|
|
|
روشنگري چيست؟ (بخش نخست)
جرأت دانستن داشته باش
|
|
|
مقدمه شايد شگفت انگيز بنمايد، اما همه چيز از پي نوشت كوتاه مقاله اي آغازشد كه كشيشي پروتستان، اهل برلين، درمخالفت با «نكاح عرفي» در شماره دسامبر ۱۷۸۳ ميلادي در «ماهنامه برلين» به قلم آورده بود. اين كشيش كه يوهان فريدريش زولنر (۱۸۰۴ـ۱۷۵۳) نام داشت، چندان شناخته شده و نام آور نبود. او درپي نوشت مقاله يادشده، اين پرسش پرچالش و بنيادين را به ميان آورده بود كه: «به راستي روشن نگري چيست؟» نخستين انديشه وري كه به اين پرسش در مقاله اي پاسخ گفت، مؤسس مندلسون (۱۷۸۶ـ۱۷۲۹) بود. پس از او، مقاله گرانسنگ و نامور ايمانوئل كانت (۱۸۰۴ـ۱۷۲۴) دراين باره انتشار يافت. كانت از اينكه مندلسون نيز در پي پاسخگويي به همين پرسش برآمده، بي خبر بوده است. هردومقاله در «ماهنامه برلين» انتشاريافت. پس از اين دو، انديشمندان بسياري از ديدگاههاي گوناگون به موضوع روشنگري پرداختند. پيشگامان روشنگري ـ كه به تدريج در قرن هجدهم ميلادي به صورت فرايندي پرتكاپو و تأثيرگذار درآمد، بطورعمده از فرانسه، انگلستان و آلمان سربرآوردند. نامداران بزرگ روشنگري عبارت بودند از بيكن، مونتسكيو، دكارت، لاك، نيوتن، ولتر، روسو، ديدرو، دالامبر، هولباخ و كانت. درميان طيف گسترده كوشندگان روشنگري، هم فيلسوفان تجددگرا جاي مي گرفتند، هم انديشه وران الهي و هم اديبان، شاعران و خطيبان. با ژرف نگري در ادبيات روشنگري مي توان دريافت كه اولاً؛ انديشمندان بسياري در برهه زماني واحد، همگي ازموضوع ها و مفهوم هايي كم وبيش مشترك سخن مي گويند؛ موضوع هايي كه نشان مي دهد عالم جديدي در شرف تكوين است و انسان جديدي پاي در پهنه جهان خواهدنهاد. ثانياً؛ درونمايه و شكل مقاله ها و گفتارها ـ كه در آنها شور و شوق و خرد و انديشه به يكديگر گره خورده اند، از پيدايش يك فرايند نيرومند و پرتپش فكري حكايت مي كند. در فرايند روشنگري، جايگاه و حقوق انسان، خرد خودبنياد، خودانديشي، نقادي، دانش تجربي بر پايه مشاهده و آزمايش و استقلال دونهاد دين و سياست از يكديگر، موردتأكيد قرارگرفت؛ اما نبايد پنداشت كه درونمايه و آهنگ روشنگري در فرانسه، انگلستان و آلمان يكسان بوده است. در فرانسه، روشنگري جانمايه و صورتي پرجوش و خروش و انقلابي داشت. خداوندان قدرت در هيأت حكومت و كليسا، دست در دست يكديگر، نوگرايان ديني و سياسي را سركوب مي كردند؛ چرا كه آنان بر اين باور بودند كه سياست بايد به محك نقد خردمندانه زده شود و نهادهاي سياسي برشالوده خرد استوار گردد. نوانديشان ديني و سياسي، برشكاكيت و پرسشگري نقادانه درحوزه دين و اخلاق نيز تأكيدمي كردند. درانگلستان، روشنگري بر دو بنياد دانش تجربي لاك و فيزيك نيوتني، از بالندگي، ژرفا و رويكردي سازنده برخوردار گرديد. لاك در راه بردن به گستره شناخت شناسي و اندازه گيري مرزهاي آن، گام هاي بلندي برداشت كه كانت پس از وي، در تعيين حدود شناخت بشري از آنها بهره جست. او رساله هايي در باب حكومت مدني برپايه رضايت مردم و در تبيين فلسفي تساهل و مدارا نگاشت. دراين دوران، انگلستان از آزادي هاي سياسي ـ اجتماعي ـ هرچند بطور نسبي ـ برخوردار بود. بي ترديد، تلاش هاي انديشه وران روشنگري در سايه سار آزادي هاي مدني در انگلستان، به غنا و فربهي فرايند روشنگري افزود. اگرچه لاك درهنگامه اي مجبورشد انگلستان را ترك گويد و در هلند آرا و انديشه هاي خويش را درباب تساهل و مدارا به رشته تحرير درآورد، اما مي توان با ولتر هم صداشد و گفت: اگر لاك و نيوتن در فرانسه بودند اعدام مي شدند؛ اگر در رم بودند به زندان مي افتادند و اگر در ليسبون بودند سوزانده مي شدند. در آلمان، روشنگري سيمايي متفاوت از فرانسه و انگلستان داشت. انديشه وران آلماني، بدون اعتناي جدي به يافته هاي فلسفه تجربي، بيشتر با آرا و انديشه هاي انتزاعي و نظري سرگرم بودند. آزادي انديشه، بيان و قلم در آلمان محدودبود و انديشه وران آلماني از آزادي هايي همانند در انگلستان، برخوردار نبودند. نظام سياسي حاكم بر اين سرزمين، پس از درگذشت فريدريك بزرگ در سال ،۱۷۸۶ دربرابر روشنگري و كوشندگان آن، گستاخانه صف آرايي كردند. حكومت فريدريك ويلهلم دوم، با معرفي روشنگري به عنوان پديده اي خطرناك و مخالف دين و دولت، نابخردانه به سركوب انديشه وران و مميزي، توقيف و مصادره كتاب ها و نشريات پرداخت. به فرمان رهبر خودكامه سرزمين پروس، كانت را مجبوركردند كه درباره دين، هيچ نوشته اي منتشرنكند و هيچ سخني نگويد. هرچند آلمان برپايه شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي، نمي توانست به مثابه گرانيگاه روشنگري نقش آفريني كند، اما از دگرگوني هاي روشنگري در فرانسه، بويژه انقلاب بزرگ آن تأثير پذيرفت. انقلاب فرانسه درميان انديشه وران آلماني، شوق و شور و سرزندگي آفريد و كانت را در واپسين سال هاي زندگي فكري، به جانبداري و ارزيابي فيلسوفانه پديده انقلاب واداشت. كارنامه ادبيات دوران روشنگري در قرن هجدهم ميلادي و پس از آن، پربار و درخشان بود. فقط دربين سال هاي ۸۹ـ۱۷۸۵ بيست و دو عنوان كتاب درباره روشنگري انتشار يافت. انتشار اين تعداد كتاب درحدود پنج سال، نشان از گستردگي و اهميت محوري موضوع درآن روزگار دارد. در قرن نوزدهم ميلادي، پرچم انديشه روشنگري در دستان هگل و هاينه و انگلس و ماركس قرارگرفت. در قرن بيستم، انديشمنداني همچون آدرنو و هوركهايمر به بازانديشي در نظريه روشنگري پرداختند و به اين نتيجه دست يافتند كه ايده هاي روشنگري چون آزادي، حقيقت، انسان گرايي و مدارا، ازگوهر خويش تهي گشته است. لوكاچ و ماركوزه نيز در شمار بازنگران نظريه روشنگري در قرن بيستم قراردارند. مفهوم «روشنگري» روشنگري چيست؟ آندرآس ريم (۱۸۰۷ـ۱۷۴۹) فيلسوف الهي پروتستان و موعظه گر نوانخانه فريدريش در برلين، در تعريف روشنگري گفته است: «اصلاح مفاهيم براساس موازين حقيقت ناب.» ريم در اين تعريف، «حقيقت ناب» را اساس اصلاح مفاهيم مي خواند. هرچند مقصود او از موازين حقيقت ناب روشن نيست، اما تعريفي كه به دست مي دهد اصلاح گرايانه است. كانت، روشنگري را «خروج آدمي از نابالغي به تقصير خويشتن خود» تعريف مي كند و نابالغي را «ناتواني در به كارگرفتن فهم خويشتن بدون هدايت ديگري» مي داند. كانت، شعار روشنگري را با اين عبارت مطرح مي كند: «دليرباش در به كارگرفتن فهم خويش» اين است شعار روشن نگري.» به اعتقاد كانت، «خودانديشيدن»، اصل بنيادين روشنگري است. از تعريف كانت برمي آيد كه او تفكر مستقل و پويا را اساس روشنگري مي داند. تفكر مستقل و پويا، درگرو آزادي انديشه است. از اين رو تعريف كانت از روشنگري با آزادي معنا مي يابد. انسان، برپايه تعريف كانت از روشنگري، موجودي است آزاد و خردمند كه با گام نهادن در وادي تفكر، مي تواند از تنگناي نابالغي خارج شود. انديشمندان روشنگري براي اين مفهوم هيچگونه حدومرزي قائل نيستند. آنان معتقدند كه در پرتو روشنگري بايد همه چيز را مشاهده كرد وشناخت. كريستف مارتين ويلاند (۱۸۳۰ـ۱۷۳۳)، شاعر و داستان نويس، روشنگري در عالم واقع را با درك چرايي و چگونگي پديده ها قابل دستيابي مي داند. در نگاه او، بايد صدق و كذب و درست و نادرست تصورات، مفاهيم، احكام و اعتقادات انسان از يكديگر تفكيك شود. او در ادامه به موضوعي بسيار با اهميت مي پردازد كه در روزگارما در شمار مسائل مناقشه انگيز و پرچالش است. به اعتقاداو: «هيچيك از تصورات و مدعاهايي كه آدميان از ديرباز به نام حقيقت طرح و عنوان كرده اند، جواز اين را نيابد كه از دايره بررسي و پژوهش بي امان و نامحدود، كنارگذاشته شود.» ويلاند براين حكم، عبارتي را مي افزايد كه گويي پاسخي به دغدغه «ساخت شكني» درحقايق قطعي و مسلم است. او مي نويسد: «هيچكس نبايد از اينكه كله آدم ها روشني بيشتري پيداكند ترس به دل راه دهد؛ مگر كساني كه منافع شان چنين ايجاب مي كند كه درون كله ها تا ابد تاريك باقي بماند.» او تاريك انديشان را آدم هايي مي داند كه به تعبير او براي پوشاندن، بستن و گل گرفتن «همه شكاف ها، پنجره ها و روزنه هايي كه از آنها نوري برجهان ما مي تابد»، هركاري كه از دستشان برآيد مي كنند و خواهندكرد. بطوركلي روشنگري از ماهيت پديده ها و مفاهيم پرسش مي كند. روشنگري مي خواهد بداند حقيقت چيست؟ انسانيت چيست؟ آزادي چيست؟ مدارا و بردباري چيست؟ روشنگري در پرسش از ماهيت چيزها ـ چنانكه گفتيم ـ هيچگونه محدوديتي را به رسميت نمي شناسد. بنابراين، پرسش هاي روشنگري همه پرسش هاي فلسفي هستند كه بطور همزمان، حقايق مسلم و اصول ثابت و بديهيات و حتي خود فلسفه را به چالش مي گيرند. بي ترديد، نسبت روشنگري با خرد انسان پرسشگر و «مسأله دار»، با كاوش در ادبيات دوران روشنگري آشكارمي شود. انسان عصر روشنگري، مي خواهد خود بينديشد، خود بداند و خود، انديشه ها و دانسته هاي خويش را بازبيني و ارزيابي كند. پرسش هاي روشنگري در باب ماهيت حقيقت، معرفت، انسانيت، عدالت و آزادي، همگي پرسش هايي «بيروني» هستند؛ پرسش هايي كه خارج از نظام فكري و اعتقادي پذيرفته شده عصر ماقبل روشنگري مطرح مي شوند و درپي يافتن پاسخ هايي به سرمي برند كه همگي حول محور مسائل انسان دوران جديد است. وقتي دوران جديدي آغازمي شود، پرسش هاي تازه اي باخود به همراه مي آورد. انديشمندان عصر روشنگري، طراحان اين پرسش هاي تازه هستند. نمي توان گفت كه چرا اين پرسش ها به ميان مي آيند. چون و چرا در اينكه چرا اين پرسش ها به ميان مي آيند، عين بي خردي و ناداني است. بايستي كوشش ها به يافتن پاسخ هاي درست در برابر پرسش هاي نو معطوف شود، نه اينكه جزم گرايانه و خشمگينانه بر پرسشگران بانگ برآورند كه چرا مي انديشيد و چرا پرسش مي كنيد.
|
|
|
|
|