جمعه ۹ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۴
Fri, May 30, 2003
سينما تئاتر
شماره۲۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ويژه
ويژه ۲
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي به فيلم در ساعت پنج عصر ساخته سميرا مخملباف
برنده جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره كن
• سميرا مخملباف داستاني تأثرانگيز و در عين حال
تأثيرگذار درباره نخستين ديدار خود از
كابل پس از سقوط طالبان تعريف مي كند.
گفت وگو با «مايكل داگلاس» به بهانه ساخت اولين فيلم خانواده داگلاس:
گشتي دردنياي سينما
سايه ي «چارلي» ، اصلاً بدنيست!

جرالدين چاپلين هنرپيشه زن آشنا كه به تازگي در «با او حرف بزن» فيلم آخر پدرو المودووار فيلمساز غيرمتعارف اسپانيايي حضوري غيرمنتظره داشته است. مي گويداين كه دختر چارلي چاپلين هنرپيشه ي افسانه يي فيلم هاي كمدي است، اصلاً براي او يك مانع و يك عامل بازدارنده نبوده است.
او اظهار مي دارد: برخلاف آن چه تصور مي شود، من از اين كه هميشه در سايه ي پدر استثنايي ام زيسته ام، رنج نبرده ام.
شايد براي اثبات اين قضيه بود كه جرالدين در جشنواره اخير فيلم كن فرانسه، جايي كه يك فيلم مستند جديد درباره ي زندگي چارلي وهمچنين نسخه ي شفاف شده اي از «عصرجديد» شاهكار سال ۱۹۳۶ وي به عنوان برنامه ي اختتاميه جشنواره پخش شد، حضور يافت و بر اين برنامه ها نظارت كرد.

يك «كن» بيمار

فستيوال كن هم امسال از بلايا ودغدغه هاي امروز جهان مصون نماند. يك بررسي اجمالي نشان مي دهد تعداد قابل توجهي از كارهايي كه در بخش مسابقه ويا قسمت هاي جنبي جشنواره به نمايش در آمد، به گونه يي مستقيم يا با واسطه رنگ و نماي مشكلات سياسي و اجتماعي روز دنيا را داشتند. از بحران هاي اقتصادي گرفته، تا عمليات تروريستي ، كشتار با دليل وبي دليل مردم در دهه هاي اخير در نقاط مختلف دنيا، وضعيت زندانيان در نقطه اي مثل آمريكاي جنوبي و البته مسائل افغانستان. اتحاديه رستورانداران جنوب فرانسه ، جايي كه كن هميشه گرم و آفتابي در آن واقع است، نيز اطلاعيه يي داد و اعلام كرد كه درآمدش در جشنواره امسال ۲۵ درصد از سال پيش كمتر بوده است. حتماً به اين خاطر كه بيماريها و بحران هاي فوق در كن فزوني گرفته بود.

كار راحت «ايست وود»

عكس العمل ها در قبال «رودخانه ي مرموز» كار تازه ي كلينت ايست وود كه در ۷۲ سالگي هم خود را «جوان اول» سينما مي داند (ولي اين بار رضايت داده فقط پشت دوربين بايستد) در پنجاه وششمين دوره ي فستيوال كن، در مجموع واكنش مثبتي بود. «رودخانه ي مرموز» فيلمي است درباره ي كودك آزاري و عواقب دهشتناك آن و سه بازيگر عمده ي آن شان پن، تيم رابينز و كوين بيكن هستند. وقتي از ايست وود خواستندنظرش را در مورد اين فيلم «كه پاييز امسال در سطح جهان اكران عمومي مي شود) بگويد، اظهار نمود: هنرپيشه هاي خوبي در اختيار داشتم. آنها مي دانستند چه بايد كرد. همه چيز خوب گذشت و به واقع جاري شد. مثل دوره يي كه «نابخشوده » (۱۹۹۲) و يا «پل هاي مديسون كانتي» (۱۹۹۵) را مي ساختم. همه راحت كار مي كرديم.

رابينز: ما غروري رانديديم

تيم رابينز كه اضافه بر بازيگري كارگردان هم هست، درباره ي همكاري با كلينت ايست وود در فيلم «رودخانه ي مرموز» گفته است: مي گويند كلينت با سرعت خيره كننده اي فيلمش را مي گيرد. نمي دانم. ولي ماهيچ صرفه جويي و يا كم توجهي را در صحنه نديديم. كمتر واكنش افراطي يي نيز از سوي كسي ديده شد و هيچ يك از ما غروري را هم در ايست وود مشاهده نكرديم و اين احساس را داشتيم كه انگار داريم فيلم اولمان را بازي مي كنيم. با همان شور و سادگي.

فيلم «بليه» بدترين بود

كسي فكر نمي كرد شنبه ي اين هفته (۳ خرداد) كه پنجمين (وآخرين) سهميه ي فرانسه در بخش مسابقه ي «كن ۲۰۰۳» اكران مي شود، اين طور آن را هو كنند. بخصوص وقتي نام فيلم «كتلتز» و متعلق به برتران بليه كارگردان تأييد شده ي كشور ميزبان باشد. كار به جايي كشيد كه اين فيلم با بازيگران سرشناس اش فيليپ نواره وميشل بوكه و براساس نمايشنامه يي از خود بليه، بلافاصله در يك نظرسنجي مردمي بدترين فيلم فستيوال شناخته شد. ما نمي دانيم!

... و يك رقيب براي «بليه»

گفتيم كه تماشاگران فرانسوي از كار جديد «بليه» خوششان نيامد و آن را بدترين فيلم امسال كن دانستند، اما براي اين عنوان يك مدعي جدي ديگر هم وجود داشت و آن فيلم «باني قهوه اي» كار جديد وينسنت گالو فيلمساز آمريكايي بود. اين بار خود فيلمساز (گالو) هم اعتراف كرد و گفت: خب، اگر كسي نمي خواهد اين فيلم را ببيند، حتماً من يك فاجعه را خلق كرده ام و اين فقط اتلاف وقت بوده است. من از سرمايه گذاران وتهيه كنندگان فيلم نيز عذرخواهي مي كنم اما هيچ گاه هدفم اين نبود كه يك فيلم مصنوعي و اثري غيرجذاب و بدردنخور بسازم. بد نيست بدانيد «باني قهوه اي» راجع به يك راننده ي مسابقات موتورسيكلت راني است كه براي فراموش كردن همسرش كه از وي جدا شده است، دست به سفري طولاني مي زند اما سر آخر با همسرش آشتي مي كند!

يك «عيب» محبوب

با اين حال بيشترين استقبال مردمي در كن امسال، از فيلم «حملات بربرگونه» يك فيلم تقريباً گريه دار فرانسوي ـ كانادايي شد، اين فيلم درباره ي يك پروفسور مسن است كه خانواده و دوستانش از او دوري گزيده بودند ولي حالا كه مبتلا به سرطان شده و در بستر مرگ افتاده، آنها بر بالين اوحاضر شده اند و يك زن معتاد بيشترين ياري را به او مي رساند! اما اين فيلم هم يك ايراد عمده داشت و آن عاميانه بودن بيش از حد فيلم بود و درجشنواره اي در اندازه هاي كن كه هميشه كارهاي بشدت هنري و غيرعامي را پاس داشته است، اين قطعاً يك عيب محسوب مي شود.
اين عيب را دنيس اركاند كانادايي ساخته است (!) و البته «دوجايزه»ي جشنواره را در نهايت به آن دادند.

يك جايزه ي سگي

اين هم از آن حرفها است كه جايزه اي را درست كنند تحت عنوان «نخل سگي» و آن را در جريان جشنواره تقديم كنند به سگي به نام «مات» كه در تمام طول فيلم «داگ ويل» اثر غيرعادي و جديد اما مجموعاً خوب و تازه ي لارس فون تري ير دانماركي يك گوشه نشسته است و شيهه مي كشد! استدلال اهداكنندگان اين بود كه اين سگ در طول اين فيلم ۳ساعته خيلي خوب توانسته است در صحنه ي تئاتر گونه اي كه فون تري ير كل فيلمش را با ياري نيكول كيدمن هنرپيشه مشهور استراليايي در آن گرفته است، بشدت پارس كند و صداي آن به صورت يك «وويس اف» و پس زمينه اي صوتي در طول فيلم محسوس وجزيي از بافت وخميره ي فيلم باشد، جداً مبارك است!
برگرفته از: «هاليودد ريپورتر»
نگاهي به فيلم در ساعت پنج عصر ساخته سميرا مخملباف
برنده جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره كن
جايي براي يك زن
• سميرا مخملباف داستاني تأثرانگيز و در عين حال
تأثيرگذار درباره نخستين ديدار خود از
كابل پس از سقوط طالبان تعريف مي كند.
سميرا مخملباف داستاني تأثرانگيز و در عين حال تأثيرگذار درباره نخستين ديدار خود از كابل پس از سقوط طالبان تعريف مي كند. اين فيلمساز ۲۳ ساله ايراني تازه به هتل خود رسيده بود كه متوجه نگاه خيره يك پيرمرد شد. او واقعه را چنين به خاطر مي آورد: «وقتي صورتم را ديد، به طرف ديوار برگشت و چشم هايش را بست.»
مخملباف برقع نپوشيده بود، پيرمرد كه بنيادگرايي متعصب بود حتي نمي توانست فكر نگاه كردن مستقيم به صورت او را در ذهن خود حلاجي كند. مخملباف مي گويد: «من واقعاً برايش احساس دلسوزي كردم. او حالا چطور مي خواهد زندگي كند؟ او عميقاً عقايد طالبان را باور داشت. پيشتر، او قدرت هم داشت، و بنابراين قادر بود مرا به زير برقع بفرستد!»
124341.jpg
با اين همه فيلم جديد و بسيار تكان دهنده اما سهل گير مخملباف يعني «درساعت پنج عصر»، از شيطان فرض كردن بنيادگرايان مذهبي كه زنان را در افغانستان به موجوداتي تقريباً نامرئي تبديل كرده بودند، سرباز مي زند و به جاي آن، تلاش مي كند آنها را درك كند. درست شبيه اولين فيلمش «سيب» (كه وقتي فقط ۱۸ سال داشت ساخته شد و درباره دو دختر بود كه در پشت درهاي بسته جدا از جهان بيرون نگهداري مي شدند)، اين يكي هم داستان دختري است كه با پدرش به مخالفت برمي خيزد.
دخترك ـ نقره ـ متأثر از جهان خارج است و جهاني فكر مي كند. هدف او در زندگي اين است كه رئيس جمهور شود. او يك جفت كفش ظريف سفيدرنگ با طرح غربي دارد كه دور از چشم پدرش آنها را مي پوشد ـ انگار كه همين عمل به پا كردن اين كفش ها نوعي آزادي به ارمغان مي آورد. در نقطه مقابل، پدر (كه تا حدودي به آن پيرمرد درون هتل شباهت دارد) متعصبي است كه باور دارد زني كه كفش هاي ناجور مي پوشد يا صورتش را نشان مي دهد «راه بهشت را مي بندد.» ناگهان، در افغانستان پس از طالبان، او ناتوان شده است. ابتدا، هيچكس نمي خواست نقش دختر را قبول كند. مخملباف به يك مدرسه رفت و از زنان (كه مدت ها از تحصيل محروم بودند) سؤالي پرسيد كه در اوايل فيلم هم مطرح مي شود: «آيا كسي هست كه بخواهد رئيس جمهور شود؟»
آنها فكر كرده بودند اين سؤال بي ربط است، نفهميده بودند كه اين روش اوست تا دريابد آنها درباره آزاديهاي زنان در افغانستان نوين چگونه فكر مي كنند. او مي پرسد، چرا بايد اين موضوع ـ آرزوي رياست جمهوري ـ براي يك زن مسخره تلقي شود؟
اولين بازيگري كه او سعي كرد در فيلم بازي كند خواهش كرد كه اجازه دهند اين كار را نكند. سرانجام او عاقله رضايي ۲۳ ساله را پيدا كرد، مادري با سه فرزند كه شوهرش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.
در فيلم، باوجود شيوه هاي كاملاً متناقضي كه براي زندگي برگزيده اند، اين پدر و دختر باهم به خوبي و بامحبت رفتار مي كنند . سميرا افغانستان را به زنداني تشبيه مي كند كه در آن زندانبان (پدر) و زنداني (دختر) قهراً به هم وابسته اند. او مي گويد پيوندهاي آنان به گونه اي اعجاب آوري قدرتمند است. آنچه مخملباف وقتي با او صحبت مي كنم بارها و بارها تكرار مي كند، اين است كه طالبان تنها يك گروه خاص نبود «كه چند سال در افغانستان حكومت كرد و حالا رفته است» آنها در ذهن هاي مردم وجود دارند. در فرهنگ افغانستان و در فرهنگ بسياري از كشورهاي شرقي مثل يك زخم پوستي نيست كه بتوان آن را پانسمان كرد، عميق تر است. به سرطان شبيه است، علاج آن به زمان نياز دارد.
خواهر ۱۴ ساله سميرا، حنا (كه يك بار در مدت اقامت در كابل نزديك بود دزديده شود) مستندي ساخته است با نام «لذت ديوانگي» كه موضوع آن چگونگي فيلمبرداري اين فيلم است. خواهر بزرگترش اصرار دارد فيلم حنا از هردو فيلم در ساعت پنج عصر او و سفر قندهار پدرشان محسن (كه داستان آن در افغانستان پيش از سقوط طالبان مي گذرد) بهتر است. به عنوان نوجواني كه از دوربين ديجيتالي استفاده مي كند، حنا توانست بدون مزاحمت در شهر چرخ بزند و به مردم نزديك شود. بسياري از منتقدان در جشنواره كن به خاطر تازگي در ساعت پنج عصر شگفت زده شده بودند. عنوان فيلم از يكي از اشعار لوركا درباره مرگ اقتباس شده است. مخملباف درباره پايان بندي بسيار نامنتظر فيلم مي گويد: «من سعي كردم واقعيت را عرضه كنم، نه اينكه هرچه دلم خواست بسازم، دروغ بس است.» او در ادامه از رسانه هاي غربي انتقاد مي كند، با اين استدلال كه تصوير پخش شده توسط آمريكا از ارتشش كه كشورها را آزاد مي كند، چه در افغانستان و چه در عراق، همان قدر از موضع بالا و گمراه كننده است كه تصاوير فيلمي مانند رمبو،۳ كه در آن سيلوستر استالونه نيروهاي شوروي را از افغانستان بيرون مي كند!
كابل در فيلم مخملباف، بسيار به برلين ويران شده در اثر بمباران شباهت دارد يا به رم ويران شده آنطور كه در فيلمهاي بزرگ نئورئاليستي روسيليني يعني «برلين سال صفر» و «رم شهر بي دفاع» نشان داده شده اند. در اينجا حسي از يك شهر وجود دارد كه در بلا و ويراني به زندگي ادامه مي دهد ـ اما در عين حال، كابل، با بناهاي قديمي خيره كننده اش و خانه هايي كه روي تپه ها واقع شده اند، هنوز دراماتيك و به گونه اي غريب تكان دهنده به نظر مي رسد. مخملباف پيشنهاد مي كند از اصطلاح «زيبا و دردناك» استفاده كنيم كه خودش اضافه مي كند يك اصطلاح متناقض است. به گفته او: «برقع شكل زيبايي ايجاد مي كند و خيلي ساده است اما در همان زمان بدترين لباس موجود براي يك زن در جهان هم هست. بله فضاها واقعاً زيبا بودند اما در عين حال سوررئال هم به نظر مي رسيدند.»
يكي از صحنه هاي پاياني فيلم شبيه قسمتي است كه از يكي از نمايشنامه هاي بكت برداشته شده باشد. پيرمردي نشان داده مي شود (كه مثل پدر يك بنيادگرا است) گمشده كه در ميانه صحرا درازكشيده است و خرش كه روبه مرگ است در كنارش قراردارد. بدون آنكه بداند جنگ مدت هاست به پايان رسيده، او در حال سفر به قندهار است، آرزو دارد با ملاعمر ملاقات كند. مخملباف مي پرسد «او چه مي تواند بكند؟ كجا مي تواند برود؟» نزديك به مرگ، بدون آنكه بداند كجاست، او تصميم گرفته است در بيابان بنشيند و همانجا بميرد.
اين درست است كه در فيلم «در ساعت پنج عصر» شوخ طبعي وجود دارد. «نقره» شخصيتي شوخ طبع و بازي گوش است كه از صحبت كردن با انگليسي نصفه نيمه اش با يك سرباز فرانسوي سازمان ملل كه در خيابان ملاقات مي كند، لذت مي برد. پدر هم صحنه هاي كمدي خودش را دارد، مثلاً جايي كه درباره تغييرات پيش آمده در مملكت به اسبش غر مي زند، باوجود همه اينها طولاني ترين صحنه ها از آن فقر، گرسنگي و شلوغي است. مخملباف تصويري از يك ملت ارائه مي كند كه در چنگال مصيبت گرفتار است و هنوز رنج مي برد تا از تأثير همه جانبه دوران طالبان خلاص شود درحالي كه هنوز نسبت به هويت جديد خويش اطميناني ندارد.
مخملباف معتقد است كار عجيبي است كه درباره چنين فيلمي كنار يك استخر شنا در محوطه يك هتل گرانقيمت در كن بحث كنيم. او مي گويد: «پس از ساختن فيلمي در افغانستان در آن شرايط وحشتناك آمدن به كن تغيير بزرگي است ـ وضع بدي است. واقعاً مرا اذيت مي كند. اما با اين حال فكر مي كنم حداقل مخاطبان مي توانند صداي مردم افغانستان را بشنوند و من مي توانم سعي كنم نماينده آنها باشم.»
منبع: روزنامه گاردين
گفت وگو با «مايكل داگلاس» به بهانه ساخت اولين فيلم خانواده داگلاس:
باجوايزبيگانه نيستم
124338.jpg
در خانواده اي به دنيا آمد كه پدرش يكي از معروف ترين هنرپيشه هاي جهان بوده وهست. ۲۵ سپتامبر ۱۹۴۴ روزي است كه شهر نيوبرنسويك ايالت نيوجرسي آمريكا ميزبان پس بزرگ خانواده داگلاس بود. «مايكل داگلاس» پسر هنرمند معروف فيلم اسپارتاكوس «كرك داگلاس» پس از سالها حضور در سينما، امسال با فيلمي متفاوت به رقابت با ساير فيلمها مي پردازد. اين فيلم را خانواده «داگلاس» (پدر،پسر و خواهر مايكل« ليوتا» ) بازي كرده اند. آنچه مي خوانيد برگردان گفت وگوي كوتاه وي است با مجله "ELLE":
| سال ۲۰۰۱ بعد از فيلم «چيزي نگو» گفته بودي آرزو داري روزي در كنار پدروخواهرت فيلمي را بازي كني.
* خيلي خوب يادت مانده . بله. اتفاقاً در مصاحبه با همين مجله گفتم كه دوست دارم روزي در كنار پدري بازي كنم كه تمام زحمات مرا به تنهايي تقبل كرد. البته مادرم هم خيلي تلاش مي كرد ولي پرورش هنري من بيشتر برعهده پدرم بود. واقعاً دوست داشتم از كلاس بازيگري پدرم در يك فيلم اختصاصي استفاده كنم.
| بحث را از همين جمله آغاز كنيم. از كلاس بازيگري پدرت گفتي. چقدر به اين مسأله اعتقاد داري؟
* سالهاپيش وقتي «هيچكاك» (كارگردان نامي سينما) فيلمي روي پرده سينما مي برد، همگان مشتاق ديدن آن بودند. در فيلمهاي او بازيگران سرشناسي مثل «گريس كلي» بازي مي كردند. اما به نظرم اولين عامل جذب مردم به طرف گيشه ها، كلاس و يا نوع ديدگاه «هيچكاك» بود. بنابراين سالها پس از مرگ وي هنوز نام او با فيلمهاي ماندگارش همراه است.
| اين در مورد كارگردان بود!
* شما اين مثال را در مورد بازيگران نيز تعميم دهيد. ما هر سال بازيگران زيباي زن و مردي داريم كه با استفاده از انواع تكنيكهاي رايج تبديل به ستاره اي زودگذر مي شوند. نمي خواهم از كسي نام ببرم ولي از اين هنرپيشه ها در تمام دنيا داريم. اما آنهايي كه واقعاً سبك خاصي دارند حتي اگر ظاهر آنها براثر گذر عمر پير نشان دهد، باز هم از ياد نمي روند.
در مورد پدرم چنين چيزي را باور دارم. «اسپارتاكوس» يكي از آن فيلمهاي به يادماندني است.
| فيلم جديد خانواده داگلاس از چنين كلاسي برخوردار است؟
* نمي توانم در مورد فيلمي كه هنوز اكران نشده و مردم اطلاعي از ماهيت آن ندارند اظهار نظر كنم. در واقع معمولاً چنين پيش داوريهايي سرانجام خوبي ندارد. اما فكر مي كنم من و پدر سالها تجربه چنين كارهايي را داريم پس اميدوارم فيلمي شده باشد كه مردم سالها از آن صحبت كنند.
| به نظر ما مايكل داگلاس بازيگري با استعداداست. اما اين استعداد خيلي كم در عرصه جوايز بين المللي بيان شده است.
* اگر منظورت كسب جوايزي چون اسكار است، بايد بگويم من چندين بار براي دريافت اين جايزه كانديد شدم. در سال ۱۹۷۹ به خاطر فيلم «سندرم چيني» نامزد دريافت ۳ جايزه و در سال ۱۹۷۵ نامزد دريافت ۴ جايزه. در سال ۱۹۸۴ برنده فستيوال بين المللي تئاتر شدم ودر همان سال كانديد اول دريافت جايزه اسكارو...
پس با جوايز نيز بيگانه نيستم اما قبول دارم اشكالي اساسي در كارم وجود دارد!
| چه اشكالي؟
* من در حرفه هاي گوناگون سينما كار كردم. د رمقام بازيگر، تهيه كننده، فيلمنامه نويس، كارگردان وخلاصه بيشتر نقاط اصلي يك فيلم. اين باعث شد انرژي من در راههاي گوناگوني صرف شود كه حاصلش كانديد شدن براي جوايز اسكار بود اما برنده شدن، نه!
| اشكال ديگري هم كه به ذهن من رسيده، اين است كه بعضي از سوژه هاي فيلمهاي تو تا حدودي كپي شده از سوژه هاي ديگر بود. اين باعث تكراري شدن آن فيلمها مي شد!
* چنين چيزي را قبول ندارم. اگر يادت هست بگو.
| مثلاً فيلم The Ghost تو كه به نوعي همان تغيير چهره (Face/ off) «جان تراولتا» بود.
* اتفاقاً در آن سالها نيز همگان چنين تصوري را داشتند. ما نمي توانيم از خلاقيت «تراولتا» و «كيج» بگذريم. اما سوژه فيلم مرا نويسنده خوبي نوشته بود كه در اسپانيا زندگي مي كند. او با برداشتهايي از آداب و رسوم مردم اسپانيا چنين فيلمنامه اي را نوشته بود و... اين دليل نمي شود كه اگراساس تشكيل يك فيلم تا حدودي به فيلم ديگر شبيه باشد آن دو را كپي شده از هم فرض كنيم.
| من چنين چيزي را فرض نكردم. بگذريم. از كار جديدت در سازمان ملل بگو!
* اين كار جديد نيست. شايد شروع فعاليتم تازه باشد اما سمت آن درسال۹۸ توسط «كوفي عنان» به من سپرده شد. در سال۹۸ من از طرف سازمان ملل و شخص «كوفي عنان » به عنوان يكي از سفراي صلح انتخاب شدم. حالا پس از گذشت سالها دوست دارم اقداماتي در اين زمينه انجام دهم. صحبتهايي نيز با چند حمايت كننده مالي داشته ام تا بتوانيم در زمينه هاي جلوگيري از شيوع بيماري، گسترش علم و ورزش و... سرمايه گذاري كنيم. آن هم در كشورهايي كه بضاعت چنين كارهايي را ندارند مثل كشورهاي آفريقايي.
| از چه تاريخي اين كارها را شروع مي كني؟
* پس از اكران فيلم تازه ام.
| اسم اين فيلم را نگفتي. در ضمن مقداري هم در مورد محتواي فيلم صحبت كن.
* اسم احتمالي اين فيلم It Runs in The Family است. اگر نظر كارگردان و نويسنده تغيير نكند ! در مورد محتواي فيلم چيز زيادي نمي گويم چون جذابيت آن از دست مي رود. ولي كليت فيلم، خانوادگي است.
| مگر اسم اين فيلم تا قبل از اين تغيير كرده بود؟
* بله. يكي دو بار عوض شد!
| از نقش خواهرت بگو.
* «ليوتا» نقش دختري را دارد كه پسري به او دل مي بندد. اين دل بستن مسائل تازه اي را به وجودمي آورد و كلاً محور فيلم همين دل بستگي است.
| و تاريخ اكران؟
* باز هم معلوم نيست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |