يكشنبه ۱۵ تير ۱۳۸۲ - ۶ جمادي الاول ۱۴۲۴
Sun, Jul 6, 2003
تاريخ
شماره۲۵۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
وضع نان تهران خراب است چه بايد كرد؟۲
گندم بود، يا فريب
128085.jpg
باري، در آن جلسه سفير انگليس تا توانست بلوف زد و حقايق را حاشا كرد و بعد براي آنكه ما را دست به سر بكند، صريح و مطمئن گفت:
ـ شماها در به در دنبال آذوقه مي گرديد و ما را متهم مي كنيد كه دست به خريد غله در ايران زده ايم اما نمي دانيد كه در خوزستان شما چهارده هزارتن غله موجود است و شماها حاضر نيستيد آنها را جمع آوري كرده به تهران بياوريد!
چشمهاي ما گرد شد. چگونه ممكن بود چهارده هزار تن غله در خوزستان موجود باشد و ما خبرش را نداشته باشيم؟ وقتي او دوباره شروع به صحبت كرد ما پاك گيج مانديم. زيرا اين بار حتي نشاني هم داده بود كه گندم ها كجا انبار شده است. مي گفت:
ـ اين چهارده هزار تن گندم، يازده هزارتن در عقيليه و سه هزار تن آن در بهبهان است. بفرماييد فوراً آنها را به تهران بياورند.
من جواب دادم:
ـ آقاي سفير! من شخصاً نمي توانم اين ادعاي شما را باور بكنم. زيرا در اين چند روز به حد كفايت در مورد وضع غله ايران مطالعه و پرس و جو كرده ام!
سفير انگليس جواب داد:
ـ شما تشريف ببريد به اهواز و به «مسترلوپيچ» كه از مأمورين صادق ما هستند مراجعه كنيد، ايشان محل گندمها را به شماها نشان خواهد داد!
ديدم دليل و وسايل كار از اين بهتر نمي شود. اما با اين همه مي دانستم اين مرد به قول معروف دارد كلك مي زند ولي چاره اي نبود، دولت نيز پس از مطالعه گزارش اين كميسيون به من فشار مي آورد كه بروم گندمهاي خداداده را به تهران حمل بكنم و من نيز قبل از آنكه به اتفاق ميسيوني عازم خوزستان بشوم، استاندار خوزستان را به تهران احضار كردم و به جاي او جناب آقاي «ديوان بيگي» را كه از شخصيتهاي درست و مؤمن و مورد اطمينان بوده و هست به سمت استانداري خوزستان منصوب كردم و خودم نيز به اتفاق يك ميسيون عازم خوزستان شد....
گندم بود. و يا فريب؟
جناب سفير انگليس چنان قاطع و مطمئن در مورد وجود چهارده هزار تن غله در خوزستان داد سخن داده بود و ما را اميدوار كرده بود كه من در طول راه همه اش در اين فكر بودم كه چهارده هزارتن گندم موجود در خوزستان را با چه وسيله اي بايستي هرچه سريعتر به تهران برسانم!؟
روز پنجشنبه بيست و پنجم تيرماه رسيديم به اهواز. من بلافاصله «مستر لوپيچ» را كه بنا به توصيه سفير انگليس آگاه به اوضاع و احوال جنوب ايران بود و باز به قول جناب سفير كه مدعي بود شخص مزبور از محل گندمها نيز اطلاع دارد، احضار كردم و جناب «پطرسن» رئيس شركت نفت جنوب نيز تشريف آوردند و مذاكرات ما آغاز گرديد، مذاكرات كه چه عرض كنم، من در فكر حمل گندم به تهران بودم و عجله داشتم كه حضرات از فروع گذشته و به اصل مطلب بپردازند.
«مستر لوپيچ» مثل ارباب مركز نشين خود مدعي بود از چهارده هزار تن گندم موردبحث يازده هزار تن در عقيليه، و سه هزار تن در بهبهان موجود مي باشد و از من تقاضا كرد كه براي تصرف گندمهاي مزبور كه توسط مالكين بهبهان احتكار شده است نابهنگام بايستي شخص «رئيس التجار بهبهاني» را توقيف كرد! من از اين پيشنهاد تعجب كردم! پرسيدم: چرا و به چه دليل بايستي شخصي را كه هنوز اتهامش به ثبوت نرسيده است توقيف كرد؟ اما «مستر لوپيچ» همچنان اصرار داشت كه بهترين طريق براي دست يافتن به گندمهاي بهبهان، همانا توقيف شخص رئيس التجار است.
من احساس كردم كه طرف حقه اي در كارش هست، لذا ايشان را به اتفاق آقاي ديوان بيگي استاندار خوزستان و يك نفر مأمور شهرباني براي دست يافتن، و يا حتي رؤيت گندمهاي مورد ادعا روانه بهبهان كردم و بلافاصله شخص رئيس التجار را احضار كردم و پس از مدتي مذاكره و حتي تهديد بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه بنا به اعتراف و تعهد رئيس التجار اگر در همه بهبهان بيش از سيصدتن گندم پيدا بشود من ايشان را علاوه بر پرداخت مبلغ معتنابهي جريمه، روانه زندان نمايم!
از طرف ديگر، چندتن از مأمورين خودمان را به اتفاق «مسترسمرون» يكي ديگر ازمدعيان انگليسي اختفاي گندم درخوزستان روانه عقيليه كردم كه اينها هم هرچه گندم درآن نقطه احتكار شده است بروند و بياورند به اهواز. اما دست بر قضا افراد هردو هيأت چه آنها كه به بهبهان رفته بودند و چه آنها كه به عقيليه، دست خالي برگشتند بدون آنكه بتوانند چندمثقال گندم احتكارشده، يعني گندمي علاوه بر مقدار آذوقه مردم محل پيدابكنند.
من همانطور كه حدس مي زدم، احساس كردم كه حضرات انگليسي ها ما را سنگ قلاب كرده اند.
من مدعي بودم كه كنتراتچي هاي متعهد آنها دارند آذوقه ملت ايران را براي قواي متفقين مي خرند، اما جناب سفراي روس و انگليس و مخصوصاً سفير انگليس براي آنكه خلافش را ثابت بكند رودست ما بلندشده حتي مدعي بودند نه فقط قواي متفقين مثقالي گندم در ايران نخريده اند بلكه درگوشه و كنار كشور گندم فراوان موجود است و ما لياقت دريافت و يا خريد و يا بهره برداري از آنها را نداريم و ايشان براي اثبات اين ادعا دونقطه از ايران را مثال زدند و دولت هم به خيال اينكه با موجودات راستگو و درستكاري طرف است، دنباله ادعاهاي مسخره مستربولارد را گرفت و ما را درحقيقت سنگ قلاب كرد. ما هم به اتفاق نمايندگان حضرات آنجاها را كه نشان داده بودند گشتيم و همه چيز يافتيم جزگندم!!
دستگيري دلال ها و عكس العمل سفير انگليس
يادم رفت كه بگويم آن روز كه در باغ شميران مستربولارد از بيخ عرب شده بود و گفته بود ما نه از مالكين ايراني گندم مي خريم و نه كنتراتچي براي اين كار داريم، من هم دستور داده بودم هرجا دلالي را ديدند كه براي قواي متفقين مشغول خريدگندم است فوراً دستگير و توقيف نمايند.
و به اين ترتيب چند دلال ايراني را توقيف كرده بوديم و اكنون در اهواز يك مسأله ديگر نيز براي ما پيش آمده بود. من احساس مي كردم كه مستر بولارد از آن جهت بلوف وجودگندم در انبارهاي خوزستان را پيش كشيده بود كه درعين حال بي گناهي كنتراتچي هايي را كه من توقيفشان كرده بودم به ثبوت برساند اما وقتي ديد كه من همه جا را كه او نشان داده بود گشتم و چيزي به نام غله نيافتم دست به حيله اي ديگر زد.
روز يكشنبه كميسيوني در اهواز با شركت «كلنل اسكواتر» مستشار اقتصادي سفارت انگليس در ايران تشكيل يافت و من در آن كميسيون خطاب به آقايان انگليسي ها گفتم:
ـ آقايان! شما چنانكه خود شاهد بوده ايد، همه جا را كه نشان داديد گشتيم و گندمهاي مورد ادعا را نيافتيم، حالا اگر بازجاهاي ديگر را سراغ داريد بگوييد تا باز جست وجو بكنيم!
آنها گفتند:
ـ نه فقط همين دو نقطه بود. ما جاي ديگري نمي شناسيم!
من خطاب به مستشار اقتصادي سفارت انگليس گفتم:
آقاي كلنل! حالا كه معلوم شد چهارده هزارتن گندم در اهواز وجودخارجي ندارد، شما بخاطر جلوگيري از اغتشاش و انقلاب در سرزميني كه به قهر اشغالش كرده ايد و براي آنكه حسن نيت و دوستي تان را به ثبوت برسانيد چهار يا پنج هزارتن گندم، آن هم از گندمهايي كه ازخود ايراني ها خريده ايد به ما بفروشيد تا ما بتوانيم خطرات آينده را تاحدي چاره بكنيم!
اين آقاي كلنل و ساير نمايندگان انگليس در كمال پررويي اظهارداشتند:
ـ ما نه ذره اي در ايران گندم خريده ايم و نه حاضريم ذره اي به شما گندم بفروشيم!
گفتم:
ـ پس شما هم در سرزمين قحطي زده گرفتار خواهيدشد!
گفتند:
ـ شما فكرما را نكنيد، ما براي خودمان به حد كافي گندم داريم!
اين جدل براي من كه تربيت يافته يك دوره معين از تاريخ سياسي ايران بودم، براي من كه ترس و ترديد دوران سلطنت مظفرالدين شاه را ديده بودم، هياهوي دوران محمدعلي شاه را ديده بودم، ضعف و درعين حال عزت و مناعت احمدشاه را ديده بودم، قدرت رضاشاه را ديده بودم سخت توان فرسا بود و ديوانه كننده تر از همه اينها اين بود كه جناب سهيلي رئيس دولت وقت در آن لحظات رنج و نگراني به من تلگراف كرده بود كه:
ـ آقاي فرخ! لطفاً درمورد عدم وجودگندم درخوزستان اعلاميه اي ندهيد تا در تهران من با شما مذاكره نمايم.
و تأسف انگيزتر از هردوي اينها اين بود كه باز درآن بحران و درآن گيرودار جناب رئيس الوزراء براي من تلگراف مخابره كنند كه:
ـ آقاي فرخ! لطفاً دستور بدهيد دلال هايي را كه به اتهام خريدگندم براي متفقين توقيف شده اند هرچه زودتر آزاد بشوند!
مي بينيد آقا! اين را مي گويند سياست! اين را مي گويند مردم داري و مملكت داري...!
من به آقاسهيلي جواب دادم!
ـ توقيف دلال هاي ايراني با مشورت و تأييد دولت انجام گرفته است و ازطرفي سفير انگليس نيز صريحاً اظهارداشته است هردلالي را كه ديديم براي قواي متفقين مشغول خريدگندم است، توقيف بكنيم. ما هم جز اين كاري نكرديم.
حالا اگر دولت تصميم گرفته و مصلحت ديده است دلالان مزبور با اطمينان به اينكه بخاطر رضايت قواي متفقين و رعايت جيب خود باعث ايجاد قحطي و كمبودغله درايران هستند بايستي آزادشوند، بهتر است خود دولت اين دستور را كتباً به معاون من ابلاغ نمايد تا ايشان نظر دولت را انجام بدهند.
معامله ... يا سياست
مسأله عجيب و غيرقابل تصور اين بود كه متعاقب تلگراف سهيلي، آقايان انگليسي ها پاها را توي يك كفش كرده بودند كه من رسماً اعلاميه بدهم كه در خوزستان به حد كافي گندم موجود است و در سفر اخير به اين همه «نعمت خدا....!» هزاران شكر گفتيم، من راستي از اين همه وقاحت به ستوه آمده بودم به آنها گفتم:
نبودن گندم در ايران به صلاح چه كسي نيست؟
حضرات انگليسي ها، جواب دادند:
ـ به صلاح قواي متفقين!
درست توجه مي كنيد يا نه؟ آنها مي خواستند وزير كشور ايران علناً و رسماً دروغ بگويد، آنها اين اصل شوم را به رئيس الوزراي وقت ايران نيز القا كرده بودند، يعني كه ايشان هم راضي بودند كه من اعلاميه بدهم كه مملكت ماشاءالله هزارماشاءالله مملواست از گندم و غله. چرا؟ چون سياست دولت وقت اين را ايجاب مي كرد، چون سياست ايجاب مي كرد كه مردم از گرسنگي بميرند، سياست ايجاب مي كرد كه وزير كشور ايران طبق ادعاي موهوم سفير انگليس پي نخودسياه برود، سياست ايجاب مي كرد كه غذاي يوميه ملت ايران را قواي روس و انگليس انبار بكنند، سياست ايجاب مي كرد كه نه فقط وزيركشور حقيقت را به مردم نگويد، بلكه به دروغ اعلاميه بدهد گندم فراوان است و مردم را گول بزند، سياست ايجاب مي كرد كه مجرمين اين خيانت و جنايت از زندان آزاد بشوند، سياست ايجاب مي كرد كه چندصباحي جناب سهيلي همچنان برمسند نخست وزيري ايران باقي بمانند و سياست ايجاب مي كرد كه در اين ميان وزير كشور قرباني سياست بشود. آي مرده شور اين سياست را ببرد…
هدف واقعي انگليسي ها چه بود؟
لابد اكنون مي پرسيد كه منظور از اين بازي شوم چه بود؟ چرا مستربولارد سفير انگليس و يا اسميرنوف سفير روس دست و بال دلالان گندم را بازگذاشته بودند و چرا آذوقه مردم ايران را براي قواي متفقين مي خريدند و بالاخره چرا رئيس دولت وقت در اين همه ماجرا سكوت پيشه كرده بود و حتي مي خواست با آزادساختن دلالان و صدور اعلاميه از طرف من، رضايت سفراي متفقين را جلب نموده براي خاطرخوش خدمتي وزير كشورش را نيز قرباني بكند؟
من به عنوان وزير كشور آن دوره و به عنوان مردي كه هنوز زنده است و مي تواند بدون حب و بغض و بدون ترس و وحشت آنچه را كه گذشته است اعتراف بكند. حقيقت را براي شما مي گويم و اين سد را كه عده اي از رجال آن دوره (كه رجال كنوني نيز هستند) با سكوت مداوم خويش به وجود آورده انددر هم خواهم شكست، پس ببينيد حقيقت چه بود؟ من اين اسرار را بدون كوچكترين شك و ترديدي افشا مي كنم. زيرا وزير كشور كابينه اي بودم كه امور غله ايران نيز به من محول شده بود و پس از اين كابينه، من وزير خواربار كابينه مرحوم قوام السلطنه بودم، پس مي توانيد اطمينان داشته باشيد كه آنچه مي گويم مبني بر تصورات و تخيلات شخصي من نيست. بلكه حقيقتي است كه من يا درگيرو دار آن بودم و يا قرباني آن.
حقيقت وحشتناك
ببينيم حقيقت چه بود؟بله، آن حقيقت رعب آور و وحشتناك چه بود؟
قواي آلمان مثل سيلي كوبنده استالينگراد را زيررگبار حملات پي در پي خويش گرفته بود. دستگاه تبليغاتي «گوبلز» مدام نويد مي داد كه كار روسيه شوروي تمام است و نيروي آلمان تاچندهفته ديگر به مرز ايران خواهدرسيد. ارتش سرخ مردانه در مقابل حملات قواي آلمان مقاومت مي كرد و آخرين نفرات مردم خويش، حتي جوانان تازه سال و پيرمردان را به خطوط اول جبهه مي فرستاد. در اين ميانه مسؤولين قواي متفقين عملاً احساس مي كردند كه ممكن است في الواقع نيروي آلمان سداستالينگراد را درهم شكسته و با ضربات ديگر به قفقاز و پس از آن به ايران نزديك بشود و متعاقب اين احساس منطقي و يا غيرمنطقي بود كه تصميم وحشتناكي براي سرگرداني نيروي فاتح در ايران گرفتند كه در عين حال اين تصميم مي توانست بزرگترين فلاكت و نكبت را نيز براي ملت بيچاره ايران در برداشته باشد.قواي متفقين در ايران، دست به خريد آخرين آذوقه هاي ملت ايران زده بودند كه به محض نزديك شدن نيروي آلمان به ايران همه خواربار جمع آوري شده را يكجا آتش زده و ملتي گرسنه و بدبخت را در چنگال نيروي آلمان رها نمايند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |