جمعه ۹ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۴
Fri, May 30, 2003
گزارش روز
شماره۲۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ويژه
ويژه ۲
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
ميدان توپخانه (۳)
جمعه انتظار
قاف قائم
اي صاحب زمان!
اي وارث زمين!
وجودت چون خورشيد، پرتوافشان جهان،
ونگاهت چون رود، جاري در جان جهانيان
سلام ما به تو، در هركجا كه هستي، وتاهرزمان كه هستي هست.
دعاي ما به تو ـ سلامتي و ظهور نوراني تو ـ آن هم تا هستي هست.
جز به درگاه تو اي نيازمند واقعي به درگاه الهي، توجهي نكنيم، وجز به آستان مقدس تو، اي بي نياز از خلق، روي نياز نياوريم.
تو سايه لطف ورحمت خدايي
تو مايه حيات، و اميد مايي
كلمات در تو نگنجند كه «قاف» بلندهستي، نشان از قاف نام تو دارد وهمان انديشه وكلام، از وصف تو عاجز ودرمانده ، از پرواز وا مي ماند.
اي وارث غدير امامت،
اي صاحب چشمه هدايت!
اي ولايت مدار هرديار و ولايت،
اي ولايت تو، مدار سعادت!
شقاوت نصيب كسي مي گردد كه از تو روگرداند، وهلاكت از آن كسي است كه باتو دشمني كند.
سپاس خداي را كه از روز «الست» ، تو را به ما شناساند و ما نيز در صف دوستدارانت، دست از تو برنداريم وخطاب به تو، در هركجا كه هستي صلادر دهيم كه :
«مابرآن عهد كه بوديم هنوزيم هنوز»
آخرين برگِ در ياد
124362.jpg
چقدر پير شده بود. درخت سركوچه مان را مي گويم. بهار از سر پرچين ها پريده بود و حرير پيراهنش را پهن كرده بود روي زمين. شيطنت مي باريد از سرشكوفه ها و شنگي شاخه ها. دست به دست هم مي دادند بادامها و سرمستي سيب را به كام مي كشيدند. هنوز دستمال دختركان ديروز، زيرريشه آلبالو گم مي شد. پيمانه هر روز پر و درخت پيرتر مي شد. تير سيماني چراغ برق، قدش از شاخه هاي بريده او، بلندتر شده بود. تنها او بود كه هر شب، گريه هاي درخت را مي شنيد و ترك خوردن تنه كلفتش را. دايره دايره بسته مي شد، چرخش عمر تنه اش و چندي بعد، كنده بريده اي مي شد كنار جاده اي متروك. درخت خيلي از بهارها را به ياد داشت. دوره درشكه سواري و قهقهه وحشي باد را. آواز خوش پرندگان اين بام را و جوشش قنات روبرو كه حالا بلوك بندي شده بود. گردش شاد دستها و پيراهن ها، غروبهاي جمعه و عطر خنك هندوانه در مرطوبي چمن هاي باغ روبرو. پاييز كه بچه ها با اخم از زير ساقه اش رد مي شدند و با لذت روي برگها راه مي رفتند تا خش خش گامهايشان، طنين مدرسه را بشكند، خوب به خاطر داشت. بچه ها قد كشيدند و روي تنه او يادگاري نوشتند. سنگفرشها، آسفالت شد و بوي كوچه هاي خاكي، به قصه هاي دور پيوست. برگهايش هنوز زمزمه عاشقانه جوانها را به ياد داشت. برق حلقه ها را، تير خم شده در قلب و گريه پربغض آسمان را.
تابستانها، ساقه اش را به طنابهاي ضخيم مي سپرد تا تاب كودكان شود و غروبها، پسركان تيركمان به دست از آنها بالا مي رفتند و نغمه گنجشكان را شكار مي كردند و يواشكي از ديوار حياط «اشرف خانم» مي پريدند تا غوره هاي رسيده را بچينند و هميشه جيغ «منيژه» دختر ترشيده كوچه، مضحكه آنان بود. زير همين سايه، عروسي همه دخترهاي كوچه را به ياد مي آورد. ولي از همه قشنگتر، عروسي «سهيلا» دختر عقب مانده محل بود كه آب از چونه كجش آويزان بود و هميشه وقتي دروغهاي پرهيجان مي گفت، دهنش كف مي كرد و همه را به خنده مي انداخت. چادرش را كج سر مي كرد و با دمپايي هاي بزرگ مردانه، كرت و كرت از اين كوچه به آن كوچه مي گشت و در هر خانه اي را مي زد و «عزيز» دم غروبي نفرين كنان، او را از خانه ها جمع مي كرد و در حالي كه بيشتر اوقات موهايش را مي كشيد و كتكش مي زد، مي گفت «خير نديده واسه چي اينقدر دروغ مي گي؟ چرا اينقدر خبرچيني مي كني؟»
هيچكس باورش نمي شد كه او يك روز آنقدر عاقبت به خير قصه ها شود. فقط درخت به خاطر داشت، دعاهاي نيمه شب حاج آقا راد حق او و نذري پزون «عزيز» را براي سلامتش. حتي روزي كه زنگ آپارتمانها را زد و ديگر نتوانست از پنجره هاي كوتاه، سرش را داخل بياورد و بگويد «چيكار مي كنيد؟» كسي باورش نمي شد واقعاً براي خداحافظي آمده باشد. اما وقتي چند سال بعد عكسهايش را از آلمان فرستاد، همه فهميدند كه او واقعاً رفته و فك و بيني اش را عمل كرده و از شوهر اولش جدا شده، چون خيلي كتكش مي زده و حالا يك ازدواج خوب كرده است. درخت خيلي خنديد وقتي ديد، سهيلا آنقدر تغيير كرده. زيبا شده بود و كمي چاق و «ملوك» خانم مفتش محل مي گفت «چه آب و هوا بهش ساخته.»
«سولي» هر صبح با زنبيل پلاستيكي از كنارش مي گذرد و صلوات مي فرستد، فقط او نمي گذارد كه بچه ها شاخه هاي او را بشكنند و با چاقو، تنه اش را بشكافند. «حسين» آقا خدا بيامرز هم، تا وقتي زنده بود، حسابي به او مي رسيد. آبش مي داد و خاكش را عوض مي كرد. از وقتي آنها رفتند او هم هر روز پيرتر و چروكيده تر شد.
وقتي «آقاباقري» مرد و از زير همين سايه، تابوتش را «لااله الاالله ...» گويان بردند، او براي آخرين بار بازمانده ارتشي هاي اين محل كه آنقدر غريبانه مي رفت، گريست.
اما چهل روز بعد وقتي ماشين عروس دخترش «منيژه» را ديد، خيلي تعجب كرد. آن هم بعد از ۳۵ سال و آنقدر بي صدا. ولي خيلي خوشحال شد. برايش آرزوي خوشبختي كرد. چند وقت پيش هم وقتي او با پسر شش ساله اش «پويا» به ديدن «كبري» تنها دختر بزرگ شده و مانده در اين محل مي رفت، از ته دل خنديد.
حالا، آسفالتهاي داغ، تنش را مي سوزانند و انعكاس بي روح صداها آزارش مي دهند. هرسال شاهد قطع درختان باغ روبرو بود و جروبحث بيل و كلنگها و پرتاب آجرها و ريزش تيرآهن ها. خانه هاي با صفاي آجري خراب شد و جايش آپارتمانهاي چندطبقه ساختند و ديگر گيج مي شد، از بس شكل و صداي آدمها تغيير مي كرد و هرسال يكي جاي ديگري مي آمد. ديگر به سختي مي توانست خاطرات مغشوشش را كنارهم بچيند و به ياد بياورد.
ديوار كاهگلي باغ هم فروريخت و به جايش ديوار بلند سنگي ساختند و خاك خالي بي چنار و افرايش را، پر از ساختمانهاي اداري كردند.
آهش، سكسكه مي شد وقتي هرشب پيكان سفيد پر سروصدايي را مي ديد كه زيرساقه هاي خشكش مي ايستاد و چندساعتي خاموش به او و نور كمرنگ كوچه و صداي شب وخوابها خيره مي شد.
هرشب اگزوز گوشخراش ماشين از آخرين انحناي كوچه مي پيچيد و مردي با چشمهاي سرخ دريايي، دختري نيمه ماهي را پياده مي كرد. درخت چشمانش را مي ماليد. فكر مي كرد از فرط پيري دچار ماليخوليا شده اما انگار نرمش و انحناي دختر، به ماهي بيشتر شباهت داشت و سرخوردنش در گريه هاي شور مرد. هرشب دستش از شب پيش خالي تر بود. از گل و كتاب و كاغذ كادو و صدا. زمزمه و خنده شان به سكوت و سايش تبديل شد و دست آخر، كشش دست مرد و بوسه ماسيده ديوار بر تكيه خميده «خداحافظ».
درخت نگاهش را بست و دستمال خيس روزها، ديگر از خاطراو پاك شد. بادي فرق خاطره اش را دو نيم كرد و صاعقه اي تنه فرتوتش را. درخت از ته دل گريست.
ميدان توپخانه (۳)
از بانك شاهي تا مكاشفه فلاسفه
124365.jpg
شايد در اين سه چهار دهه، دستي به روي كوچه و بازار پايتخت كشيده باشند. اما توپخانه، چندان فرقي نكرده است. نه درز و دورز بناهاي قديمي را به هم رسانده اند و نه ساختمان تازه اي پا گرفته است. آن قدر هم دست و دل آدمهاي اينجا را باز گذاشته اند كه دوره گردي و پااندازي هم سبيل هاي خيلي ها را چرب مي كند. تازه اگر بساطي هاي آن روزها، تنها پشت شهرداري را قرق مي كردند و پااندازها و كلاه نمديها، پاتوق خودشان را داشتند؛ اين روزها باروبنديلشان را به هر جايي آويزان مي كنند و به هر سوراخ سمبه اي سرك مي كشند.
ستونهاي آجري و نرده هاي دور حياط بانك شاهي، هماني است كه عكسهاي به جا مانده از عهد رضاخاني نشانت مي دهند. هرچند در اين سالها، بخشهايي از محوطه بانك را فروخته اند اما حالا هم غرب و شرق و شمالش به ميدان توپخانه و خيابانهاي سعدي و اكباتان مي رسد. كنار نرده ها، از همان بساطي هاي پشت شهرداري پر شده است و چسبيده به چند باجه تلفن كنار پياده رو، آدمهايي را مي بيني كه كيف سي دي مي فروشند و كارتهاي تلفن را لابه لاي انگشتانشان گرفته اند. چند سالي است صداي ايرج خواننده هم از ضبط ماشين قراضه اي درمي آيد كه كمي پايين تر، تو را به كاستهاي هزارتومني مي رساند كه آنها را در ميان نرده هاي بانك شاهي چپانده اند. البته تازگي ها صاحبش، يك جانواري چوبي درست كرده و كنار نرده ها گذاشته است. آدمي كه سبيل هاي جوگندمي اش، بيشتر توي چشم مي آيد و هميشه مي گويد: «همه نوارهاي من اسلاميه. ايرج و گلپا وغلامرضا مظفري كه كردي مي خونه. اگه غيراسلامي مي خواي، توي لاله زار دارن.»
پايين تر از بساط نوار فروشي، جايي كه نم نمك به خيابان اميركبير مي رسي، چهل پنجاه سالي مي شود كه ستونهاي آجري و نرده هاي ميانشان را كنده اند و به جايش ساختماني سه طبقه، بخشي از حياط بانك شاهي را گرفته است. ساختماني كه حالا، مال تعاوني مخابرات و اداره كل خدمات مخابراتي است. يكي از حجره دارهاي همسايه مي گويد: «اين ساختمان، ملك خصوصي بنده خدايي بود كه پس از انقلاب، به چندرغازي از چنگش درآوردند و بيچاره، خودش را توي زيرزمين خانه اش دار زد. چند سالي هم محل مغازه هاي لوازم يدكي و قطعات ماشين هاي صنعتي شده بود و حالا ده سالي است كه مخابرات، اينجا را تعاوني مصرف كاركنانش كرده است. » همين مي شود كه نماي جنوبي بناي چهار طبقه و آجري بانك شاهي كه هنوز سقف شيرواني اش قرمز است و چارچوبهاي چوبي برخي از پنجره هايش دست نخورده مانده است، ديده نمي شود.
اينجا بانك بودنش را از عصر ناصرالدين شاه قاجار بر دوش مي كشد. همان روزهايي كه جوليوس رويتر، تأسيس شعبه ايراني بانك انگليسي اش را با شاه قجر درميان مي گذارد و قراردادي شصت ساله مي بندد. رئيس موزه بانك كه دو سالي است موزه اش را به خاطر حفاري هاي متروي پايتخت به تعطيلي كشانده اند، مي گويد: «تا سال۱۳۲۵ كه آقاي تجدد، ساختمان اينجا را مي خرد و بانك بازرگاني اش مي كند، به همان نام شاهي يا شاهنشاهي باقي مي ماند. از اوايل انقلاب هم تا حالا، بانك تجارت است».ساختمان موزه هم، بنايي آجري است كه پيش از اين ها كتابخانه بوده است. اين را از سردر ساختمان مي فهمي. جايي كه روي كاشي كاري هاي آبي سر در بنا كه ده دوازده متري بلندي دارد، صور فلكي پروين، ذات الكرسي، هفت اورنگ و ترازو نقش بسته اند و در ميان همه اين ها نوشته شده كتابخانه.
بيرون، جلوي همان ساختماني كه صاحبش خودش را دار زده بود، ورودي زيرگذري است كه معمولاً كسي از زير آن نمي گذرد. بيشتر وقت ها هم آن زير، لحاف وتشك فيلسوفان جنوب پايتخت پهن است و بساط دود و دمشان به راه؛ و اگر خودشان را پيدا نكني، آثار مكاشفه شان پيداست. آن طرف زيرگذر، به جاي چندكوچه و خانه هاي اطرافش، پارك كوچكي ساخته اند كه طول وعرضش به صد متر هم نمي رسد. درخت ها و درختچه هاي كوچك پاركي كه نام اميركبير را بر آن گذاشته اند، چشم هاي تو را به هرجايي كه بخواهي مي چرخاند. پيش ترها شنيده بودم كه بعد از تخته شدن محله فساد و جمع كردن جل و پلاس روسپي ها و دلال هايشان از ميدان گمرك، عده اي به اينجا آمده اند و چند سالي مي شود كه پارك اميركبير، پاتوق اينجور آدم هاست. با اين حال، همان روزهايي كه بساط گمرك را نيز برنچيده بودند، ميدان توپخانه، پاتوقي بود براي رفع حاجت آدمهايي از اين نوع.(۱)
حالا ديگر نشستن به روي صندلي هاي پاركي كه همه همديگر را مي شناسند؛ گه گاهي بلند مي شوند؛ جايشان را عوض مي كنند و ريخت وقيافه بيشترشان سياه تر از آدم هاي معمولي است، عرق را روي پيشانيت خشك مي كند. چند سال پيش كه با يكي از كاسب هاي پشت شهرداري حرف مي زدم، نشاني زني را مي داد كه حالا بايد شصت ساله شده باشد. يكي از همان هايي كه از دوازده سالگي در محله هاي فساد جاخوش كرده بود و حالا، دلال حرفه ايست.
خورشيد كه رفت ، نم نمك چراغ هاي پارك را روشن كرده بودند. آمد و رفت آدم ها زيادتر شده بود و حساب كار را از دستم درمي آورد. جوان هاي هجده بيست ساله اي كه ميان چمن ها نشسته بودند و حرفهايشان را يكي در ميان مي شنيدم، لوطي گري شان را به رخ هم مي كشيدند و چايي فروش دوره گردي كه ظرف هاي مصرف شده چايي اش را از توي چمن ها برمي داشت، تعداد حبه قندهاي مشتري هايش را از روي شكل و شمايل شان چرتكه مي انداخت. يادم آمد كه نگهبان دور ميدان مي گفت: «يك عده زاغ سياه كساني را چوب مي زنند كه تازه از زندان اوين آمده اند و قبلاً مشتري جنس آنها بوده اند. اين بار، پول هم نمي خواهند، فقط مي گويند بيا بكش. دوسه باري كه جنس مجاني گرفت، ديگر او را نمي شناسند. يك لقد در […] مي زنند و مي گويند كه پول ما را بده.» عكاسي هم كه تا آن وقت شب، مشتري هاي شهرستاني اش را راه مي انداخت و شنيده بودم كه چهل سالي است بساطش را در همان حوالي پهن مي كند، رفته بود. يكي دوتا خانواده هم دختران كوچكشان را براي بازي آورده بودند.
حالا، زن شصت ساله اي كه گفته بودم، كنار ديوار شرقي پارك نشسته است. جلوتر كه مي روم، خودش را در ميان چادري پيچيده و چشم هاي خمارش را با پك هاي چند تا در مياني كه به سيگارش مي زند، جفت مي كند. مي دانم تا مشتري نشوم، حرفي نمي زند. اما اين جور جاها مشتري شدن، دل و دماغ خودش را مي خواهد. به قول قديمي ها اگر بخواهي نان بخوري، اول بايد سركيسه را شل كني و بعد هم، پاي ريش جنباندش بنشيني. آخر يكي از حجره دارهاي دورميدان مي گفت: «بعضي وقت ها كه به مشتري بلوف مي زنند و پولش را بالا مي كشند، برمي گردد و آنچنان كتكي مي خورد كه از خير پولي كه سلفيده بود، مي گذرد.» كم كمك، مردهايي كه دوروبرما مي پلكيدند، جلوتر مي آيند و بوي سيگار و عرق تنشان به زير دماغم مي خورد. من هم ماستم را كيسه مي كنم و زيرلب مي گويم: «نه! اين كلاه به سر من گشاد است.»
زيرنويس:
۱ـ جعفر شهري ـ تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم ـ جلد ۶ ـ ص ۳۲۰


|   شناسنامه   |   آرشيو   |