|
گفت وگو با كمال اطهاري ، پژوهشگر
طبقه متوسط در وضعيت دشوار
|
|
|
قهرمان جوان رمان«الوئيزنو» اثر روسو پس از هجرتي از روستا به شهر خطاب به معشوقه خويش نامه اي مي نويسدو مي گويد: «من فقط اشباحي را مي بينم كه در برابرم ظاهر مي شوند، اما به محض آنكه مي كوشم آنها را به چنگ گيرم، ناپديد مي شوند» اين جو تنش و تلاطم ، مستي و گيجي رواني و جو اشباح سرگردان بي شباهت به فضايي كه طبقه متوسط ايراني در آن قرار گرفته نيست. پس از نيم قرن تلاش در جهت تحولات سياسي و اجتماعي و اقتصادي اين طبقه همچنان در پله هاي نخستين حركت خود قرار دارد. كمال اطهاري نويسنده ، پژوهشگراقتصادي و عضو دفتر پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي به توضيح و تبيين جايگاه اين طبقه در ايران مي پردازد و تعريف مي كند كه آنها چگونه بايد با اندك سرمايه اي ايستادگي كنند.
| براي شروع بحث از آنجا كه تعريف طبقه متوسط در كشور ما چندان روشن و مورد اتفاق نظر نيست با ذكر پيشينه اي از اين انديشه تعريف خود را از طبقه متوسط ارائه فرماييد. * طبقه را مي توان در ارتباط با سياست و فرهنگ و يا اقتصاد تعريف كرد. ماركس براي تعريف طبقه، نگاهي اقتصادي بدان مي اندازد و مالكيت بر ابزار توليد را ملاك تعريف خود قرار مي دهد. ماكس وبر اما روابط سياسي و قدرت و همچنين روابط اجتماعي و حيثيت را مايه شكل گيري طبقه مي داند. البته وبر بر رابطه اقتصادي در تعريف طبقه نيز تأكيد خاصي دارد. با موجوديت پيدا كردن بحث عصر اطلاعات نزديكي ميان ماركس و وبر بيشتر مورد قبول قرار گرفته است. امروز فوكوياما به نقش اساسي تكنولوژي در شكل گيري طبقات تأكيد مي كند و تكنولوژي نيز خود برآيندي از اقتصاد و فرهنگ است. انقلاب تكنولوژيك موضع ماركسيستها را در تعريف دو قطبي شان از جامعه ـ يعني تقسيم جامعه به پرولتاريا وسرمايه دار ـ ضعيف كرده است. اما از طرف ديگر خود، طبقات جديدي را هم شكل داده و بنابراين وبري ها وليبرال ها را به سوي مفهوم اقتصادي طبقه جلب كرده است. واژه«طبقه متوسط» را اولين بار شخصي به نام توماس گيزبرن در سال ۱۷۸۵ به كار برد. در همان ايام بود كه علم اقتصاد هم توليد شد و سرمايه داري نيز در حال شكل گيري بود. گيزبرن، طبقه متوسط را در ميانه زمين داران و اشراف از يكسو و كشاورزان و كارگران از سوي ديگر تعريف كرد كه شامل مالكان و كارآفرينان مي شد او در حقيقت به جريان جديد اشاره مي كرد كه در حال شكل گيري در جامعه بود. او از طبقه اي سخن مي گفت كه صنعت نوين و جامعه مدني و حقوق مدني را شكل مي دادند و طبقه بندي و نظم گذشته را در هم مي شكستند. در قرن نوزدهم طبقه متوسط همچنان چنين مفهومي داشت و در قرن بيستم اما مفهوم آن محدودتر شد و يقه سفيدها را دربرگرفت. يقه سفيدها نيز پزشكان و متخصصين و وكلا و دانشگاهيان و كاركنان دفتري را شامل مي شد. براي موقعيت كنوني كشورهايي مثل ايران، بايد مفهوم قرن نوزدهمي و قرن بيستمي از طبقه متوسط را در هم آميخت. چرا كه خاستگاه طبقه متوسط در كشورهاي در حال توسعه همچون ايران مدرنيزاسيون اقتصادي و اجتماعي و سياسي است. برخي افراد طبقه متوسط را به يك رتبه بندي تنزل مي دهند ولي به نظر من طبقه متوسط مفهومي فراتر از اين دارد. | حال اگر ممكن است به چگونگي شكل گير ي و پيدايش طبقه متوسط در ايران اشاره كنيد. از چه زماني و چگونه اين انديشه و جايگاه آن در ايران پردازش و ساخته شد؟ * وقتي در ايران انقلاب مشروطه صورت گرفت چيزي به نام طبقه متوسط وجود نداشت در مجلس شوراي اول طبقات شش گانه مردم شامل شاهزادگان و اشراف، روحانيت ، بازرگانان، زمينداران ، كشاورزان و پيشه وران بود و چيزي به عنوان طبقه متوسط در ميان آنها وجود نداشت. ساختار جامعه سنتي بود و طبقات آن نيز در چنان چارچوبي قرار داشتند. در مجلس دوم وسوم اما زمينه هايي براي شكل گيري اين طبقه متوسط فراهم آمد و از ديگر سوي روشنفكران نيز مايه هاي قانوني و ساختاري شكل گيري طبقات را در ايران مطرح كردند. رضاشاه در حالي وارد ساختار قدرت شد كه حدود ده درصد آن شهرنشين و نوددرصدش روستانشين بودند. همچنين ۸۵ درصد نيروي كار نيز در بخش كشاورزي شاغل بود وچيزي به نام كارخانه تقريباً وجود نداشت. رضاشاه از موضع يك دولت فراطبقاتي و از بالا از يكسو بوروكراسي را ايجاد كرد و از سوي ديگر به گشايش كارخانجات پرداخت. در اين مسير به مرور كاركنان دفتري و مديران و متخصصاني پرورده شدند. وقتي رضاشاه عزل و تبعيد مي شود ماهنوز طبقه متوسط به صورت جدي و كامل نداريم ولي نطفه هاي آن شكل گرفته است. تحول در ساختار اقتصادي ايران، وضعيت اجتماعي و فرهنگي مردم را هم دگرگون مي كرد و در حقيقت خود را در همين صورت بندي هاي اجتماعي و فرهنگي نمايان مي ساخت. اما رضاخان اقداماتش را با انسداد سياسي و تا حدودي نيز با انسداد اقتصادي پيش مي برد. انسداد اقتصادي مسأله اي بود كه سرمايه داران وطبقه جديد بورژوازي با آن روبرو مي شد. او به انحصار دولتي معتقد و الگويش نيز اقتصاد بيسماركي بود. بيسمارك نيز در حقيقت به نوعي انسداد اعتقاد داشت. بخشي از اقدامات رضاشاه زمينه سازي براي شكل گيري طبقه متوسط بودند. پروژه هاي پيشگام دولتي به خدمات و ياري چنين طبقه اي احتياج داشت. اين مسيرما را به سمتي برد كه در نتيجه در دهه ۱۳۲۰ چيزي به نام تحزب در جامعه ايران به چشم آمدني بود. جنبش ملي صنعت نفت توسط دكتر مصدق شكل گرفت ولي در حقيقتي برآيندي از خواست طبقه متوسط ايراني بود كه پايان انسداد اقتصادي و سياسي را طلب مي كردند و مصدق تنها رهبري طبقه متوسط را برعهده داشت. اما در اين زمان دو جريان به اين روند ضربه زدند. جريان اول به دنبال تندروي بودند و حزب توده در رأس آنها قرار داشت و جريان دوم نيز به ارتجاع و بازگشت مي انديشيد. در اينجا ياد جمله اي از ماركس مي افتيم كه مي گفت آزادي در آلمان با دو خطر روبروست: يونكرها و دولت بيسماركي از يكسو و طبقه كارگر عجول از سوي ديگر. بعد از شكست اين جنبش ملي، محمدرضاشاه موظف بود وظايف انقلاب و جنبش مغلوب را پيگيري كند. او از اصلاحات ارضي و سهيم كردن كارگران در سود كارخانجات و فراهم آوردن زمينه بيشتر براي فعاليت سرمايه داري صنعتي در ايران سخن مي گفت و بنابراين بيش از پيش زمينه را براي شكل گيري طبقه متوسط كه خواهان تغييرات است آماده مي كرد. رضاشاه از لحاظ سياسي وابسته به آمريكا بود ولي به لحاظ اقتصادي زمينه هاي رشد و بورژوازي صنعتي را فراهم كرد و دگرگوني هاي ساختاري بزرگي را رقم زد. بنابراين در اين دوران طبقه متوسط در ايران به صورت كامل شكل گرفت. طبقه متوسط نمي توانست با انسداد سياسي شاه كنار بيايد. | يعني در حقيقت شاه ناخواسته به شكل گيري جرياني كمك كرده بود كه حيات سياسي او را تهديد مي كرد؟ * من اين سخن دكتر بشيريه را بسيار قبول دارم كه مي گويد هدف پهلوي ها اصلاحات وابزار آنها اقتدار بود. اما بسياري مي گويند كه هدف پهلوي ها اقتدار وابزار آنها اصلاحات بود. سهيم كردن كارگران در سود كارخانه ها گامي در جهت اصلاحات اجتماعي بود. اما به هرحال شاه به شدت با اصلاحات سياسي مخالف بود. بنابراين اگر چه او خود به اصلاحات وشكل گيري طبقه متوسط ياري مي كرد ولي ابزار او كه اقتدار بود تبديل به وسيله اي براي تغيير شرايط عليه او مي شد. طبقه متوسط ايران عليه انسداد سياسي و مقداري انسداد اقتصادي كه وجود داشت ايستادگي كردند ودرنهايت انقلاب ۵۷ رخ داد. | شما از انسداد در برنامه هاي شاه سخن گفتيد ولي هدف او را اصلاحات خوانديد كه البته با ابزارهايش كه مقتدرانه بودند همخواني نداشت. اما اين روند پس از انقلاب چگونه ادامه پيدا كرد؟ ماركس جمله اي دارد و مي گويد: «هرآنچه سخت واستوار است دود مي شود وبه هوا مي رود». با محتوا ومنظور ماركس كاري ندارم وتنها به جنبه ظاهري سخن اونظر دارم. آيا به نظر شما بعداز انقلاب در زمينه اصلاحات اقتصادي نيز هرآنچه سخت واستوار بود، دود نشد وبه هوا نرفت؟ * در آستانه انقلاب طبقه متوسط به تحصيلات عاليه در حد مناسبي دسترسي پيدا كرده بود. تعداد دانشجويان ايراني خارج كشور در نيمه اول دهه پنجاه بيشتر از تمام كشورهاي جهان بوده است. دسترسي به اطلاعات يك دانش سياسي واجتماعي را براي اين طبقه به ارمغان آورده بود وبراي همين آنها انسداد و واقعيت آن را مي شناختند. از طرف ديگر دراين زمان سه آرمان به صورت جدي وانقلابي در جامعه مطرح شدند. اولين آرمان يك جامعه عادلانه را در پرتو نظام سرمايه داري جست وجو مي كرد ولي دوآرمان ديگر آن راتضعيف مي كردند. آرمان دوم مشتمل برنگاهي ضدامپرياليستي ونفي گرا بود وآرمان سوم نيز دفاع از سنت ونفي مدرنيته بود. هرسه آرمان فوق مبتني برعدالت خواهي بودند ولي همان طور كه گفتم با همديگر همگون نبودند. طبقه متوسط جديد نمي توانست در ذيل چنين پارادايمي تنفس كند. همچنين سالهاي متمادي جنگ ايران باعراق موجب كنارگذاشتن بسياري كارهاي پايه اي ومباحث جدي شده بود. ازاين بابت شايد بتوان گفت كه رشد طبقه متوسط درايران متوقف شد وسطح كلي درآمدها نيز تنزل پيدا كرد واين تنزل نيز تا سال ۷۲ ادامه داشت . طبقه متوسط در طي اين سالها همچنين با سردرگمي هاي فكري نيز روبرو شد. امكان چرخش نخبگان در حاكميت از بين رفت وطبقه متوسط احساس كرد نيرويي بيگانه و غيرخودي است . حاكميت به گزينش هاي شديدي در برخورد با طبقه متوسط ونيروهاي آماده به اشتغال دست زد. طبقه سرمايه دار صنعتي اجازه رشد پيدا نكرد وموانع بسياري در برابرش گذاشته شد. شركتهاي دولتي از رانتهاي اقتصادي بهره مند شدند وتوان رقابت را از ديگران ربودند. بدين ترتيب من هم با جمله اي كه شما در سؤالتان ذكر كرديد موافقم : هرآنچه سخت واستوار بود دود شد وبه هوا رفت. طبقه متوسط درآستانه انقلاب براي رفع انسداد سياسي اقدام وتلاش كرد وانقلاب با اين چنين نيازي شكل گرفت ولي متأسفانه انقلاب ايران در طول زمان نتوانست پاسخ مناسبي به اين نياز طبقه متوسط بدهد. | درچنين وضعيت كه شما بدان اشاره كرديد جايگاه طبقه متوسط ايراني چگونه است؟ * بنياد جوامع غربي برطبقه متوسط استوار است. چون آنها از يكسو به لحاظ فرهنگي جامعه را عقلاني وبرمبناي اعتماد اجتماعي بنا مي كنند. اين همان چيزي است كه سرمايه اجتماعي خوانده مي شود. در چنين جوامعي به ميزان تلاشي كه فرد مي كند در وجوه مختلف اجتماعي ، فرهنگي وسياسي واقتصادي رشد پيدا مي كند. درچنين جوامعي اگر طبقه متوسط به عنوان مثال نتواند به دانشگاه هاروارد وارد شود حداقل مي تواند از امكان تحصيل در دانشگاه بركلي برخوردار شود. | بنابراين ما شايد بتوانيم بگوييم كه طبقه متوسط مان دريك خصوصيت با جوامع غربي مشترك است اگرچه خاستگاه اين خصوصيت نيز كاملاً متفاوت است. مارشال برمن دركتاب تجربه مدرنيته به افسردگي در جوامع غربي اشاره مي كند ومي گويد در جوامع غربي «برنامه روزانه رفتن به زمين بازي ودوچرخه سواري، خريدكردن وغذاخوردن وشوخيها وبازيهاي هرروزه نه فقط بي نهايت زيبا ولذت بخش بلكه در عين حال بي نهايت ظريف وشكننده است». او درحقيقت از يأس پايان يافتگي وهويداشدن نهايي مدرنيسم سخن مي گويد كه جايي براي فراتررفتن ندارد وانسانها را درجمود وخستگي فرومي برد. در جامعه ما نيز طبقه متوسط دچار يأس وافسردگي است اما اين افسردگي ناشي از درجا زدن در اولين قدمها به سوي تغيير وتحول در جهت مدرنيته است . * كليات سخن شما را مي پذيرم. اما همانطور كه شما گفتيد افسردگي در جامعه ايران با افسردگي در جوامع غربي يك تفاوت ماهوي دارد. افسردگي يك فردي كه پولدار است ونمي داند چگونه ثروت خود را خرج كند ودر تعدد انتخابها گيج شده است با افسردگي فردي كه راهي براي ثروتمندشدن نمي بيند متفاوت است. در كشوري مثل چين نيز هرچندانسداد سياسي وجود دارد ولي اين انسداد طبقاتي است ونه شخصي . يعني افرادتوان رشد دارند وتنها براي تبديل شدن به يك طبقه وجريان اجتماعي با انسداد مواجهند. اما درايران توان رشد فردي هم وجود ندارد. در جوامع پيشرفته عقلانيت ابزاري حاصل ورفاه ناشي از آن پديدار شده است واين جوامع تنها شايد بتوانيم بگوييم كه مشكلشان يك سرگشتگي معرفتي است. آنها از امكان عبور برخوردارند وبنابراين مشكلشان حاد به نظر نمي رسد. گفت وگو به عنوان يك شيوه در جوامع پيشرفته پذيرفته شده است. اما در كشور ما مشكل بسيار حاد است وبنابراين مادر وضعيت آنومي قرار گرفته ايم . نتيجه اين آنومي به وضوح در نتيجه انتخابات شوراها قابل رؤيت بود. جامعه روشنفكري ما نيز دچار همين آنومي است . عده اي روشنفكري را در گرته برداري ازكشورهاي غربي مي بينند . دراين دسته افرادي را مي بينيم كه به عنوان مثال از اقتصاد ليبرالي نو در كشورمان سخن مي گويند بدون اينكه شرايط كشورمان را بسنجند. عده اي ديگر هم نگاهشان ارتجاعي است.در اين دسته ما شاهد انديشمنداني هستيم كه بدون توجه به عصر اطلاعات و جامعه نوين بشري نگاهشان مبتني بر يك جامعه طبقاتي و الگوي قديمي اقتصاد است. جامعه ما از اين رو به لحاظ فكري هم دچار سرگشتگي است. ماتئوري اصلاحات نداريم. ادامه دارد
|