بخشيده است.
متن حاضر سخنراني دكتر «سيدمحسن فاطمي» درباره لاكان، گفت وگو و زبان است كه توسط گروه علوم سياسي مركز بين المللي گفت وگوي تمدنها برگزار شده است و خبرگزاري كار ايران آن را تنظيم و ارسال كرده است.
دكتر «سيدمحسن فاطمي» داراي دكتراي روان شناسي از دانشگاه كاليفرنيا و در آستانه اخذ دومين دكتراي خود در زمينه زبان شناسي كاربردي از دانشگاه بريتيش كلمبيا است. وي عضو جامعه روان شناسي آمريكا و جامعه كانادايي مطالعات آموزشي است كه درباره مباحثي چون روان شناسي ذهن، تحليل گفتمان، هرمونوتيك و روان شناسي رسانه ها به تحقيق پرداخته و نظرياتي ارائه كرده. او همچنين سابقه تدريس در دانشگاههاي بريتيش كلمبيا و آتاباسكا (Athabasca) را دارد. گروه انديشه
&&&
فهميدن روان تحليلي يا روانكاوي «ژاك لاكان» در زمان كوتاه ميسر نيست. آنچه در ادامه مي آيد، آشنايي بسيار مختصر و بسيار كلي در مورد بخشي از آراء و انديشه هاي لاكان و روان تحليلي او با تكيه بر عنصر زبان و گفت وگو است. زيرا اين عنصر مي تواند در حوزه هاي مختلف، آثار و استلزام هاي گوناگوني را ايجاد كند. من از اين جهت واژه روانكاوي و روان تحليلي را با هم به كار مي برم كه روان پزشكان ايراني از روانكاوي استفاده مي كنند در حالي كه روان شناسان بيشتر روان تحليلي را به كار مي برند. بنابر اين افتراق، مناسب ترديدم در موردمخاطبان مختلف از هر دواصطلاح استفاده كنم.
«زيگموند فرويد» و «ژاك لاكان» در حوزه روانكاوي و روان تحليلي مشابهت ها و اختلافاتي دارند. در حالي كه فرويد بر ويژگيهاي بيولوژيك و عناصر مربوط به آن تأكيد دارد، لاكان بر عناصر فرهنگي بيش از عناصر بيولوژيك تأكيد مي كند. او به جاي پرداختن به غرايز در چارچوبهاي بيولوژيكي، ترجيح مي دهد در حوزه هاي رفتاري از انگيزه هاي فرهنگي و انسان شناختي صحبت كند. بنابراين يكي از تفاوتهاي اساسي فرويد و لاكان در رويكرد آنها نسبت به مسائل ديده مي شود. اگرچه لاكان به صورت برجسته و قابل توجهي متأثر و ملهم از فرويد است؛ اما در طرح مسائل خاص خود مباحث فرويد را تغيير مي دهد. او در بسياري از موارد اين تغييرات را به صورت بنيادين و ريشه اي طرح ريزي مي كند.
سبك نوشتاري لاكان بنا به نظر مفسران، سبك بسيار دشواري است. يعني هم از جهت نوشتار و هم از جهت استعاره، تلميح و كنايه وحتي به دليل ابهامات زيادي كه در گفتمان او وجود دارد؛ مملو از ايهام و دشواري است. مضاف بر اينكه در بسياري موارد، شاعرانه وخلاق بودن، خود را به صورت برجسته و جدي در آثار لاكان نشان مي دهد. يعني شما در مواجهه با آثار او احساس مي كنيد، در عين اينكه با يك متن روانكاوي و روان تحليلي ارتباط برقرار كرده ايد، اما اثري خلاق و شاعرانه اي پيش رو داريد كه اسطوره هاي خاص خود را دارد به نحوي كه از ويژگيهاي نغز و بديع شاعرانه در سطوح كلي متأثر است. با اين تفصيل بجاست پيش از بررسي آراي لاكان درباره فرويد سخن بگوييم.
فرويد ساختار شخصيت در روانكاوي را به سه قسمت تقسيم مي كند. به عبارت ديگر او شخصيت را داراي سه شاكله ي كلي مي داند. من، يا خود (ego)؛ فراخود (Super ego)؛ و نهاد (id) اين سه جزء هستند. نهاد به طور طبيعي و بيولوژيك بيانگر غرايز و سائق هاي انساني است. تشنگي، گرسنگي و همه ي سوق دهنده ها و انگيزه هايي كه در حالت حيواني محض در انسانها مي بينيم، بخش نهاد را تشكيل مي دهند. نهاد، تبلور خواسته ها و نيازهايي است كه ارتباط مستقيم با بعد حيواني انسان دارند. حركت نهاد براساس اصل لذت (Pleasure Principle) است. يعني جايي كه هيچ خبري از منطق، عقل، عقلانيت و گفت وگو نيست. نهاد را صرفاً بايد براساس زمينه هاي خاص خود ارضا كرد. وقتي كودكي گريه مي كند و شير مي خواهد، نمي توان براي ارضاي او جمله اي از ارسطو گفت؛ يا براي آرام كردن او از مولانا ومحي الدين عربي شعر خواند. در آن لحظه، آنچه نهاد كودك را آرام مي كند، صرفاً اشباع آن ويژگي اي است كه نهاد را برانگيخته است. به همين دليل مي گوييم نهاد براساس اصل لذت عمل مي كند. به هنگام رشد اين بعد (نهاد) با بعدي ديگر مواجه مي شويم كه «خود» (ego) است. اين بخش براساس اصل واقعيت حركت مي كند. ادامه دارد