زن و مرد سالخورده اي كه در جواني به يكديگر دل بسته بودند، اما بازي روزگار حكم به جدايي آنان داده بود، سرانجام در دوران پيري و تنهايي در كمال ناباوري در خانه سالمندان همديگر را پيدا كردند.
اين درحالي بود كه نه تنها ذره اي از عشق آن دو كم نشده بود، كه با يادآوري خاطرات گذشته و قول و قرارهاي دوران عاشقي پس از ۳۵ سال جدايي در كنار فرزندان و نوه ها پاي سفره عقد نشستند.
* شروع ماجرا
سه سال قبل، غروب يك روز سرد پاييزي اتومبيل شيك گرانقيمتي وارد محوطه خانه سالمندان در شمال تهران شد. دو مرد جوان درحالي كه هر كدام دو ساك دستي همراه داشتند، به همراه مادر پيرشان به طرف ساختمان اداري آسايشگاه در ميان درختان سر به فلك كشيده باغ رفتند. آنان پس از چند دقيقه مادرشان را به مسؤول مربوطه معرفي كرده و بعد از امضاي ورقه قرارداد سوار بر اتومبيلشان از آنجا خارج شدند.
طبق قرار قبلي، فرزندان نازگل به مادر پيرشان قول داده بودند هر هفته دوشنبه ها به ملاقاتشان بروند، اما انگار بچه ها رفته رفته قول و قرارشان را از ياد بردند. پيرزن تنها در كمال يأس و نا اميدي باز هم منتظر ديدار آنها مي نشست. او هر هفته دوشنبه ها كنار پنجره اتاقش منتظر مي ماند تا شايد پسرانش را ببيند و با دو شاخه گل زيبا به استقبالشان برود، ولي هر بار هنگامي كه خورشيد سفره پرنورش را از آسمان بر مي چيد، او نا اميد از ملاقات فرزندانش به سيماي غمگين پيرمردي خيره مي ماند كه با يك ظرف پر از شكلات انتظار نوه هايش را مي كشيد. ولي افسوس كه هر دو آنها هنگام غروب نا اميد از ديدار فرزندان خود به اتاقشان مي رفتند و شب را با خاطرات شيرين گذشته به صبح مي رساندند.
مدتها به همين شكل گذشت، تا اين كه غروب دوشنبه يك روز سرد زمستاني هنگامي كه دانه هاي سفيد برف محوطه باغ قديمي را سفيدپوش كرده بود، پيرزن باز هم نا اميد از آمدن پسرانش خود را به پيرمرد ساكن در بخش رساند تا غم و غصه هاي تنهايي خود و بي وفايي زمانه را با او تقسيم كند.
پيرمرد هم خوشحال از اين كه لا اقل همدم مهرباني يافته، بي درنگ سفره دلش را گشود. او همينطور از گذشته زندگي و دوران پرحادثه جواني اش سخن گفت تا اين كه در جريان تعريف داستان زندگي، ناگهان اشك در چشمان كم سوي نازگل حلقه زد، چرا كه او داستان زندگي اين مرد را مي دانست. بله علي عاشق دلباخته نازگل بود.
او همان جواني بود كه حدود سي و پنج سال قبل به خاطر شكست در عشق دوبار خودكشي كرده بود و حالا دست تقدير يك بار ديگر آن دو را به هم رسانده بود. آن هم در واپسين سالهاي عمر.
نازگل در تشريح جزئيات چگونگي آشنايي و دلبستگي به علي گفت: پدرم افسر شهرباني بود و در اصفهان خدمت مي كرد. وقتي بيست و دو سال داشتم، پدرم براي خدمت به تهران فرا خوانده شد. بنابراين پس از انتقال او به يكي از محله هاي نياوران نقل مكان كرديم. مدتي پس از جا به جايي با خانواده اي كه همسايه ديوار به ديوارمان بودند، آشنا شديم و اين آشنايي به ايجاد روابط خانوادگي منجر شد. آن خانواده هم پسر محجوب و باشخصيتي (علي) داشتند كه در حجره پدرش در بازار كار مي كرد. هنوز مدتي از آشنايي ما نگذشته بود كه من و علي وابستگي عاطفي شديدي نسبت به يكديگر پيدا كرديم. مدتي بعد علي به صورت علني از علاقه مندي اش به من گفت. من هم با شنيدن حرفهاي عاشقانه و پر احساس او، نتوانستم احساسات دروني ام را مخفي كنم.
تا اين كه يك روز صبح دور از چشم اعضاي خانواده به يكي از پاركهاي شهر رفتيم. آن روز در مورد آينده و زندگي با هم صحبت كرديم و در جريان اين ديدار، علي حلقه اي را به نشان وفاداري به من داد.
آن روز ما به هم قول داديم تا آخر عمر نسبت به يكديگر وفادار بمانيم و در تمامي مراحل زندگي و مشكلات در كنار هم باشيم. بدين ترتيب قرار شد همان شب من موضوع خواستگاري پسر همسايه را با خانواده ام در ميان بگذارم. اما متأسفانه وقتي به خانه رفتم، متوجه شدم يكي از بستگان نزديك پدرم فوت كرده و گفتن اين مسأله به تعويق افتاد. از طرف ديگر هر بار كه مي خواستيم در اين باره به صورت كاملاً جدي صحبت كنيم، اتفاقي مي افتاد و من مجبور مي شدم باز هم صبر كنم تا موقعيت مناسبي پيش آيد.
بالاخره يك شب پدرم وقتي به خانه آمد، گفت كه تصميم گرفته مرا به عقد پسر فرمانده اش درآورد.
با شنيدن اين حرف، به شدت شوكه شدم. اصلاً باورم نمي شد، ولي او تصميمش را گرفته بود. روز بعد موضوع را با علي در ميان گذاشتم و همان شب او به همراه خانواده اش به خواستگاري ام آمدند، ولي پدرم با ازدواج ما مخالفت كرد. او مي گفت: «من به رئيسم قول داده ام و بايد نازگل زن مردي شود كه من برايش انتخاب كرده ام.»
چند روز از اين ماجرا گذشته بود كه با اصرار پدرم براي انجام يك كار ضروري اجباراً به سفري يك هفته اي رفتم. هنگامي كه به خانه برگشتم، در كمال ناباوري علي را در حياط خانه مان درحالي كه تيپ فرهنگي زده بود، به همراه دختر جواني ديدم. هنگامي كه از باغبان خانه در مورد آن دختر پرسيدم، گفت:«خانم همسر آقا هستند.»
پس از اطلاع از اين موضوع، درحالي كه غم تمام وجودم را فرا گرفته بود، از شدت ناراحتي و عصبانيت حلقه اي را كه برايم فرستاده بود، پس فرستادم و بلافاصله از روي لجبازي و براي خالي كردن عقده هاي دروني در كنار خواستگارم سر سفره عقد نشستم.
نازگل همچنان درحال تعريف كردن ماجراي زندگي اش بود كه يك دفعه علي حرفهايش را قطع كرد و گفت: متأسفانه يك سوء تفاهم جزئي باعث سي و پنج سال جدايي شد. ماجرا از اين قرار بود: «هنگامي كه نازگل به مسافرت رفته بود، برادر دوقلويم و همسرش از خارج بازگشته بودند و آن روز نازگل با ديدن او دچار اين اشتباه بزرگ شده بود. نازگل برادرم را به همراه همسرش ديده و فكر كرده بود كه در غياب چند روزه او من ازدواج كرده ام. نازگل هم پس از ازدواج، بلافاصله به اصرار پدر و مادرش براي دوري از من به اتفاق همسرش براي ادامه زندگي به خارج كشور رفتند. من هم از او نشاني نداشتم تا حقيقت را برايش بگويم. علي ادامه داد: هنگامي كه فرزندانم مرا به اينجا آوردند، به شدت ناراحت و بي حوصله شده بودم و فكر نمي كردم در اينجا عشق گمشده ام را پس از ۳۵ سال پيدا كنم.
علي در ادامه مي گويد: پس از ازدواج نابهنگام و غافلگيرانه دختر مورد علاقه ام به شدت دچار ناراحتي و افسردگي شدم. مدتي بعد هم با اصرار خانواده با دخترخاله ام ازدواج كردم. سالهاي اول زندگي دائماً به نازگل فكر مي كردم، ولي وقتي فرزند اولمان به دنيا آمد، رفته رفته خاطره او را به فراموشي سپردم.
ثمره زندگي علي سه فرزند است. نازگل هم دو فرزند دارد. اين دو چند سال قبل همسرانشان را از دست دادند و دوري از فرزندانشان، آنان را راهي خانه سالمندان كرد. زن و مرد سالخورده چندي قبل پس از تشريفات مقدماتي در كنار اعضاي خانواده، فرزندان، نوه ها و ساكنان خانه سالمندان جشن باشكوهي برگزار كرده و به آرزوي خود رسيدند.
آنان هم اكنون براي گذراندن ماه عسل در يكي از شهرهاي شمالي كشور به سر مي برند.