يكشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱ - ۵ محرم ۱۴۲۴
Sun, Mar 9, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۴۰۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
هزارويك شهر
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سنتِ گسست (بخش سوم و پاياني)
انديشه هاي ژاك لاكان
114468.jpg
اشاره:
«بدون ديوانگي انسان قابل شناسايي نيست. اگر بشر در خود جنو ن و ديوانگي راهمچون حد آزادي اش نداشته باشد، ديگر انسان نيست.» به نظر مي رسد تنها اين جمله ارزش بررسي آراي گوينده آن را فراهم مي سازد. اگر اين موضوع را بپذيريم بايد به آراي «ژاك لاكان» (فيلسوف و روانكاو فرانسوي، ۱۹۸۱ـ۱۹۰۱) بيشتر توجه كنيم. حال اگر بدانيم انديشه لاكان تأثير مستقيم بر آراي فيلسوفاني چون فوكو، آلتوسر، ليوتار، گاتاري و... داشته، بيش از بيش به اهميت اين انديشمند پي مي بريم. اگر نتوان ژاك لاكان را انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن دانست. بي شك مي توان گفت: انديشه هاي لاكان جنبه اي «پسا ـ فرويدي» و «پسايونگي» دارد. تفكر و آراي لاكان در ابتدا تحت تأثير پديدارشناسي هوسرل بود. او با چرخشي زبان شناختي، وجهه اي ساختارگرا يافت و اساساً با به چالش كشيدن معرفت شناسي علم و تأكيد بر گفتمان، زبان و بسترگفتماني در كنار طرح مفهوم امر خيالي؛ امر واقعي و امر نمادين در زمره انديشمندان پست مدرن قرار گرفت.
به زعم بسياري از مفسران؛ لاكان با جانبداري از ماهيت واقعيت ساز زبان؛ مرگ سوژه دكارتي و نفي نگاه نظام مند به علم، انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن است. البته اين تنها رويه اي از قضيه است. پس بايد جنبه هاي ديگر انديشه او را نيز در تفسير آثارش لحاظ كنيم، بدين جهت مي توان گفت: انديشه لاكان نياز به توجه و مطالعه بيشتر دارد به عنوان مثال ضدفمنيست نما بودن؛ در كنار بسياري از مسائل ديگر وجهه اي ويژه و خاص به تفكر او بخشيده است.
114489.jpg
متن حاضر سخنراني دكتر «سيدمحسن فاطمي» درباره لاكان، گفت وگو و زبان است كه توسط گروه علوم سياسي مركز بين المللي گفت وگوي تمدنها برگزار شده است و خبرگزاري كار ايران آن را تنظيم و ارسال كرده است.
دكتر «سيدمحسن فاطمي» داراي دكتراي روان شناسي از دانشگاه كاليفرنيا و در آستانه اخذ دومين دكتراي خود در زمينه زبان شناسي كاربردي از دانشگاه بريتيش كلمبيا است. وي عضو جامعه روان شناسي آمريكا و جامعه كانادايي مطالعات آموزشي است كه درباره مباحثي چون روان شناسي ذهن، تحليل گفتمان، هرمونوتيك و روان شناسي رسانه ها به تحقيق پرداخته و نظرياتي ارائه كرده. او همچنين سابقه تدريس در دانشگاههاي بريتيش كلمبيا و آتاباسكا (Athabasca) را دارد. گروه انديشه
&&&
فهميدن روان تحليلي يا روانكاوي «ژاك لاكان» در زمان كوتاه ميسر نيست. آنچه در ادامه مي آيد، آشنايي بسيار مختصر و بسيار كلي در مورد بخشي از آراء و انديشه هاي لاكان و روان تحليلي او با تكيه بر عنصر زبان و گفت وگو است. زيرا اين عنصر مي تواند در حوزه هاي مختلف، آثار و استلزام هاي گوناگوني را ايجاد كند. من از اين جهت واژه روانكاوي و روان تحليلي را با هم به كار مي برم كه روان پزشكان ايراني از روانكاوي استفاده مي كنند در حالي كه روان شناسان بيشتر روان تحليلي را به كار مي برند. بنابر اين افتراق، مناسب ترديدم در موردمخاطبان مختلف از هر دواصطلاح استفاده كنم.
«زيگموند فرويد» و «ژاك لاكان» در حوزه روانكاوي و روان تحليلي مشابهت ها و اختلافاتي دارند. در حالي كه فرويد بر ويژگيهاي بيولوژيك و عناصر مربوط به آن تأكيد دارد، لاكان بر عناصر فرهنگي بيش از عناصر بيولوژيك تأكيد مي كند. او به جاي پرداختن به غرايز در چارچوبهاي بيولوژيكي، ترجيح مي دهد در حوزه هاي رفتاري از انگيزه هاي فرهنگي و انسان شناختي صحبت كند. بنابراين يكي از تفاوتهاي اساسي فرويد و لاكان در رويكرد آنها نسبت به مسائل ديده مي شود. اگرچه لاكان به صورت برجسته و قابل توجهي متأثر و ملهم از فرويد است؛ اما در طرح مسائل خاص خود مباحث فرويد را تغيير مي دهد. او در بسياري از موارد اين تغييرات را به صورت بنيادين و ريشه اي طرح ريزي مي كند.
سبك نوشتاري لاكان بنا به نظر مفسران، سبك بسيار دشواري است. يعني هم از جهت نوشتار و هم از جهت استعاره، تلميح و كنايه وحتي به دليل ابهامات زيادي كه در گفتمان او وجود دارد؛ مملو از ايهام و دشواري است. مضاف بر اينكه در بسياري موارد، شاعرانه وخلاق بودن، خود را به صورت برجسته و جدي در آثار لاكان نشان مي دهد. يعني شما در مواجهه با آثار او احساس مي كنيد، در عين اينكه با يك متن روانكاوي و روان تحليلي ارتباط برقرار كرده ايد، اما اثري خلاق و شاعرانه اي پيش رو داريد كه اسطوره هاي خاص خود را دارد به نحوي كه از ويژگيهاي نغز و بديع شاعرانه در سطوح كلي متأثر است. با اين تفصيل بجاست پيش از بررسي آراي لاكان درباره فرويد سخن بگوييم.
فرويد ساختار شخصيت در روانكاوي را به سه قسمت تقسيم مي كند. به عبارت ديگر او شخصيت را داراي سه شاكله ي كلي مي داند. من، يا خود (ego)؛ فراخود (Super ego)؛ و نهاد (id) اين سه جزء هستند. نهاد به طور طبيعي و بيولوژيك بيانگر غرايز و سائق هاي انساني است. تشنگي، گرسنگي و همه ي سوق دهنده ها و انگيزه هايي كه در حالت حيواني محض در انسانها مي بينيم، بخش نهاد را تشكيل مي دهند. نهاد، تبلور خواسته ها و نيازهايي است كه ارتباط مستقيم با بعد حيواني انسان دارند. حركت نهاد براساس اصل لذت (Pleasure Principle) است. يعني جايي كه هيچ خبري از منطق، عقل، عقلانيت و گفت وگو نيست. نهاد را صرفاً بايد براساس زمينه هاي خاص خود ارضا كرد. وقتي كودكي گريه مي كند و شير مي خواهد، نمي توان براي ارضاي او جمله اي از ارسطو گفت؛ يا براي آرام كردن او از مولانا ومحي الدين عربي شعر خواند. در آن لحظه، آنچه نهاد كودك را آرام مي كند، صرفاً اشباع آن ويژگي اي است كه نهاد را برانگيخته است. به همين دليل مي گوييم نهاد براساس اصل لذت عمل مي كند. به هنگام رشد اين بعد (نهاد) با بعدي ديگر مواجه مي شويم كه «خود» (ego) است. اين بخش براساس اصل واقعيت حركت مي كند. ادامه دارد
سنتِ گسست (بخش سوم و پاياني)
آنچه مدرنيته را پويا مي كند
با سكولار شدن مفهوم عقل، مفهوم پيشرفت و ترقي نيز سكولار مي شود.
فرد مدرن واقعيت را از طريق منشور تاريخيگري مي بيند. آزادي اراده انسانها مبناي معرفت شناختي قراردادهاي اجتماعي مي شود. دولتشهر مدرن ديگر آينه سامان كيهاني نيست، بلكه نتيجه قرارداد اجتماعي است كه توسط سوژه مدرن نظم مي يابد.
ايجاد دولت مدرن و قراردادهاي اجتماعي در واقع بازگوكننده نگرش جديدي است كه انسان جديد يا فرد مدرن نه تنها به جهان دارد، بلكه به شخص خود به عنوان فاعل شناسنده دارد.
از اين مي توان نتيجه گرفت كه مدرنيته فقط يك تغيير كيهان شناختي نيست، بلكه همزمان تغييري انسان شناختي است.
مسأله اصلي فرد مدرن تعريف خود به عنوان res cogitans موجودي متفكر است، ولي همزمان تعريف خود در برابر يك خودآگاه ديگر است.
تمامي پروژه پديدارشناختي هگلي يافتن وضعيت تاريخي ـ منطقي و سياسي است كه اين دو خودآگاه يكديگر را واقعيتي عقلاني شده به رسميت بشناسند. اين بازشناسي از نظر هگل خود نتيجه روند خودآگاه شدن فرد مدرن از آزادي مدرن خود است. از ماكياولي تا هگل مي توان به اين نتيجه رسيد كه تجربه عقل محوري مدرن تجربه زندگي سياسي در چارچوب عقلانيت مدرن است. آنجا كه افلاطون و ارسطو و قرون وسطي از سعادت بيش تر سخن مي گفتند، مدرن ها از رضايت و امنيت سخن مي گويند.
از ماكياولي به بعد نظريه هاي سياسي مدرن براين عقيده اند كه زندگي در جامعه سياسي يك امر طبيعي نيست، بلكه امري ضروري است. اين ضرورت با ترس و خشونت همراه است، چون به قول هابز ديگر حقيقت نيست كه قوانين را تعيين مي كند، بلكه اقتدار است. حقيقت ديگر مشروعيت ندارد، چون امري تعالي است و در واقع براي مدرن ها مشروعيت در سوژه عقلاني و رابطه ميان سوژه هاست.
مسأله حقيقت در رابطه با فرديت مطرح مي شود: ما اين را در سه بعد مي بينيم:
.۱ فردگرايي اقتدارطلبانه هابز در لوياتان به منزله مجمع اي از اراده ها (فرد مدرن از قانوني پيروي مي كند كه خود بر خودتحميل كرده است)
.۲ فردگرايي اقتصادي آدم اسميت
.۳ فردگرايي مونادولوژيك لايبنيتس
در هر سه اين نگرش ها ما با چنداصل روبروييم كه فردمدرن با تكيه بر آنها جهان خود را ترسيم مي كند:
.۱ پايان جهان بسته سلسله مراتب ها و گذر به جهان بي پايان
.۲ پايان وضعيت الهي ـ سياسي
.۳ گذر ازجامعه ارگانيك به جامعه قراردادي
.۴ نگاه فردي به زيبايي و ذوق و سليقه شخصي جايگزين ايده افلاطوني زيبايي مي شود
به قول منتسكيو در رساله درباره ذوق: «منابع زيبايي، نيكي وخوشايند در ما قرار دارند.»
از قرن۱۷ تا آخر قرن۱۹ ما شاهد ذهني شدن زيبايي هستيم. زيبايي براي فيلسوف و هنرمند مدرن يك تجربه زنده است، همانطور كه دموكراسي يك تجربه فردي است.
با ذهني شدن ذوق و زيبايي افراد مدرن ارتباط جديدي با يكديگر به عنوان موناد از طريق هنر و فلسفه برقرار مي كنند. تولد زيبايي شناختي با پايان گرفتن دوران الهي ـ سياسي و افسون زدايي جهان همراه است.
زيبايي شناسي مدرن ما را در برابر اين مسأله قرار مي دهد كه حقيقتي به خودي خود وجود ندارد، بلكه آنچه ما در برابر خود مي يابيم بي نهايتي از نگرش هاي گوناگون است. اين دقيقاً فردگرايي افسارگسيخته اي است كه فلسفه نيچه در برابر چشمان ما قرار مي دهد. به قول هايدگر فلسفه نيچه «مونادولوژي بدون خداست»، زيرا لايبنيتس هم درمورد نگرش ها و دورنماهاي گوناگون صحبت مي كند، ولي او به دنبال ايجاد هارموني از پيش تعيين شده براي ايجاد رابطه ميان مونادهاست.
زيبايي شناسي مدرن بر جهان حسي و ذوقي تأكيد مي كند كه مشروعيتي جز براي فرديت فرد ندارد. لذا، مسأله اصلي كه مدرن ها در زمينه هستي شناختي و زيبايي شناختي با آن درگير هستند، يافتن پل ارتباطي ميان اذهان مدرن است، يعني آنجا كه «حس» من تبديل به يك «حس عمومي» مي شود مسأله رعايت حقوق فردي در عين ايجاد يك قرارداد اجتماعي است.
اين سؤالي است كه هنوز براي ما زنده است. آنچه كه مدرنيته را امري پويا و سيال مي كند اين امراست كه پاسخ به اين سؤال ناتمام باقي مانده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |