جمعه ۹ خرداد ۱۳۸۲ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۴
Fri, May 30, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره۲۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ويژه
ويژه ۲
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
ترجمه وهرمنوتيك
هفت آسمان
ترجمه وهرمنوتيك
«مترجم»؛ دلال شرافتمند
124344.jpg
دنياي امروز دنياي اطلاعات وعصر ارتباطات است. بشر امروز تشنه اطلاعات براي ايجاد ارتباط است ودر اين ميان بازار ترجمه كه هدفش برقراري ارتباط از طريق انتقال اطلاعات است بسيار داغ است.
ترجمه رامي توان برگردان متني از زبان بيگانه به زبان آشنا به منظور رساندن پيام متن والبته با حفظ صورت (forme) تعريف كرد. بدين ترتيب ترجمه نوعي ديالوگ بين دومتن است و اگر يك قدم پا را از اين فراتر نهيم، بايد بگوييم ترجمه در واقع گفت وگوي دوفرهنگ با واسطه گري مترجم است. در فرايند ترجمه امكانات و شرايط فرهنگي، تاريخي، زيستي دوفرهنگ در تعامل و گفت وگو با يكديگر قرار مي گيرند ومترجم در اين ميان، به قول «موريس بلانشو» دلال شرافتمندي است كه به واسطه او اين تبادل وتعامل صورت مي گيرد.
از آنجا كه مترجم با دوفرهنگ ودوزبان در قالب يك متن سر و كار دارد ونوع خوانش درك و فهم او از متن نوع ترجمه او را شكل مي دهد، بنابراين ترجمه با هرمنوتيك كه علم تفسير وتأويل متن است پيوند مي خورد و به قول «گادامر»، يكي از صاحبنظران علم هرمنوتيك مدرن، «هرمنوتيك همانند ترجمه به دنبال پيوند افق هاي معنايي مختلف و ايجاد ارتباط است.»
اين نياز بشر براي كسب اطلاعات به منظور ارتباط هر چه بيشتر، او را به فكر تهيه ماشينهاي ترجمه انداخت. اما هرگز اين رؤيايش به حقيقت نپيوست! چرا؟
مگر ترجمه چيزي غير از دانستن واژگان دوزبان و آشنايي به ساختار دستوري دوزبان مبدأ ومقصد است؟
بله، حقيقتاً چنين نيست. فرايند ترجمه علاوه بر دانش زباني نيازمند بسياري از آگاهي ها و دانش هاي فرازباني است كه مترجم بطور ناخودآگاه آنها را در ترجمه به كار مي برد و اين دانش و آگاهي هاي فرازباني است كه قابل برنامه ريزي در ماشين هاي ترجمه نيست و به همين دليل سالهاست «ترجمه ماشيني» تنها به صورت يك شعار روشنفكرانه باقي مانده است و به دليل حوزه وسيع اطلاعاتي كه در فرآيند ترجمه دخيل هستند، هنوز نتوانسته اند بدرستي مشخص كنند كه ترجمه به كدام حوزه علمي ـ مطالعاتي تعلق دارد. آيا ترجمه بخشي از زبانشناسي كاربردي است يا يكي از رشته هاي وابسته به روانشناسي زبان، نشانه شناسي، ادبيات تطبيقي، آموزش زبان، روان شناسي شناختي، قوم شناختي يا يكي از شاخه هاي علوم ارتباطات است؟ چرا كه اطلاعات و آگاهي هاي مرتبط با اين علوم بطور مستقيم و غيرمستقيم در فرآيند ترجمه دخيل هستند كه مترجم نيز بطور ناخودآگاه اين اطلاعات و دانش هاي فرازباني را به همراه دانشهاي زباني خود در ترجمه به كار مي برد.
اين مقاله ادعا نامه اي است عليه ترجمه ماشيني، ترجمه تحت اللفظي و كساني كه مدعي هستند براي يك متن تنها و تنها يك ترجمه دقيق و درست وجود دارد و در ضمن اين مقاله دفاعيه اي است از ترجمه هاي «درست» ولي «متفاوت» از يك متن.
ترجمه را مي توان به نوعي فهميدن و فهماندن متن تعريف كرد. مترجم بنا بر نوع خوانش خود و قدرت درك واستدلالش به تفسير و تأويل از متن دست مي زند و در نهايت اين تأويل او از متن است كه به زبان خودش رمزگرداني مي شود پس در فرآيند ترجمه «خوانش» مترجم از متن نقش اساسي را دارد چرا كه نوع درك وتأويل او را ازمتن در پي خواهد داشت.
بدين ترتيب تمام آنچه را كه ما در محيط خود مي بينيم براساس نوع درك و قدرت استدلال خود به تفسير و تأويل آن پديده مي پردازيم كه اين تأويل، درك ما را از آن پديده شكل مي دهد و مجموع اين ادراكات كه نتيجه تأويل هاي ماست، جهان بيني، تفكر و فرهنگ ما را مي سازد كه در غالب زبان رمزگذاري مي شوند. بدين ترتيب هريك از ما پيوسته در حال ترجمه پديده هايي هستيم كه مي بينيم. ما هر پديده را بنا بر حوزه درك خود ترجمه مي كنيم.
زبان به نوعي ترجمان انديشه و تفكر ماست و انديشه ما در قالب زبان كدگذاري مي شود. بر اين مبنا ما بدون زبان قابل به تفكر نخواهيم بود و به قول ويتگنشتاين تفكر نه تنها در قالب زبان، بلكه از طريق زبان صورت مي گيرد. در واقع تفكر نوعي ديالوگ با خويشتن است.
حال وقتي اين تفكر در قالب متن ونوشتار عرضه مي شود تأويل ها و فهم هاي گوناگون را به دنبال خواهد داشت و مترجم، در مواجهه و برخورد با اين تأويل ها چه نقشي دارد؟
از آنجا كه هدف از ترجمه انتقال معناي متن است و از طرفي هر متن بنا بر نوع خوانش وتأويل وتفسيرهاي متفاوت مي تواند معناي متفاوتي را در بر داشته باشد، بدين ترتيب معناي غايي و نهايي متن كدام است كه مترجم به دنبال ترجمه وانتقال همان باشد. آيا معناي غايي ونهايي متن دقيقاً همان است كه مترجم درك و فهم كرده است يا معناي متن دقيقاً برابر با نيت و قصد مؤلف است. اگر چنين باشد چطور مي توان به نيت مؤلف از خلال متن دست پيدا كرد و مطمئن شد آنچه فهم شده دقيقاً همان نيت مؤلف بوده است.
پس در اين بين نقش مترجم چيست؟ اگر تنها مهره هاي بازي، متن ومؤلف باشند پس مترجم و خلاقيت و انديشه و درك وفهم او از متن در كجا جاي مي گيرد.
اگر تنها متن ونيت مؤلف مهره هاي اصلي براي ترجمه متن هستند پس چرا وقتي يك متن از يك نويسنده توسط چندين مترجم حرفه اي و زبده ترجمه مي شود به تعداد مترجمين، ترجمه هاي متفاوت به دست مي آيد، ترجمه هاي متفاوت اما صحيح. در اينجا اصلاً بحث ترجمه هاي غلطي نيست كه درنتيجه بدفهمي، ندانستن زبان مبدأ يا مقصد، آشنا نبودن به فرهنگ در زبان و... به وجود مي آيد.
اما چرا بايد يك متن از يك نويسنده ترجمه هاي متفاوتي داشته باشد آيا غير از اين است كه علاوه بر عوامل زباني، متن و مؤلف فاكتورهاي ديگري در ترجمه متن دخيل هستند. فاكتورها و عوامل فرازباني اي چون خلاقيت، سطح تحصيلات، جهان بيني، پيش انگاره ها، تجربيات، فرهنگ، شرايط زماني و مكاني و... در نوع خوانش مترجم از متن و درنهايت در درك و دريافت او از متن تأثير مي گذارد و ترجمه نيز حاصل همين درك مترجم از متن است. در واقع مي توان گفت متن توسط مترجم بازآفريني مي شود و برخلاف برخي از نظريه پردازان ومنتقدان كلاسيك كه مترجم را همچون قلمي در دست نويسنده مي دانستند كه هيچ فكر وانديشه اي از خود در خلق اثر ندارد. اما برعكس در ادبيات پست مدرن نقش مترجم و حضورش در متن بسيار پررنگ، عميق و ظريف است. تا حدي كه او هم همچون يكي از مخاطبين متن در آفرينش اثر به اندازه مؤلف دخيل است.
در مبحث هرمنوتيك مدرن، هر متن به تعداد مخاطبين خود تأويل و تفسير دارد كه اين مخاطبين شامل خوانندگان، منتقدين، مترجمان و... مي شود كه مي توانند خوانشهاي متفاوتي از متن داشته باشند كه اين خوانشهاي متفاوت فهم، درك، تأويل و برداشتهاي متفاوتي را به دنبال خواهد داشت.
لازم به ذكر است كه اين خوانشهاي متفاوت شامل برداشتهاي غلط و دور از متن وبد فهمي و... نمي شود بلكه منظور دريافتهاي درست ومتفاوت است.
مترجم هم در وهله اول به عنوان يك خواننده و فرا متن با متن روبرو مي شود و بنا بر نوع خوانش خود درك وفهم و تفسيري از متن خواهد داشت كه اين دريافتش را تا حد امكان در قالب متن اصلي يعني در چهارچوب واژگان و ساختار دستوري متن اصلي به مخاطب منتقل مي كند. چون وظيفه مترجم فهميدن متن و فهماندن معناي آن به مخاطب است. و در اين فرايند بي شك سليقه، خلاقيت، هوش، تجربه، دانش و آگاهي ، نوع جهان بيني ، فرهنگ، دانش زباني، دانش فرا زباني و... مترجم در ترجمه آن متن دخيل است. و تمام اين پارامترهاي زباني و غيرزباني باعث مي شود تا متن تنها از زباني به زباني ديگر منتقل نشود، بلكه متن در ترجمه «بازآفريني» شود كه در اين آفرينش دوباره مترجم يك موجود منفعل وتسليم شده در برابر متن و نيت مؤلف نيست، بلكه متن ترجمه بي شك مهرونشان ورنگ و لعاب مترجم را برخود خواهد داشت. به همين دليل هم يك متن از يك نويسنده مي تواند ترجمه هاي مختلف اما درستي داشته باشد.
ترجمه تنها برگردان فكر وانديشه نويسنده نيست. وقتي مترجم دست به ترجمه يك متن مي زند ابتدا بايد خوب انديشه نويسنده ولايه هاي زيرين ساختار فكري او را درك كند و آن را در ذهن و انديشه خود جاي دهد تا بتواند همان را در زبان و قالب واژگاني و دستوري ديگري با همان مضمون ارائه كند و به قول «لادميرال» (Ladmiral) مترجم تنها مي تواند آنچه را خوب مي داند، خوب ترجمه كند.
همانطور كه دانستن چگونگي نگارش براي نويسنده شدن كافي نيست، دانستن زبان نيز براي مترجم شدن كافي نيست.
فرايند «خوانش» پروسه اي فعال بين متن وفرامتن است يعني ارتباطي تنگاتنگ بين توليد و دريافت اثر.خوانش در واقع مكالمه اي بين متن و فرامتن است. همانقدر كه خلق اثر توسط نويسنده كاري خلاق است. خوانش از سوي فرا متن نيز همان ميزان به خلاقيت نياز دارد. بنابراين مترجم هم به عنوان يك فرامتن براي درك و انتقال معناي متن نياز به خلاقيت و ابتكار دارد.
ميشل فوكو به عنوان يكي از متفكرين معاصر پست مدرن فرانسه در اين مورد مي گويد: متن پس از ترجمه بازآفريني مي شود و در نهايت متن از آن مترجم خواهد شد كه در پس آن مؤلف قرار دارد. و بدين ترتيب مترجم ديگر قلمي در دست مؤلف براي رساندن نيت ومنظور او در قالب زباني ديگر نيست. بلكه مترجم خود خلاق، آفريننده وصاحب سبك و سياق نوشتاري صاحب انديشه است نه صرفاً يك ماشين ترجمه.
«گادامر» مي گويد: متن ترجمه بنا بر فهم مترجم از متن بازسازي و هدايت مي شود.
بنابر عقيده رولان بارت كه تئوري «مرگ مؤلف» را ارائه كرده است؛ مؤلف پس از خلق اثر خود همانند يك فرامتن در برابر متن قرار مي گيرد وبه يك مخاطب و خواننده متن خود بدل مي شود. و از آن پس مؤلف همچون نشانه اي در متن عمل مي كند پس براي مترجم هم مؤلف همچون يكي از نشانه هاي درون و برون متن است. مؤلف و نيت او تنها نشانه اي است همانند ديگر نشانه هاي درون متن.
بنابراين مؤلف و يا حتي مخاطب نمي توانند هيچ قيد وبندي براي فهم مترجم ايجاد كنند اگر چه جستجوي نيت مؤلف ودر نظر گرفتن مخاطبين از نظر سطح فكر، سواد، فرهنگ ، سن و... الزامي است اما اينها نمي توانند در استقلال مترجم در فهم و درك ونوع خوانش و تأويل و تفسير او از متن اصلي تأثير گذارند وخلاقيت و فهم او را تحت الشعاع قرار دهند.
دريافت و رسيدن به نيت وقصد مؤلف تنها يك شعار است از جانب منتقدين ادبي كه هيچگاه به كار ترجمه هم نپرداخته اند.
چرا كه نمي توان از فرا متن انتظار داشت متن را همانطور كه مؤلف نوشته و قصد داشته است بفهمد ودرك كند. در واقع خوانش فرامتن در كنترل مؤلف و يا حتي مترجم نيست.
رسيدن به نيت مؤلف عملاً غيرممكن است . مترجم هر قدر هم كه ماهر و حرفه اي كه باشد، بعيد است بتواند از علاقه، انتظار وساير مؤلفه هاي آفرينش متن كه براي مؤلف مطرح بوده است دريافت و شناخت صحيح پيدا كند. هرچند دانستن شرايط فرهنگي، تاريخي، علايق و انتظارات مؤلف يكي از نكات ضروري براي مترجم است اما اين ها نمي تواند استقلال فهم مترجم از متن را تحت الشعاع قرار دهد. به عبارتي دقيق تر ترجمه براساس فهم مترجم ونوع خوانشش از متن هدايت مي شود.
در واقع تعبيرها، برداشت ها و تأويل ها بر متن استوار است و متن پس از پيدايش هويتي مستقل از مؤلف پيدا خواهد كرد جدا از نيت مؤلف. كه اين ديدگاه دقيقاً عكس «نظريه اصالت نيت مؤلف» است كه بنابر اين نظريه هرگونه فهم آزاد و خوانشهاي متفاوت از متن را نفي مي كند. در حالي كه كنترل فهم و درك فرامتن غيرممكن است. و مترجم هم به عنوان يك فرامتن درك وتأويل خاص خود را از متن دارد. نمي توان از فرامتن منجمله مترجم انتظار داشت همانطور كه منظور و مقصود مؤلف بوده است تو بايد بخواني وبفهمي و ترجمه كني.
از ديدگاه ميشل فوكو هرمنوتيك چيزي نيست جز آنچه را كه مخاطب خود از متن اصلي ابداع مي كند و مي پندارد كه بايد متن آن را مي گفت.
اثر ادبي ساختاري واحد ندارد تا همه مخاطبين از آن برداشتي واحد داشته باشند، بلكه ساختار حاكم بر متن چند وجهي است و اين چند وجهي بودن متن و چند بعدي بودن متن باعث خوانشهاي متفاوت و در پي آن تأويلهاي گوناگون از متن مي شود.
بدين ترتيب برداشت وتفسير هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خود او است و هر متن به تعداد مخاطبين خود مي تواند خوانشهاي متفاوت داشته باشد. «لوسين گلدمن» به عنوان يك جامعه شناس ادبي مي گويد: «فاعل يك اثر هنري جمع است» . بنابراين در خلق يك اثر، مؤلف مي تواند تنها يكي از عوامل يا فاعلها باشد و فرامتن به اندازه نويسنده در خلق و آفرينش اثر نقش دارد.
جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ ، واقعيت زمانه، خوانندگان، منتقدان، مترجمين و... هر يك به اندازه مؤلف در شكل گيري اثر دخيل و سهيم هستند.
در حوزه هرمنوتيك هر معنايي نسبي است. معناي يگانه وتغييرناپذير وجود نداردو هر متن براساس خوانش هاي متفاوت معاني گوناگون دارد كه هيچ يك معناي نهايي وقطعي نيست.
ژاك دريدا به عنوان يكي از تئوريسين هاي ادبيات پست مدرن در اين مورد مي گويد: «هر متن به تعدادفرامتن هاي خود مؤلف دارد و به تعداد فرامتنها تفسير و معني، بنابراين فرامتن به اندازه مؤلف در نقاط ضعف و قوت متن دخيل است و به اندازه او مسؤول».
هفت آسمان
اديان بومي آفريقايي(۱)
باتوجه به قدمت فرهنگي قاره آفريقا، مباحث مهم و قابل مطالعه اي درباره ريشه هاي فرهنگي آنان وجوددارد.
ازجمله، توجه به اديان و آيين هاي سنتي اين بخش از كره زمين است.
شواهد نشان مي دهد كه اين مردم درحدود سي هزار سال قبل از ميلادمسيح داراي دين هاي ويژه اي بودند، كه از روي نشانه هاي روي غارها و سنگ نبشته ها مي توان اعمال مذهبي اين مردم را موردتوجه و كندوكاو قرارداد.
اگرچه اديان آفريقايي بسيارمتنوع و متفاوتند، اما صوري از رفتارهاي جمعي، اشكال نمادين مشابه و... سبب بروز نقاط مشترك آنها شده است.
امروزه در دو سوم قاره آفريقا اديان بومي آفريقايي گسترش يافته و باتوجه به گسترش اديان اسلام و مسيحيت از فعاليت آنان كاسته نشده است.
بدون شك مطالعه همه اديان سنتي و بومي آفريقا كاري است دشوار و فراتر از اين مقاله... اما تلاش خواهدشد مباني اعتقادي و اصول مشترك آنها موردبررسي و مداقه قرارگيرد.
ابتدا به مطالعه توتميسم كه قسمت اعظم ارزشها و جهان بيني هاي اين مردم را تحت تأثير قرارداده و از جايگاه و اعتبار ويژه اي برخوردار است، مي پردازيم.
توتم (Totem) واژه اي است از زبان سرخ پوستان آمريكا دال بر قرابت محارم، توتم گراني يا توتميسم، اعتقادداشتن به توتم است.
توتم جانور يا گياه، يا بعضاً و ندرتاً شيئي است كه اصل يا بناي يك گروه اجتماعي ابتدايي تصورمي شود.
از اين رو توتم محورزندگي گروه به شمارمي رود. اين نظام توتميسم براساس اصولي مطرح شده كه نظام قبيله اي و كلان ها را درجوامع ابتدايي هويت مي بخشيده است.
به عبارت ديگر، هركلان، با اعتقادداشتن به يك توتم تقدس پيداكرده و يك نوع رابطه متقابل بين آنها شكل مي گيرد.
توتم وسيله اي است براي آنكه افراد يك كلان به بالاترين انسجام گروهي دست يافته و در ارتباط با ساير كلان ها، هويت گروهي خود را حفظ كنند.
درنظر انسان ابتدايي آفريقايي، توتم وجود او را از بلاياي انساني و طبيعي محافظت مي كند، در برابر بيماريها او را شفا داده و از آينده مطلع مي سازد.
توتم حاصل روح فرد است و از راههاي گوناگون به انسان كمك مي كند.
برهمين اساس احترام به توتم از ضروريات افرادكلان محسوب مي شود.
مثلاً اگر توتم جانوري وحشي و درنده باشد افراد حق خوردن گوشت او را ندارند يا حق قسم دروغ را ندارند، چرا كه توتم از دروغ آنها آگاه است و ممكن است جان فردخاطي به خطر افتد. اما آنچه در اين رهيافت قابل تأمل است، اين كه افرادي كه از يك توتم پيروي مي كنند بايد همديگر را دربرابر غيرحمايت كنند. اين چترحمايتي گسترده، مسؤوليت همگاني را بالاترمي برد، ضمن اينكه وحدت را درگروه تقويت مي كند.
درقاره آفريقا بخش پهناوري از آن باور به توتميسم وجودداشته مثلاً در كلان پلنگ، كسي نبايد پلنگ را بكشد و يا آزاري به او برساند. اگر افراد اين كلان پلنگي را مرده بيابند بايد او را احترام كنند و روي آن پارچه سفيدبكشند.
اگر عضوي از اين كلان بميرد. عزاداران با گل و لاي رنگي برروي بدن خود نقش هيبت پلنگ را نمودار مي سازند و بر دروديوار و بدنه تابوت هم نقش پلنگ را مي كشند.
برهمين اساس است كه در نقاشي هاي به دست آمده از دورانهاي قديمي تبحر و هنر متعالي آفريقايي ديده مي شود، چرا كه آنها در مرور زمان در طراحي و نقاشي استاد شده اند.
در قبيله بانوكو جوجه تيغي به عنوان توتم تلقي مي شود. بر همين اساس در مجالس باشكوهي براي جوجه تيغي جشن مي گيرند و در آوازها نام او را بر زبان مي برند و اگر كسي بر جوجه تيغي ظلم كند، افراد قبيله بسيار ناراحت مي شوند و گريه مي كنند.
توتميسم در قاره آفريقا فراز و نشيبهاي فراواني را پيموده است. اما حضور اروپاييان در اين قاره آغازي بر ضعف و زوال اين نگرش بوده است. در بعضي از نقاط آفريقا پس از اين دوران، مراسم خاص توتمي به صورت پنهاني و در جمعيتهاي خاص و اقليت برگزار شده است. در سرزمين كنگو توتميسم از صورت كهن خود بيرون آمده و رو به زوال مي رود. اين روند در اكثر نقاط آفريقا ديده مي شود.
ـ ريشه هاي نگرش مردم آفريقا: درباره ريشه هاي نگرش مردم اين قاره نظريات متفاوتي وجود دارد. عده اي كليه آيين هاي بومي آفريقايي را مبتني بر عقلانيت مي دانند، اما در برابر عده اي معتقدند سرچشمه عواطف مذهبي بر رفتار مردم آفريقا قابل تبيين است، چرا كه بيشتر آنها با رقص بيان مي شود نه با انديشه... بنابراين، اين احساس مشترك است كه مباني آيين ها و مناسك بومي آفريقايي را تشكيل مي دهد، نه يك مباني منطقي قالبي كه ما براي آن ترسيم مي كنيم. بنابراين، مي توان گفت كه ذات اديان بومي آفريقايي از عشقي عميق و ريشه دار نشأت مي گيرد كه گاه تا از خود بي خود شدن افراد پيش مي رود و چون با اعماق وجود افراد در ارتباط است، نيازهاي روحي افراد را برطرف و او را به تعالي و تقدس مي رساند. ضمن اينكه وجدان جمعي جامعه را تحت تأثير قرار مي دهد و به سپر دفاعي محكم و منسجمي در برخورد با افراد غير قبيله خودي تبديل مي شود. اما مهمترين واقعيتي كه در چارچوب تفسير عاطفي اديان بومي آفريقايي قابل ذكر است، حل مسأله مرگ است. بدون شك مرگ و ترس از آن مهمترين حقايقي است كه از ديرباز براي همه انسانها مطرح بوده است. اما با اعتقاد قلبي به آيين هاي سنتي مردم قبايل آفريقايي در برابر مرگ احساس ظريف و زيبايي جلوه گر مي شود. آنها با پذيرش مرگ افراد، وجود و بقاي روح او را در قبيله غنيمت مي شمارند و به ديده احترام مي نگرند. بر همين اساس، پديده مرگ و پايان زندگي براي آنها به موضوعي نه چندان اندوه آور و حتي قابل احترام تقليل مي يابد. بنابراين ملاحظه مي شود بنيادهاي اخلاقي در جوامع بومي آفريقايي با اعتقاد به اين باورداشتها حفظ مي شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |