|
ميدان توپخانه (۳)
از بانك شاهي تا مكاشفه فلاسفه
|
|
|
شايد در اين سه چهار دهه، دستي به روي كوچه و بازار پايتخت كشيده باشند. اما توپخانه، چندان فرقي نكرده است. نه درز و دورز بناهاي قديمي را به هم رسانده اند و نه ساختمان تازه اي پا گرفته است. آن قدر هم دست و دل آدمهاي اينجا را باز گذاشته اند كه دوره گردي و پااندازي هم سبيل هاي خيلي ها را چرب مي كند. تازه اگر بساطي هاي آن روزها، تنها پشت شهرداري را قرق مي كردند و پااندازها و كلاه نمديها، پاتوق خودشان را داشتند؛ اين روزها باروبنديلشان را به هر جايي آويزان مي كنند و به هر سوراخ سمبه اي سرك مي كشند. ستونهاي آجري و نرده هاي دور حياط بانك شاهي، هماني است كه عكسهاي به جا مانده از عهد رضاخاني نشانت مي دهند. هرچند در اين سالها، بخشهايي از محوطه بانك را فروخته اند اما حالا هم غرب و شرق و شمالش به ميدان توپخانه و خيابانهاي سعدي و اكباتان مي رسد. كنار نرده ها، از همان بساطي هاي پشت شهرداري پر شده است و چسبيده به چند باجه تلفن كنار پياده رو، آدمهايي را مي بيني كه كيف سي دي مي فروشند و كارتهاي تلفن را لابه لاي انگشتانشان گرفته اند. چند سالي است صداي ايرج خواننده هم از ضبط ماشين قراضه اي درمي آيد كه كمي پايين تر، تو را به كاستهاي هزارتومني مي رساند كه آنها را در ميان نرده هاي بانك شاهي چپانده اند. البته تازگي ها صاحبش، يك جانواري چوبي درست كرده و كنار نرده ها گذاشته است. آدمي كه سبيل هاي جوگندمي اش، بيشتر توي چشم مي آيد و هميشه مي گويد: «همه نوارهاي من اسلاميه. ايرج و گلپا وغلامرضا مظفري كه كردي مي خونه. اگه غيراسلامي مي خواي، توي لاله زار دارن.» پايين تر از بساط نوار فروشي، جايي كه نم نمك به خيابان اميركبير مي رسي، چهل پنجاه سالي مي شود كه ستونهاي آجري و نرده هاي ميانشان را كنده اند و به جايش ساختماني سه طبقه، بخشي از حياط بانك شاهي را گرفته است. ساختماني كه حالا، مال تعاوني مخابرات و اداره كل خدمات مخابراتي است. يكي از حجره دارهاي همسايه مي گويد: «اين ساختمان، ملك خصوصي بنده خدايي بود كه پس از انقلاب، به چندرغازي از چنگش درآوردند و بيچاره، خودش را توي زيرزمين خانه اش دار زد. چند سالي هم محل مغازه هاي لوازم يدكي و قطعات ماشين هاي صنعتي شده بود و حالا ده سالي است كه مخابرات، اينجا را تعاوني مصرف كاركنانش كرده است. » همين مي شود كه نماي جنوبي بناي چهار طبقه و آجري بانك شاهي كه هنوز سقف شيرواني اش قرمز است و چارچوبهاي چوبي برخي از پنجره هايش دست نخورده مانده است، ديده نمي شود. اينجا بانك بودنش را از عصر ناصرالدين شاه قاجار بر دوش مي كشد. همان روزهايي كه جوليوس رويتر، تأسيس شعبه ايراني بانك انگليسي اش را با شاه قجر درميان مي گذارد و قراردادي شصت ساله مي بندد. رئيس موزه بانك كه دو سالي است موزه اش را به خاطر حفاري هاي متروي پايتخت به تعطيلي كشانده اند، مي گويد: «تا سال۱۳۲۵ كه آقاي تجدد، ساختمان اينجا را مي خرد و بانك بازرگاني اش مي كند، به همان نام شاهي يا شاهنشاهي باقي مي ماند. از اوايل انقلاب هم تا حالا، بانك تجارت است».ساختمان موزه هم، بنايي آجري است كه پيش از اين ها كتابخانه بوده است. اين را از سردر ساختمان مي فهمي. جايي كه روي كاشي كاري هاي آبي سر در بنا كه ده دوازده متري بلندي دارد، صور فلكي پروين، ذات الكرسي، هفت اورنگ و ترازو نقش بسته اند و در ميان همه اين ها نوشته شده كتابخانه. بيرون، جلوي همان ساختماني كه صاحبش خودش را دار زده بود، ورودي زيرگذري است كه معمولاً كسي از زير آن نمي گذرد. بيشتر وقت ها هم آن زير، لحاف وتشك فيلسوفان جنوب پايتخت پهن است و بساط دود و دمشان به راه؛ و اگر خودشان را پيدا نكني، آثار مكاشفه شان پيداست. آن طرف زيرگذر، به جاي چندكوچه و خانه هاي اطرافش، پارك كوچكي ساخته اند كه طول وعرضش به صد متر هم نمي رسد. درخت ها و درختچه هاي كوچك پاركي كه نام اميركبير را بر آن گذاشته اند، چشم هاي تو را به هرجايي كه بخواهي مي چرخاند. پيش ترها شنيده بودم كه بعد از تخته شدن محله فساد و جمع كردن جل و پلاس روسپي ها و دلال هايشان از ميدان گمرك، عده اي به اينجا آمده اند و چند سالي مي شود كه پارك اميركبير، پاتوق اينجور آدم هاست. با اين حال، همان روزهايي كه بساط گمرك را نيز برنچيده بودند، ميدان توپخانه، پاتوقي بود براي رفع حاجت آدمهايي از اين نوع.(۱) حالا ديگر نشستن به روي صندلي هاي پاركي كه همه همديگر را مي شناسند؛ گه گاهي بلند مي شوند؛ جايشان را عوض مي كنند و ريخت وقيافه بيشترشان سياه تر از آدم هاي معمولي است، عرق را روي پيشانيت خشك مي كند. چند سال پيش كه با يكي از كاسب هاي پشت شهرداري حرف مي زدم، نشاني زني را مي داد كه حالا بايد شصت ساله شده باشد. يكي از همان هايي كه از دوازده سالگي در محله هاي فساد جاخوش كرده بود و حالا، دلال حرفه ايست. خورشيد كه رفت ، نم نمك چراغ هاي پارك را روشن كرده بودند. آمد و رفت آدم ها زيادتر شده بود و حساب كار را از دستم درمي آورد. جوان هاي هجده بيست ساله اي كه ميان چمن ها نشسته بودند و حرفهايشان را يكي در ميان مي شنيدم، لوطي گري شان را به رخ هم مي كشيدند و چايي فروش دوره گردي كه ظرف هاي مصرف شده چايي اش را از توي چمن ها برمي داشت، تعداد حبه قندهاي مشتري هايش را از روي شكل و شمايل شان چرتكه مي انداخت. يادم آمد كه نگهبان دور ميدان مي گفت: «يك عده زاغ سياه كساني را چوب مي زنند كه تازه از زندان اوين آمده اند و قبلاً مشتري جنس آنها بوده اند. اين بار، پول هم نمي خواهند، فقط مي گويند بيا بكش. دوسه باري كه جنس مجاني گرفت، ديگر او را نمي شناسند. يك لقد در […] مي زنند و مي گويند كه پول ما را بده.» عكاسي هم كه تا آن وقت شب، مشتري هاي شهرستاني اش را راه مي انداخت و شنيده بودم كه چهل سالي است بساطش را در همان حوالي پهن مي كند، رفته بود. يكي دوتا خانواده هم دختران كوچكشان را براي بازي آورده بودند. حالا، زن شصت ساله اي كه گفته بودم، كنار ديوار شرقي پارك نشسته است. جلوتر كه مي روم، خودش را در ميان چادري پيچيده و چشم هاي خمارش را با پك هاي چند تا در مياني كه به سيگارش مي زند، جفت مي كند. مي دانم تا مشتري نشوم، حرفي نمي زند. اما اين جور جاها مشتري شدن، دل و دماغ خودش را مي خواهد. به قول قديمي ها اگر بخواهي نان بخوري، اول بايد سركيسه را شل كني و بعد هم، پاي ريش جنباندش بنشيني. آخر يكي از حجره دارهاي دورميدان مي گفت: «بعضي وقت ها كه به مشتري بلوف مي زنند و پولش را بالا مي كشند، برمي گردد و آنچنان كتكي مي خورد كه از خير پولي كه سلفيده بود، مي گذرد.» كم كمك، مردهايي كه دوروبرما مي پلكيدند، جلوتر مي آيند و بوي سيگار و عرق تنشان به زير دماغم مي خورد. من هم ماستم را كيسه مي كنم و زيرلب مي گويم: «نه! اين كلاه به سر من گشاد است.» زيرنويس: ۱ـ جعفر شهري ـ تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم ـ جلد ۶ ـ ص ۳۲۰
|