جمعه ۹ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۴
Fri, May 30, 2003
ويژه ۲
شماره۲۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ويژه
ويژه ۲
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جوگندمي ها
يك ستون چيپ
Anti Love
درجست وجوي شلوار بگي
نگاهي كوتاه به پديده «آرايش كردن»
نوشته يك دختر چادري
كافي شاپ
شماره يك: تف به اين شانس! اينترنتم شد مث فيلمهاي سينمايي تلويزيون.
شماره دو: شاك ترن بابا! ديگه اينترنتو كه نمي تونن سانسور كنن. ردشدن از Fire wall كه كاري نداره. اين همه وبلاگ كامپيوتري دارن هر روز مي نويسن كه چطوري از Proxy رد شي.
شماره يك: خيلي ضدحاله كه واسه بازكردن يه سايت كوچولو مجبورشي، چندتا سايت no-proxy سربزني. سرعت اينترنت، همين جوري، لگنه...
پوست آدم كنده مي شه، اگه بخواي چند تا خبر بخوني...
شماره دو: اشكال نداره. عوضش هم IQ آدمايي مثل تو مي ره بالا، هم يه چيز تازه از كامپيوتر يادمي گيري. من كه از وقتي فيلترينگ شروع شده، دو تا سي دي Hack و crack خريدم، دارم يه چيزايي ياد مي گيرم.
شماره يك: تو اعصابت از چدنه. من جيوه هم نيستم. كي حوصله داره بشينه پاي ساب سون...
شماره دو: اووووووه.... چه خبر؟ مگه مي خواي سايت ناسارو Hack كني؟ دور زدن Fire wallكه كاري نداره، تيتيش!
شماره يك: حال مي كردم. همين جوري كه مي نشستم پاي PC، بي خيال چرخ بزنم و زمين و زمانو زيرو رو كنم.
شماره دو: تو عجب كليدي هستي! به جاي اينكه گل بگيري بشيني گوشه خونه، پاشو برو يه خورده مارمولك بازي يادبگير به درد همين روزات مي خوره...
شماره يك: تو كه يادگرفتي چه گلي به سر مازدي؟ من عوض اين چت بازيها حال مي كنم وقتي online مي شم، صدنفر واسم P.M مي فرستن و قربون و صدقم مي رن...
شماره دو: به جون مامانم فكركنم تو يه چيزيت مي شه... آخه چيه اين Chat مسخره واست اينقدر جالبه؟
شماره يك: نمي دوني چه حالي داره وقتي بادي ليست يا هوسنجرت پرباشه از IDهاي مختلف!...
جوگندمي ها
جوان ؛ آونگ قلاب سؤال
124407.jpg
هنوز «سرگرگ بردامن ميش» بود. شب به پايان مي رسيد. روز آغاز مي شد. «جوان» چشم گشود. درگرگ و ميش پيش رو، شبحي ديد. گمان كرد «برادر» است. نيم خيز شد. شبح نزديك آمد. «غريبه اي» بود. جوان آه كشيد و ريخت توي بستر.
مطلب بالا فعلاً ربطي به ادامه موضوع زير ندارد شايد به خاتمه مطلب ربطي داشته باشد.
مي گويند ستم در آغاز دنيا كوچك بود. اما ستم از پي ستم آمد تا صورت زمين كبود از سيلي هاي بي شمار بشود. نخستين پرسش هاي ابتدايي نيز در آغاز دنيا كوچك بودند. اما اكنون دليل همه حيراني هاي «آدم» شده است. شايد نخستين پرسش «آدم» هاي ابتدايي با همان سؤالي آغاز شد كه امروز نيز هست؛ «من كيستم؟ من چيستم؟» و «آدم» از همان آغاز آونگ شد ميان قلاب دو سؤال و رسيد به اين روزگاري كه اكنون آونگي است آويخته از قناسه قصابان!
