سه شنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۱۱ ربيع الاول ۱۴۲۴
Tue, May 13, 2003
جوان
شماره ۲۴۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و پايداري
چشم انداز
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
هرمنوتيك:
پس از تاريخ مصرف
سمفوني مردگان
يكي به شكل خود ما
«مهاتما گاندي» در جواني چه مي كرد؟
هرمنوتيك:
يك داروي بدن سازي براي مسخره بازي!
بعضي از كلمات تا به حال به گوشمان نخورده اند. دليلش كاملاً مشخص است. چون در مكالمات روزانه از آنها استفاده نمي شود، اما چون ما ايراني ها در اظهار فضل ابداً كم نمي آوريم و «نمي دانم» و «نشنيده ام» را كم آوردن بزرگي مي دانيم، اين ستون از جواب و سوژه هيچ وقت خالي نخواهد شد.
قيافه افرادي كه مقابل واكمن درحال ضبط من و سؤال «درباره هرمنوتيك (Hermenueutic) چه مي دانند؟» قرار مي گرفتند، خيلي جالب بود. مثل همان موقعي كه دبير محترم اين بخش همين سؤال را از من كرد. البته چون مي دانستم در صورت گفتن جواب الكي، بايد نظرم را در ابتداي همين ستون بنويسم، با گفتن «نمي دانم» خودم را راحت كردم. اما كساني كه نظرشان را اين پايين مي خوانيد، به زرنگي من نبودند و در مقابل سؤال من درست يا غلط جواب دادند. شما هم با اين انسانهاي باشهامت آشنا شويد. در ميدان ولي عصر به دخترخانم جواني برخوردم. معلوم بود كه از جلسه امتحان بر مي گردد. اينطور كه خودش مي گفت، براي كنكور مي خواند، جوابش را داشته باشيد.
«ژني است كه از والدين به بچه ها منتقل مي شود.»
محسن، ۲۹ ساله و فروشنده درباره اين كلمه مي گويد: «به داروهايي گفته مي شود كه بدن سازها براي سرعت دادن به حجم آوردن عضلاتشان از آن استفاده مي كنند.»
خانمي كه همراه دختر جوانش جلوي ويترين يك طلافروشي غرق در تماشا است، مي گويد: «خجالت بكش! اين مسخره بازيها چيه؟»
ادامه صحبتهاي اين خانم محترم قابل چاپ نيست. فكر مي كنم كلمه «هرمنوتيك» را با يك كلمه ديگر كه نمي دانم چه بود، اشتباه گرفته بود.
عليرضا آستاني، دانشجوي دوره كارداني الكترونيك است و بچه بجنورد. نظر او هم جالب است: «به سلولهايي گفته مي شود كه از هورمونها تشكيل شده باشند (كمي مكث) يا به ملكولهاي سازنده هورمون ها.»
او پيشنهاد كرد به جاي تهيه گزارش از اين كلمه مشكل! از چيزي شبيه اين كه آسانتر هم باشد، استفاده كنم. مثال هم زد، سيستماتيك.
پسر جوان ديگري با غرور اعلام كرد كه دانستن نامش براي خوانندگان روزنامه مهم نيست و در كمال خضوع و فروتني نظرش را اينگونه بيان كرد: «من تازه از خارج كشور برگشتم، پايمالي حقوق زنان و فقر بيداد مي كند. (روسري اش را كمي جلو مي كشد) بعد شما از چي گزارش تهيه مي كنيد؟ (تلفن همراهش زنگ مي خورد، اما اعتنايي نمي كند) سعي كنيد مردم را روشن كنيد.» با خودم فكر مي كنم كه اين كار را يك قرن پيش اديسون انجام داده است. ولي از او مي خواهم كه اگر اطلاعاتي در مورد كلمه «هرمنوتيك» دارد، بگويد. اصلاً اين كلمه در خارج از كشور به گوشش نخورده است؟ نگاهي حاكي از خشم مي كند. حدس مي زنم در دلش به من بد و بيراه مي گويد. از سرعت دور شدنش و بله خشمناكي كه در جواب زنگ تلفنش مي گويد، مطمئن مي شوم حدسم درست بوده است.
يك آقايي كه همسن پدر من است و شغل آزاد دارد مي گويد: «به ساختمانهايي گفته مي شود كه حالت شيرواني شان مانند اهرام مصر مثلثي شكل است.» من كه كف كردم.
در حال نا اميد شدن هستم. نيم ساعتي است كه فقط با كلمه «نمي دانم» و «نشنيدم» مواجه مي شوم. يك دستفروش كه روسري نخي دانه اي هزار تومان مي فروشد، با دست اشاره مي كند كه نزدش بروم. وقتي حس كنجكاويش پس از پاسخ من به سؤالهايش فرو مي نشيند، مي خندد و مي گويد «ماهي چقدر مي گيري؟» چون حدس مي زنم كه بعد از جواب من چه مي خواهد بگويد، جواب سربالا مي دهم. مي پرسد حالا اين كلمه يعني چي؟ به او مي گويم كه خودم هم نمي دانم، ولي شما چي حدس مي زنيد؟ كمي حالت متفكرانه مي گيرد و مي گويد: «يكي از قسمتهاي موتور ماشين است.»
مرضيه ـ الف دانشجوي كارشناسي ارشد (در مورد رشته اش گفت، بماند) و ۲۸ ساله: «معني دقيقش را نمي دانم، اما حدس مي زنم كه در فلسفه به كار مي رود. شايد به معني زيرساخت و علت باشد.»
تعداد «نمي دانم» ها زياد بود، اما دريغ از يك جواب درست. راستي داشت يادم مي رفت، معني «هرمنوتيك» را مي گويم.
اين كلمه ريشه يوناني دارد. «هرمنواين» در زبان يوناني به معني تفسير كردن، روشن شدن و واضح ساختن است و «هرمنوتيك» از اين كلمه ريشه گرفته است، البته اين كلمه پيوندهاي ريشه شناختي با «هرمس» خداي يوناني، پيام آور خدايان و الهه رمزها و مفسر آن دارد. اين اصطلاح در زبان عربي به تفسير معني مي شود و در فلسفه به روش فكري گفته مي شود كه عقل به عنوان معيار و ملاك تفسير نهايي خوانده مي شود.
پس از تاريخ مصرف
بي خيال عقل
ستون «پس از تاريخ مصرف» به بازخواني جملاتي معروف مي پردازد كه در دنياي امروز و در فرهنگ ما جوان ها كمي بوي كهنگي گرفته است. آيا هرچه را آدمهاي معروف دنيا گفته اند بايد بدون چون و چرا پذيرفت؟«پس از تاريخ مصرف» از اين چون و چراها مي گويد.
•••
گوته مي گويد:
«براي كسي كه از منظر عقل به همه چيز نگاه مي كند، همه زندگي شبيه يك بيماري لاعلاج به نظرمي رسد و جهان همچون خانه ديوانگان.»
حرف هاي شاعر رمانتيكي همچون گوته در ضديت با عقل گرايي براي ما مفهوم جديدي نيست. سوءظن ما وقتي بيشتر مي شود كه مي بينيم گوته به عنوان يك شاعر آلماني يكي از هواداران «حافظ» بوده و از او به عنوان بزرگترين شاعر جهان نام مي برد. با نگاهي به اشعار حافظ و يافتن شباهت آنها با حرف هاي گوته مي بينيم اساساً تم اصلي ادبيات فارسي ما نيز در همين شعار خلاصه مي شود: «اهل خرد راه به جايي نمي برند.»
تشبيه فيلسوفان و خردمندان به كوران عصاكش در ادبيات ما هم تشبيه رايجي است. در تضاد دائم عقل و عشق، اين هميشه دل است كه پيروز مي شود و اوست كه راه سعادت را بوكشان پيدا مي كند. اين تيم اصلي ادبيات ماست. ما ايراني ها از همان ابتدا با برتري دادن دل برعقل و عشق برمنطق خودمان را در ميان ملت ها آدم هاي رمانتيك و احساساتي نشان داديم كه هميشه حاضريم همه مصالح را فداي احساسات كنيم. وقتي مي گويم از ابتدا منظورم بيشتر همان قرن چهارم و پنجم است. هنگامي كه ديگر فلسفه ابن سينا كه هوادار اصلي عقل و منطق است روبه خاموشي مي نهد و به پيدايش فلسفه اشراق سهروردي در قرن ششم مي انجامد. فلسفه اي كه معتقد بود هرگونه اتكا به عقل نهايتاً به گمراهي مي انجامد.
البته اين تغيير محوري در تاريخ فلسفه غرب هم ديده مي شود. فلسفه يونان باستان كه ابتدا به دست رياضيدانان و متفكراني چون ذيمقراطيس و امثال او شكل گرفته بود و با محوريت عقل و منطق و براساس خردگرايي محض و تجربه گرايي ناب پيش مي رفت با ظهور فيلسوفاني نظير افلاطون دچار تحول جدي شد. افلاطون هم از آن فيلسوفهاي عاشقي بود كه ترجيح مي داد به جاي فكر كردن به مواد و دنياي مادي بيشتر در عالم خيال و دنياي مثل سير كند. ايده آليسم افراطي افلاطون تا قرنها فلسفه اسلامي و فلسفه غرب را زيرسايه خود گرفت. فلسفه ضدعقل سهروردي كاملاً تحت تأثير فلسفه افلاطون و پيروان او (نوافلاطونيان) بود.
اما در تاريخ فلسفه غرب در چند قرن جديد يك تغيير جدي هم روي داده است. با پيدايش تفكر مدرن و مدرنيسم اروپاييان دوباره به سوي خردگرايي روي آوردند. پيش از آن فيلسوفاني نظير دكارت ادعا كرده بودند كه با اتكا به عقل مي توان همه مشكلات زندگي حتي شك درباره وجود را حل كرد (من شك مي كنم پس هستم!) فلسفه خرد محور دكارت و پس از او اصحاب مدرنيته تأثير به سزايي در كشف ها و اختراعات دنياي مدرن اروپا داشت. كشف قاره ها و اختراع تلسكوپ و تشريح طبيعت ديد انسان غرب را به زندگي واقعي تر از پيش كرد.
اما انسان شرقي چطور؟ كافي است نگاهي به اطرافمان بيندازيم. آيا ما هنوز در دنياي احساسات و خيال ها گير كرده ايم؟ مي خواهيم به تمامي اين سنت هاي احساسي پايبند بمانيم يا شايد فكرهايمان احتياج به يك خانه تكاني جدي دارد؟
سمفوني مردگان
وقتي نيستي بيشتر احساس مي كنم كه هستي!
122232.jpg
نمي دانستيم اينقدر درددل براي رفتگان در دل هاي شماست. اما خواهش مي كنيم پيام هايي بفرستيد كه قابل چاپ باشد. پيام هاي خيلي شخصي شايد براي خود شما جذاب باشد اما براي ديگر خوانندگان جذابيتي ندارد و در ضمن روي پاكت ها و در بخش موضوع ميلهايتان عنوان «سمفوني مردگان» را فراموش نكنيد.
•••
علي بهادري ـ تهران: «كاش مي شد بهترين پيغام هايم را براي كسي كه هيچ وقت قدرش را ندانستم بفرستم. كاش او بود و مي گفتم اشتباه كردم. دوباره برگرد. هرچند هيچ بازگشتي در كار نيست.»
الهام نوروزي ـ تهران: «سال گذشته مادرم را از دست دادم و حالا تا چند روز ديگر سالگرد او را برگزار مي كنيم. مي خواهم به او بگويم براي روز سالگردش به خانه بيايد و در گوشه اي بنشيند و ما را تماشاكند. همه سال گذشته را سعي كردم دختر خوب او باقي بمانم.»
 negah-16-ir: «نمي دانم درباره كدام يك از رفتگانم در دوسال گذشته بنويسم يا براي كدامشان پيغام بدهم. دوست دارم پيغامم را در باره آنها به گوش خدا برسانيد و بگوييد مي دانم داري مرا امتحان مي كني اما من بنده كوچك توهستم و تحملم كم است. خودت به من كمك كن».
م ـ كريمي: «من دوست دارم دكتر شريعتي زنده بود و با او صحبت مي كردم. فكر مي كنم اين جمله او خيلي به درد ستون شما مي خورد كه مي گويد وقتي كه نيستي بيشتر احساس مي كنم كه هستي.»
رؤيا ـ اهواز: «چه فايده اي دارد كه براي مردگان چيزي بنويسيم وقتي دل هاي خود ما مرده است، ما هم احساس زندگي نمي كنيم.
پس بخشي بگذاريد كه ما از دل هاي خودمان بنويسيم.»
و يك پيام كمي طولاني تر از دوستي كه با اسم «سوته دل» امضا كرده است: «براي من زندگي به انتها رسيده است. درست در روزي كه ستون سمفوني مردگان شما را در هفته پيش خواندم، الهه ـ دوست يا بهتربگويم كسي كه برايم مثل خواهر بود ـ را از دست دادم. هنوز باور ندارم كه مي شود بدون اين نزديك ترين كس زندگي كرد. تمام روزهاي دبيرستان و دانشگاه با هم بوديم و الآن آرزويي ندارم جز اينكه من هم پيش او بروم. شايد روح هاي ما بتواند در آن دنيا با هم بودن را دوباره تجربه كند. همه بچه هاي كلاس در يك ناباوري به سر مي بريم و هيچ كدام نمي توانيم درس بخوانيم. آيا مرگ بايد چهره خودش را اين قدر زود به الهه نشان مي داد؟ گاهي وقت ها به قول صادق هدايت در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح آدم را مي خورد.»
منتظر پيغام هاي شما براي رفتگان هستيم.
يكي به شكل خود ما
هنوزمرغابي پكني دوست داريم
122229.jpg
«يكي به شكل خودما» از بچه هاي همسن و سال مان در نقاط مختلف دنيا مي گويد. از آرزوها و زندگي و دلتنگي هايشان. اين هفته جفري هو ۲۴ ساله ساكن چين ميهمان صفحه جوان است.
اميدواري و اطمينان در جملاتش موج مي زند. اگرچه هنوز به نظر خودش زود است؛ اما قرار است تا چند ماه ديگر ازدواج كند. بنابراين درحال پس انداز كردن است: «فكر نكنيد اين پس انداز براي تأمين هزينه هاي گزاف مراسم عروسي و اجاره كردن خانه و تهيه لوازم زندگي است. به هيچ وجه! ما به كليسا نمي رويم. بلكه يك جشن مختصر برگزار مي كنيم و پس از آن سند ازدواج را دريافت مي كنيم. اما يكي از هزينه هاي مهم مراسم ازدواج مبلغي است كه به عنوان شاباش بايد به تمام بچه هاي حاضر در مجلس داد. خوشبختانه از اين بابت نگراني خاصي وجود ندارد. دليل اول اينكه خانواده ها به ندرت بيش از يك بچه دارند. اما دليل مهمتر از آن اين است كه مهمانان دست خالي به اين مجالس نمي آيند و هديه اي يا مبلغي پول براي عروس و داماد به همراه مي آورند. بنابراين پس از پايان مراسم معمولاً بيش از آنچه هزينه شده باقي مي ماند. پس انداز من به اين دليل است كه مي خواهم براي ماه عسل به آمريكاي مركزي برويم.»
جفري هو ۲۴ سال دارد. در پكن مشاور امور رايانه اي است. در هفته چهل ساعت كار مي كند واز درآمدش راضي است: «معمولاً جوانها دو سه سال پس از شروع به كار با كمك وام بانكي مي توانند آپارتماني بخرند و مستقل شوند. اما مهم اين است كه اين آپارتمانها به تمام وسايل زندگي ـ حتي رايانه ـ مجهز هستند. بنابراين اغلب جوانها پيش از ازدواج خانه پدر و مادر را ترك كرده اند.»
در ادامه جف توضيح مي دهد كه استقلال به اين معنا نيست كه هيچ ارتباطي بين والدين و فرزندان وجود ندارد: «حتي اين روزها نيز پدرومادرها در مورد انتخاب همسر مناسب براي فرزندان نظر مي دهند.» از همه جالب تر اينكه او خود داراي آپارتمان مستقلي است؛ ولي به دليل آنكه تنها پسر خانواده است ترجيح مي دهد تا پيش از ازدواج با پدر و مادرش بماند. «اينجا وضع اقتصادي بسيار خوب است و كسي نگران آينده نيست. چون پيرها حقوق بازنشستگي خواهند داشت و بچه ها از آنها نگهداري خواهندكرد.»
«البته نسل جوان چين سنتهاي قديمي را به سختي مي پذيرد و بيشتر به زندگي مدرن علاقه مند است. اما سعي مي كند الگوهاي مدرن را به نوعي با سنتهاي چيني بياميزد. امروز جوانان هم به رستورانهاي غيرچيني مانند مك دونالد و كويين مي روند و هم به رستورانهاي چيني. هنوز به جاي همبرگر غذاي موردعلاقه مردم مرغابي پكني است و نوشيدن چاي عادت ديرينه همه است. زنان در خارج از خانه فعال شده اند و در بسياري از موارد قدرت آنها بيش از مردان است. در اينجا ما براي تماشاي فيلمهاي آمريكايي به سينما مي رويم. اما ديدن مكانهاي تاريخي را فراموش نمي كنيم. ديوار چين را مي شناسيم و به آن افتخار مي كنيم. به نظر من تا كسي ديوار چين را شخصاً نبيند نمي تواند عظمت انسانيت را به خوبي درك كند. هر روز عده زيادي از مردم چين به ديدن شهر ممنوعه و قصر تابستاني مي روند. شهر ممنوعه، كاخ سلطنتي سلسله مينگ و چينگ، بزرگترين مجموعه كاخ در دنياست كه داراي ۹۹۹۹ ساختمان است. قصر تابستاني نيز بزرگترين باغ سلطنتي چين است كه ۸۰۰ سال قدمت دارد.
«هنوز هم در پكن زندگي در خانه هاي ويلايي با طرحهاي باستاني چيني از نشانه هاي ثروت و موفقيت محسوب مي شود؛ نه زندگي در اوج آسمان خراشها. دكتر و مهندس بودن و بطور كلي داشتن مدارك دانشگاهي امتيازي محسوب نمي شود. اينجا در پكن با سيزده ميليون جمعيتش بيش از صد دانشگاه وجود دارد. هزينه ساليانه تحصيل در آنها هم به ندرت از ۵۰۰ دلار آمريكا تجاوز مي كند. بنابراين تحصيل در دانشگاه اصلاً سخت نيست. اما اگر كسي مدرك دانشگاهي داشته باشد درآمد بيشتري خواهد داشت. خصوصاً اگر كسي به زبان انگليسي تسلط داشته باشد مي تواند در يكي از شركتهاي خارجي كاري با درآمد قابل ملاحظه به دست آورد. در عين حال به دليل افزايش تعداد فارغ التحصيلان پيدا كردن شغل خوب كمي مشكل شده است. عده زيادي از جوانها علاقه مند هستند به ارتش ملحق شوند. البته باتوجه به تعداد زياد متقاضيان، شرايط و امتحانات بسيار مشكلي براي ورود به ارتش وجود دارد كه تنها معدودي از جوانها مي توانند از سد آن بگذرند.»
به نظر نمي رسد مردم چين مشكل خاصي داشته باشند. راحت زندگي مي كنند اما آنطور كه جف توضيح مي دهد هنوز هم عده اي از جوانها مي خواهند براي داشتن شرايط زندگي بهتر و ادامه تحصيل به كشورهاي غربي مهاجرت كنند. تنها مشكل حاد در حال حاضر بيماري سارس است كه مردم را به شدت ترسانده: «سارس براي همه كابوسي شده كه پاياني ندارد. بخصوص در مكانهاي شلوغ مي توان اضطراب را در صورتهايي كه پشت ماسك پنهان شده اند، ديد. الآن تنها آرزوي من اين است كه راهي براي مداواي سارس پيدا شود وگرنه فعلاً از عروسي خبري نيست.»
تنها جواب ممكن اين بود كه دعا مي كنم اين مشكل هم هرچه زودتر حل شود. اما آيا واقعاً چنين كابوسي پاياني خواهد داشت؟ از آنجا كه نمي توانستم اين ترديد را به هيچ عنوان ابراز كنم، سعي كردم موضوع عروسي را پيش بكشم و با آرزوي خوشبختي براي او و نامزدش صحبت را تمام كنم ... قرار است جف چند عكس از مراسم عروسي اش برايم بفرستد. به سختي قابل باور است كه اينگونه بتوان دوستاني درگوشه و كنار دنيا پيدا كرد. حقيقتاً دهكده كوچكي شده است!
«مهاتما گاندي» در جواني چه مي كرد؟
قطار درجه ۳ با بليت درجه۱
122226.jpg
سه شنبه گذشته درباره جواني نيوتن نوشتيم. اين هفته به سراغ مهاتماگاندي مي رويم تا بفهميم او در دوران جواني اش كجا بود، چه كار كرده و اين دوران چه تأثيري بر زندگي آينده او گذاشته است.
مينو ضابطيان
پشت ميز رستوراني در لندن نشسته بود و داشت با وسوسه هايش كنار مي آمد. گارسون سرپا ايستاده بود و فهرست غذاها را پيش روي مهاتما گاندي نوزده ساله گذاشته بود. مهاتما وقتي از هندوستان به انگلستان آمد يك قول بزرگ به مادرش داده بود و اينكه هيچگاه در انگلستان لب به گوشت نزند. گياهخواري در خانواده متشخص گاندي يك رسم ديرينه بود و مادر مي ترسيد كه مبادا پسرش كه براي تحصيل حقوق به انگلستان رفته اين رسم را كنار بگذارد.
شايد دوران تحصيل گاندي در انگلستان مهمترين و تأثيرگذارترين دوران در زندگي آينده او به حساب بيايد. اين دوران از هجده تا بيست و دوسالگي مهاتما طول كشيد. وقتي در هجده سالگي از بندر بمبئي به قصد لندن حركت كرد يك فرزند سه ماهه در بغل همسرش بود. همسري كه به سنت هنديان آن روز از سيزده سالگي باهم ازدواج كرده بودند. شايد در آن لحظات، گاندي كه بعدها، مردم هند لقب مهاتما (روح بزرگ) را به او دادند هيچ گاه فكر نمي كرد كه روزي به عنوان معروف ترين هندي دنيا و سمبل عدم خشونت در جهان معرفي شود.
در سالهاي آغازين زندگي اش در لندن، با اين توهم روبرو شد كه براي پيشرفت و تمدن بايد شبيه انگليسي ها شد. پس به موهايش روغن بريانتين مي زد، كلاه ابريشمي برسرمي گذاشت و كت وشلوار به سبك انگليسي ها مي پوشيد. بند طلايي به جيب جليقه اش مي انداخت كه هميشه ساعت كوچكي را در جيبش نگه مي داشت. او تا آنجا پيش رفت كه حتي در ساعتهاي بيكاري به كلاس رقص هم مي رفت. اما ديري نپاييد كه دريافت براي انسان بودن، اين منش دروني فرد است كه او را از سايرين متفاوت مي كند، نه ظاهر او. دريافت اين نكته بعدها به او كمك كرد تا حتي با لباس پوشيدنش به نوعي مخالفت با استعمار انگلستان بپردازد.
مهاتما با آنكه در دوران تحصيل در هند بسيار احساساتي و مهربان بود اما در مدرسه بيشتر به عنوان يك نوجوان ضعيف، رنجور و كودن معروفيت داشت. حتي علاقه اي به جست وخيزهاي معمول دوران نوجواني هم نداشت.
وقتي تحصيلش در لندن تمام شد، به عضويت كانون وكلاي انگلستان درآمد و به عنوان وكيل به آفريقاي جنوبي كه در آن سالها تحت سيطره دولت بريتانيا بود، اعزام شد. در همان قطار لندن ـ ژوهانسبورگ بود كه او براي نخستين بار با چهره كريه تبعيض نژادي روبرو شد. با آنكه او، براي همسر و فرزندانش بليت كوپه درجه يك را خريده بود، اما اصرار يك سفيدپوست از خودراضي باعث شد تا او را كه چهره اي با رنگمايه هندي ها داشت با حقارت تمام به قسمت درجه سه منتقل كنند. كسي چه مي داند شايد در آن لحظات مهاتما به اين فكر افتاده بود كه روزي تلافي اين تحقير را بر سر انگليسي ها درآورد.
گاندي حدود بيست سال در آفريقاي جنوبي زندگي كرد و در همه اين سالها وضعيت هندوستان مهمترين دغدغه ذهني اش بود. وقتي دوران بيست ساله اقامت او به سرآمد، حالا ديگر از سالهاي جواني كمي فاصله گرفته بود و ديگر خبري از موهاي مشكي و پرپشتش نبود. او به هندوستان بازگشت و علم مخالفت با دولت بريتانيا را برافراشت.
اوچراغ يك شعار را در دلش هميشه روشن نگه داشته بود و آن شعار اين بود: «مشتاقانه بخواه تا تحقق پذيرد.»
چند نتيجه اخلاقي:
۱ـ اگر كودن، رنجور و زشت هستيد اصلاً نگران نباشيد.
۲ـ آدم شدن هيچ ربطي به لباسهاي شما ندارد.
۳ـ اگر سروشكل درست و حسابي نداريد بليت درجه يك نگيريد (البته در انگلستان)
۴ـ به تجربه گاندي اعتماد كنيد: «مشتاقانه بخواهيد تا تحقق پذيرد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |