سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۵ ربيع الاول ۱۴۲۴
Tue, May 27, 2003
جوان
شماره۲۴۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
چراغ جادو
محمدعلي كلي در جواني چه مي كرده است؟
پس از تاريخ مصرف
چراغ جادو
آرزو دارم ماركوپولو باشم
سلام غول چراغ جادو را بپذيريد كه بيچاره اين هفته فرصت سر خاراندن هم نداشت و مجبور شده بود به امورات آرزوهايي كه توسط نامه و ميل به دستش رسيده بپردازد.
اين هفته تعداد زيادي نامه، فكس وميل داشتيم. يكي دو نفري هم تلفن زده بودند كه متأسفانه در زماني نبود كه بتوانندبا مسؤولين صفحه ارتباط برقراركنند.
چراغ اول را كريم كنعان پور از كرمانشاه روشن مي كند (كريم جان! اسم تو در كتاب ركوردها ثبت مي شود چون نامه تو اولين نامه اي بود كه از كرمانشاه به دست ما رسيد.) كريم مي نويسد:
«دوست دارم يك زندگي خوب داشته باشم. منظورم از زندگي خوب اصلاً خانه ويلايي و ماشين زانتيا و سفر به خارج نيست. من آدم خيلي قانعي هستم. فقط يك خانه كوچك مي خواهم. سي متر هم بود، بود. اما دوست دارم مال خودم باشد و بتوانم هرچه زودتر دست آن كسي كه دوستش دارم را بگيرم و ببرم آنجا. پس شايد جناب آقاي غول چراغ بهتر باشد قبل از دادن يك خانه، يك كار خوب هم برايم دست و پا كند. اينجا مهمترين مشكل ما در كرمانشاه، مشكل كار است. مطمئن هستم اگر اين مشكل حل شود، خيلي از مشكلات ديگر ما هم در اينجا حل مي شود از جمله مشكل اعتياد كه گريبانگير بسياري از جوانان كرمانشاهي شده است.»
نيلوفر محب علي از بابل مي نويسد: «از كدام بخش از آرزوهايم بايد بگويم؟ از آرزوهايي كه به عنوان يك دختر براي خودم دارم يا از آرزوهايي كه براي پدر و مادرم دارم..»
اگر قرار باشد فقط يكي از آرزوهايم برآورده بشود، ترجيح مي دهم درباره مملكتم و مردم مملكتم آرزو كنم و از خداوند بخواهم مردم ايران هميشه در صلح وصفا و سلامتي زندگي كنند.
آراپيك (كه به احتمال زياد بايد از هموطنان اقليت مذهبي ما باشد) مي نويسد: «آرزو مي كنم دنيا در صلح باشد و همه كساني كه به هر شكل به دنبال جنگ افروزي هستند به خاطر بشريت از موضع خود پايين بيايند. آرزو دارم مردم عراق، فلسطين، افغانستان و همه نقاط ديگر دنيا به راحتي زندگي كنند و خدا امنيت را از هيچ كس نگيرد.»
و چند آرزوي ديگر:
پيروز در آتش (چه اسمي!): آرزو مي كنم هيچ آرزويي نداشته باشم.
اميرحسين معلومي از تهران: «اي غول چراغ اگر عرضه داري (آقا! مؤدب باش) يك بلايي سر اين آقاي امراللهي معلم فيزيك ما بياور كه پدر ما را اين ترم درآورده است.
اگر هم نمي تواني يك بلايي سر من و بچه هاي كلاس دوم مدرسه [...] بياور كه از دست اين معلم محترم راحت شويم.
زهرا ابراهيمي: «اگر به اندازه يك ميليون تومن پول داشتم خيلي از مشكلاتم حل مي شد. پس آرزو مي كنم يك ميليون داشتم.
رضا ـ اي بي سي: «آرزو دارم جاي ماركوپولو باشم. فكر نمي كنم در دنيا كاري جذاب تر از سفر رفتن باشد.»
ام ـ رخ فروز: «آرزوها كم نيست ... من و تو كم گفتيم!» (آقا يا خانم رخ فروز كپي رايت فرهاد فراموش نشود.)
منتظر دريافت آرزوهايتان هستيم. نام صفحه و ستون را فراموش نكنيد.
محمدعلي كلي در جواني چه مي كرده است؟
نرم مثل پروانه سخت مثل زنبور
123993.jpg
دو روز بود كه مدال طلا را از خودش دورنكرده بود. احساس غرور و افتخار مي كرد. در حاليكه تمام لحظه هاي مبارزه و نهايتاً پيروزي را در ذهنش مرور مي كرد وارد رستوراني شد و سفارش همبرگر و سودا داد. اما به محض اينكه صاحب رستوران متوجه او شد، گفت: «متأسفم ما فقط به سفيدپوستان غذا مي دهيم.»
عصباني شد و فرياد زد من مسافت طولاني را تا ايتاليا طي كرده ام، عين شيرجنگيده ام و حالا حتي اجازه استفاده از يك رستوران را هم ندارم؟ با عجله بيرون زد و لحظه اي بعد برروي پل معلق بررودخانه بود. نشاني را كه تا دقايقي قبل برايش مايه افتخار و مباهات بود از گردن كند و به داخل آب پرتاب كرد. براي او زندگي و آرمانهايش ميدان مسابقه اي بسيار با ارزش تر بود. از زماني كه نخستين تلاشهاي ورزشي اش را در اين رشته شروع كرده بود و تنها ۱۲سال داشت يك هدف را دنبال مي كرد. او شهرتي مي خواست تا با اتكا برآن بتواند به مردمش كمك كند. اما حالا در شرايطي قرارگرفته بود كه اين نشان ها به دليل اهانتي كه به خواهران و برادران سياهپوستش مي شد براي او ارزشي نداشت.
و با اين اعتقاد كه توانست به آنچه با انديشه هايش مخالف است نه بگويد. از رينگ مسابقه گرفته تا صحنه زندگي او با صبر، گذشت و ايستادگي توانست براي سه بار قهرمان سنگين وزن دنيا شود و نخستين پيروزي اش را در ۱۸سالگي بلافاصله بعد از اتمام دبيرستان در سبك وزن كسب كند.
از چند روز قبل از شروع مسابقه با تكرار جمله «نرم مثل پروانه ـ سخت مثل زنبور» كاري را كه در پيش داشت با خود مرور مي كرد و در ميدان مسابقه با قدرت و شجاعت و در كنار آن اعتماد به نفس و احتياط مي توانست برحريفان غلبه كند.
نوجواني بود خودساخته، با اراده، سريع، قوي و شوخ طبع كه تا قبل از ۲۲سالگي و پيروزي برحريف قدري به نام لستون مسلمان نبود و كاسيوس نام داشت. اما پس از پيروزي براين حريف به اسلام گرويد و نام خود را محمدعلي گذاشت.
۲۴ساله بود و در اوج قدرت و شهرت اما يكبار ديگر توانست با تكيه براعتقاداتش كلمه نه را برزبان آورد. گرچه مي دانست ممكن است بازتاب مخالفت او از دست دادن عنوان مال و آينده اي خوب باشد. اما اعتقاد داشت مردان بزرگ برسر اعتقادات مذهبي بسيار آزمايش مي شوند و اگر بتواند از آزمايشي كه در پيش رو دارد سربلند بيرون آيد. احساس قدرتي خواهدكرد كه بسيار بيشتر از گذشته است.
او از شركت در جنگ عليه ويتنام سرباز زد و پس از آن از جانب دوست و دشمن به او حمله شد و از او به عنوان وطن فروش، ترسو و خيانتكار يادكردند و بمدت ۳سال اجازه حضور در رينگ را به او ندادند.
اما اعتقاد داشت ترقي يا سقوط انسان، موفقيت يا شكستش، خوشبختي يا بدبختي، همه و همه در ارتباط با رفتار اوست و اين رفتارهاي ماست كه مي تواند تصورات و باورهاي ما را ترسيم كند. گرچه اعتقاد داشت عشق مانند توري است كه با آن مي توان قلب سايرين را چون ماهي صيدكرد، اما در زندگي عشقي خود را شكست مواجه شد و ۴بار ازدواج را تجربه كرد كه حاصل آن ۹فرزند بود.
آنچه از او قهرماني جاودانه ساخت اين بود كه در اوج قدرت و يا در نهايت ضعف و بيماري تنها يك انديشه داشت: «من بايد پيروز شوم.»
چندنتيجه اخلاقي:
۱ـ تحت هر شرايطي مدال تان را در آب پرتاب نكنيد(اين كارها يعني چه؟)
۲ـ هرچقدر هم مهربان باشيد، ممكن است در عشق شكست بخوريد، آن هم چهار بار!
۳ ـ تكليف تان را با پروانه ها و زنبورها هرچه زودتر مشخص كنيد.
۴ ـ عليه ويتنام نجنگيد.
پس از تاريخ مصرف
اشتباه پشت اشتباه
ستون «چگونه» هرپنجشنبه ميهمان شماست. دراين ستون راهكارهايي براي چگونه انجام دادن كارهاي مختلف ارائه مي شود. پيشنهادهايي جدي كه شايد گاهي شوخي به نظر برسند.
نويسنده «چگونه» ، اين هفته درباره چگونه استفاده كردن از موبايل صحبت كرده است . وسيله اي كه اين روزها به آفت جان خيلي ها بدل شده است.
ارسطو مي گويد: «زنان تنها مردان بچه صفت هستند»
شوپنهاور معتقد است : زنان، مردان بيمارند!
فرويد هم مي گويد: «زنان چيزي جز مردان عقيم نيستند»
اين باور در ذهنيت و ادبيات عاميانه ما هم هست. در ضرب المثل ها مي آورند. «زن را از دنده چپ مرد آفريده اند.»
بحث ما اينجا بر سر اين نيست كه چرا بزرگان فلسفه اين قدر ضدزن بوده اند. (خوشبختانه فمينيست ها كتاب هاو مقاله هاي بسياري در محكوميت طرز تفكر اين فيلسوف ها منتشر كرده اند.) تكرار سيمون دوبوار به عنوان يكي از اولين مدافعان حقوق زنان به تفاوت هاي بدني ميان مردان و زنان اعتقاد دارد. به عقيده او سرآغاز نهضت زنان هم در اين تفاوت است.
با نگاهي به جمله هاي فرويد، ارسطو و شوپنهاور مي بينيم اساس اعتقاد آنها به پايين بودن زنان از اين باور سرچشمه مي گيرد كه آنها جنس زن را انشعابي از جنس مرد مي دانند. در باور بسياري از نظريه پردازان ضدزن، جهان اساساً ساختاري تك جنسي دارد. (ابتدا مرد بود و زن از دنده چپ او آفريده شد.)
درواقع اشتباه فمينيسم اين بود كه مسأله تبعيض را با مسأله تك جنسي بودن اشتباه كرد و دوباره به همان ديدگاه جرم انگارانه رسيد. نظريه فمينيسم امروز ديگر معتقد به تفاوت هاي مرد و زن نيست و پافشاري مي كند كه با تكنولوژي تلقيح مصنوعي فني خصوصيات فيزيكي زنانه نظير زايش را نيز از ميان بردارد.
حالا اين وسط حرف كدام يك به درد «پس از تاريخ مصرف » مي خورد؟
ارسطو، فرويد، شوپنهاور، دوبوار يا هيچكدام؟
تبعيض جنسي كمي تكراري به نظر مي رسد اما خوب كه دقت مي كنيم مي بينيم حتي نظريه هاي فمينيسم هم درباره مساوات زنان و مردان كمي متعصبانه به نظر مي رسد چرا؟
***
سيمون دوبوار مي نويسد: «در حقيقت فقط كافي است هنگام پياده روي كمي چشم هايمان را باز كنيم تا بهمان ثابت شود كه بشر به دو دسته تقسيم مي شود [زنان و مردان] كه لباس، شكل ظاهري و جسماني، طرز خنديدن و راه رفتن، علايق و سرگرمي هاي خاص خود را دارند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |