سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۵ ربيع الاول ۱۴۲۴
Tue, May 27, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره۲۴۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دكتر سيدحسين نصر ـ برگردان: دكتر حسين حيدري
• (بخش نخست )
دكتر سيدحسين نصر ـ برگردان: دكتر حسين حيدري
پيوندهاي معنوي «تصوف» با «تشيع»
• (بخش نخست )
123975.jpg
يكي از غامض ترين پرسش ها و مسائل مربوط به پيدايي تصوف درتاريخ اسلام، ارتباط تصوف با مذهب تشيع است. ما در اين مقاله، اسلامي بودن خاستگاه تشيع و تصوف را مسلم مي دانيم وچنانكه سابقاً در اينجا و در ديگر آثار بدان پرداخته ايم، برپايه اين باور، به ژرف كاوي رابطه تشيع و تصوف خواهيم پرداخت. در واقع، تشيع و تصوف به طرق مختلف و در سطوح متفاوت، جنبه هاي اصيل اسلام سنتي هستند و اين دو نه تنها با اعتقادات اسلامي همسازند، حتي بيش از آن، بويژه در مفهومي عامتر، به عنوان سنت و حقيقتي فراگير در ساختار پديده اي و حياني مي گنجند.
آموزه هاي مشترك
ارتباط تشيع و تصوف به اين دليل امري پيچيده به نظر مي رسد كه در تبيين اين دو حقيقت معنوي و ديني، ما با يك ساحت يا بعد اسلام مواجه نيستيم واسلام هم داراي بعد ظاهري و هم بعد باطني است كه در كنار همه اشكال وانشعابات داخلي آنها، ساختار طولي (عمودي) دين را به وجود مي آورند. ولي از سويي ديگر، اسلام به دوفرقه مهم تشيع و تسنن تقسيم شده است كه مي توان گفت ساختار افقي (عرضي) دين را مي سازند. اگر اين تنها جهت ارتباط فوق الذكر بود، توضيح وتبيين آن تا حدودي آسان بود ولي حقيقت بعد باطني اسلام، كه در فضاي اهل تسنن، تقريباً بطور كامل با تصوف ارتباط يافته، به نحوي بر كل ساختار تشيع ـ هم در وجهه باطني و هم در وجهه ظاهري آن ـ تأثير نهاده است. مي توان گفت باطني گرايي اسلامي يا عرفان (gnosis) به صورت تصوف در ميان اهل تسنن تبلور يافته، در حالي كه بر كل ساختار تشيع بخصوص در دوره هاي نخستين آن جلوه كرده است. از نظرگاه اهل سنت، تصوف هماننديهاي را با تشيع نشان مي دهد و از جهاتي با آن اشتراك دارد، چنانكه شخصيت بسيار مهمي چون ابن خلدون مي نويسد: «هم متصوفه به قطب و ابدال عقيده مند شدند و گويي آنها در اين عقيده از مذهب را فضيان درباره امام و نقيبيان تقليد كردند و اقوال شيعيان را باعقايد خود درآميختند... (متصوفه)... در ديانت، مذهب ايشان (شيعيان) را اقتباس كردند و در آنها فرو رفتند به حدي كه مستند طريقت خود را در پوشيدن خرقه اي قرار دادند كه علي (رض) آن را بر حسن بصري پوشانيده و از وي عهد به التزام طريقت گرفته بود و اين خرقه و طريقت به عقيده آنان از حسن بصري به جنيد (يكي از مشايخ آنان) رسيده است.»از نظر تشيع نيز، اين مذهب سرمنشأ گرايشي است كه بعداً به نام تصوف معروف گرديد والبته در اينجا منظور از اصطلاح تشيع، همان تعاليم باطني پيامبر خاتم (ص) است.
هر يك از دوديدگاه مزبور، جنبه اي از يك حقيقت را بيان مي كنند كه در دوعالم (تشيع و تسنن) جلوه دارد. آن حقيقت، باطني گرايي اسلامي يا عرفان است. با نظر به ظهور و تحولات تصوف وتشيع در ادوار بعد، به اين نتيجه مي رسيم كه تشيع وتسنن و تصوف برخاسته در ميان اهل تسنن، هيچ يك منشأ ديگري نيست بلكه مرجعيت و استناد همه آنان پيامبر خاتم (ص) و مشكات وحي است و اگرتشيع را همان باطني گرايي اسلامي بدانيم، البته در آن صورت آن را نمي توان از تصوف جدا دانست. براي مثال امامان شيعه به عنوان نمايندگان باطني گرايي در تصوف نقش بنيادين دارند ولي نه به عنوان امامان خاص شيعه، آنگونه كه در نظام اعتقادي ادوار بعد، معرفي شده اند. در واقع هم در ميان مورخان مسلمان دوره هاي بعد وهم در ميان محققان، اين باور وجود داشته كه مابين دوقرن نخست با آنچه كه منحصراً در دوره هاي بعد تثبيت گرديد، تمايز آشكاري را قائل نشوند. درست است كه عناصر عقيدتي ويژه شيعي را حتي در زمان حيات پيامبر اكرم (ص) مي توان پيدا كرد و اينكه ريشه اختلاف تشيع و تسنن حتي به اوايل نزول وحي باز مي گردد و هر دوفرقه بر حسب مشيت الهي، گونه هاي مختلف نژادي و خلقي را با يكديگر وفق داده اند، ولي افتراقات و اختلافات حاد و متعصبانه سده هاي بعد در قرون اوليه ديده نمي شود و اصول مذهبي سنيان در باورهاي رسمي و مقبول شيعيان وجود داشته و شيعيان با عناصر عقلاني و اجتماعي اهل تسنن تماس و آشنايي داشته اند. در مواردي بويژه در دوره قبل از قرن چهارم هجري، حتي مشكل است كه قضاوت كنيم كه فلان نويسنده آيا شيعي يا سني بوده است؟ هر چند كه در همان زمان نيز، حيات معنوي و ديني هر دو فرقه، هر يك، رنگ و بوي ويژه خودرا داشته است. در چنين محيط و شرايطي كه هنوزانعطاف پذير بود و به تعصب نگراييده بود، آن عناصر باطني اسلامي كه شيعيان باور ويژه خود مي دانند، در جهان تسنن در تصوف نيز نمايانگر باطني گرايي اسلامي بود. در اين باب، نمونه اي برتر از علي بن ابي طالب (ع) يافت نمي شود. تشيع را مي توان اسلام علي بن ابي طالب (ع) ناميد، همو كه از نظر شيعيان، پس از رحلت حضرت خاتم (ص)، هم مرجع معنوي و هم مرجع دنيوي مؤمنان است. در عالم تسنن تقريباً همه سلسله هاي صوفيان، نسب معنوي خود را به آن حضرت ختم مي كنند و او را پس از پيامبر خاتم، برترين مرجع معنوي مؤمنان مي دانند.
حديث مشهور «انامدينةالعلم و علي بابها» را كه صراحتاً بر نقش علي (ع) در باطني گرايي اسلامي دلالت دارد، هم شيعيان و هم اهل سنت باور دارند، اما صوفيان اهل سنت، خلافت روحاني علي (ع) را مخصوص شيعيان نمي دانند؛ بلكه آن را مستقيماً با باطني گرايي اسلامي ارتباط مي دهند. بااين حال، احترامي كه شيعيان و صوفيان بطور يكسان براي علي (ع) قائلند، نشان دهنده ارتباط وثيق تشيع و تصوف است.
تصوف داراي شريعت (مذهب فقهي ويژه) نيست وطريقت در كنار يكي از مذاهب فقهي از قبيل مالكي يا شافعي مورد عمل قرار مي گيرد ولي شيعه هم شريعت (مذهب فقهي) وهم طريقت ويژه خود را داراست وفقط در بعد طريقت است كه سلسله هاي صوفيه از قبيل نعمة اللهيه ، درهر دو عالم تشيع و تسنن پيرو داشته است. اما علاوه بر آن، شيعه هم در جنبه شريعت وهم در جنبه كلامي داراي عناصر باطني است كه آنرا همتراز تصوف قرار مي دهد. في الواقع، تشيع، حتي در بعد ظاهري تعاليمش، به مقامات عرفاني پيامبر (ص) و امامان توجه دارد ـ چنانكه در تصوف آن مقامات، غايت حيات معنوي است.
ذكر چند مصداق ونمونه از ارتباطات گسترده وپيچيده تشيع با تصوف ، برخي از نكاتي را كه تاكنون مورد بحث قرار گرفته، روشنتر مي سازد. در اسلام به طور عام و درتصوف به طور خاص قديس را ولي (مخفف ولي الله = دوست خدا) مي نامند. وتقديس را ولايت مي دانند. چنانكه قبلاً ذكر شد، در تشيع همه وظيفه و نقش امام با قدرت و وظيفه ولايت ملازمت دارد و ولايت كاملاً مرتبط و همريشه با ولايت است و برخي اين دواصطلاح را مترادف مي دانند. به هر حال، بر حسب ديدگاه تشيع، پيامبر اسلام(ص) چون ديگر پيامبران علاوه بر وظيفه و قدرت آوردن احكام الهي (نبوت يا رسالت) ، داراي قدرت هدايت معنوي و ارشاد (ولايت) نيز بوده است واين قدرت به فاطمه (س) و علي (ع) واز طريق آن دو، به امامان منتقل شده است. از آن جا كه امام همواره زنده است، از اين رو اين وظيفه وقدرت هميشه در اين جهان پا برجاست ومي تواند هدايت كننده آدمي به حيات معنوي باشد. «دايره ولايت» كه پس از «دايره نبوت» مي آيد تا امروز باقي است وتداوم طريق باطني را در اسلام تضمين مي كند.
ولايت نيز به همان معناي ولايت، با حضور معنوي هميشگي در اسلام، ارتباط دارد و آدمي را قادر مي سازد تا حيات معنوي را تحقق بخشيده، به مقام تقدس نايل گرداند. به همين دليل ، بسياري از صوفيان ، از زمان حكيم ترمذي به بعد، به اين بعد و بخش محوري تصوف توجه بسيار كرده اند. يقيناً مابين تشيع وتصوف در مورد اينكه قدرت ولايت چگونه و از طريق چه كسي اعمال مي شود و اين كه خاتم ولايت كيست، اختلاف نظر وجود دارد. ولي مع الوصف، تشابه اعتقادي ما بين تشيع و صوفيان در خصوص اين نظريه بسيار شگفت انگيز است و مستقيماً از اين واقعيت نتيجه مي شود كه هر دو مشرب فكري، به طريق مذكور با باطني گرايي اسلامي ارتباط دارند و اين باطني گرايي چيزي جز ولايت يا ولايت ـ كه هم در منابع شيعي و هم در منابع صوفيان اهل سنت آمده ـ نيست.
يكي از آداب و رسوم صوفيان، به صورت نمادين با مسأله ولايت ارتباط نزديك دارد وخاستگاه آن با ولايت در تشيع بسيار نزديك است. رسم پوشيدن خرقه و خرقه گرفتن مريد از دست پير، به عنوان نماد انتقال آموزه هاي معنوي و فيض خاص،با ولايت و تشرف به سلوك رابطه دارد. هر مقام ومرتبه اي از وجود سالك مانند خرقه يا پرده اي، حجاب و مانع مرتبه مافوق آن است و مرتبه برتر با باطن ملازمه بيشتري دارد. خرقه صوفي نماد انتقال قدرت معنوي است ومريد را قادر مي سازد تا فراتر از مقام هشياري روزانه اش به تأمل بپردازد. با فضيلت پوشيدن خرقه يا حجاب، به صورتي نمادين، او قادر مي شود تا حجاب و مانع بين خود وخداوند را به دور افكند.
ادامه دارد
* اين مقاله از كتاب Living Sufism با مشخصات زيربرگرفته وترجمه شده است :
Nasr, Seyyed Hossein, Living Sufism, London, Unwin, Paperbacks, 1980,pp 89 ۱۰۵
سيمون وي و نامه به يك كشيش(۷)
123978.jpg
اديان ديگر
۷۲) همه ـ هم در ميان بني اسرائيل و هم در خارج از اين قوم، هم در كليسا و هم در خارج از آن ـ بهره مند از فيض الهي اند كه به يكسان بر آنان نازل شده است (گرچه اكثريت آن را رد مي كنند).
۷۳) پيش از ظهور مسيحيت، چه در ميان بني اسرائيل و چه در ميان غير آنان و نيز پس از ظهور مسيحيت، در خارج از كليساي كاتوليك و در ميان غير مسيحيان، بسا كسان بوده و هستند كه توانسته اند، در طريق عشق و معرفت به خدا، به اندازه قديسان مسيحي پيش بروند. اينكه از زمان مسيح تاكنون در قلمرو مسيحيت، در قياس با پاره اي از كشورهاي غير مسيحي، مانند هند عشق و معرفت بيشتري نسبت به خدا وجود داشته محل شك و شبهه است. غير بني اسرائيل نيز، بسي بيش از خود بني اسرائيل پيش از مسيحيت و درست به اندازه مسيحيان، اهل معرفت به خدا و خدمت به او بوده اند.
۷۴) انواع سنتهاي ديني معتبر و اصيل بازتابهاي مختلف حقيقتي واحد و احتمالاً به يك اندازه ارزشمندند.
۷۵) علت عدم فهم اين نكته كه انواع اديان معتبر و اصيل بازتابهاي مختلف يك حقيقت و احتمالاً داراي ارزش برابرند، اين است كه هر يك از ما فقط يكي از اين سنتها را تجربه مي كنيم و سنتهاي ديگر را از بيرون مي بينيم و حال آنكه يك دين را فقط از درون مي توان شناخت.
۷۶) وجود تجسدهاي الهي غير از مسيح (چه بسا تجسد الهي بودن ملكيصدق، اوزيريس در مصر و كريشنا در هند) قابل انكار نيست.
۷۷) وحياني بودن اختصاص به متون مقدس يهودي ـ مسيحي ندارد. فقط سنت يهودي ـ مسيحي داراي متون مقدس وحياني، آيينهاي مقدس و معرفت فوق طبيعي درباره خدا نيست.
۷۸) حقايق تصريحي دين مسيحيت كاتوليك در اديان ديگر به صورت تلويحي وجود دارند و حقايق تصريحي اديان ديگر در اين دين به صورت تلويحي وجود دارند.
۷۹) محتواي مسيحيت پيش از مسيح، از آغاز تاريخ بشر وجود داشته است. حقايق مسيحيت (مانند تجسد خدا در مسيح، كلمه الهي، وساطت عيسي مسيح ميان خدا و انسانها، روح القدس، تثليث، فيض، نجات از طريق عشق، مادر بودن مريم عذراء، بره خدا بودن مسيح، غسل تعميد، عشق الهي، تبديل آب به شراب، تبديل شراب به خون، نان و شراب، عشاء رباني، مصائب مسيح، آوارگي مسيح پيش از مصلوبيت، صليب، مصلوب شدن عيسي، مرگ مسيح، رستاخيز مسيح، بازخريد گناهان به توسط مسيح و دوباره زاده شدن) در اسطوره ها و فرهنگهاي عاميانه قبل از ظهور مسيحيت (مثلاً در فرهنگ يوناني، در ميان بسياري از اقوام هلني و آسيايي و تمدن مصري) نيز بازتاب دارند.
۸۰) (در نتيجه آنچه در فقرات ۷۴ ، ۷۸ و ۷۹ آمد) اساطير و فرهنگهاي عاميانه قبل از ظهور مسيحيت حقايق مسيحي را وضوح مي بخشند و حقايق مسيحي خفايا و زواياي آن اساطير و فرهنگهاي عاميانه را روشن مي كنند.
۸۱) (در نتيجه آنچه در فقره ۸۰ آمد) عالم ترين فرد مسيحي ممكن است از اديان ديگر مطالب فراواني راجع به امور الهي بياموزد (اگرچه اين امكان هم هست كه به مدد نور معنوي باطني، همه مطالب را از درون سنت ديني خودش استخراج و فهم كند.)
۸۲) (در نتيجه آنچه در فقرات ۷۴ ، ۷۷ ، ۷۸ ، ۷۹ ، ۸۰ و ۸۱ آمد) نابودي سنتهاي ديني ديگر، غير از مسيحيت، ضايعه اي جبران ناپذير است.
۸۳) داستان آفرينش و داستان گناه نخستين در سفر پيدايش راست است، اما داستانهاي سنتهاي ديگر راجع به آفرينش و گناه نخستين نيز راست و حاوي حقايق بينهايت ارزشمندي اند.
۸۴) داستانهاي گوناگون راجع به آفرينش و گناه نخستين بازتابهاي مختلف حقيقتي واحدند كه به زبان بشري غير قابل ترجمه است. مي توان اين حقيقت واحد را از طريق يكي از اين بازتابها استنباط كرد و مي توان آن را از طريق چند بازتاب مختلف، به نحوي بهتر استنباط كرد. (بويژه، فرهنگ عاميانه، اگر درست تفسير شود، حاوي گنجينه اي از معنويت است)
۸۵) بين تلقي و تصور مانويان و مسيحيان از ارتباط ميان خير و شر تفاوت حقيقي اي نيست.
۸۶) سنت مانوي يكي از آن سنتهايي است كه اگر با طهارت و توجه كافي مورد مطالعه واقع شود، حقيقتي در آن يافته مي شود.
[...] ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |