سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۱ - ۷ محرم ۱۴۲۴
Tue, Mar 11, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۴۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
به ياد شهيد: داوود اختيار قناد
«پري رو» آميزه اي از ديروز و امروز
غريبه!
114648.jpg
ـ يك بار ديگه از خودم شمارش مي زنم. بشمار يك !
ـ دو!
ـ سه !
ـ …
ـ يازده!
ـ انگار اشتباه شمرديم. دوباره، يك!
ـ دو!
ـ …
ـ يازده!
ـ نه نشد! مثل اينكه يكي زياديه. هركي اضافه اومده خودش با پاي خودش برگرده… گفتم كي زياديه!
ـ خبري نيست فرمانده! شكر خدا كم نيامده، زياده
ـ با كسي شوخي ندارم. دستور، دستور. اول شب و بدمستي !
ـ كاريه كه شده، كوتاه بيا!
ـ اصلاً توكي هستي؟ نكنه خودت
ـ م من … نه!
ـ ها! اصلاً صدات آشنا نيس.
ـ چرا! منم «احمد»، يادت رفت ، تو محور با كلي جر وبحث جاي «دارعلي » روگرفتم.
ـ پس خودت هم با تك ماده اومدي! «صمد»! صمد! كجا هستي؟
ـ همين جا!
ـ بيا كنارم، از همين جا يكي يكي همه رو كنترل مي كني تا غريبه پيدا بشه.
ـ آخه چه جوري؟ توي تاريكي نيمه شب ، چشم چشم رو نمي بينه.
ـ اصلاً نمي خواد. مثل اينكه همتون دستتون تو دست همه، خودم مي پرسم وشناسايي مي كنم، همه بيان جلو! خودم با شماره صدا مي زنم. شماره يك!
ـ اين كه شماره خودته !
ـ لعنت به شيطون، دو!
ـ بله در خدمتم!
ـ جلوتر بيا تا سر و صورتت رو كنترل كنم . توكي هستي؟
ـ علي هستم … آخ ! فرمانده دستات رفت توچشام.
ـ حرف نباشه. سه!
ـ خليلم!
ـ سرت كجاست؟
ـ اين گلومه، غلغلكم داره مي شه. هنوز هيچي نشده، قدبلندم، شده دردسر.
ـ مزه نريز، نشناختم ! درست خودت رو معرفي كن؟
ـ «خليل» … اعزامي از … روستاي … پيامم به پدر ومادر …
ـ بسه ! بسه / صدا رو شناختم.
ـ نمي خواي سروكله منو چك كني؟
ـ لازم نكرده . چهار!
ـ «رحيم» … بچه… برادركوچك وتني شما. بفرما دست بماليد به صورت ولبم، هنوز مو توش تنجه نزده.
حالا خيالت راحت شد؟
ـ پنج!
ـ كاك «رستم» هستم!
ـ شرمنده كاك رستم.
ـ دشمنت شرمنده.
ـ شش !
ـ بفرما! كپي برابر اصل ! دست بزن به پيشاني بلندم كه تا فرق سرم ادامه دارد.
ـ هفت !
ـ نوكرت قنبر
ـ اف اف … اينجا هم دست از خوردن سيربرنمي داري، برو! برو! هشت…
ـ مو «سميرم » بچه ي … كا بيا دس بذار رو موهاي زبرم كه خودش كارت شناسايي.
ـ لهجت خودش تابلوس . نه ! … گفتم نه … چرا جواب نمي دي؟
ـ غـ غـ غريبه!
ـ پس غريبه تو هستي ؟ چرا گريه مي كني؟ ببين! توي اين مأموريت برگشتي نيس، نه زندت نه مردت.
ـ مي دونم!
ـ اسلحه و تجهيزات رو كنترل كنيد. تا يازده مي شماريم وحركت مي كنيم.
اكبر صحرائي ـ شيراز بهمن ۸۱
به ياد شهيد: داوود اختيار قناد
صبح سرخ
114663.jpg
هنوز آخرين ستاره در آسمان خودنمايي مي كرد و از كرانه شرق آسمان، خط روشن و سفيدي، تيرگي را آرام پس مي راند. داوود وضو گرفته به قامت ايستاد و نيت كرد.
«بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين....»
نسيم خنك سحري، بر تن علف ها مي غلتيد و عطر گل بابونه و شكوفه هاي بهاري را به ارمغان مي آورد. زمين از رويش سبزه به وجد آمده بود و قباي سرخ و سبز و زرد به تن داشت. خاك هنوز از باران شب گذشته مرطوب بود. صداي انفجار گلوله هاي توپ از پشت تپه ماهور ها طنين انداز شد. داوود تكبير گفت و سر به ركوع پايين آورد.
«سبحان ربي العظيم و بحمده»
سربرداشت. تمام سلولهاي وجودش به تفرع وخشوع مرتعشي شده بود. باز به سجده رفت. حس غريبي بر وجودش سايه افكند. سكوت و آرامش درونش خيمه زده بود. قطره هاي شبنم روي تن علف غنوده بود. درخت كناري كه روي بلندترين تپه جاخوش كرده بود در خيزش نرم نيسم آغوش گشوده بود. داوود سر از سجده برداشت و بلند شد. ستاره اي ديگردر آسمان درخشيد. برق چشم نواز ستاره ها، تاريكي افق را نوراني كرده بود. داوود پلكها را روي هم گذاشت و در خلسه روح افزايي غوطه ور شد.
بسم الله الرحمن الرحيم... قل هوالله احد... الله الصمد...
لوله بلند تفنگ دوربين دار، آرام از روزنه مستطيل شكل سنگر بيرون آمد. چاله آبي كه در مقابلش بود از درخشش ستاره ها مي درخشيد. انگار ستاره ها، يكي يكي مثل قطره هاي باران درون آب فرو مي ريخت.
فواره اي ازنور از حوضچه آب قامت مي كشيد. انگار همه چيز مي درخشيد. داوود دست به دعا بلند كرد.
«ربنا... آتنا... في الدنياحسنه...»
مثل عطر گل ياس سبك شده بود. مثل گلبرگي كه از طراوت سحرگاهي به شوق آمده باشد احساس لذت كرد. مرز بين سپيدي و سياهي در آسمان حل شده بود. خاكريز كوتاه در مقابلش لميده بود و سنگرهاي شني به خاكريز تكيه داده بودند. كمي دورتر چندتانك منهدم شده ي عراقي افتاده بود.
زمزمه نماز صبح، آواي غريبي در گوشش پيچاند. وجودش را به ارتعاشي واداشت. مثل نجواي موسيقي باد در گوش شقايق، مثل نوازش نرم آب بر بستر رود... مثل حركت موزون گهواره وار در يك رؤياي سبك و لطيف و شيرين. هنوز ماه به كنج آسمان چسبيده بود و آبشار نور از قبله گاه جاري بود. انگشت پركين ماشه را فشرد. ناگهان گلوله اي سجده گاه پيشانيش را بوسيد. به زانو افتاد. احساس كرد ميان گردبادي فرو رفته بود. بي اختيار دست بر زمين گذاشت و پيشاني خون آلودش روي مهر آرام گرفت. جوي سرخي جاري شد و سجاده را رنگين كرد و قطره قطره روي خاك افتاد. يكباره همه جا سرخ شد. سرخ سرخ سنگرها، تپه ها و آسمان از قطره هاي خون فواره زد. انگار در يك فضاي لايتناهي رها شد و شاپركي در گستره دشت پراز لاله، به پرواز درآمد.
«پري رو» آميزه اي از ديروز و امروز
گزارشي از بيستمين جلسه نقد كتاب دفاع مقدس ويژه كتاب «پري رو»
114672.jpg
بيستمين جلسه نقد كتب دفاع مقدس ويژه بررسي رمان «پري رو » نوشته آقاي سيدحسين مرتضوي كياسري به همت معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و با حضور جمعي از نويسندگان و منتقدين عرصه ادبيات دفاع مقدس و به مديريت آقاي دكتر محسن پرويز در سالن مركز پژوهش و مطالعات امام حسين(ع) برگزار شد.
در ابتداي اين نشست دكتر پرويز به بيان خلاصه اي از داستان كتاب پرداخت.
آنگاه آقاي فتاحي نويسنده كتاب «عشق سالهاي جنگ» نيز با اشاره به طرح داستان گفت: داستان داراي طرح منسجمي است و نويسنده رابطه علت و معلولي بين آدمهاي داستان و ماجراها را به خوبي رعايت كرده است و آن سير عادي و صعودي كه لازمه طرح يك داستان خوب مي باشد را در آن مي بينيم زنجيرهايي كه نويسنده پشت سر هم تا به آخر داستان به هم وصل مي كند، باعث مي شود هم حوادث داستان بموقع طرح شود و هم شخصيتها به تدريج وارد داستان شده و معرفي و شخصيت پردازي شوند.
وي افزود: هدف نويسنده با طرح داستاني كه به مسائل پشت جبهه مي پردازد اين است كه نشان دهد همه اين حوادث زماني اتفاق مي افتد كه آنها محيط زندگي را عوض مي كنند و با تغيير محيط زندگي همه آدمها نيز به تبع آن عوض مي شوند. نويسنده با اين طرح ساده توانسته درونمايه اي كه مورد نظرش بوده را خلق كند و بر خواننده تأثير بگذارد.
در ادامه دكتر پرويز نيز افزود: طرح داستان در واقع بزرگراه اصلي است كه از مبدئي آغاز شده و به مقصدي ختم مي شود. گاهي اوقات بعضي نويسنده ها كه با مقوله نويسندگي آشنا نيستند از اين بزرگراه به جاده فرعي رفته و گم مي شوند و ديگر به بزرگراه برنمي گردندو مشكلات زيادي را براي خود به وجود مي آورند و خواننده را ازچشم اندازهاي زيبايي كه در خارج از اين بزرگراه وجود دارد محروم مي كنند در حالي كه در اين داستان با يك طرح موفق روبرو هستيم كه با حضور در بزرگراه ويژگيهاي قابل توجهي به خواننده عرضه مي شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |