|
گزارش نشست «برخورد ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب» پنجره هاي آشنايي
|
|
|
چگونگي مواجهه با غرب كه موضوع محوري غرب شناسي، غرب گرايي و غرب ستيزي ايرانيان بوده است امروزه در مباحث نظري جامعه ما جايگاه ويژه اي دا رد. كتاب ماه ادبيات و فلسفه، هشتادوهشتمين نشست خود را به بحث و گفت وگو درباره كتاب «آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب» نوشته دكتركريم مجتهدي اختصاص داد تا از رهگذر بحث درباره اين اثر درخور تعمق، به تاريخ آشنايي ايرانيان با مكاتب فلسفي غرب و مسائل و مشكلات اين رويارويي پرداخته شود. در ابتداي اين نشست دكتركريم مجتهدي درباب رواج تفكر ستيزي در جامعه معاصر ايران گفت: گرچه من برخلاف نظر كساني كه معتقدند در جامعه ما فلسفه مظلوم واقع شده، اعتقاد دارم هيچ رشته اي مانند فلسفه پرادعا نيست اما در طول اين يك قرن و نيمي كه از تماس ايرانيان با غرب مي گذرد، ما تنها مرعوب علوم و فنون آنها شديم و اين مرعوب شدن ما را نسبت به خودمان بي اتكا كرده است، به نوعي كه اعتماد خود را به تفكر از دست داده ايم. در روزگار ما بي فكري مرسوم است و اين مسأله چنان وارد فرهنگ ما شده كه در دوران گذشته اصلاً سابقه نداشته است. وي درباب اهميت پرداختن به فلسفه در دوران معاصر گفت: ممكن است گروهي معتقد باشند باتوجه به مسائل اقتصادي، معيشتي و بهداشتي كه گريبانگير جامعه ماست پرداختن به فلسفه كار ضروري اي به نظر نمي رسد. اما اشتباه از همين جا ناشي مي شود. شايد بهترين زمان براي جست وجوي زيربناي كلي مشكلات اقتصادي و معيشتي زماني باشد كه جامعه اي با اين مسائل دست وپنجه نرم مي كند. بنابراين باوجود كمبودهاي مادي اولويت با تحليل فرهنگي است. گروهي نيز ممكن است معتقد باشند كه كشوري همانند ايران سنتهاي فلسفي بسياري دارد و فلسفه از اين سنتها بهره هاي فراواني بردند. بنابراين، پرداختن به فلسفه غرب صحيح به نظر نمي رسد. اين گروه نيز در مسير خود دچار اشتباه شده اند. فلسفه، شيء نيست كه بگوييم آن را داريم يا نداريم. فلسفه، فعل «فكر كردن» است . درنتيجه تا فكر نكنيم، هيچ نداريم. پس شناخت فلسفه يعني اينكه در چه درجه اي از آگاهي قرارداريم. دكترمجتهدي درباره تمايز فلسفه قرون وسطايي اروپا و فلسفه عصر جديد اظهارداشت: اگر به فلسفه قرون وسطايي غرب توجه كنيم، درمي يابيم كه عقربه فكري متخصصان علوم كلامي و الهي آن دوران ميان وحي و عقل در نوسان است. برخي مانند توماس آكوئيني به عقل نزديك مي شوند و بعضي همانند اوگوستينوس به وحي. اما در دوران معاصر متفكران علوم كلامي و الهي در ابتدا خود را فيلسوف مي نامند. همچنين در اين دوران نوسان فكري فيلسوف ميان علوم جديد و كلام سنتي است و فلاسفه دوران جديد مي كوشند ميان اين دو وجه، رابطه اي برقرار كنند. به نظر مي رسد شاخص تفكر عصر جديد دكارت است هرچند كه قبل از دكارت متجددان بسياري وجود داشتند اما با مطالعه آراي او به راحتي مي توان مشخصات و فصول مميزه تفكر جديد را دنبال كرد. ايرانيان نيز درگامهاي نخست آشنايي با فلسفه غرب به دكارت توجه كردند. پس به نوعي مسأله توجه به دكارت اتفاقي كاملاً تصادفي محسوب نمي شود و نوعي وجه عقلي را پشت سرخود دارد. دكتر مجتهدي ضمن مقايسه دكارت با فرانسيس بيكن درباب نظريات اين دو فيلسوف يادآور شد: هردوي اين فلاسفه مي خواهند با علم، طبيعت را به استخدام خود درآورند كه اين بهره گيري از طبيعت به نفع انسان است. فرانسيس بيكن صراحتاً اذعان مي دارد كه عقل بايد در برابر تجربه سرتعظيم فرودآورد چراكه به كمك تجربه مي تواند طبيعت را به استخدام خود درآورد. دكارت برخلاف بيكن كه به عقل بي توجه است، عقلي مسلك است. اما عقلي كه دكارت توصيف مي كند يك عقل جديد است و با عقل مشائي، افلاطوني و قرون وسطايي تفاوت دارد. عقل دكارتي يك عقل رياضي و كمي سازي است. اصالت عقل درواقع يك نوع اصالت رياضي است و اولويت دادن به اندازه گيري عالم طبيعت است و شناختن نحوه برخورداري از طبيعت محسوب مي شود. البته دكارت نوعي توجيه فلسفي مي كند اما بيكن درتوجيه فلسفي ضعيف است و بيشتر كاربردي است. دكارت زيربناي نظري مطالب را بيان مي كند و گاهي گمان مي رود كه او متافيزيسين است درحالي كه او تنها زيربناي علوم جديد كاربردي را پي ريزي مي كند و از اين حيث فوق العاده است. فلسفه دكارت نوعي طرح ريزي بسيار استادانه است. او علوم طبيعت و فيزيك را از قيد حواس رها مي كند و معتقد است كه عقل، ضابطه علوم طبيعت را بنيان مي نهد. فلسفه دكارتي نشان مي دهد براي شناختن جهان بايد روشي هندسي ـ مكانيكي اتخاذ كرد چون ذات عالم در روش هندسي ـ مكانيكي است. حركت موضوع علم مكانيك و امتداد موضوع علم هندسه است. حتي اگر بخواهيم بدن انسان را به صورت هندسي ـ مكانيكي بشناسيم، كالبدشناسي، هندسه و فيزيولوژي، مكانيك بدن مي شود. دكترمجتهدي ضمن بيان يك فرضيه درباب نخستين كسي كه دكارت را به ايرانيان معرفي كرد، گفت: اولين شخصي كه دكارت را به ايرانيان معرفي كرد يك شخصيت فرضي دركتاب «نامه هاي ايراني» اثر مونتسكيو است. در اين اثر شخصي در قرن هجدهم به پاريس مي رود و از آنجا براي دوستان ايراني اش نامه مي فرستد. در اين كتاب اين شخص بيان مي كند كه در اينجا مقصود پاريس است، با روشي روبرو شدم كه در آن مسائل را تحليل مي كنند و آن را به يك اصل مرتبط مي دانند و هرچه تعداد اين اصول كمتر باشد، براي آنكه مشكلات را حل كند كافي است. با آنكه در آن اثر صحبتي از دكارت به ميان نمي آيد اما اين روش دكارت است و اصولي كه از آن نام مي برد كتاب «اصول» دكارت است. لازم به ذكر است مونتسكيو اين اثر را براي بيان تفاوت شرق كهنسال با غرب متجدد نوشته و به اين ترتيب تفاوت اين دو را در روش كار دانسته است. البته اين مسأله فرضي است چون اين اثر در دوره اي نگاشته شده كه در ايران نمي توانست به واسطه فتنه افاغنه اين مباحث صورت بگيرد. وي در توضيح نخستين رساله غربي كه به زبان فارسي ترجمه شد، اظهار داشت: در حدود ۱۳۰ سال پيش در دوره ناصرالدين شاه، كنت دوگوبينو، كنسول فرانسه، با همكاري «برنه» فردي فرانسوي كه برفارسي مسلط بود و يك يهودي كه معلم و ساكن تهران بود، به ترجمه رساله «گفتار در روش» دكارت پرداختند البته فكر اوليه ترجمه اين رساله به خود كنت دوگوبينو تعلق داشت. گوبينو عقايد خاصي داشت. او نژادها را برابر نمي دانست و ايجاد تاريخ رابه برخورد و اختلاط نژادهاي گوناگون نسبت مي داد. از آنجا كه تاريخ ايران، تاريخي پيچيده است، او دليل اين پيچيدگي را گذر اقوام و نژادهاي مختلف از ايران مي دانست.گوبينو ضمن برشمردن دكارت به عنوان دورترين فيلسوف از ذهن ايرانيان قصد داشت با ترجمه اين اثر در ساليان بعد تحولي در فرهنگ و ذهن ايراني ايجاد كند. اما تجربه فرضي كنت دوگوبينو هرگز به وقوع نپيوست. چون ترجمه اين اثر آنچنان بد، نامفهوم و عباراتش دور از ذهن ايرانيان بود كه سبب شد دكارت همچنان در ايران ناشناخته بماند. دكتر مجتهدي با برشمردن ترجمه افضل الملك كرماني به عنوان دومين ترجمه از رساله گفتار در روش دكارت در اين باره تصريح كرد: خاندان افضل الملك كرماني از آنجا كه با نظام قاجار مخالف بودند به استانبول مهاجرت كردند به همين دليل او اين اثر را از تركي به فارسي ترجمه كرد اما ترجمه او هم چاپ نشد. اگرچه ترجمه افضل الملك با ذهن خواننده ايراني آشناست اما نقص مهم اين اثر آن است كه بعضي از عبارات نادرست ترجمه شده اند و معناي مورد نظر دكارت را نمي رسانند. با در نظر گرفتن اينكه تركيبات عبارات در اكثر موارد با تركيبات متن فرانسه مطابقت ندارد مي توان اعتقاد داشت كه افضل الملك يا اصلاً متن فرانسه اين رساله را نديده و يا براي ترجمه خود از آن استفاده نكرده است. وي در باب ترجمه مرحوم محمدعلي فروغي از رساله دكارت گفت: مرحوم فروغي بنابر آنچه در مقدمه اول خود نوشته به ترجمه گوبينو و افضل الملك اشاره مي كند اما مي گويد ترجمه آنها را نديده است. او در وهله نخست مصمم بود تا دكارت را ترجمه كند اما چون گمان مي كرد فلسفه او را ايرانيان درك نكنند به نگارش «سيرحكمت در اروپا» پرداخت و رساله «گفتار درروش» را در اين كتاب قرارداد. ترجمه فروغي در سطح بسيار بالايي قراردارد و او در نحوه برگرداندن اصطلاحات و مطالب مشكل و دشوار زبان فرانسه، نهايت استادي را به خرج داده است و مفاهيم دكارت را به نحوي سليس و متين به زبان فارسي، منسجم و فهميدني درآورده است. دكتر مجتهدي درباره كتاب «بدايع الحكم» اذعان داشت: «بدايع الحكم» اثر ملاعلي مدرس زنوزي است. اين اثر پاسخ به هفت سؤالي است كه بديع الملك ميرزا از حكيم زنوزي كرده است. به يك معنا «بدايع الحكم» اولين كتاب فلسفه تطبيقي در زبان فارسي محسوب مي شود چرا كه براي اولين بار در كنار متفكران بزرگ ايراني، اسامي فلاسفه غربي به چشم مي خورد. در نگاه نخست به نظر مي رسد كه بديع الملك تنها قصد داشته از فلسفه سنتي سؤالاتي مطرح كند اما براي آنكه اطلاعاتش را به رخ ديگران بكشد به اين متفكران غربي هم اشاره كرده است. اما با مطالعه اسناد باقي مانده از بديع الملك ميرزا درمي يابيم ذكرفلاسفه غرب در آخرين سؤال نه جنبه تفنني داشته و نه فضل فروشي بلكه از همان ابتدا براي او مسأله مقايسه ميان افكار فلاسفه غرب و سنت تفكر اسلامي ايراني مطرح بوده است و به همين دليل اين كتاب نخستين كتاب فلسفه تطبيقي در ايران به شمار مي آيد. وي در توضيح عدم جمع بندي در كتاب «آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب» تصريح كرد: بحث و پژوهش بايد به صورت پژوهش باقي بماند، فيلسوف در هر بحثي كه مي كند مي خواهد عمق مطلب را اثبات نمايد و به تحقيقات خود ادامه دهد از اين حيث هيچ رشته اي مثل فلسفه، آينده ساز نيست. فلسفه، فكر را در آينده طراحي مي كند و پيش پاي انسان قرارمي دهد. جايي كه فلسفه وجود ندارد، علم هم وجود نخواهدداشت و به همين جهت در اين اثر از جمع بندي قطعي اجتناب كردم. دكتر مجتهدي با اشاره به بحث سنت و تجدد در جامعه امروز ما درباب سنت كاذب و تجدد كاذب گفت: هم سنت مي تواند كاذب باشد و هم تجدد. سنتي كاذب است كه از رشد خود جلوگيري كند و در اثر اين ممانعت حيات را از خود سلب مي كند. همچنين اگر تجدد تنها تظاهر به برخي مظاهر فرهنگ غرب باشد، صددرصد منحط است و باعث فروپاشي روح و انكار ارثيه هاي روحي انسان مي شود. اما چنانچه تجدد نوعي جست وجو و اميد به يافتن باشد، كاذب نخواهدبود كمااينكه سنتي كه در پي افزودن چيزي به درون خود باشد، سنت كاذبي نيست و در اين صورت است كه سنت و تجدد مي تواند همپاي هم حركت كنند. دكتر مجتهدي درباره ارتباط فرهنگ سنتي و فرهنگ غربي گفت: اگر فرهنگ سنتي خود را زنده كنيم بي شك به فلسفه غربي نيز علاقه مند مي شويم و اگر فلسفه غربي را به دقت مطالعه كنيم برسنت فكري خود اشراف بيشتري مي يابيم. اين دو مسأله برهم منعكس مي شوند. در هر انساني علاوه بر مسأله هويت، شخصيت نيز مطرح است. اگر شخصيت را حذف كنيم، هويت مفهوم نمي يابد. در حقيقت هويتي صحيح است كه به يك شخصيت منجر شود. وقتي شخصيت كسي را حذف كنيم گويي او را از ريشه هايش جدا كرده ايم. البته ما بايد نسبت به سنت خود متعصب باشيم و بيهوده آن را از دست ندهيم اما بايد براي حفظ سنت آن را دقيق بشناسيم و در آن تعمق كنيم. مسأله اختلاف در سطحي بودن و عميق بودن است اگر در سنت فكري خود عميق باشيم در سنت فكري غرب هم عميق خواهيم بود.
|