«سبز، سهراب، سرخ» عنوان نمايشنامه اي از محمدباقر نباتي مقدم است كه پس از كسب مقام اول تئاتر استاني و منطقه اي در بيستمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر به دريافت جوايز گوناگوني از جمله جايزه اول نويسندگي نمايشنامه نيز نائل شد و سپس در جشنواره جاده ابريشم شهر مولهايم كشور آلمان به نمايش درآمد. محمدباقر نباتي مقدم متولد اردبيل و فارغ التحصيل رشته علوم سياسي است و از سال ۷۶ به نمايشنامه نويسي روي آورده است. نباتي مقدم نمايشنامه هاي متعددي نوشته است كه از آن ميان مي توان به «فال خون» براساس رماني به همين نام از داود غفارزادگان اشاره كرد. به بهانه اجراي اين نمايشنامه در تهران با او به گفت و گو نشسته ايم.
\ داستان اين نمايش، داستان قوميت گرايي جاهلانه اي است كه به جنگ ها و كشتارها ختم مي شود. جنگ هايي بر سر هيچ و تنها براي اثبات خود. در نمايش شما جايي هست كه رستم را نمي شناسند و او مي گويد: «همان بهتر كه مرا نشناسند و من دور از رستم بمانم تا ابد!» در واقع رستم تلاش مي كند تا از منيت خودش فراركند. ايده اين نمايش از كجا آمد؟
* به هر حال داستان رستم و سهراب را همه ما مي دانيم. اما من وقتي شروع كردم به خواندن شاهنامه و كتاب هاي مربوط به فردوسي شناسي و … فكر كردم حالا كه اين همه فيلم و تئاتر و اپرا درباره آن ساخته شده، بهتر است رستم و سهراب فردوسي را به گونه ديگري هم در نظر گرفت و روي گوشه اي خاص از آن متمركز شد براي من در «رستم و سهراب» شاهنامه آن چيزي كه بسيار مهم بود اين بود كه فردوسي با روايت يك داستان تراژيك به عمق يك فاجعه با عنوان استبداد توجه كرده است. همان چيزي كه شما گفتيد قوميت گرايي جاهلانه و يا منيت هايي كه به وجود مي آيد و برسر هيچ و پوچ جنگ درمي گيرد. ما در طول تاريخ ايران از ايران باستان تا همين الآن اغلب موارد درگير جنگ هاي پوچي بوده ايم. به قول يكي از دوستان از ايران زمان فردوسي حالا چه مانده جز يك گربه. بحث كيلومتر نيست. بحث امروز اين است كه ايران و ايرانيت به عنوان يك هويت كه هم مستقل است و هم تأثيرگذار و هم تأثيرپذير، الآن در چه وضعيتي است. ما اگر چه در حال حاضر از استبداد سلطنتي رهيده ايم ولي به هر حال و به مرور در طول تاريخ داراي روحيه اي استبدادزده شده ايم. عوض كردن اين فضاي ذهني هم بسيار طول مي كشد. بيشترين تأكيد من روي آن بوده كه برسم به اين نكته كه اين استبداد، اين منيت، اين ديكتاتوري، اين تكروي كه جامعه را دچار عقب ماندگي مي كند، چيست؟ حتي جايي در متن، مجنون مي گويد: «چه خام خايند اين شاهان و يلان كه اينك به جنگ تورانيان رفته اند. مرا چه مي كنيد اي شاهان؟ من مرده زنده به گور در ايران را. بحث، بحث جامعه است. مسأله اين است كه آزادي من، فكر من، استقلال من چه مي شود؟
|
|
|
\ آيا مجنون و يا پيراول نمايش كه به شكل هاي مختلف درمي آيد نماد وجدان رستم است كه هفت بار مي آيند و هفت خوان ديگري را براي رستم مي سازند؟
*بله. اين هفت خوان ديگري است. ما از آن جاي شاهنامه آغاز مي كنيم كه رستم، پهلوي سهراب را مي شكافد و بعد وارد دنياي وهم و خيال مي شويم تا اينكه دوباره برمي گرديم به همان لحظه. داستاني كه ما روايت مي كنيم، داستان خودماست. در واقع از ذهنيت خود من آمده اما پايه و اساسش شاهنامه فردوسي است. اولين باري كه اين نمايش در تهران اجراشد چندجا نوشتند كه اين رستم جعلي است. وجود ندارد و اينكه اين توهين است به شاهنامه در حاليكه بحث اصلاً اين نيست. حرفي كه شما زديدحرف درستي است. اينكه هركدام از اين آدم هايي كه مي آيند و بازي ساز هستند وجهه اي از درون رستم هستند كه نمود بيروني پيدا مي كنند.
\ حتي به نظرمي رسد آنجايي كه مرد خرسوار ادعا مي كند رستم است و رستم به حقيقت خودش شك مي كند، گويا بازيگر باقي شاهنامه رستم ديگري است. در واقع رستم با مرگ پسرش مي ميرد.
* بله. همه اين تصورات ممكن است. رستم و سهراب داستاني تمام شده است. داستاني است كه فردوسي به بهترين وجهه تعريف كرده. پرسش اصلي من اين بود كه چرا امروزه ما رستم را گاه مورد ملامت قرارمي دهيم؟ مثلاً كارهاي تهمينه، پيران و شاهان توران و ايران مي توانند مورد اغماض قراربگيرند. مثلاً شاه بهترين توجيه را دارد چون مي گويد من قدرت حاكمه هستم. من مي خواهم مملكتم دچار آشوب نشود. مي خواهم كشورم ثبات داشته باشد و… اما بحث برسر رستم پسركش است. مي خواهيم ببينيم اين را چطور مي شود توجيه كرد؟ و از اينجا نمايش ما وارد يك وادي ديگر و هفت خوان ديگري مي شود.
\ كه ظاهراً انتقادهاي زيادي را هم در پي داشته.
*من فكر مي كنم كه ما شاهنامه و ادبيات كلاسيكمان را خيلي دست كم مي گيريم. خيلي وقت ها فقط به حركات نمايشي، به رقص و آواز و موسيقي بسنده مي كنيم. در حاليكه من تلاش كردم تا فكر خودم را هم وارد داستان بكنم.
فكر ايران خودمان، فكر انسان امروزي، فكر ايراني كه حالا در آن هستم. من اين متن را با اين زبان نوشتم.حالا يك نقد ديگر مي تواند بيايد و به زبان ديگري بنويسد زباني امروزي تر، محاوره اي تر و جديدتر.
\ چرا رستم الكن است؟ چرا بارها سعي مي كند بخواند و صدايي از او در نمي آيد؟
* صداي رستم صدايي است كه در درون هويت ايراني ما نهفته است.
\ سهراب در واقع قرباني بي طرفي خود است. گويا تنها كسي است كه هم به ايران مهر دارد و هم به توران.
* سهراب، شخصيتي حتي فراتر از رستم است. فراتر از ايرانيت است. سهراب پيام آور صلح و دوستي و صميميت است. جايي در نمايشنامه هست كه مي گويند سهراب هم مهر ايران را داشت و هم مهر توران را و «رأي شاه برمرگ اين مهر بود». سهراب شايد مظلوم ترين شخصيت شاهنامه باشد. او كسي است كه به همه مهرورزي مي كند و دلش هم به حال ايران و هم توران مي سوزد.
\ گوشه چشمي به نسل جديد ايران نداشتيد؟ نسلي كه مي خواهد بي طرف باشد. نسلي كه مي خواهد به چيزي فراتر از قوم خودش فكر كند؟
*بله . من اعتقادي به قوميت گرايي افراطي ندارم. به هر حال ما بايد تمرين دموكراسي بكنيم. در همه دنيا اگر قرار باشد كه ما جهاني عاري از خشونت داشته باشيم مجبور هستيم به همزيستي مسالمت آميز تن بدهيم. بالاخره همه اين اقوام مختلف بايد يك جايي به اشتراك برسند. همه بايد وجود، تماميت و هويت خودشان را داشته باشند، زبان خودشان، مليت، فرهنگ خود ولي متعلق به جهاني باشند كه آسمانش آبي است، الآن دنياي ما دنياي جنگ و خشونت است. در شاهنامه، مدام از جنگ ها ياد مي شود و يا در كتاب هاي درسي، تاريخ خودمان يا قراردادهاي شكستمان و يا جنگ هايمان است. به غير اين چيزي نيست. بالاخره بايد جايي به ثبات برسيم.
\ در واقع آن جايي كه رستم به خودش مي آيد و دشنه اش را مي بيند كه در تن جوان فرورفته و مي گويد «اين دشنه دشنه من است» در واقع دشنه تعصبات بيهوده اش است.
* من فكر مي كنم كه بهتر است رستم را خيلي فوق انساني تصور نكنيم. بحث اين است كه حتي رستمي كه خيلي آدم خوبي است هم ملعبه مي شود. او هم وسوسه مي شود. در واقع آن خنجر، خنجري است كه قدرت مطلق سياسي به دست رستم داده تا پاره تن خودش را بكشد. دشنه اي است كه قدرت سياسي به دست هركس كه بدهد، هرچقدر هم كه خوب باشد اما برايش فساد مي آورد.
\ شما كه تا اين حد تخيل را وارد نمايش كرديد چرا سعي نكرديد خوشبيانه تر نگاه كنيد؟ چرا فكر نكرديد كه اين نسل، نسلي نيست كه به اين راحتي ها از بين برود؟
*سهراب در شاهنامه مرده و من مشكلي با مرگ سهراب نداشتم. من متن را خيلي خوشبينانه نوشتم و اجرا هم همينطور است. حالا اين فكر هم مي تواند اميدبخش باشد و هم يأس آور. مهم اين است كه چطور به آن نگاه كنيم.
\ شما از اردبيل آمده ايد. تئاتر شهرستان با چه مشكلاتي مواجه است؟
*ببينيد من اصلاً با واژه «تئاتر شهرستان» مشكل دارم.
\ ولي اين تعريف ها وجود دارد.
*بله. اما تئاتر كه روستايي و شهري و تهراني ندارد. در تهران امكانات آموزشي اجرايي بيشتري هست. اينجا هم البته مشكلات بسيار زيادي وجود دارد؛ مي بينيد كه فضاهاي كوچكي را تبديل به سالن نمايش كرده اند و بالاخره با اين جمعيت بسيار زياد شهر تهران طبيعي است كه چند گروه تئاتري خوب وجود داشته باشد. اما مشكل تمركز نيروها و امكانات در تهران است و همينطور اساتيد و بزرگان تئاتري كه همگي در تهران هستند و در شهرستان ها ما كسي را نداريم. شخص من اگر بخواهم تئاتر ببينم بايد اين مسافت طولاني را از اردبيل طي كنم. بيايم تئاتر ببينم و برگردم و همه اينها مستلزم آن است كه من هزينه، وقت و انگيزه اش را داشته باشم. كتاب هاي آموزشي تئاتر را هم بايد از تهران تهيه كرد. فقط در چند سال اخير است كه كتاب هاي آموزشي تئاتر در اردبيل خوانده مي شود، بحث مي شود و… باوجود تمام اين مشكلات من به خودمان هم انتقاد دارم اينكه ما خودمان بايد دنبال هنر برويم. بخوانيم، بدانيم و … آقاي داور فرماني در نمايش ما كه جايزه بازيگري فجر را هم بردند جزو معدود كساني است كه روزي هشت ساعت تمرين بيان مي كند. من فكر مي كنم كه مديرها و مسؤولين شهرستاني كمك كنند و كمي هم خود شهرستاني ها بجنبند تا تئاتر در شهرستان ها هم رونق بگيرد. ديدي كه نسبت به تئاترهاي شهرستاني وجود دارد ديد نادرستي است. مثلاً سالي كه ما جايزه جشنواره را برديم دوستان منتقدي كه خودشان هم شهرستاني هستند در يكي از روزنامه ها نوشتند: اين هم قاقالي لي بود براي زارزدن هاي شهرستاني ها». مي دانم كه بايد خودمان تلاش كنيم اما اين خواهش را هم دارم كه اين همه پتك شهرستاني بودن را برسرمان نكوبند.