سميرا مخملباف داستاني تأثرانگيز و در عين حال تأثيرگذار درباره نخستين ديدار خود از كابل پس از سقوط طالبان تعريف مي كند. اين فيلمساز ۲۳ ساله ايراني تازه به هتل خود رسيده بود كه متوجه نگاه خيره يك پيرمرد شد. او واقعه را چنين به خاطر مي آورد: «وقتي صورتم را ديد، به طرف ديوار برگشت و چشم هايش را بست.»
مخملباف برقع نپوشيده بود، پيرمرد كه بنيادگرايي متعصب بود حتي نمي توانست فكر نگاه كردن مستقيم به صورت او را در ذهن خود حلاجي كند. مخملباف مي گويد: «من واقعاً برايش احساس دلسوزي كردم. او حالا چطور مي خواهد زندگي كند؟ او عميقاً عقايد طالبان را باور داشت. پيشتر، او قدرت هم داشت، و بنابراين قادر بود مرا به زير برقع بفرستد!»
با اين همه فيلم جديد و بسيار تكان دهنده اما سهل گير مخملباف يعني «درساعت پنج عصر»، از شيطان فرض كردن بنيادگرايان مذهبي كه زنان را در افغانستان به موجوداتي تقريباً نامرئي تبديل كرده بودند، سرباز مي زند و به جاي آن، تلاش مي كند آنها را درك كند. درست شبيه اولين فيلمش «سيب» (كه وقتي فقط ۱۸ سال داشت ساخته شد و درباره دو دختر بود كه در پشت درهاي بسته جدا از جهان بيرون نگهداري مي شدند)، اين يكي هم داستان دختري است كه با پدرش به مخالفت برمي خيزد.
دخترك ـ نقره ـ متأثر از جهان خارج است و جهاني فكر مي كند. هدف او در زندگي اين است كه رئيس جمهور شود. او يك جفت كفش ظريف سفيدرنگ با طرح غربي دارد كه دور از چشم پدرش آنها را مي پوشد ـ انگار كه همين عمل به پا كردن اين كفش ها نوعي آزادي به ارمغان مي آورد. در نقطه مقابل، پدر (كه تا حدودي به آن پيرمرد درون هتل شباهت دارد) متعصبي است كه باور دارد زني كه كفش هاي ناجور مي پوشد يا صورتش را نشان مي دهد «راه بهشت را مي بندد.» ناگهان، در افغانستان پس از طالبان، او ناتوان شده است. ابتدا، هيچكس نمي خواست نقش دختر را قبول كند. مخملباف به يك مدرسه رفت و از زنان (كه مدت ها از تحصيل محروم بودند) سؤالي پرسيد كه در اوايل فيلم هم مطرح مي شود: «آيا كسي هست كه بخواهد رئيس جمهور شود؟»
آنها فكر كرده بودند اين سؤال بي ربط است، نفهميده بودند كه اين روش اوست تا دريابد آنها درباره آزاديهاي زنان در افغانستان نوين چگونه فكر مي كنند. او مي پرسد، چرا بايد اين موضوع ـ آرزوي رياست جمهوري ـ براي يك زن مسخره تلقي شود؟
اولين بازيگري كه او سعي كرد در فيلم بازي كند خواهش كرد كه اجازه دهند اين كار را نكند. سرانجام او عاقله رضايي ۲۳ ساله را پيدا كرد، مادري با سه فرزند كه شوهرش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.
در فيلم، باوجود شيوه هاي كاملاً متناقضي كه براي زندگي برگزيده اند، اين پدر و دختر باهم به خوبي و بامحبت رفتار مي كنند . سميرا افغانستان را به زنداني تشبيه مي كند كه در آن زندانبان (پدر) و زنداني (دختر) قهراً به هم وابسته اند. او مي گويد پيوندهاي آنان به گونه اي اعجاب آوري قدرتمند است. آنچه مخملباف وقتي با او صحبت مي كنم بارها و بارها تكرار مي كند، اين است كه طالبان تنها يك گروه خاص نبود «كه چند سال در افغانستان حكومت كرد و حالا رفته است» آنها در ذهن هاي مردم وجود دارند. در فرهنگ افغانستان و در فرهنگ بسياري از كشورهاي شرقي مثل يك زخم پوستي نيست كه بتوان آن را پانسمان كرد، عميق تر است. به سرطان شبيه است، علاج آن به زمان نياز دارد.
خواهر ۱۴ ساله سميرا، حنا (كه يك بار در مدت اقامت در كابل نزديك بود دزديده شود) مستندي ساخته است با نام «لذت ديوانگي» كه موضوع آن چگونگي فيلمبرداري اين فيلم است. خواهر بزرگترش اصرار دارد فيلم حنا از هردو فيلم در ساعت پنج عصر او و سفر قندهار پدرشان محسن (كه داستان آن در افغانستان پيش از سقوط طالبان مي گذرد) بهتر است. به عنوان نوجواني كه از دوربين ديجيتالي استفاده مي كند، حنا توانست بدون مزاحمت در شهر چرخ بزند و به مردم نزديك شود. بسياري از منتقدان در جشنواره كن به خاطر تازگي در ساعت پنج عصر شگفت زده شده بودند. عنوان فيلم از يكي از اشعار لوركا درباره مرگ اقتباس شده است. مخملباف درباره پايان بندي بسيار نامنتظر فيلم مي گويد: «من سعي كردم واقعيت را عرضه كنم، نه اينكه هرچه دلم خواست بسازم، دروغ بس است.» او در ادامه از رسانه هاي غربي انتقاد مي كند، با اين استدلال كه تصوير پخش شده توسط آمريكا از ارتشش كه كشورها را آزاد مي كند، چه در افغانستان و چه در عراق، همان قدر از موضع بالا و گمراه كننده است كه تصاوير فيلمي مانند رمبو،۳ كه در آن سيلوستر استالونه نيروهاي شوروي را از افغانستان بيرون مي كند!
كابل در فيلم مخملباف، بسيار به برلين ويران شده در اثر بمباران شباهت دارد يا به رم ويران شده آنطور كه در فيلمهاي بزرگ نئورئاليستي روسيليني يعني «برلين سال صفر» و «رم شهر بي دفاع» نشان داده شده اند. در اينجا حسي از يك شهر وجود دارد كه در بلا و ويراني به زندگي ادامه مي دهد ـ اما در عين حال، كابل، با بناهاي قديمي خيره كننده اش و خانه هايي كه روي تپه ها واقع شده اند، هنوز دراماتيك و به گونه اي غريب تكان دهنده به نظر مي رسد. مخملباف پيشنهاد مي كند از اصطلاح «زيبا و دردناك» استفاده كنيم كه خودش اضافه مي كند يك اصطلاح متناقض است. به گفته او: «برقع شكل زيبايي ايجاد مي كند و خيلي ساده است اما در همان زمان بدترين لباس موجود براي يك زن در جهان هم هست. بله فضاها واقعاً زيبا بودند اما در عين حال سوررئال هم به نظر مي رسيدند.»
يكي از صحنه هاي پاياني فيلم شبيه قسمتي است كه از يكي از نمايشنامه هاي بكت برداشته شده باشد. پيرمردي نشان داده مي شود (كه مثل پدر يك بنيادگرا است) گمشده كه در ميانه صحرا درازكشيده است و خرش كه روبه مرگ است در كنارش قراردارد. بدون آنكه بداند جنگ مدت هاست به پايان رسيده، او در حال سفر به قندهار است، آرزو دارد با ملاعمر ملاقات كند. مخملباف مي پرسد «او چه مي تواند بكند؟ كجا مي تواند برود؟» نزديك به مرگ، بدون آنكه بداند كجاست، او تصميم گرفته است در بيابان بنشيند و همانجا بميرد.
اين درست است كه در فيلم «در ساعت پنج عصر» شوخ طبعي وجود دارد. «نقره» شخصيتي شوخ طبع و بازي گوش است كه از صحبت كردن با انگليسي نصفه نيمه اش با يك سرباز فرانسوي سازمان ملل كه در خيابان ملاقات مي كند، لذت مي برد. پدر هم صحنه هاي كمدي خودش را دارد، مثلاً جايي كه درباره تغييرات پيش آمده در مملكت به اسبش غر مي زند، باوجود همه اينها طولاني ترين صحنه ها از آن فقر، گرسنگي و شلوغي است. مخملباف تصويري از يك ملت ارائه مي كند كه در چنگال مصيبت گرفتار است و هنوز رنج مي برد تا از تأثير همه جانبه دوران طالبان خلاص شود درحالي كه هنوز نسبت به هويت جديد خويش اطميناني ندارد.
مخملباف معتقد است كار عجيبي است كه درباره چنين فيلمي كنار يك استخر شنا در محوطه يك هتل گرانقيمت در كن بحث كنيم. او مي گويد: «پس از ساختن فيلمي در افغانستان در آن شرايط وحشتناك آمدن به كن تغيير بزرگي است ـ وضع بدي است. واقعاً مرا اذيت مي كند. اما با اين حال فكر مي كنم حداقل مخاطبان مي توانند صداي مردم افغانستان را بشنوند و من مي توانم سعي كنم نماينده آنها باشم.»
منبع: روزنامه گاردين