امروز نياز به درك پاسخ اين پرسش ها بيش از هر روزگار گريخته اي است. چون امروز موج ارتباطات، جهاني به هم پيوسته را تشكيل داده است. اسب ارتباطات بي رحم و سريع مي تازد، مرزها را به راحتي زيرپا مي گذارد، «ملي»ها را تبديل به بين المللي مي كند، تنوع و دگرگوني به ارمغان مي آورد. خودش را كاملاً نشان مي دهد و مرا نيز هم. همه مهر و كتاب و دفتر و نقل هاي مادربزرگ را تحت تأثير قرارمي دهد. چالش به وجود مي آورد. «جوان» معطل و حيران مي ماند. ميان جهان مدرن و جذاب پيش رو و ارزش ها و آداب پشت سر. ميان خرد كهن و خرد نوين. برايش سؤال پيش مي آيد. دچار بحران انتخاب مي شود. مومشكي امروزي به جوگندمي امروز مي نگرد تاشايد پاسخي بشنود جوگندمي دچار «نوستالوژي» از دست رفته هاست و مومشكي در به در پاسخ. چه كسي معلم خوبي است؟
عصر «ديجيتال» است. تصوير و صدا مرزها را از ميان برده اند. دنيا پر از مسأله و پيچيدگي شده است. در اين جهان به هم پيوسته پر از مسأله، چه چيزي جز خرد و دانايي مي تواند معلم خوب براي پاسخ به سؤالات بزرگ باشد؟ براي جوان «ديجيتال» زده، فقط بايد در پي معلم هاي خوب بود. معلم هاي خوبي كه حرفهاي تكراري و ملال آور نگويند. در باتلاق شعار دست و پانزنند. شعارهاي شرافتمندانه را تبديل به شعارهاي آزارنده نكنند. معلم خوب وقتي مي خواهد از خرد كهن با نسل جديد صحبت كند، بايد خود ظرفيت آموزش دادن داشته باشد. آنچه را كه مي خواهد يادبدهد، خود تجربه كرده باشد. معلم خوب خود را يگانه روزگار نمي داند و ديگران را مجبور به بردگي اجبارهاي خويش نمي كند. معلم خوب دانايي را در كنار توانايي دارد. معلم خوب نه دنياي مدرن روبرو را ديو يك چشم مي بيند و نه آداب و ارزش هاي پشت سر را چاله مورچه. معلم داناي توانا از دنياي مدرن نمي ترسد و از ميراث گذشته ها نيز احساس حقارت نمي كند. او مي داند دنياي مدرن، خودآگاهي نوين در پي مي آورد. خودآگاهي نوين، باورهاي جديد براي نسل حاضر ايجاد مي كند. باورهاي جديد، نيازهاي جديد مي طلبد. پي بردن به نيازهاي جديد، جسارت همراه با فكر روشن و پيرامون نگر مي خواهد. عقايد قديمي و آداب و ارزش هاي به جا مانده از گذشته ها نيز انسان را به ارتجاع نمي كشاند. زيرا در طول زمان مردمان بسياري آنها را اقتباس كرده و شكل هاي تازه به آن داده اند. معلم خوب مي داند چگونه از ثروت هاي گذشته استفاده كند، بي آنكه چالش هايي را كه دنياي امروز در برابرش برپاكرده، از ياد ببرد. معلم هاي خوب، خوب مي دانند با شاگردان عاصي و جست وجوگر و آونگ شده چگونه كنار بيايند. اما ما فقط يك مشكل كوچولو در روزگار خود داريم. اين كه معلم هاي روزگار جوان امروز يا تركه در دست دارند يا خودشان زودتر از نوجوان مقابل پاي اسب اطلاعات زانو مي زنند. البته معلم هايي هم داريم كه نظريه پرداز در تمام امورند. وقتي موج اطلاعات حوزه هاي مختلف سياست، اقتصاد، فرهنگ و اخلاق را تحت تأثير قرارمي دهد، چرا آنها در خود احساس نظريه پردازي نسبت به همه چيز نداشته باشند؟ «جوان» امروز يك پيشنهاد براي اين معلم هاي پيوسته نظريه پرداز دارد. «سكوت هم گاهي بدنيست. حداقل بركت سكوت براي نظريه پردازان امتحان پس داده اين است كه گوش هاي خود را تعليم دهند. شايد صداي خدا را بشنوند.»
كلام آخر: امروز به دانايي هاي بزرگتر و پيشرفته تري نيازمنديم. به توانايي و احترام به خرد جمعي. تا دير دير دير نشده، كاري كنيم تا شبح غريبه در گرگ و ميش هوا، جوان را به خيال «برادر» فريب ندهد.
يك ستون چيپ
دايره تنگ و تاريك تلخكامي
يك روز تلخ
يك روز تلخ مثل همه روزهاي دنيا. از بس در اين دفتر از كسالت و خستگي روزها نوشته ام، مأيوس و نااميد شدم. در ۲۴ساعت اخير براي يك امتحان سخت و طاقت فرسا در دانشگاه، شب و روزم قاطي شد! نفسم بند آمده از بس كه درس خواندم و الآن كه در حال نوشتن در دفتر خاطراتم هستم، بيشتر احساس آدمي را دارم كه در تعطيلات در حال خوش گذراني است. طبق برنامه بايد ۳۴ثانيه ديگر نوشتن را قطع كنم و درس خواندن را از سر بگيرم. اگر اين امتحان را خراب كنم، حتماً مشروط مي شوم و اگر مشروط شوم، چون دو ترم پيش هم مشروط شده ام، حتماً از دانشگاه اخراج مي شوم.
يك روز تلخ ديگر
ديروز، امتحانم را خراب كردم. حالم اصلاً خوب نبود و بي حوصله در حياط دانشگاه نشسته بودم كه يكي از آقايان، يقه ام را گرفت، چون به موهايم روغن زده ام و پيراهن آستين كوتاه پوشيده ام. كارت دانشجويي ام الآن در كميته انضباطي است. تلخي ديروز به امروز هم سرايت كرده. حوصله ندارم.
باز هم يك روز تلخ
در روز آخرين امتحان، جلسه كميته انضباطي من به خاطر پيراهن آستين كوتاه تشكيل شد. در جلسه شوكه شدم. يكي از آقايان از ارتباط من با يكي از دختران همكلاسم پرسيد. باورش سخت بود. من فقط چند بار در راهرو با او صحبت كرده بودم. اعتراف مي كنم كه علاقه خاصي به او دارم و حتي در روز تولدش، برايش كتاب «هواي تازه» شاملو را هم خريدم. هميشه فكر مي كردم، يك روز، بعد از اينكه فوق ليسانس هم گرفتم با اين دختر ازدواج خواهم كرد، اما قضيه كميته انضباطي خيلي جدي است و در آستانه آبروريزي بزرگي ايستاده ام!
و باز هم تلخ روزي در اين دنيا!
فاجعه رخ داد. جلسات كميته انضباطي ادامه دار شد و من در يك جلسه زدم به سيم آخر و فرياد زدم كه مي خواستم با آن دختر ازدواج كنم. آنها هم او را به جلسه دعوت كردند و او هم گفت كه هيچ وقت با ازدواج با من فكر نكرده و نامزد دارد. چندين متر در عمق يك درياچه يخ رها شده ام.
روزي تلخ
روزي تلخ! روزي تلخ! روزي تلخ ! نتايج امتحانات كه مشخص شد، مشروطي دنباله دار و جلسات كميته انضباطي كلك مرا كند... باورش سخت است، ولي از دانشگاه اخراج شدم. روزي تلخ.
يك روز تلخ جديد!
عاقبت سلسله تلخي هاي بي حد و حصر اين روزگار، رودرروي پدرم، همه چيز را نابود كردم. وقتي كه فهميد از دانشگاه اخراج شده ام، سرم فريادمي كشيد و مي خواست صورتم را به ديوار بكوبد. مقاومت كردم كه به ديوار نخورم. دستم به صورتش خورد و از دماغش خون آمد. گريه كنان ازخانه زدم بيرون... نمي دانم چه خاكي بايد به سرم بريزم.
باز هم تلخ... خيلي تلخ!
سه روز است كه در پارك مي خوابم. همه چيز مثل سريالهاي خنده دارتلويزيون است. خودم هم فهميدم كه چگونه به اين راحتي ، همه چيز ويران شد. نه آرزويي دارم... نه رؤيايي... نه حتي تلاشي براي بهبوداوضاع.
آخرين روز تلخ
آخرين خستگي مكرر. آخرين نوشته اين دفتر خاطرات... آخرين بازي... آخرين نفس... حالم از اين همه اتفاق مسخره و چيپ به هم مي خورد. اي كاش كمي دراماتيك تر به آخر داستان مي رسيدم. اين ماجرا اصلاً جذاب و خوندني نشد...
Anti Love
اسرار هويدا مي كرد
ـ حافظ ۱۲تومان!
ـ ۱۰ تومان دارم!
ـ خدا بركت براي ما هم دعا كنيد!
|
درد عشقي كشيده ام كه مپرس
……
ديوان حافظ ، كلاسهاي تاكتيك، خشم شب ، ش.م.رـ بي خوابي. كلاسهاي عقيدتي ـ باز ديوان حافظ ـ بي خوابي. خشم شب . باز ديوان حافظ، نوحه آهنگران ـ دعاي كميل ـ رژه ـ كمكهاي اوليه ـ ديوان حافظ. درد عشقي كشيده ام كه مپرس.
مربي از حافظ حرف مي زند. چانه ام را روي شعله پوش ژ۳مي گذارم تا چرت نزنم. سراپا گوش مي شوم. حافظ عارف ترين شاعر… سرم سنگيني مي كند. مي افتد. مربي … دوباره نگاه مي كند. يعني زل مي زند.
ـ برادر بپا نيفتي !
سينه خيز نمي بردم. اگر كلاس تاكتيك بود الآن خمپاره داده بود لابد عينكم شكسته بود. يا زير پا له شده بود . به جهنم!ـ برادرا … ادامه بحث.
حافظ عارف ترين…
ژ۳ از دستم مي افتد. چرت نمي زنم. سؤال دارم.
ـ برادر اجازه هست.
ـ هست بفرماييد.
ـ تكليف عشق چه مي شود.
ـ عشق از عرفان جدا نيست!
ـ ما عاشق نشده ايم كه عرفان را بفهميم.
ـ عرفان دست يافتني است براي رزمنده اي كه جان بركف آمده است…
ـ من از اول آموزشي حافظ مي خوانم. عاشقانه است .
ـ عاشقانه هم هست اما عارفانه است.
ـ ولي عاشقانه است.
ـ عارفانه تر است.
ـ عرفان مرحله اول نيست. هركس مي تواند عاشق شود.
اما عارف نه!
ـ عشق هم مرتبت دارد!
ـ اما ورود به آن سهل تر است.
ـ مگر پادگان آموزشي است كه هركس …
ـ نه منظور من اين است كه عرفان مثل سربازي نيست كه…
ـ لطفاً بنشينيد. اسلحه تان را برداريد . بعد…
ـ تدريس حافظ براي كسي كه سرباز است چيز خوبي نيست.
ـ به تو مربوط نيست.
ـ بله. درست است اما حافظ.
ـ بنشين.
ـ حافظ مي فرمايد…
ـ بنشين
ـ …
ـ برو محوطه اسلحه را هم ببر سينه خيز برو دست بزن به آن تير دروازه ودوباره برگرد.
|
غذا تمام شد. كنسرو لوبيا. بي پولي ـ ديوان حافظ ـ دست وپاي زخمي . لباس پاره…
ـ چي شده شنيدم چراغ نفتي گرفتت!
ـ درد عشقي كشيده ام كه مپرس.
|
همه گردان پنجشنبه مرخصي ۲روزه! سرباز ۱۲ـ ۳ لغو مرخصي
|
پادگان. سكوت! سكوت مطلق. دمق. خسته . دلمرده! ديوان حافظ.
تو با خداي خويش كارانداز و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
|
سرفه مي كند . پايش هم لنگ مي زند. خسته است . براي ديدن دوستش كه فرمانده پادگان است آمده.
ـ چنددرصد؟
ـ مهم نيست. درصد مال اين دنياست!
ـ چرا اينجايي.
ـ اعتراض كردم
ـ به چي ؟
ـ به اينكه قبل از عارف بودن ـ حافظ ـ عاشق شده!يا بوده يا اصلاً عشق مهم است . مهم تر است چون عاشق عارف مي شود.عارف…
ـ تو عاشقي ؟
ـ شما چي ؟
ـ من پرسيدم.
ـ شايدنه.
ـ پس چرا مربي ات رو اذيت مي كني؟
ـ وقتي حافظ مي خوانم عاشق مي شوم… به عشق زميني فكر مي كنم.
ـ چقدر زميني ؟
ـ خيلي … خيلي زميني .
ـ حافظ اينقدر زميني نيست.
ـ من كه هستم. او هم بامن است.
ـ اگر عاشق بشي چه كار مي كني؟
ـ …
ـ نشنيدي؟
ـ …
ـ…
ـ بهش مي گويم. اين ديوان حافظه كه ۱۲ تومان مي فروختن اگر مي دانستند چيه يك ميليارد مي فروختن… من نمي دونم قيمتم چنده. چقدر مي ارزم. اما الآن عاشق… يعني بهش مي گم عاشق توام… تمام سرفصل هاي حافظ عاشقانه است. يعني ممكن است عارفانه هم باشد . من دوست دارم بگم عاشقانه است . بخاطر همين من كه فقط زمين را مي شناسم يك عاشقانه ناب به تو هديه مي دم. من نمي دانم اما شايد اين عارفانه ترين باشد اما از من كه زميني ترين آدم روي زمين هستم…
ـ اين همه مقدمه براي هديه دادن يك كتاب!
ـ نه يك كتاب…
|
مردجانباز ـ سرباز [حالا عاشق] ـ خلوت پادگان ـ جاده ـ دژباني ـ مرخصي ۳ روزه ـ سرباز ۱۲ـ۳ـ [يعني نفر ۱۲ گردان سوم] ـ مرد جانباز ـ سرباز ۱۲ـ ۳ عاشق ـ جاده. ديوان حافظ.
درجست وجوي شلوار بگي
قهر و غرور از دست رفته
براي گفتن بعضي از حرفها بايد هميشه جوان بود. اين خاصيت بعضي از حرفهاست. تقصير اين نسل يا هيچ نسل ديگري نيست. اما انحصاري كردن برخي از بده بستانها، هميشه خشم عده ديگري را به دنبال خواهدداشت. وقتي در آشفته بازار سياست بازيهاي پرهياهوي اواخر دهه هفتاد، جوانها بيرق زخم خورده و چركين شعارهاي رنگ و لعاب خورده اين سالهارا به دوش مي كشيدند، فرياد خيلي ها بلند شد. در بررسي اينكه چه كساني با تبري تيز، ريشه هاي قطور ارتباط يك نسل با تاريخ، فرهنگ و گذشته كهن آن را قطع مي كند، هميشه در مناسبات شبه فلسفي ناشي از مدرنيت زندگي خلاصه مي شود. اين بازي نيز، پشت پرده ها خواندني دارد (هرچند كه در اين ملك، همواره پشت پرده ها، خواندني و جذابند) در پس پرده اين گسست دردناك، دستهايي پنهان است كه جز اهداف سياسي و سطحي، خواسته ديگري ندارند. آنها براي قدرت از اهرمهاي بسياري استفاده مي كنند و هيچ ابايي ندارند كه اين اهرمها، انسانهايي باشند با مختصات كامل يك انسان…! با آرزوها، رؤياها، خواسته ها و خلوت هاي بيشمار… اولين برداشت از اين جملات، عبارت كليشه اي «بازيچه شدن» است، اما چنين روندي نه تنها به گسست از گذشته نمي انجامد، بلكه در شرايطي خاص پيوندها را محكم تر مي كند. حالا بايد برگرديم به جملات نخست جست وجوي اين هفته. زماني كه بخواهيد، حرفهايي را انحصاري كنيد، بايد دشمني خيلي ها را به جان بخريد. ازسويي جواني كه «انقلابي»، «پرشور» و «هيجان زده» نباشد، قطعاً دوره جواني را پشت سرگذاشته و ديگر جوان نيست!
قبل از اينكه معادلات، بيش از اين پيچيده شود، استنتاج منطقي اين جملات را دوره مي كنيم. در انتهاي دهه هفتاديك نسل كه هميشه متهم بود. (ما از كودكي خاطرات تلخي به ياد داريم و اتهامات بسياري را به دوش كشيديم) قاضي معاملاتي كه هيچ گاه از آن سردر نياورد. آرزوهاي كهنه اش را فرياد زد. اين فرياد در لابي هاي سياسي، نتيجه روشني داشت. كسي به قدرت رسيد و كسي از قدرت دور شد.
در اينجاي داستان، همه شمشيرها را از روبستند كه قدرتمند را محكوم به سوءاستفاده كنند، اما هنوز كسي فراموش نكرده كه آن رقيب دورمانده از قدرت، براي بي اعتبار كردن فريادهاي اين نسل، چقدر تلاش كرد. اتهامات بالاگرفت. شلوار جين و موهاي دم اسبي و عينك آفتابي و صداي ضبط ماشين، دلايل تحقير نسلي بود كه از اين همه داد و ستد، هيچ خبري نداشت. نتيجه اين تلاشها كاملاً روشن است. اگر حتي شيوه حرف زدن اين نسل را تاب نمي آورند و تلاشهايش براي جست وجوي هويت گمشده را ناديده مي گيرند، اگر ميتينگ هاي دانشجويي به عرصه تاخت و تاز گروهي بدل مي شود، حتماً تعداد زيادي از ما كه زيرباران اتهامات گمشده ايم، واكنش هاي قهرآميز از خودنشان مي دهيم. ما در كاوش غم انگيز آرزوهاي از دست رفته، باخودمان، تاريخمان و همه سرستونهاي غرورآفرين پدرانمان قهركرده ايم.
نگاهي كوتاه به پديده «آرايش كردن»
تاريك روشن يك لعاب مدرن
124416.jpg
تصور شهري كه در آن هيچ كس، از هيچ لوازم آرايشي استفاده نكند، براي كشوري كه سومين مصرف كننده لوازم آرايش در خاورميانه است، غيرممكن به نظر مي رسد. اينكه چشمانمان را ببنديم و زير طنين صداي نرمي كه از اخلاقيات سخن مي گويد، نفس آرايش و پيرايش را زير سؤال ببريم،شايد حاصلي نداشته باشد. اين سوژه به خودي خود، آنقدر جذاب و خواندني هست كه براي آغاز گزارشي در اين باره نيازي به ترفندهاي شبه ژورناليستي نباشد، اما فارغ شدن از اين ترفندها هم كار ساده اي نيست. با احترام به تمامي خط قرمزها اين گزارش را درباره «آرايش و لوازم آرايش» بخوانيد...
سوزن داغ خوشگلي
آرايشگر، سوزن خالكوبي را كه شبيه خودنويس بود، به برق متصل كرد. وقتي اسپري «گيزولوكايين» را براي بي حسي روي ابرها پاشيد، خنكي مطبوعي احساس كرد اما نوك سوزن كه روي پوستش فرود آمد، درد توي صورتش پخش شد و گوشه چشمانش از درد چروك خورد. بارها خالكوبي را امتحان كرده بود وهر بار هنگام تماس سوزن با پوستش باخود فكر مي كرد: «اين آخرين بار است!» اما هر بار به بهانه زيباتر شدن اين درد را تحمل مي كند.
كلمه انگليسي تاتو (Tatto) از ريشه تا هيتي (Tatau) به معني زخم وارد كردن مي آيد اين آرايش كه ظاهراً دايم است دوسال دوام خواهد داشت. سوزنهاي مخصوص بوسيله آرايشگر دررنگ منتخب مشتري زده و در محلهايي كه قبلاً مشخص شده به سرعت فرود مي آيد تا از طريق سوزن، رنگ به زير پوست نفوذ كند و رنگ دلخواه در محل هايي كه مشتري خواسته (ابرو، پشت پلك بالا، زير پلك پايين واطراف لب) زده شود.
«مريم» كه به تازگي ابروهايش را تاتو كرده، معتقد است اين نوع آرايش مصنوعي است و از اين كار راضي نيست. او هميشه مقدار زيادي آرايش مي كند، آرايش ملايم را براي دختران و زنان جوان مي پسندد ومي گويد: آرايش كردن نشانه تميزي ومرتب بودن است.
اما اين آرايش دايم چندان هم بي ضرر نيست. گرچه امكان پاك كردن آن وجود دارد، اما در صورتي كه فرد از آرايش دايم خود راضي نباشد، بايد آن را با اسيد پاك كند. همچنين با ورود سوزن خالكوبي به درون پوست، امكان عفونت و ابتلا به ايدز يا هپاتيت نيز زياداست.
اين عفونت ها گاهي زودگذرند و همان روزهاي نخست پديدار شده واز بين مي روند و گاهي نيز كه از طريق سوزن آلوده منتقل مي شوند، شديدترند. در عين حال يك متخصص پوست ومو معتقداست: وجود ماده اي كه به پوست وارد مي شود مي تواند مشكلاتي ايجاد كرده و باعث بروز واكنش هاي شديدي در پوست شود.
غرق در ريمل ضدآب!
«روژيار» با دقت لوازم آرايش پشت ويترين را تماشا مي كند. پس از لحظه اي درنگ به داخل مغازه مي رود و از فروشنده يك ريمل ضدآب «مكس فكتور» مي خواهد. ۱۵سال بيشترندارد و دور از چشم پدر وماردش آرايش مي كند. در حالي كه ريمل را به دقت امتحان مي كند، مي گويد: يك بار مي خواستم به همراه دوستانم به خريد بروم. در آسانسور منزلمان مشغول رژگونه زدن بودم كه ناگهان پدرم وارد آسانسور شد و مرا در حال آرايش كردن ديد. آن شب بلواي بزرگي در منزلمان برپا شد. پدر ومادرم معتقدند در اين سن نبايد آرايش كنم. ولي من دوست دارم جذاب و فريبا به نظر بيايم، به همين دليل دور از چشم پدر ومادرم آرايش مي كنم.
برخي از دختران حاضرند در زيباتر نشان دادن خود اغراق كنند و گاهي با صرف هزينه هاي زياد، درد وحتي خطرات جاني را تحمل مي كنند تا زيباتر شوند ومصداق اين جمله معروف هستند كه مي گويد: «بكش وخوشگلم كن!» «روژيار» مي گويد: خريد لوازم آرايش، لوسيونها وكرم هاي روز و شب يكي ازدل مشغولي هاي مهم من است. او مي خواهد چيزي غير از آنچه هست باشد ومي گويد هر چه محدوديتي كه خانواده اش براي او ايجاد مي كنند بيشتر باشد، احساس بدتري نسبت به وضع چهره و لباسش پيدا مي كند.
پدر روژيار معتقد است زيبايي در سادگي است و صورت او طبيعي و بدون آرايش، زيباتر به نظر مي رسد. روژيار مي گويد به محض اينكه به سن۱۸سالگي برسد، آزادتر شده و احتمالاً با خيال راحت مي تواند هميشه آرايش داشته باشد. او حتي از سخت گيريهاي مسؤولان مدرسه در جلوگيري از رنگ كردن مو، آرايش و برداشتن ابرو هم شكايت دارد و اعتراف مي كند كه پس از تعطيلي مدرسه، به همراه چندنفر از همكلاسي هايش در كوچه پشتي مدرسه، لوازم آرايشي را كه با دقت در كيف هايشان مخفي كرده اند، بيرون آورده ودستي به سرو صورت خودمي كشند.
«مونا» در يك فروشگاه لوازم آرايش در حوالي ميدان ونك كار مي كند. او مي گويد چون دريك فروشگاه لوازم آرايش كار مي كند، مجبور است هميشه آرايش داشته باشد و زيبا به نظر آيد. او از شغلش راضي و معتقد است اين شغل روحيه خوبي به او مي دهد، باعث مي شود شادي ونشاط داشته باشد و مشتريان نيز به خريدلوازم آرايش تشويق مي شوند. به نظر مونا اكثر مشتريان را دختران دبيرستاني تشكيل مي دهند اما از همه طيف سن، مشتري وجود دارد.
اما «صبا» نظر ديگري دارد. او در حاليكه چادرش را روي سرش جابه جا مي كند، مي گويد: با آرايش ملايم مخالفتي ندارم اما خودم نيازي نمي بينم آرايش كنم. او معتقد است هر روز آرايش كردن وقت او را مي گيرد واو را آنقدر درگير مي كند كه مرتباً مجبور به خريد لوازم جديد شود. وي همچنين معتقد است به دليل نوع حجابي كه انتخاب كرده، وجهه خوبي ندارد كه آرايش كند وسادگي را بيشتر مي پسندد. فرهنگ خانواده نيز در گرايش دختران جوان به آرايش مؤثر است. مادر صبا نيز به آرايش علاقه چنداني ندارد.
زيبايي تقلبي
ايران سومين مصرف كننده لوازم آرايش در خاورميانه است.با اين حال بازار فروش لوازم آرايشي و بهداشتي ايران هنوز اشباع نشده وبه خاطر رقابت تنگاتنگ ، تجار خرده پا به راحتي از ميدان خارج مي شوند، در اين ميان بسياري از سودجويان به خريد و فروش لوازم آرايش تقلبي مي پردازند كه نتيجه مصرف آنها چيزي جز بيماري نيست.به گفته يكي از فروشندگان دوره گرد ، ۸۰ درصد لوازم آرايشي كه در سطح شهر به فروش مي رسد، تقلبي است.
اكثر اين لوازم آرايشي دست ساز در بازارهاي كيش، آستارا وبندرعباس هم پيدا مي شود. يك متخصص زيبايي و بيماري هاي پوستي معتقد است بروز واكنش هاي ناخوشايند پوستي به دو عامل بستگي دارد. نخست وضعيت پوست و سيستم ايمني وديگر نوع موادي كه در ساخت اين محصولات به كار رفته است. واكنش هاي پوستي به دنبال مصرف مواد آرايشي، بهداشتي تقلبي به صورت التهاب ، كهير وحساسيت بروز پيدا مي كنند.
خانم جواني كه به همراه دخترش مشغول خريد از يك دستفروش است، مي گويد: به علت قيمت ارزان از لوازم آرايشي كه توسط دستفروش ها ارائه مي شود، خريد مي كند. وي نمي داند كدام اصل و كدام دست ساز است.
 تاريخچه قرتي بازي
ميل به زيبايي از گذشته وجود داشته است. با نگاهي به تصاوير خالكوبي سده نوزدهم، در مي يابيم كه ميل به زيبايي از گذشته هاي دور در انسان وجودداشته است. ما به راستي نمي دانيم كه بشر اوليه چه موقع استفاده از رنگ ها وبيان تمايل هاي اوليه خلاقيت خويش با رنگ آميزي بدن خود را آغاز كرد ولي به طور قطع اين زمان كهن بايد دوره پيش از تاريخ باشد. انسان هاي نخستين مواد رنگي معدني زميني ، عمدتاً «اخرا» را كه در طيف هاي گوناگون از قرمز تا زرد يافت مي شد، مورد استفاده قرار مي دادند. آيين دفن گوياي آن است كه نقاشي بدن كاري سابقه دار در ميان زندگان بوده است. هنگامي كه تمدن پيشرفته در كنار نيل ، آناتولي، بين النهرين و آسياي خاوري پديد آمد، آرايش هايي كه توسط زنان طبقات نخبه مورد استفاده قرار مي گرفت. از «چهره رنگ شده» مورد استفاده در آيين هاي مذهبي ، به «وسيله يي براي تمايز طبقاتي» تحول يافت. زنان مصري در دربار فرعون ها، زنان طبقات متوسط و بالا در آتن و زنان اشراف سومري در بين النهرين طي هزاران سال به مدهاي امروزي براي چهره پردازي كمك كردند. روغن ها، تنتور، كرم ها، پوردها و رنگ هاي معدني آنها با لوازم آرايش مدرن امروزي رقابت مي كند.در دوره فراعنه هنرهاي آرايشي به معيارهايي از ظرافت رسيد كه امروزه آشنا به نظر مي رسد. صندوقچه آرايش زنان طبقه بالاي مصري حاوي جعبه هاي پودر، قلم مو و شيشه هاي عطر همراه با آيينه هايي از نقره يا مس جلا داده مي شد. مرسوم بود رنگ پوست روشن باشد ومقادير زيادي سرب سفيد مورد استفاده قرار مي گرفت. سپس اخراي قرمز با كمي ماده رنگي قرمز به گونه ها ماليده مي شد تا به چهره سفيدرنگي داده شود ولب ها نيز با رنگ قرمز تند، رنگ مي شد. زنان مصري كرم ضدآفتاب داشتند وبا فوايد ماسك سفيده تخم مرغ براي جلوگيري از چين وچروك صورت آشنا بوده ومواد آرايشي چشم آنان حاوي موادي بود كه آنها را در برابر بيماري هاي چشمي فراگير در كنار رود نيل حفظ كند.آنان توجه زيادي به چشمانشان مي كردند و با خط سياه ظريفي پيرامون لبه مژه ها، آنها را آرايش مي كردند. مژه ها با پودر مرمر سبز به رنگ سبز نقاشي مي شدند.كلئوپاترا مژه هاي بالايي خود را آبي تيره و مژه هاي پايين را سبزرنگ مي كرد. همچنين آنها خط سياه تيره يي از ميان ابرو مي گذراندند وآن را تا شقيقه ادامه مي دادند، حتي مردان نيز از پودر ولوازم آرايش استفاده مي كردند.
مواد آرايشي با قلم مو بر لب، ابرو و مژه ها ماليده و با جوش شيرين و خاكستر پاك مي شد. امروزه هم توجه به زيبايي وبحث و تبادل نظر درباره زيباتر شدن براي برخي دختران و زنان جنبه حياتي و اساسي دارد. حتي مادربزرگ در صندوق كهنه و رنگ ورورفته اش سرمه داني داردو هر روز صبح يك ميل سرمه در چشمانش مي كشد. او مطمئن است هم زيباتر مي شود و هم سوي چشمانش بيشتر. شايد مادر او هم چنين مي كرده. چون ميل به زيبايي نه زمان مي شناسد و نه مكان.
نوشته يك دختر چادري
الفباي تحمل
124413.jpg
ـ «من به نظر و اعتقادات تو احترام مي گذارم، اما…»
و اين اما آغاز يك ماجراي پيچيده و خسته كننده است.
اين اما، همان اماي شروع انتقادات است. ما خيلي خوب انتقاد مي كنيم، اما هيچگاه ازخود نمي پرسيم كه آيا براي گستره انتقاداتمان به حريم ها و محدوديتها پاببنديم يا نه؟ در حالي كه مدام از احترام به اعتقادات همديگر حرف مي زنيم، به راحتي ايمان همديگر را زير سؤال مي بريم. بزرگترها از جوانها انتقاد مي كنند. جوانها از همديگرانتقاد مي كنند و دراين آشفته بازار يقه گيري عنان گسيخته، عقايد و تفكرات كاملاً شخصي افراد، با بي انصافي به چالش كشيده مي شوند. از شكل لباس پوشيدن، تا گفتار و شيوه حرف زدن و نوشته ها و حتي اعتقادات مذهبي ما مدام در معرض تاراج نگاههاي عصبي و منطق نسبي افراد مختلف است. گاه بزرگترها فراموش مي كنند كه جوان بوده اند و گاه جوانها فراموش مي كنند كه بي اعتنا به اصول ساده همزيستي مبتني بر احترام، به اعتقادات بزرگترها بي احترامي مي كنند و خواسته يا ناخواسته، سيل ويرانگر انتقادات، همه را خسته مي كند.
تصاوير تكراري شهر ما، جواني است كه به راحتي اين جمله ها را صدها بار و خطاب به افراد مختلف تكرار مي كند: «اين چه اعتقادي است كه تو داري؟!… و يا «اي بابا! ول كن تورو خدا… اين هم شد لباس كه تو پوشيدي؟ چادر سياه و…» و «پيراهنت را چرا روي شلوار انداختي؟»، «يقه ات را چرا تا بالا بسته اي؟!»، «چرا ريش و سبليت رو اصلاح نمي كني؟»، «چرا موهات هميشه كوتاست؟…» و هزار غر و لند انتقادگونه از اين دست. آن روي اين سكه نيز اخمهاي درهم و خشم و غضب كساني است كه مي گويند:«من نمي توانم با اين تيپ جلف تو كنار بيايم!»، «چرا اين همه روغن به سرت زدي؟»، «چرا پيراهن آستين كوتاه پوشيدي؟ بابا! مردي گفتن! يه خورده مراعات كن…». در اتوبوس، پسر جواني را مي بيني كه با حجب و حيا و آرام كنار پيرمردي مي نشيند و پيرمرد نگاهي به روغن موهايش و صندل هاي تابستاني اش مي اندازد و با افسوس سرتكان مي دهد… گويي ما محكوميم كه تا آخر عمر، فقط لاف دموكرات بودن و دموكراسي را بزنيم. اما نه مي توانيم موهاي دم اسبي را تحمل كنيم و نه چادرهاي سياه را… پيش از اينكه به فكر تغيير ديگران باشيم، بايد خود را در آيينه نگاه كنيم. ما مجموعه ايرادها و عيب هاي فراوانيم و بايد ياد بگيريم كه به اعتقادات هم احترام بگذاريم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |