|
|
|
بازخواني يك شعر
|
|
|
|
|
|
ويترين نشريات
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
امروز با
|
|
|
|
|
كتاب سه هفته منتشر شد
كتاب سه هفته به سردبيري هوشيار انصاري فر منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد: ميان بود و نبود / فرامرز قراباغي؛ درباره صديقه دولت آبادي / افسانه نجم آبادي؛ دوسيه عباس حبيبي بدرآبادي؛ فصلي از پرواز ايكار / رمون كنو / كاوه سيد حسيني؛ عقلانيت و مدرنيته / گفت و گو با علي ميرسپاسي / حامد يوسفي و...
|
|
|
|
|
بازخواني يك شعر
گم شده
باور كنيد / هنوز از كوچه هاي كهنسال خرمشهر / بيرون نيامده ام /من گم شده ام… چرا ديوارهاي زخمي درست نمي شوند؟ / چرا نفس نمي كشند كوچه ها؟ تكه هاي همبازي هايم را كجا پيداكنم؟ / براي كيف كوتاه كودكانه ام كجا بروم ديگر / گريه كنم / بخندم / كتك بخورم؟ چقدر بازار شهر من كوچك است و شلوغ… | حالا ايستاده ام كنار همين خاطره هاي نصفه - نيمه و / دو دست و يك پا رو به خدا عبور مي كند ابر / كه شايد ببارد / يا نبارد… | مادران را از بوي چادرشان مي توان شناخت / عاشقان را از بوي عطرشان گم شده ها را از روي عكس / من در كوچه هاي كهنسال خرمشهر گم شده ام وفقط / بوي چادر مادرم / و عطرهمسرم با من است عكسم را بكشيد.[بيا براي زندگي اسمي انتخاب كنيم ـ «م.روانشيد»]
بخشي از معناهاي شعر «گم شده» برذهنيت جمعي ما استوار است. ذهنيت جمعي ما، به ما مي گويد كه «ايران» درگير جنگي هشت ساله بوده و در اين جنگ، يكي از زيباترين شهرهايش بدل به ويرانه اي شده. اين ذهنيت جمعي همچنين مي گويد «خرمشهر» نه فقط در حد يكي از زيباترين شهرهاي ايران كه در حكم نمادي از مردم ايران محسوب مي شده، و اشغال و آزادسازي آن، معادل پيروزي در جنگ، در اذهان عمومي بوده. خون هاي زيادي ريخته شده تا اين شهر به اشغال درنيايد. اين خون ها در فرهنگ ايراني، بدل به خاطره و رؤيا و دوستي هاي در خاك آرميده شده؛ بنابراين «خرمشهر» تنها يك شهر نيست. تلاقي كودكي و بزرگسالي يك ملت است. شايد به همين دليل است كه شعر «گم شده» چنين آغازي دارد: «باور كنيد/ هنوز از كوچه هاي كهنسال خرمشهر/ بيرون نيامده ام/ من گمشده ام…» بديهي است كه پس از هر ويراني، ويرانه ها ساخته مي شوند. پس چرا شاعر مي گويد: «چرا ديوارهاي زخمي درست نمي شوند؟» اين زخم برروح يك ملت تا ابد مي ماند. كوچه ها هرچند از نو شكل بگيرند زندگي گذشته را بازنخواهنديافت چرا كه شاعر قادر نيست تكه هاي همبازي هاي خود را پيداكند. همه ما با «پازل» آشنايي داريم. «پازل» بازيچه اي كودكانه است كه يك تصوير كامل، از كنار هم چيدن تكه هاي مختلف تشكيل و قابل رؤيت مي شود. شاعر در مصراع «تكه هاي همبازي هايم را كجا پيدا كنم؟» هم اشاره به تكه تكه شدن همبازي هايش [كه مي توانند آدم هاي بزرگي هم باشند در بازي جنگ] زير بمباران ها دارد و هم اشاره به پازلي كه اين همبازي ها در روح او تشكيل مي دادند و اينك نابودشده است. شاعر در بخشي ديگر مي گويد: «حالا ايستاده ام كنار همين خاطره هاي نصفه ـ نيمه و/ دو دست و يك پا/ رو به خدا» او همچون شاگرد تنبلي كه توسط معلم خود تنبيه مي شود روبه روي خدا ايستاده است. آيا اين همه رنج، تنبيه خداوندي نيست؟ « مادران را از بوي چادرشان مي توان شناخت/ عاشقان را از بوي عطرشان/ گم شده ها را از روي عكس» شاعر از كودكي به بزرگسالي و از بزرگسالي به كودكي ميل مي كند. او را بايد در خاطرات اين شهر جست وجو كرد. پس درخواست مي كند: «عكسم را بكشيد.» يك ملت در ميان خاطراتش گم شده است؛ ميان گذشته اي كه ديگر بازگشتني نيست؛ پس… عكس اش را بكشيد!
|
|
|
|
|
دوران باشكوه
|
|
|
پيش از هر چيز متوجه اوضاع جوي مي شوي. آفتاب هنوز هم در ميان گرد و غبار معلق توي مسير رانندگي، طلايي به ديدار مي آيد، يعني جايي كه همين چند دقيقه قبل زنت راهش را پيش مي گيرد و به فتح جاده با «سليكا» از كنار صندوق پست مي گذرد و آسمان هنوز هم مثل هميشه آبي است اما حس مي كني مثل اينكه همه چيز كمي كش مي آيد، فقط چند ميلي متري و دوباره منقبض مي شود. ماشين برقي هرس درختان را خاموش مي كني با اين تصور كه لرزش و صدا پرده گوش ات را آزار مي دهد. بعد هم متوجه مي شوي سگي در زير ايوان ناله مي كند. به عبارتي صداي هيچ پرنده اي شنيده نمي شود. از ماشين برقي كارگران نوبتكاري كه تقريباً دويست متر آن طرف تر هستند خط دودي بر دوردست جاده مي افتد. كمي آن طرف تر از افق هواپيماي جت ناپيدايي خط سفيد باريكي برآسمان مي كشد. مي خواهي ماشين برقي هرس را دوباره روشن كني وقتي حس مي كني زمين زير پاهايت ريزش مي كند. لرزش و آوار كامل نيست اما چيزي است مثل ضربه عميق در اعماق زمين و در فاصله طولاني. نوسان جرقه نور، يك جرقه كوتاه از پشت تپه ها. لحظه اي بعد يك جرقه ديگر. دوباره و قوي تر كه حس ابلهانه اي به تو دست مي دهد كه هر چيز متورم مي شود و بعد چروك. قلبت در قفسه سينه مرتب مي زند و ناگهان به فكر سكته قلبي مي افتي! فشارت ۸ روي ۱۳/۵ است و دو ماه قبل چك آپ داشتي. ولي نه... سگ دارد ناله مي كند و تنها نيست. سگ سياه همسايه هم فريادش بلند شده و در دوردست ده دوازه تاي ديگر با آنها همصدا شده اند. به خانه ات مي روي، نه عجله داري و نه آهسته مي روي. تلفن دوستي را مي گيري كه در شهر زندگي مي كند، آن طرف تپه ها؛ محله آدم هاي حسابي. شماره گيري مي كني، بوق اشغال، لحظه اي تأمل مي كني و بعد شماره رئيس آتش نشاني، كه با تو آشناست. اين شماره هم اشغال است. سيم هفت متري تلفن را مي كشي. از پنجره به بيرون خيره مي شوي. اينبار، جرقه يك جرقه درست و حسابي است. صاعقه اي كه قسمت غربي آسمان را روشن مي كند و همراه آن جايي در خانه، يكي از تيرچه ها ترك بر مي دارد. شماره كلانتر را مي گيري. اشغال. مأموران بزرگراه، اشغال. نهصد و يازده.اشغال. يك پيام ضبط شده ميخكوبت مي كند و با آرامش به تو مي گويد همه خط ها اشغال است. دوباره به بيرون نگاه مي كني و در هوا تلألو نوري هنوز هم پيدا مي شود. لبه بيروني پنجره، روي شيشه، دانه هاي خاكستري نشسته، تاكسيراني، اشغال، كورير، اشغال و ويرت مي گيرد كه به بيرون از شهر تلفن بزني. به يك استان ديگر. به پدر زنت (زنت كجاست، حتماً تا حالا بايد نامه به دستش رسيده باشد) كه استاد زمين شناسي است و در جاهاي معتبر تدريس مي كند. تلفن زنگ مي خورد. يك بار، دوبار. گوشي را بر مي دارند. «دانشكده فيزيك. بفرماييد!» دكتر آبندساكس، زير لبت مي گويي، تو هم كه دكتر آبندساكس را مي خواهي. «پسرجان، اينجا نيروگاه هسته اي ست. نمي توانيم تو را به كسي وصل كنيم.» فرياد مي زني چه خبر شده، با اتمسفر زمين چه كار كرده ايد. او متوجه نيست. آنها در زيرزميني بدون روزنه هستند. آنجا همه چيز روبه راه است وقت ناهار است و براي قرعه كشي هفتگي فوتبال و خريد جايزه، پول جمع آوري مي كنند. حالا بيرون به آرامي برف مي بارد. برف روي جاده و چمن و پاركينگ را مي پوشاند. كنار پرچين قيچي برقي ات را مي تواني ببيني. بار ديگر و با سرعت شماره تلفن پدرزنت را مي گيري. تازنگ مي خورد، گوشي را بر مي دارند. اين بار پيام ضبط شده به تو مي گويد همه اپراتورها مشغولند و در اولين فرصت جوابت را مي دهند. پيام ضبط شده كه تمام مي شود، صداي موسيقي را مي گذارند. يك اركستر بزرگ ملي كه اغلب ويولون مي نوازند. يك قطعه به اسم «شب و روز سخت» جايي كه اشعار شروع مي شود، صدا قطع مي شود و سوزن گير مي كند و هي تكرار مي شود. مثل اينكه سوزن مدل قديمي روي يك قطعه از زندگي متوقف شده و آن را تكرار مي كند. بار ديگر از پنجره به بيرون نگاه مي كني. همان وقت هم خانه با هراس و وحشت به لرزه در مي آيد و مي بيني كه روشنايي شروع مي شود، روشن تر و روشن تر.
|
|
|
|
|
ويترين نشريات
فيلم تيرماه منتشر شد
ماهنامه فيلم ـ تير ۸۲ ـ به سردبيري هوشنگ گلمكاني منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد: درگذشت دو سينماگر قديمي؛ حرفهاي محمد جعفري سازنده مستند لاله و لادن در آستانه جداسازي دوقلوها؛ يادداشتهايي درباره موتيف؛ سيري در دنياي بازيگري گريگوري پك؛ فيلمهاي روز: فيل، رودخانه مرموز، داگ ويل، جانبداري، ارواح ورطه، دوردست و...
|
|
|
|
|
شصت و هشتمين شماره ادبيات و فلسفه منتشر شد
شصت و هشتمين شماره كتاب ماه ادبيات و فلسفه به سردبيري علي اصغر محمدخاني منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد: جست و جو در سنت ادبي ايران باستان؛ دفاع از كلام محوري؛ گونه هاي ويرايش؛ بررسي و نقد تاريخ ادبيات نگاري در ايران؛ حيات علمي هلموت ريتر؛ ايهام تناسب در شعر حافظ، دستور زباني ديگر و...
|
|
|
|
|
هشتمين شماره بايا منتشر شد
هشتمين شماره بايا به سردبيري فرخنده حاجي زاده منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد: نظريه نقد و ترس هاي ما / لويي تايسون / لرزان سجودي؛ زمان و سرنوشت در شاهنامه / شاهرخ مسكوب؛ بازخواني چندآوايي يك متن / شهين خسروي نژاد؛ در هزارتوي شكل سكوت / هلن اوليايي نيا؛ هنر كنسپتوئل / محمدباقر ضيايي؛ همراه با شعرهايي از: حسن اجتهادي، رضا براهني، مرتضي پورحاجي، فرخ تميمي، يدالله رؤيايي، محمد زندي و...
|
|
|
|
|
كنگره اي براي نكوداشت ميرعماد خوشنويس بزرگ ايران
كنگره ميرعماد به مناسبت چهارصدمين سال شهادت بزرگترين خوشنويس قرن دهم ايران، آبان ماه امسال برگزار مي شود. به گزارش خبرنگار «ايران»، محيط طباطبايي معاون آموزش ميراث فرهنگي با اعلام اين خبر، گفت: تلاش براي برگزاري اين كنگره با همكاري وزارت ارشاد و استانداري شهر قزوين آغاز شده است كه در صورت به نتيجه نرسيدن اين همكاري، سازمان ميراث فرهنگي اين كنگره را به تنهايي برگزار خواهدكرد. وي با تأكيد بر اينكه مدتهاست مجسمه ميرعماد براي نصب در يكي از ميادين زادگاه اين هنرمند ـ قزوين ـ ساخته شده است، گفت: در صورت واگذاري ميداني از سوي شهرداري اين شهر، نصب مجسمه مذكور همزمان با برگزاري «كنگره» انجام خواهدشد. بنابراين گزارش، افتتاح موزه خوشنويسي ميرعماد در قزوين، انتشار آلبوم آثار ميرعماد، مرمت و بازسازي مقبره ميرعماد در اصفهان و ... از برنامه هاي اجرايي ميراث فرهنگي در بزرگداشت ميرعماد خواهدبود. بنابراين گزارش، دبير علمي اين كنگره استاد غلامحسين اميرخاني و دبير اجرايي استاندار قزوين معرفي شده اند ولي تاكنون بين مراكز يادشده نشستي درباره اين بزرگداشت صورت نگرفته است. گفتني است، بزرگداشت ميرعماد قزويني باهدف معرفي اين خوشنويس برجسته به عنوان ميراث فرهنگي ايران در آبان ماه برگزار خواهدشد.
|
|
|
|
|
روي صحنه تئاترهاي تهران
| تالار مولوي « تك سلولي ها» به كارگرداني جلال تهراني ، ساعت اجرا ،۱۹ خيابان ۱۶ آذر ، تلفن : ۶۴۱۹۸۵۰ | تالار هنر «اپيزودهاي مرگبار» به كارگرداني آزاده انصاري ، ساعت اجرا ۱۸ و «قصه بزبزكها» به كارگرداني پيمان شريعتي ، ساعت اجرا ،۱۹ خيابان شهيد مفتح خيابان برزنده، تلفن: ۸۳۰۶۶۴۰ | فرهنگسراي نياوران « موش شيرخوار » به كارگرداني هومن باقري، ساعت اجرا ۱۸/۳۰ ، انتهاي خيابان نياوران تلفن : ۲۲۹۹۷۳۰ | تالار مبارك «چه روزگاري داشتي گل پري خانم» به كارگرداني احمد ايرانخواه، ساعت اجرا ،۱۹ فرهنگسراي ورزش ، ميدان راه آهن ، تلفن ۵۰۵۸۸۲۱ | خانه نمايش كودك «دلقك سيرك» به كارگرداني فرشته ترابي، ساعت اجرا ،۱۹/۳۰ شريعتي پل صدر مجموعه شهيد چمران، تلفن : ۲۲۱۵۳۵۴
|
|
|
|
|
با تو مي گويم
• دليلي ندارد كسي كه در ناز و نعمت غرق است در درياي غم غرق نشود.
|
|
|
|
|
امروز با
علي جودي
|
|
|
گروه فرهنگي ـ ساير محمدي : رمان دو جلدي آناكارنينا اثر لئوتولستوي به اعتقاد ناباكف يكي از بزرگ ترين رمان هاي عاشقانه جهان ادبيات است، كه تاكنون بيش از چهارترجمه از آن در زبان فارسي چاپ و منتشر شده كه محمد مجلسي، سروش حبيبي و علي جودي و... هركدام با ويژگي هايي اين اثر را به فارسي برگردانده اند. علي جودي «آناكارنينا» را از زبان روسي ترجمه كرده، مترجم داراي دكتراي تاريخ فلسفه از انستيتو فلسفه آكادمي علوم اتحاد شوروي است و سه سال در دانشگاه اوران (الجزاير) تدريس مي كرده است. «آناكارنينا» در ايام نمايشگاه بين المللي كتاب تهران با ترجمه جودي از سوي نشر نو منتشر شد. |چندسال در روسيه زندگي كرده ايد و از چه سالي وارد ايران شديد؟ * در حدود ۲۵ سال در روسيه زندگي مي كردم و در اسفند ۵۷ همزمان با اوج گيري انقلاب وارد ايران شدم و در ايران با خبرگزاري همكاري داشتم و به ترجمه متون هم مي پرداختم. در واقع يك مترجم آزاد بودم . | علاوه بر نوشتن مقالات و ترجمه آن ها، آيا در زمينه داستان كوتاه هم كار كرده ايد؟ * زماني كه در مسكو بودم. داستان هاي كوتاه بسياري ترجمه كرده ام، كه از طريق راديو پخش مي شد، در برنامه هاي ادبي راديو. بعضي از داستانهاي كوتاه را هم در مجله خواندني ها چاپ كرده بودم. اما كتابي از اين داستان ها چاپ نكرده بودم. | كتاب غير ادبي هم ترجمه كرده ايد؟ * كتاب «منشأ خانواده» از انگلس را ترجمه كرده بودم كه البته نيمه كاره ماند. ولي در ترجمه بسياري از مقالات روسي همكاري داشتم. برخي از ترجمه هايم را با اسم مستعار «الف.ت» چاپ مي كردم. | چه شد كه به سراغ آنا كارنينا رفتيد؟ با توجه به اين كه چند ترجمه از اين رمان در زبان فارسي وجود داشت؟ * اوايل دهه هفتاد، مديرنشر نو از من دعوت كرد كه در ترجمه آثار كلاسيك ادبيات جهان با آنها همكاري كنم. و در شروع كار هم ادبيات روسيه و آثار تولستوي در اولويت قرار گرفت. ترجمه هايي از اين اثر قبلاً در ايران منتشر شده بود، هيچكدام ارزش ادبي نداشت. چون يا از انگليسي و فرانسوي ترجمه شده بود يا تحريف شده بود. بخش هايي از اثر را هم مترجم نفهميده بود. و در برخي موارد هم درانتقال متن، رعايت امانت را نمي كردند. كلمات ثقيل و اصطلاحات مشكل را تحريف مي كردند. همه اين مسائل باعث شد كه براي ترجمه مجدد اين اثر ترغيب بشوم. ابتدا براي نمونه حدود سي صفحه ترجمه كردم، پس از اينكه ترجمه مورد پسند ناشر قرار گرفت، متن كامل را ترجمه كردم. سعي كردم سبك كار تولستوي را در ترجمه اين رمان منعكس كنم. حدود هفت سال وقت صرف ترجمه اين رمان كردم و زحمت زيادي كشيدم. | ترجمه اي كه آقاي سروش جيبي از آناكارنينا منتشر كرد، از متن روسي به فارسي برگردانده شده است . آيا شما اين ترجمه را خوانده ايد؟ * نه. من ترجمه سروش حبيبي را نديده و نخوانده ام. اما ترجمه هاي ديگر را كه خوانده بودم، خيلي تحريف شده و جعلي بود، حتي نام چنين كاري را ترجمه آناكارنينا نمي توان گذاشت. ايراداتي اساسي داشت مواردي در كتاب آمده بود كه اصلاً در كتاب تولستوي نبود.
|
|
|
|