جمعه ۹ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۴
Fri, May 30, 2003
حوادث
شماره۲۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ويژه
ويژه ۲
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
پس از ۳۵ سال انتظار بي دليل
• زن و مرد سالخورده اي كه در جواني به يكديگر
دل بسته بودند، اما بازي روزگار حكم به جدايي
آنان داده بود، سرانجام در دوران پيري
و تنهايي در كمال ناباوري در خانه
سالمندان همديگر را پيدا كردند.
خاطرات و مخاطرات
شگفتي هاي هفته
فروش كليه براي آزادي زنداني
يك مرد مكزيكي با انتشار يك آگهي اينترنتي اعلام كرد، كليه اش را مي فروشد. فرناندآرماند پرز گفته است: «برادرم به دليل يك سانحه رانندگي مرتكب قتل غير عمد شده و اكنون در زندان به سر مي برد. او براي آزادي اش به يك وكيل مجرب نياز دارد. اما وكلاي حرفه اي پول زيادي مي گيرند و ما هم چنين پولي نداريم. بنابراين تصميم گرفته ام براي نجات برادرم يك كليه خود را بفروشم.» وي در توضيح كار خود افزوده است: «مي دانم كارم خلاف قانون است و قانون شكني مي كنم اما به اين پول نياز دارم و كسي كه طرف معامله من خواهد بود نيز به كليه من احتياج دارد پس در واقع هر دو به هم كمك مي كنيم.» وي متذكر شده است: «به محض دريافت پول كليه راهي بيمارستان مي شود.»
پس از ۳۵ سال انتظار بي دليل
ازدواج شورانگيز در خانه سالمندان
• زن و مرد سالخورده اي كه در جواني به يكديگر
دل بسته بودند، اما بازي روزگار حكم به جدايي
آنان داده بود، سرانجام در دوران پيري
و تنهايي در كمال ناباوري در خانه
سالمندان همديگر را پيدا كردند.
زن و مرد سالخورده اي كه در جواني به يكديگر دل بسته بودند، اما بازي روزگار حكم به جدايي آنان داده بود، سرانجام در دوران پيري و تنهايي در كمال ناباوري در خانه سالمندان همديگر را پيدا كردند.
اين درحالي بود كه نه تنها ذره اي از عشق آن دو كم نشده بود، كه با يادآوري خاطرات گذشته و قول و قرارهاي دوران عاشقي پس از ۳۵ سال جدايي در كنار فرزندان و نوه ها پاي سفره عقد نشستند.
124380.jpg
* شروع ماجرا
سه سال قبل، غروب يك روز سرد پاييزي اتومبيل شيك گرانقيمتي وارد محوطه خانه سالمندان در شمال تهران شد. دو مرد جوان درحالي كه هر كدام دو ساك دستي همراه داشتند، به همراه مادر پيرشان به طرف ساختمان اداري آسايشگاه در ميان درختان سر به فلك كشيده باغ رفتند. آنان پس از چند دقيقه مادرشان را به مسؤول مربوطه معرفي كرده و بعد از امضاي ورقه قرارداد سوار بر اتومبيلشان از آنجا خارج شدند.
طبق قرار قبلي، فرزندان نازگل به مادر پيرشان قول داده بودند هر هفته دوشنبه ها به ملاقاتشان بروند، اما انگار بچه ها رفته رفته قول و قرارشان را از ياد بردند. پيرزن تنها در كمال يأس و نا اميدي باز هم منتظر ديدار آنها مي نشست. او هر هفته دوشنبه ها كنار پنجره اتاقش منتظر مي ماند تا شايد پسرانش را ببيند و با دو شاخه گل زيبا به استقبالشان برود، ولي هر بار هنگامي كه خورشيد سفره پرنورش را از آسمان بر مي چيد، او نا اميد از ملاقات فرزندانش به سيماي غمگين پيرمردي خيره مي ماند كه با يك ظرف پر از شكلات انتظار نوه هايش را مي كشيد. ولي افسوس كه هر دو آنها هنگام غروب نا اميد از ديدار فرزندان خود به اتاقشان مي رفتند و شب را با خاطرات شيرين گذشته به صبح مي رساندند.
مدتها به همين شكل گذشت، تا اين كه غروب دوشنبه يك روز سرد زمستاني هنگامي كه دانه هاي سفيد برف محوطه باغ قديمي را سفيدپوش كرده بود، پيرزن باز هم نا اميد از آمدن پسرانش خود را به پيرمرد ساكن در بخش رساند تا غم و غصه هاي تنهايي خود و بي وفايي زمانه را با او تقسيم كند.
پيرمرد هم خوشحال از اين كه لا اقل همدم مهرباني يافته، بي درنگ سفره دلش را گشود. او همينطور از گذشته زندگي و دوران پرحادثه جواني اش سخن گفت تا اين كه در جريان تعريف داستان زندگي، ناگهان اشك در چشمان كم سوي نازگل حلقه زد، چرا كه او داستان زندگي اين مرد را مي دانست. بله علي عاشق دلباخته نازگل بود.
او همان جواني بود كه حدود سي و پنج سال قبل به خاطر شكست در عشق دوبار خودكشي كرده بود و حالا دست تقدير يك بار ديگر آن دو را به هم رسانده بود. آن هم در واپسين سالهاي عمر.
نازگل در تشريح جزئيات چگونگي آشنايي و دلبستگي به علي گفت: پدرم افسر شهرباني بود و در اصفهان خدمت مي كرد. وقتي بيست و دو سال داشتم، پدرم براي خدمت به تهران فرا خوانده شد. بنابراين پس از انتقال او به يكي از محله هاي نياوران نقل مكان كرديم. مدتي پس از جا به جايي با خانواده اي كه همسايه ديوار به ديوارمان بودند، آشنا شديم و اين آشنايي به ايجاد روابط خانوادگي منجر شد. آن خانواده هم پسر محجوب و باشخصيتي (علي) داشتند كه در حجره پدرش در بازار كار مي كرد. هنوز مدتي از آشنايي ما نگذشته بود كه من و علي وابستگي عاطفي شديدي نسبت به يكديگر پيدا كرديم. مدتي بعد علي به صورت علني از علاقه مندي اش به من گفت. من هم با شنيدن حرفهاي عاشقانه و پر احساس او، نتوانستم احساسات دروني ام را مخفي كنم.
تا اين كه يك روز صبح دور از چشم اعضاي خانواده به يكي از پاركهاي شهر رفتيم. آن روز در مورد آينده و زندگي با هم صحبت كرديم و در جريان اين ديدار، علي حلقه اي را به نشان وفاداري به من داد.
آن روز ما به هم قول داديم تا آخر عمر نسبت به يكديگر وفادار بمانيم و در تمامي مراحل زندگي و مشكلات در كنار هم باشيم. بدين ترتيب قرار شد همان شب من موضوع خواستگاري پسر همسايه را با خانواده ام در ميان بگذارم. اما متأسفانه وقتي به خانه رفتم، متوجه شدم يكي از بستگان نزديك پدرم فوت كرده و گفتن اين مسأله به تعويق افتاد. از طرف ديگر هر بار كه مي خواستيم در اين باره به صورت كاملاً جدي صحبت كنيم، اتفاقي مي افتاد و من مجبور مي شدم باز هم صبر كنم تا موقعيت مناسبي پيش آيد.
بالاخره يك شب پدرم وقتي به خانه آمد، گفت كه تصميم گرفته مرا به عقد پسر فرمانده اش درآورد.
با شنيدن اين حرف، به شدت شوكه شدم. اصلاً باورم نمي شد، ولي او تصميمش را گرفته بود. روز بعد موضوع را با علي در ميان گذاشتم و همان شب او به همراه خانواده اش به خواستگاري ام آمدند، ولي پدرم با ازدواج ما مخالفت كرد. او مي گفت: «من به رئيسم قول داده ام و بايد نازگل زن مردي شود كه من برايش انتخاب كرده ام.»
چند روز از اين ماجرا گذشته بود كه با اصرار پدرم براي انجام يك كار ضروري اجباراً به سفري يك هفته اي رفتم. هنگامي كه به خانه برگشتم، در كمال ناباوري علي را در حياط خانه مان درحالي كه تيپ فرهنگي زده بود، به همراه دختر جواني ديدم. هنگامي كه از باغبان خانه در مورد آن دختر پرسيدم، گفت:«خانم همسر آقا هستند.»
پس از اطلاع از اين موضوع، درحالي كه غم تمام وجودم را فرا گرفته بود، از شدت ناراحتي و عصبانيت حلقه اي را كه برايم فرستاده بود، پس فرستادم و بلافاصله از روي لجبازي و براي خالي كردن عقده هاي دروني در كنار خواستگارم سر سفره عقد نشستم.
نازگل همچنان درحال تعريف كردن ماجراي زندگي اش بود كه يك دفعه علي حرفهايش را قطع كرد و گفت: متأسفانه يك سوء تفاهم جزئي باعث سي و پنج سال جدايي شد. ماجرا از اين قرار بود: «هنگامي كه نازگل به مسافرت رفته بود، برادر دوقلويم و همسرش از خارج بازگشته بودند و آن روز نازگل با ديدن او دچار اين اشتباه بزرگ شده بود. نازگل برادرم را به همراه همسرش ديده و فكر كرده بود كه در غياب چند روزه او من ازدواج كرده ام. نازگل هم پس از ازدواج، بلافاصله به اصرار پدر و مادرش براي دوري از من به اتفاق همسرش براي ادامه زندگي به خارج كشور رفتند. من هم از او نشاني نداشتم تا حقيقت را برايش بگويم. علي ادامه داد: هنگامي كه فرزندانم مرا به اينجا آوردند، به شدت ناراحت و بي حوصله شده بودم و فكر نمي كردم در اينجا عشق گمشده ام را پس از ۳۵ سال پيدا كنم.
علي در ادامه مي گويد: پس از ازدواج نابهنگام و غافلگيرانه دختر مورد علاقه ام به شدت دچار ناراحتي و افسردگي شدم. مدتي بعد هم با اصرار خانواده با دخترخاله ام ازدواج كردم. سالهاي اول زندگي دائماً به نازگل فكر مي كردم، ولي وقتي فرزند اولمان به دنيا آمد، رفته رفته خاطره او را به فراموشي سپردم.
ثمره زندگي علي سه فرزند است. نازگل هم دو فرزند دارد. اين دو چند سال قبل همسرانشان را از دست دادند و دوري از فرزندانشان، آنان را راهي خانه سالمندان كرد. زن و مرد سالخورده چندي قبل پس از تشريفات مقدماتي در كنار اعضاي خانواده، فرزندان، نوه ها و ساكنان خانه سالمندان جشن باشكوهي برگزار كرده و به آرزوي خود رسيدند.
آنان هم اكنون براي گذراندن ماه عسل در يكي از شهرهاي شمالي كشور به سر مي برند.
خاطرات و مخاطرات
مرده اي كه زنده شد
از نظر بنده خاطره انتخاب چيزي است از مجموع آنچه انسان درطول ساليان كارش با آن سروكاردارد. سرتاسرزندگي من به خصوص ۱۷سالي كه بازپرس ويژه قتل بودم برايم خاطره است.
بيشتر خاطرات من به لحاظ اقتضاي شغلم خاطرات جنايي است.
شايد همه توقع داشته باشند درميان خاطراتم ازجنازه هاي مثله شده يا سنگدلي جنايتكاران، كشته شدن بچه هاي بي گناه و يا قتل زنان بي گناه سخن بگويم.
ولي بهتر است همه اينها را كنار بگذارم و براي اينكه خوانندگان روزنامه را غمگين نكنم، خاطره اي شاد بازگوكنم.
چندسال پيش در يك روز گرم تابستاني كه سرگرم مطالعه پرونده ها بودم. تلفن اتاقم زنگ زد، آن طرف خط صداي افسرنگهبان يكي از كلانتري ها را شنيدم كه اعلام كرد جنازه مردي داخل گاراژي واقع در يكي از مناطق جنوبي تهران كشف شده است.
بلافاصله به طرف محل واقعه حركت كردم. يك ساعت بعد در يكي از كوچه هاي تنگ و باريك جنوب شهر از اتومبيل پياده شدم تا چشم كارمي كرد زن و مرد و كوچك و بزرگ ايستاده بودند. آثار كنجكاوي ترس و دلهره آميخته با خشم و خشونت درچهره يكايك آنها موج مي زد بعضي ها گريه مي كردند. هنگام عبور از ميان جمعيت به طور پراكنده صداهايي شنيده مي شد كه از همه واضح تر صداي آژير آمبولانس و ماشينهاي پليس بود كه وارد خيابان مي شدند.
هنگامي كه وارد گاراژ شدم يكي از مأموران مرا به طرف محل كشف جسد هدايت كرد،مردم هم پشت سرم واردشدند.
در قسمت انتهاي گاراژ مقدار زيادي ماسه تپه تپه، ريخته شده بود.
مأموركلانتري از فاصله دور مردي را نشان داد كه روي يكي از تپه هاي ماسه اي افتاده بود. اهالي محل هم هنگامي كه متوجه شدند از سرترس نزديك تر نيامدند.
نزديك جسد رفتم تا پس از بررسي موضوع را صورتجلسه كنم. جسد متعلق به مردي حدوداً ۴۰ساله، لاغراندام با لباس هاي كهنه بود.
درحال نوشتن مشخصات آن مرد بودم كه يك مرتبه چشمهايش را بازكرد و ابتدا حيرت زده نگاهي به من و بعد مأموران انداخت و مثل اينكه شوكي به او واردكرده باشند، ازجاپريد و ايستاد. پس از اينكه سرپاايستاد جمعيتي كه جمع شده بودند درحالي كه فريادمي زدند «مرده زنده شد» پابه فرارگذاشتند.
مردبيچاره با ديدن اين صحنه ترسيد و پابه فرارگذاشت.
مأمور كلانتري كه خودش هم از اين ماجرا متعجب شده بود، به آن مرد گفت: مگر تو نمرده بودي؟!و...
مأموركلانتري را خواستم و از او پرسيدم مگر قبلاً جنازه را بازرسي نكرده بودي. او گفت: درمحل ديگري درحال گشت زدن بودم كه يكي از همكارانم كه جسد را پيداكرده بود با بي سيم تماس گرفت و گفت: درگاراژ... يك جنازه كشف شده است.
پس از آن از طريق بي سيم با كلانتري تماس گرفتم و موضوع را از مأموري كه جسد را پيداكرده بود، پرسيدم. با اصرار به اينكه مطمئن است درگاراژ جنازه اي وجوددارد، گفت: صبح زود براي بازرسي به اين گاراژ آمده بودم كه با جسد يك مردجوان كه به نظرمي رسيد اعتيادداشته روي ماسه ها روبرو شدم بعد از بازرسي جيبش محتويات آن را جمع كردم و موضوع را هم صورتجلسه كردم.
بعد از چنددقيقه مأموركلانتري براي بررسي موضوع خود را به محل رساند و پرسيد: چرا نمي رويد جنازه را ببينيد. ماجرا را برايش شرح داديم. او فوراً ما را به پشت تپه ماسه اي راهنمايي كرد و درحالي كه با دست محل را به ما نشان مي داد، گفت: جنازه كه هنوز همين جاست. وقتي آنجا رفتيم ديديم حق با مأمور است و جنازه مردجواني آنجا افتاده است.
آن مرد كه تا يك ساعت قبل همه فكرمي كردند مرده است هنگامي كه متوجه شد در نزديكي يك جنازه خوابيده بود، ازترس ازهوش رفت و روي زمين افتاد.
بالاخره پس از تحقيق مشخص شد، هنگامي كه مأمور اول محل كشف جسد را ترك كرده اين مرد از شدت گرماي هوا وارد گاراژ شده و روي ماسه هاي خنك خوابيده بود و هنگامي كه مأموردوم واردگاراژ مي شود اين مرد را مي بيند و فكرمي كند جسد كشف شده را پيداكرده است.
به اين ترتيب با كشف جسد دستور انتقال آن به پزشكي قانوني صادرشد.
مراسم ويژه خاكسپاري مار
يك مرد بلژيكي عاقبت پس از سه سال تلاش موفق شد مار خانه اش را به دام اندازد و او را نابود كند.
«ويلي باس» ۶۳ ساله اهل كورتناكن اولين بار اين مار ۱۸۳ سانتيمتري را سال ۲۰۰۰ ميلادي در حياط خانه اش ديده بود اما مار زرنگ براحتي از دست او فرار كرد و ديگر خود را نشان نداد. او سال قبل يك بار ديگر ابراز وجود كرد و سگ خانه را نيش زد و او را يك هفته بستري كرد. ويلي باس با مشاهده اين وضع بازي در حياط و باغ خانه را براي نوه هايش ممنوع كرد و به همراه پسر ۳۷ ساله اش، لوچ به جست وجو براي يافتن مار خطرناك پرداخت.
سرانجام هفته پيش لوچ مار را در سگداني خانه شان ديد و او را تعقيب كرد اما ناگهان مار به طرفش حمله كرد. لوچ نيز در دفاع از خود با بيل ضربه محكمي به سر مار كوبيد و او را كشت.
لوچ باس گفته است: «از اينكه مجبور شدم مار را بكشم بسيار متأسفم چون مي خواستم او را زنده شكار كنم و به مأموران باغ وحش بدهم.»
اين خانواده تصميم گرفته اند در مراسم ويژه اي جسد اين مار را در باغ خانه خود به خاك بسپارند.
شگفتي هاي هفته
۱۲۱سال انتظار براي
تولد دختر
خانواده اي پس از ۱۲۱ سال انتظار سرانجام صاحب دختر شدند.
اين نوزاد كه نامش را «جسيكا» گذارده اند،اولين دختري است كه در اين فاميل پس از سال ۱۸۸۲ به دنيا آمده است. در آن زمان مادربزرگ مادر بزرگ مادربزرگ «جسيكا» به نام «فردريك هارولد» به دنيا آمده بود جرارد هارولد پدر ۲۲ ساله جسيكا در توصيف احساسات خود مي گويد: «انگار دارم روي ابرها راه مي روم. اصلاً تصور نمي كردم صاحب يك دختر كوچولو بشوم. اطمينان صد درصد داشتم كه فرزندم پسر است اما حالا اين دختر كوچولوي خوشگل، دختر من است.» جرارد و ناتالي ۱۹ ساله سال گذشته نيز صاحب فرزندي شده بودند اما اين فرزند كه پسر بود، در چهار ماهگي بيمار شد و مرد. به همين دليل ورونيكا هارولد مادر بزرگ جسيكا مي گويد: «بعد از آن مرگ غم انگيز اين تولد بسيار مسرت بخش است. بويژه كه در كل اين فاميل تاكنون تنها سه دختر متولد شده است. ما همگي پذيرفته بوديم كه اين مسأله ريشه ژنتيكي دارد و خانواده ما هرگز نمي تواند صاحب دختر شود. بنا بر اين انتظار داشتيم اين كودك نيز پسر باشد. اما وقتي او متولد شد چنان هيجان زده شديم كه به تمام فاميل و دوستان و آشنايان زنگ زديم و خبر تولد جسيكا را داديم.»
ماجراجوي ۱۳ ساله در قطب شمال
يك پسر ۱۳ ساله نروژي تصميم گرفته نام خود را به عنوان جوانترين فردي كه به قطب شمال سفر كرده، در كتابچه ركوردها ثبت كند. «اندرياس ابرسن»، اهل اسلوكه چندي قبل همراه پدرش از گرينلند به قصد قطب شمال حركت كرد، پيش از سفر به خبرنگاران گفت: «از رفتن به اين سفر بسيار هيجان زده هستم اما بخاطر اينكه نمي توانم روز ۷ ژوئن (۱۷ خرداد) مسابقه فوتبال بين دانمارك و نروژ را ببينم، بسيار متأسفم.» وي همچنين گفت: «تصور اينكه چطور مي توانم اين كار را به سرانجام رسانم برايم بسيار سخت و دشوار است. بويژه كه فصل تابستان نزديك است و ما مجبوريم در ميان توفانهاي فصلي حركت كنيم. درجه دما نيز ۳۵ درجه سانتيگراد زير صفر است. اما با اين وجود مي خواهم نام خود را در كتاب ركوردها ثبت كنم.» پدر آندرياس هم گفته است: «قرار است اين مسير را طي سه هفته طي كنند. مسافتي كه بايد پيموده شود ۳۷۰ مايل است و طي اين مسافت در قطب شمال براي پسر ۱۳ ساله من كمي سخت به نظر مي رسد. اما ما اينكار را خواهيم كرد. البته اين سفر براي من هم سخت و طاقت فرسا است اما كسب چنين تجربه هايي در كنار فرزندم برايم بسيار جالب است.»
ازدواج اينترنتي
يك دختر هندي و پسر آمريكايي مراسم ازدواج خود را پاي دستگاه رايانه برگزار كردند.
در اين مراسم عجيب كه چندي قبل صورت گرفت عروس خانم، «شازلي ايرام» در حالي كه لباس سرخ رنگ سنتي هندي را به تن داشت در كنار خانواده خود و ميهمانها در حياط خانه پدري اش در شمال هندوستان گرد يك كامپيوتر لب تاپ جم شده و به مانيتور كامپيوتر خيره شدند. تا اينكه تصوير سيد عبدالرحمن داماد آمريكايي و اعضاي خانواده اش روي صفحه ظاهر شد. بدين ترتيب آنان در حضور روحاني هندي كه كنار ساير ميهمانان ايستاده بود پيمان زناشويي بستند.
داماد جوان اعلام كرد چندماه بعد براي بردن عروس خود به خانه بخت به هندوستان سفر مي كند.
بي وفا سگ
خانه زني كه به سگ خود آموزش داده بود چگونه در را باز كند مورد دستبرد دزدان قرار گرفت.
اين زن آلماني پس از تعطيلات پايان هفته وقتي به خانه اش بازگشت متوجه شد دزدان مقداري از وسايل خانه و كامپيوترش را سرقت كرده اند. او فوراً پليس را درجريان سرقت گذاشت. مأموران وقتي به خانه اين زن رفتند در پي تحقيقات فني متوجه شدند هيچ اثر انگشتي روي در ورودي نيست و در نيز به زور باز نشده است.
سرانجام پليس متوجه شد سگ خانه آموخته است با پريدن به بالا و كشيدن دستگيره در را باز كند. بنابراين نتيجه گرفتند سگ بي وفا در را به روي دزدان باز كرده و بعد از خوشامدگويي به آنها، به آنان اجازه داده است اموال صاحبش را غارت كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |