سه شنبه ۳۱ تير ۱۳۸۲ - ۲۲ جمادي الاول ۱۴۲۴
Tue, Jul 22, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۵۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
در خلوت ايمان
129894.jpg
آن جا، كنار رودخانه گتوند، مثل شهر نبود كه زندگي از طلوع آفتاب شروع بشود. چادر پرستاره شب كه كشيده مي شد روي سرمان، جنب و جوشي در چادرها مي افتاد كه انگار تازه آفتاب سرزده آمده تو.
آن شب شبي شرجي بود و هواي چادر دم كرده بود و نمي شد راحت نفس كشيد و ما فقط سه روز بود كه آمده بوديم به اردوگاه غواصان انصار. آهسته نيم خيز شدم و نور فانوس را كشيدم بالا، علي منطقي داشت مي آمد داخل چادر. چشمش كه به من افتاد گفت: پشه كوره ها نگذاشتند بخوابي؟
خميازه نگذاشت بگويم كه نه. صدايي از دهانم در آمد كه به صداي آدم هاي خسته و بد خواب مي ماند.
علي گفت: چاره اش فقط اين است كه كله ات را بكني زير پتو، والا تا صبح كبابت مي كنند اين فانتوم ها و رفت يك پتو كشيد روي سرش و از همان زير گفت: اين جوري و صداي خرخر درآورد و خنديد. گفت: حالا اگر مردند بيايند به جنگ علي آقات.
و آرام گرفت.
بلند شدم. خستگي و گرما و اين بي خوابي شده بود قوز بالاقوز. حوصله نداشتم سر به سر علي بگذارم. رفتم ايستادم دم در چادر. صداي بم علي آمد كه: اگر رفتني شدي، مواظب باش لو نروي. امشب منور زياد است اين دور و بر. لابد خودش هم يكي از آنها بوده كه زده به شوخي تا من نفهمم كجا بوده يا كنار كي و به چه كار. زيپ پوتينم را كشيدم بالا و زدم بيرون. زير نور كم رمق و آبي ستارگان قدم زدن مي چسبيد. آن هم در هوايي شرجي و گرم و خنكايي كه حتم از هواي دم صبح بود و مي خورد به پيراهن خيس و عرق كرده ام. صدا هم بود. صداي جيرجيرك ها و خروش امواجي كه مي رفتند مي خوردند به ديواره هاي سنگي كوه و آدم را به آرامش مي خواندند. راه رفتن روي رمل و ماسه هاي كنار رود آرامم كرد و واداشت گوش تيز كنم براي زمزمه هاي بچه هايي كه خودشان را از چشم غير پنهان كرده بودند و خلوتي داشتند و ناله اي و حتم گريه اي. همه جا بودند. يعني اگر خوب گوش مي دادم مي توانستم حدس بزنم چند نفرشان در چند جاي همين نيزارند يا پشت آن سنگ ها يا ته آن گودال ها. تازه فهميدم منظور علي از منور چي بود. از تعبيرش خوشم آمد و لبخند به لبم نشست و ناخودآگاه گفتم: گل گفتي!
و از خودم شرمنده شدم كه چرا خواب ماندم و اين خنكا و اين قدم زدن و اين ناله ها و اين خلوت را از خودم رانده ام. ديگر صداي جيرجيرك ها و خروش موج را نمي شنيدم. يعني مي شنيدم. اما آن قدر هيجان زده و در عين حال شرمنده بودم كه نمي خواستم بشنوم. مي خواستم قدم تند كنم و بروم سمت تانكر آب و شيرش را باز كنم و دستم را كاسه كنم زير آب خنكش و وضويي بگيرم و بروم من هم خلوتي براي خودم پيدا كنم و بگذارم اشك اگر اشك است بيايد و آرامم كند. شير آب را كه باز كردم، حس كردم دو نفر نشسته اند روي تانكر آب.
ظاهرشان نشان مي داد كه از نيروهاي خدمات هستند. لهجه شيرين ملايري شان از شك درم آورد.
يكي به آن يكي مي گفت: دكتر جان! هني آب مي خواهد. گمانم دوتا بشكه دير. يك ساعت داريم اذان. زودي باش!
سرم را انداختم پايين و آرام سلام كردم. همين طور كه ظرف هاي بيست ليتري آب را دست به دست مي كردند گفتند سلام.
يكي شان گفت: حاجي جان! اگر كار داري، آنور آب خلوت است. بلم هم هست. بستيمش به يك بوته بزرگ نعنا... آن جا.
گفتم ممنون و رفتم بلم و طناب را جستم و با يك خيز بلند پريدم وسط بلم. پارو را برداشتم و سعي كردم آرام بزنمش به آب و بروم جاي خلوتي پيدا كنم. رفتم ساحل روبرو، كنار يك بلم ديگر، كه روي ساحل آرام گرفته بود. همان جا كنار همان بلم ايستادم و پاروها را اهرم كردم و پريدم توي خشكي. اين ور آب پر از تخته سنگ بود و غار. رفتم غاري انتخاب كردم، تو در تو و گوشه ايش آرام گرفتم. قبله را پيدا كردم و خواستم بلند شوم و شروع كنم كه صدايي از تاريكي زمزمه كرد: مولاي يا مولاي انت الدليل و... وقتي دقت كردم ديدم عمامه كوچكي در ته غار به سفيدي مي زند. صدا هم آشنا بود. باز هم نادر و حالا بي لبخند و بي كلمن و با صداي نالان و چشم هايي حتم گريان. كم آوردم. با قدم هاي آرام و بي صدا، نرم نرمك، آمدم از غار بيرون و نشستم كنار ساحل و بلم ها. همان جا بود، كنار زمزمه رود و ناله هاي آن غار، كه احساس كردم چشمم مي سوزد و چيزي از درونم كنده مي شود. من داشتم گريه مي كردم.
وعده هاي ناممكن!
ديماه سال گذشته بود كه آقاي مهندس نصرت الله كاشاني جانشين محترم رئيس سازمان امورجانبازان در گفت وگويي كه توسط نگارنده با ايشان صورت پذيرفت و در يكي از هفته نامه ها درج شد در پاسخ به اين سؤال كه: (سالها از دفاع مقدس گذشته و اكثر جانبازان درميانسالي به سرمي برند، فرزندانشان بزرگ شده اند و بطوركلي نياز جانبازان با گذشته فرق كرده، چرا خدمات دهي بنياد متحول نشده است؟) اظهارداشتند: «درحال حاضر ميانگين سن جانبازان ۳۹ تا ۴۰ سال است. ما احساس مي كنيم كه درطي اين دو يا سه سال اخير مشكل شخص جانباز را حل كرده ايم.
اما جانباز كه تنها نيست و همسران و فرزندان جانبازان هم مشكلاتي دارند. فرزندان آنان به سن ازدواج رسيده اند و نياز به جهيزيه دارند يا درمراكز عالي و دانشگاهها تحصيل مي كنند كه بايد از لحاظ مالي و كمك هزينه تحصيلي حمايت شوند. در ارتباط با تحصيل فرزندان جانبازان تا سال گذشته (۸۰) فقط فرزندان جانبازان ۷۰درصد از سهميه مدارس شاهد استفاده مي كردند كه از سال ۸۰ فرزندان جانبازان بالاي ۵۰درصد نيز مي توانند از سهميه مدارس شاهد استفاده كنند.
هزينه تحصيل فرزندان تا سال گذشته (۸۰) ۵۰درصد پرداخت مي شد. اما از امسال (۸۱) هزينه تحصيل فرزندان جانبازان ۵۰ درصد به بالا به طور كامل پرداخت مي شود.»
آقاي مهندس كاشاني سپس در پاسخ به سؤال بعدي كه: (بسياري از جانبازان عنوان مي كنند هزينه تحصيلي فرزندان آنان پرداخت نشده و بعضي نيز مي گويند ۵۰درصد آن هم با تأخير يكساله پرداخت مي شود) افزودند: «براي سال جاري (۸۱) اين موضوع هم توسط هيأت دولت و هم توسط شوراي عالي انقلاب فرهنگي به تصويب رسيده كه هزينه تحصيلي فرزندان جانبازان بطوركامل پرداخت شود.
منتها چون اين مصوبه بعد از تصويب لايحه بودجه صورت گرفته و منابع تأمين اعتبار آن مشخص نشده، درسال جاري (۸۱) مجبوريم همان ۵۰ درصد را بپردازيم. اما از ابتداي سال ۸۲ بطورصددرصد پرداخت مي كنيم.
هم اكنون درحال هماهنگي و گفت وگو با دانشگاه آزاد و ديگر مراكز آموزش عالي هستيم تا روش پرداخت را تغييردهيم. در روش جديد قرار است ما به فرزندان جانبازان معرفي نامه بدهيم و آنان بروند و ثبت نام كنند و سپس دانشگاه هزينه هاي تحصيلي را مستقيماً از بنياد دريافت كنند.»
انعكاس اين خبر به ظاهر خوشحال كننده در رسانه ها باعث شد تا جانبازان و خانواده هاي آنان كه در تأمين هزينه هاي تحصيلي فرزندانشان با مشكل مواجه بودند، براي ادامه تحصيل فرزندانشان در مدارس شاهد و دانشگاه آزاد برنامه ريزي كنند و همچنين اميدوار شوند كه بالاخره گام مثبتي درجهت ادامه تحصيل فرزندان جانبازان درمقاطع عالي برداشته شده است. بدين ترتيب مراجعه جانبازان جهت برخورداري از اين امتياز اعلام شده به دفاتر سازمان امورجانبازان از ابتداي سال ۸۲ آغازشد.
اما مديران و مسؤولان دفاتر با صراحت كامل اعلام كردند كه فرمايش جانشين رئيس سازمان امور جانبازان و انعكاس آن در رسانه هاي گروهي صرفاً يك مانور تبليغاتي و بدون پشتوانه بوده و سازمان در پرداخت همان درصد اندك كمك هزينه تحصيلي فرزندان جانبازان نيز با مشكل مواجه است.
فرزندان جانبازان بايد توجه داشته باشند كه پدرانشان درطي هشت سال دفاع مقدس در جهت دفاع از مرزهاي اعتقادي و ارضي نظام مقدس جمهوري اسلامي درس و تحصيل را رها كردند و سالهاي مفيد عمرشان را درجبهه هاي نبرد سپري كردند و پس از جانبازي نيز به دليل محدوديت هاي جسمي و روحي و حتي محدوديت هاي مالي و اجتماعي نتوانستند به تحصيل ادامه دهند.
آنان نيز نبايد پا را از گليم خويش درازتر كنند و به فكر ادامه تحصيل در دانشگاهها و مراكز عالي باشند، چرا كه فرزندان مرفهين بي درد و فراريهاي از جبهه و جنگ با بهره مندي از ثروت هاي بادآورده تعدادي از صندلي هاي دانشگاهها و مراكز آموزش عالي را تصرف كرده اند و جايي براي آنها باقي نمانده است.
حسينعلي مرادقلي
شبي به رنگ گل سرخ
129867.jpg
شب، شب عمليات است. شب پرواز. شب همخواني ستاره ها با گلهاي سرخ. شبي كه فرشته ها دائماً بين آسمان و زمين در پروازند. شبي كه مرثيه ها و ناله ها به بار مي نشينند. آسمان پوشيده از ستاره است و چشمان مهتابي، مهتاب هر آن در انتظار چيدن گلي است. هيچ كس آرام و قرار ندارد. چهره ها همه خندانند. كوچك و بزرگ همديگر را در آغوش گرفته اند. ممكن است آنكه در آغوش توست فردا بر بال ملائك باشد. ممكن است دستي كه در گردن توست، فردا بهشتي شود. گلها با آنها شب زنده داري مي كنند. هر كس به كاري مشغول است. يك نفر گوشه تاريكي خزيده است با خدا درد دل مي كند. خدايا اين دفعه ما را بپذير. يكي ديگر با حال و احوال خاص خودش وصيتنامه مي نويسد: يكي التماس مي كند. خدايا! اين دفعه ما را بپذير، يكي ديگر با حال و احوال خودش وصيتنامه مي نويسد. يكي التماس مي كند به فرمانده كه من هم مي خواهم بيايم. ديگري هم به آنكه بيشتر نوراني است، التماس مي كند تا قول شفاعت بگيرد. زمين چهره هايشان را خوب به خاطر مي سپارد. آن طرفتر جشن است. جشن حنابندان. همه لباسهاي نو پوشيده اند. حجله شهادت تا لحظاتي ديگر مهيا مي شود. قلبها مهياست. خاكريزها دل توي دل ندارند. رنگين كمان عاشقي بر پيشاني ها بسته مي شود. تا لحظاتي ديگر زمين ميزبان فرشته ها مي شود. خوبان گلچين مي شوند. مگر انتظار چقدر بايد طولاني شود. برادران تعاون مي آيند. بايد از هر چيز اين گوي خاكي دل كند. تنها نشان تو پلاكي ست كه نشان قلب توست. دل بريدن از اين دنيا براي اينان آسان است. چيزي ندارند كه در گرو اين عجوزه بگذارند. به هرجا كه مي نگري، نور است و صحبت عشق. فضا از بوي دعايشان عطرآگين شده است. اينجا صحبت از وصل است. آنان كه خود مي دانند كه مي روند، خيالشان از همه راحت تر است. لحظاتي مي گذرد. بايد قرآن را بوسيد و از او كمك طلبيد. رو به خط به راه مي افتي. جايي كه بايد مرز دلت را با شهادت تعيين كني، جايي كه ديگر تكليف تو را مي طلبد. جايي كه ممكن است فرشته ها به تو لبخند بزنند و با بال خويش دست تو را بگيرند. در ستون قرار مي گيري. رو به افق هر گام كه بر مي داري، به دروازه بهشت نزديكتر مي شود. افق زيباست، خاصه اگر خونين باشد. به خاكريزها مي رسي. اسبهايشان را زين كرده اند براي استقامت. چهره ها را خوب مي نگري. دلت نمي آيد فكر كني كسي از اينان شهيد خواهد شد. هرچه مي نگري سير نمي شوي. از خاكريزها مي گذري به ميدان مين به معبرهاي گشوده مي رسي. چند گام به جلو مي نهي. اينجا چقدر روشن است. همه چيز به رنگ نور است. ستاره ها هم آمده اند. خورشيد آنجا چه مي كند؟ سايه ها چرا فرار مي كنند؟ گام زدن چقدر آسان است. آسمان تا كناره هاي زمين آمده است. دورترها كرانه تا كرانه دل چيده اند. اينجا نقطه رهايي است ابتداي پرواز! آغاز سوز و گداز! اسب سپيدي با دو بال تو را به انتظار نشسته است. كسي با نوايي دلربا تو را با قلبي شكافته به خويش مي خواند. حميد وحيدي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |