|
محمدعلي كلي در جواني چه مي كرده است؟
نرم مثل پروانه سخت مثل زنبور
|
|
|
دو روز بود كه مدال طلا را از خودش دورنكرده بود. احساس غرور و افتخار مي كرد. در حاليكه تمام لحظه هاي مبارزه و نهايتاً پيروزي را در ذهنش مرور مي كرد وارد رستوراني شد و سفارش همبرگر و سودا داد. اما به محض اينكه صاحب رستوران متوجه او شد، گفت: «متأسفم ما فقط به سفيدپوستان غذا مي دهيم.» عصباني شد و فرياد زد من مسافت طولاني را تا ايتاليا طي كرده ام، عين شيرجنگيده ام و حالا حتي اجازه استفاده از يك رستوران را هم ندارم؟ با عجله بيرون زد و لحظه اي بعد برروي پل معلق بررودخانه بود. نشاني را كه تا دقايقي قبل برايش مايه افتخار و مباهات بود از گردن كند و به داخل آب پرتاب كرد. براي او زندگي و آرمانهايش ميدان مسابقه اي بسيار با ارزش تر بود. از زماني كه نخستين تلاشهاي ورزشي اش را در اين رشته شروع كرده بود و تنها ۱۲سال داشت يك هدف را دنبال مي كرد. او شهرتي مي خواست تا با اتكا برآن بتواند به مردمش كمك كند. اما حالا در شرايطي قرارگرفته بود كه اين نشان ها به دليل اهانتي كه به خواهران و برادران سياهپوستش مي شد براي او ارزشي نداشت. و با اين اعتقاد كه توانست به آنچه با انديشه هايش مخالف است نه بگويد. از رينگ مسابقه گرفته تا صحنه زندگي او با صبر، گذشت و ايستادگي توانست براي سه بار قهرمان سنگين وزن دنيا شود و نخستين پيروزي اش را در ۱۸سالگي بلافاصله بعد از اتمام دبيرستان در سبك وزن كسب كند. از چند روز قبل از شروع مسابقه با تكرار جمله «نرم مثل پروانه ـ سخت مثل زنبور» كاري را كه در پيش داشت با خود مرور مي كرد و در ميدان مسابقه با قدرت و شجاعت و در كنار آن اعتماد به نفس و احتياط مي توانست برحريفان غلبه كند. نوجواني بود خودساخته، با اراده، سريع، قوي و شوخ طبع كه تا قبل از ۲۲سالگي و پيروزي برحريف قدري به نام لستون مسلمان نبود و كاسيوس نام داشت. اما پس از پيروزي براين حريف به اسلام گرويد و نام خود را محمدعلي گذاشت. ۲۴ساله بود و در اوج قدرت و شهرت اما يكبار ديگر توانست با تكيه براعتقاداتش كلمه نه را برزبان آورد. گرچه مي دانست ممكن است بازتاب مخالفت او از دست دادن عنوان مال و آينده اي خوب باشد. اما اعتقاد داشت مردان بزرگ برسر اعتقادات مذهبي بسيار آزمايش مي شوند و اگر بتواند از آزمايشي كه در پيش رو دارد سربلند بيرون آيد. احساس قدرتي خواهدكرد كه بسيار بيشتر از گذشته است. او از شركت در جنگ عليه ويتنام سرباز زد و پس از آن از جانب دوست و دشمن به او حمله شد و از او به عنوان وطن فروش، ترسو و خيانتكار يادكردند و بمدت ۳سال اجازه حضور در رينگ را به او ندادند. اما اعتقاد داشت ترقي يا سقوط انسان، موفقيت يا شكستش، خوشبختي يا بدبختي، همه و همه در ارتباط با رفتار اوست و اين رفتارهاي ماست كه مي تواند تصورات و باورهاي ما را ترسيم كند. گرچه اعتقاد داشت عشق مانند توري است كه با آن مي توان قلب سايرين را چون ماهي صيدكرد، اما در زندگي عشقي خود را شكست مواجه شد و ۴بار ازدواج را تجربه كرد كه حاصل آن ۹فرزند بود. آنچه از او قهرماني جاودانه ساخت اين بود كه در اوج قدرت و يا در نهايت ضعف و بيماري تنها يك انديشه داشت: «من بايد پيروز شوم.» چندنتيجه اخلاقي: ۱ـ تحت هر شرايطي مدال تان را در آب پرتاب نكنيد(اين كارها يعني چه؟) ۲ـ هرچقدر هم مهربان باشيد، ممكن است در عشق شكست بخوريد، آن هم چهار بار! ۳ ـ تكليف تان را با پروانه ها و زنبورها هرچه زودتر مشخص كنيد. ۴ ـ عليه ويتنام نجنگيد.
|