گفت وگو با جيمز. اف.كود استاد دانشگاه ميشيگان آمريكا
فرآيند دولت سازي در جامعه سياسي ايران، روال و روندي معماگونه و رازآلود داشته است.
گو اينكه سابقه تشكيل حكومت در ايران به ساليان دور بر مي گردد اما تكوين «دولت» به مثابه يك تأسيس مدرن، پيشينه اي نسبتاً كوتاه دارد. هرچند دولت سازي در ايران عمري كوتاه دارد اما تنوع آن چشمگير است. تاريخ پر تلاطم ايران در هر چرخش خود نمونه ها و مدل خاصي
از دولت ها را خلق كرده، از ميان اين مدلها يافتن مصداق «دولت ملي» در ايران، چندان ساده نيست.
دولت دكتر محمد مصدق بنا به قول اكثر محققين يكي از اين دولت هاي ملي به شمار مي آيد.
پروفسور جيمز .اف.كود استاد تاريخ سياسي خاورميانه از متخصصان حوزه شناخت مصدق و مشروطه است.
از او دو كتاب به پارسي درآمده است: «مصدق بين ايران و آمريكا» و «سايه مصدق بر روابط ايران و آمريكا» كه چندي است به بازار نشر رفته است. دكتر كود، براي تكميل تحقيقات خود در موضوع «نقش باستان شناسي در جغرافياي سياسي منطقه » اخيراً مدتي را در ايران به سر برد.
وي در گفت وگويي با «ايران»، مخاطرات دولت هاي ملي در ايران را بر شمرد
و ضمن مقايسه دولت مصدق با دولت خاتمي، نكات عبرت آموزي در ميان گذاشت.
• گروه سياسي
•••
| آقاي پروفسور كود، معمولاً تكوين دولت ـ ملت (Nation - state) در ايران را به سال هاي قبل از مشروطه منتسب مي كنند اما تكوين دولت ملي (National - state) امري جديد تر است. شما اولين تجربه دولت ملي ايران را كدام دولت مي دانيد؟
* به نظر من دولت دكتر مصدق، اولين مصداق دولت ملي در ايران بود چرا كه مهم ترين ويژگي اين دولت، توجه و پايبندي به منافع ملت بود. مصدق در مقام تصميم گيري هاي سياسي، به تنها عاملي كه توجه داشت حفظ منافع ملي بود و بر اين اساس، به ملاحظات جانبي و عواقبي كه ممكن بود از اين تصميمات ناشي شود توجهي نداشت.
| يعني قبل از مصدق، ما دولت هايي نداشته ايم كه اين پايبندي به منافع ملت را داشته باشند؟
* البته در مشروطه اول، ما افرادي را مي توانيم پيدا كنيم كه دغدغه حفظ منافع ملي را داشته اند اما به دليل فشارهاي داخلي و خارجي هيچ گاه نتوانسته اند اين دغدغه را به يك نهاد سياسي و حكومتي تبديل كنند و لذا ديدگاه هاي ايشان قرين توفيق نشد. بنابراين ايده حفظ منافع ملي قبل از مصدق هم بود اما فقط در ميان افراد و به عنوان يك دغدغه شخصي نه به عنوان يك برنامه حكومتي.
| با اين حساب، تكليف كساني چون قائم مقام فراهاني، عباس ميرزا نايب السلطنه و اميركبير چه مي شود؟
* همه اينها كه شما نام برديد از سياستمداران وطن پرست ايران بودند اما دولت هاي ايشان را به معناي دقيق نمي توان دولت ملي دانست چرا كه اساساً تكوين دولت مدرن در ايران، مربوط به سال هاي پس از مشروطه است و لذا كساني كه شما نام برديد اگر چه همگي از وطن پرستان بودند اما به معناي مدرن كلمه، دولت ملي تشكيل ندادند.
| سؤال من همينجا است. اگر شما مؤلفه اصلي دولت ملي را حفظ منافع ملت بدانيد پس منطقاً حكومت هايي مثل اميركبير را هم بايد دولت ملي بدانيد چون او هم به منافع ملت توجه داشت.
* همانطور كه گفتم بحث ما «دولت ملي » است نه «حكومت هاي ملي» . در دل مفهوم دولت ملي، علاوه بر حفظ منافع ملت يك عنصر ديگر هم نهفته است كه چون خيلي بديهي است من به آن اشاره نكردم. يك دولت وقتي ملي تلقي مي شود كه در يك فرايند انتخابي، برگزيده شده باشد و يا پس از انتخاب شاه، به تأييد يك نهاد انتخابي مثل مجلس رسيده باشد. به اين اعتبار ، حكومت كساني مثل اميركبير چون اين فرايند انتخابي را طي نكرده بود نمي تواند مصداق يك دولت ملي به شمار آيد اگرچه يك حكومت وطن پرست تلقي مي شود.
| يعني شما معتقديد براي اينكه يك دولت، ملي باشد حتماً بايد ساختار جمهوري به عنوان الگوي حاكميتي پذيرفته شده باشد؟
* نه، من به اين امر معتقد نيستم. حتي در يك حاكميتي كه وجهه پادشاهي و سلطنتي هم دارد مي توان دولت ملي داشت. مصدق هم هيچگاه از تغيير ساختار حاكميتي ايران سخن نگفت. او شاه را به رسميت مي شناخت اما مي خواست در همين ساختار، دولتي كه حافظ منافع ملت است و اصلي ترين مبناي تصميم گيري هايش منافع ملي است، را تشكيل دهد. بنابراين لازمه تشكيل دولت ملي، قبول الگوي «جمهوري» نيست. مي توان الگوي پادشاهي داشت اما در عين حال دولت ملي را هم داشت.
| پس عزم مصدق براي تشكيل دولت ملي در يك ساختار پادشاهي ، عملي متناقض و غير منطقي نبود؟
* همين طور است. ميان دولت ملي و ساختار سلطنتي، منطقاً تناقض وجود ندارد.
| و نمي توان وجود شاه را ازعلل سقوط دولت مصدق دانست.
* اگر منظور شما نهاد سلطنت است همان طور كه گفتم ربطي به سقوط دولت ملي ندارد اما اگر منظور شما شخص محمدرضا شاه است، اتفاقاً اين از دلايل شكست دولت مصدق است.
| شما در مقام دسته بندي علل و عوامل شكست تجربه دولت ملي مصدق به چه عواملي مي توانيد اشاره كنيد؟
* به طور كلي عوامل شكست دولت دكتر مصدق را مي توان در دو دسته داخلي و خارجي گنجاند . عوامل داخلي نيز خود به سه گروه عمده تقسيم مي شوند: گروه اول نظامياني بودند كه مصدق آنها را بازنشسته كرده بود و به واسطه كوتاه شدن دست شان از قدرت، در زمره مخالفان مصدق در آمده بودند. گروه دوم برخي از اصحاب مطبوعات بودند. مصدق به دليل خصلت عميق آزادي خواهي اش، دست مطبوعات را آزاد گذارده بود تا هرچه مي خواهند در نقد دولت بنويسند.
اساساً دوران مصدق يكي از شكوفاترين دوره هاي فعاليت مطبوعاتي در ايران است. در اين فضاي آزاد مطبوعاتي، برخي از جرايد و نشريات هرچه در توان داشتند به كار گرفتند تا تصوير نامطلوبي از دولت مصدق ارائه دهند. گروه سوم هم برخي از وابستگان دربار و سلطنت بودند كه با تشكيل دولت مصدق، احساس مي كردند منافع هميشگي و سنتي شان به مخاطره افتاده است. اما در زمينه عوامل خارجي هم...
| قبل از اينكه به سراغ عوامل خارجي برويم اجازه بدهيد مكث بيشتري روي مخالفان داخلي مصدق داشته باشيم. شما در فهرست مخالفين مصدق، به برخي گروه هاي مذهبي هيچ اشاره اي نكرديد.
* تا جايي كه من مي دانم گروه هاي مذهبي هيچ نقشي در سقوط مصدق نداشتند. من اساساً معتقدم كه نه عوامل داخلي و نه عوامل خارجي به تنهايي قدرت ساقط كردن مصدق را نداشتند. مخالفين داخلي مصدق، به اعتبار هماهنگي و همكاري با عوامل خارجي توانستند مصدق را سرنگون كنند. اما گروه هاي مذهبي به دليل اينكه هيچ ارتباطي با عوامل خارجي نداشتند طبيعتاً در سقوط دولت مصدق هم نقش جدي نداشتند.
| ولي در مواقعي، اين گروه ها از قدرت بسيج توده اي خود براي حمايت از دولت ملي استفاده نكردند.
* من اين را مي پذيرم كه روحانيت مي توانست در دفاع از مصدق، فعال تر عمل كند اما يك نكته هم وجود دارد و آن اينكه مصدق، نمي خواست خود را به يك گروه ياجريان خاصي نزديك كند وحتي خود را بدهكار يك گروه قراردهد. مصدق يك ليبرال بود واجازه بدهيد صراحتاً بگويم كه او اسير تفكرات ليبرالي خود بود. اين ويژگي براي او هم حسن بود وهم عيب. حسن بود به اين دليل كه جلوي فعاليت هيچ گروهي را نمي گرفت، وعيب بود به اين دليل كه از هيچ گروهي كمك نمي خواست. در واقع مصدق تا آنجا به تفكرات ليبرال وآزادي خواهانه اش اعتقاد داشت كه حاضر بود همه چيز ، از جمله برخورداري از حمايت گروههاي مذهبي را از دست بدهد. بنابراين من از طرفي مي پذيرم كه گروههاي مذهبي مي توانستند از مصدق حمايت بيشتري به عمل آورند اما از طرف ديگر زمينه اين عدم حمايت را تا حد زيادي خودمصدق فراهم كرده بود.
| حزب توده چطور؟ اين حزب را هم نمي توان از جمله مخالفين مؤثر در سقوط دولت مصدق دانست؟
* مصدق اگرچه مي دانست كه حزب توده در حال فعاليت تخريبي است وبه شدت در تلاش است تا دولت را تضعيف كند اما هيچ وقت سرراه اين حزب مانعي ايجادنكرد. دليل اين قضيه هم همان چيزي است كه قبلاً گفتم يعني اين واقعيت كه مصدق، زنداني عقايد ليبرال وآزاديخواهانه خود بود. شايد مصدق فكر مي كرد كه اگر فعاليت حزب توده را محدود كند اين گروه، فعاليت زيرزميني را پيش خواهد گرفت. در آن صورت خطرات اين حزب، بيشتر مي شد. حزب توده در مرداد ۳۲ به مصدق پيشنهاد كرد كه ايشان را مسلح كند تا به حمايت از مصدق وارد صحنه شود اما مصدق قبول نكرد . علت آن هم ، يكي بخاطر آن بود كه نمي خواست ارتش تضعيف شود . ديگر آنكه مصدق نمي خواست براي پابرجابودن دولتش از هرابزار ووسيله اي استفاده كند. بنابراين من فكر مي كنم حزب توده، از مخالفان مهم دولت مصدق بود كه در سرنگوني آن نقش داشت اما اهميت آن ، به اندازه ساير مخالفاني كه گفتم نيست.
| اما اين تحليل شما، تبرئه حزب توده وبرخي از گرايش هاي سنتي از مداخله در سرنگوني اولين دولت ملي ايران است. كارشكني هاي اين دوگروه يك واقعيت غيرقابل كتمان تاريخي است.
* من اصلاً درصدد تبرئه آنها نيستم. اگر توجه داشته باشيد تأكيد كردم كه اين گروهها در تضعيف دولت مصدق نقش داشتند اما اصلي ترين عامل سقوط هم نبودند.
| بسيار خوب. علاوه برعوامل داخلي ، كدام عوامل خارجي در سقوط مصدق تعيين كننده بودند؟
* دونيروي خارجي در سقوط مصدق نقش قاطع داشتند. يكي انگليس وديگري آمريكا. انگليس در آن زمان ، نفوذ خود را در كشورهاي جهان سوم تاحدي از دست داده بود ولذا برايش بسيار مهم بود كه حيثيت واعتبار جهاني اش را همچنان حفظ كند. مصدق اين وضعيت بحراني را به خوبي شناخته بود واتفاقاً روي همين نقطه ضعف انگشت گذاشته بود. مداخله انگليس در امور ايران زمان مصدق ، علاوه براين دليل سياسي، يك دليل اقتصادي هم داشت. انگليس در آن زمان، بيشترين سرمايه گذاري را درايران انجام داده بود وبيش از نيمي از نفت ايران در اختيارش بود. طبيعي بودكه حركت وتئوري مصدق كه برملي شدن صنعت نفت تأكيد مي كرد، منافع اقتصادي انگليس را به خطر مي انداخت. بنابراين انگليس به دو دليل سياسي واقتصادي حضور مصدق را قابل تحمل نمي دانست.
قضيه آمريكا كمي متفاوت از انگليس است. دغدغه آمريكا، مسأله نفت نبود(برخلاف برخي تحليلگران كه براهميت مسأله نفت تأكيد مي كنند) بلكه مسأله آمريكا، محدودكردن دامنه نفوذ كمونيسم روسي بود. آمريكايي ها البته مطمئن بودند كه مصدق، كمونيست نيست اما معتقد بودند مصدق، پير است و اگر براي او اتفاقي بيفتد، باتوجه به قدرت حزب توده، بديل بعدي حكومت، متأثر از شوروي خواهد بود ولذا به اين نتيجه رسيدندكه در سرنگوني مصدق مداخله جدي كنند تا دست شان در تعيين حكومت بعدي هم باز باشد وعرصه براي تصميم گيري روسها تنگ شود. بنابراين، دغدغه آمريكايي ها در درجه اول، نفت نبود بلكه محدودكردن دامنه حضور ونفوذ كمونيستها بود.
| در تحليل شما، آمريكا وانگليس جزو اصلي ترين عوامل سرنگوني مصدق هستند. اما درميان ما ايراني ها برخي معتقدند كه آمريكا در سقوط مصدق نقشي به مراتب كمرنگ تر از انگليسي ها داشت . اين افراد ، مصدق را متهم مي كنند كه اگرچه دست انگليسي ها را از اقتصاد سياسي ايران كوتاه كرد اما دست آمريكا را باز گذاشت. اين تحليل را تاچه حد قبول داريد؟
* اين تحليل بطور كلي غلط نيست. يكي از مهم ترين اشتباهات مصدق اين بود كه درك درستي از رابطه وپيوند عميق آمريكا وانگليس نداشت. گويا مصدق به دليل عدم سابقه استعماري آمريكا انتظار داشت كه آمريكا پشتيبان ايران باشد اما نمي دانست كه آمريكا ، استوارترين روابط را با انگليس داشت. آمريكا البته سعي مي كرد بين ايران وانگليس نوعي هماهنگي ايجاد كند اما اگر ميان اين دوكشور اختلافي پيش مي آمد بي هيچ معطلي جانب انگليس را مي گرفت. مصدق از درك اين واقعيت عاجز بود ولذا روي پشتيباني آمريكا بيش از حد حساب باز كرده بود غافل از آنكه همين آمريكا به همراه انگليس عامل اصلي سقوط مصدق شدند.
| علاوه براين عوامل ، آيا عللي هم وجود دارد كه به خود مصدق برگردد؟ يعني آيا مي توانيد به چيزهايي اشاره كنيد كه در ذهن وافكار مصدق وجود داشت وباعث تضعيف يا سرنگوني او شد؟
* من به چندمورد مي توانم اشاره كنم. اول اينكه مصدق بيش از حد به حمايت مردمي خوشبين بود. او البته مورد حمايت مردم بود اما اشتباهش آنجا بود كه فكر مي كرد حمايت مردمي، مطلق و در همه احوال است. او گويا به ذهنش نرسيده بود كه حمايت مردمي ممكن است به دليل سمپاشي هاي گروههاي مختلف، تضعيف شود و لذا هيچ وقت سعي نكرد جلوي سمپاشي هايي را كه بر ذهن مردم تأثير مي گذارد را بگيرد. ديگر اينكه مصدق، قدرت دشمنان خود اعم از داخلي و خارجي را به شدت دست كم مي گرفت. نمونه اش اينكه در كودتاي اول وقتي تيمسار نصيري حكم شاه را به مصدق ابلاغ كرد، مصدق اصلاً به فكر نيفتاد كه لااقل سران كودتا را بازداشت يا محدود كند. همين نشان مي دهد كه مصدق قدرت مخالفان خود را دست كم گرفته بود. مسأله سوم اين است كه مصدق يك نوع سخت سري، تعصب و حتي شايد نوعي لجاجت داشت. مثلاً وقتي با آمريكا و انگليس در حال مذاكره بود هيچ نرمش و انعطافي از خود نشان نمي داد. درحالي كه در فرآيند مذاكرات سياسي، تن دادن به حدي از سازش و نرمش لازم است. همين لجاجت و سرسختي هم از جمله مهمترين عواملي بود كه به خود مصدق برمي گردد. البته اين لجاجت، از اصولگرا بودن مصدق ناشي مي شد. او در حفظ منافع مردم بسيار راسخ بود اما همين ويژگي، بلاي جان او هم شد.
| مصدق اين سرسختي ها را در برابر مخالفين داخلي هم به كار مي برد؟
* قطعاً اين طور بود. مصدق ذاتاً يك آدم فسادناپذير بود. به همين دليل نياز نمي ديد كه به كسي امتياز بدهد تا بتواند امتياز بگيرد. او فكر مي كرد وارد شدن به عرصه سازشها و نرمش ها با رقبا و مخالفين، هم منافع مردم را ضايع مي كند و هم خود او را در ورطه فساد مي غلطاند.
| آقاي دكتر كود، دولتهاي ملي و ميانه رو در ايران معمولاً دچار مشكلاتي مي شوند. شما فكر مي كنيد مخاطرات و آفاتي كه ممكن است دولتهاي ملي در ايران را گرفتار كند چه چيزهايي است؟
* من حكم كلي نمي دهم و ترجيح مي دهم فقط در مورد مصدق حرف بزنم. مصدق در حكومتي كار مي كرد كه قطعاً مغاير اصول و عقايدش بود. او در مجموعه اي دولت خودرا تشكيل داد كه فساد در اشكال مختلف آن، ساري و جاري بود و لذا كاركردن در چنين شرايطي خيلي دشوار است. در چنين وضعيتي، عكس العمل مصدق مي توانست دو جور باشد: يا اينكه در سيستم موجود هضم شود و به قواعد بازي جاري تن بدهد؛ و يا اينكه به اصول خود پايبند بماند و بدون توجه به اينكه پيروز مي شود يا شكست مي خورد ايده هاي خود را مطرح كند. مصدق راه دوم را پيش گرفت و لذا يك نمونه و حتي يك قهرمان شد. من فقط مي توانم بگويم كه دولتهاي ملي در ايران به گواهي آمار و تاريخ، بيشتر قهرمان شده اند تا يك دولت موفق. مصدق هم ظاهراً به موفق شدن چندان فكر نمي كرد بلكه در نهايت يك نمونه و الگوي حكمراني شد كه هميشه به اصول خود وفادار ماند.
| نكته اي كه در مورد بسياري از دولتهاي ملي صادق است طلب «اختيارات ويژه» است. مثلاً هم مصدق لايحه اختيارات ويژه را ارائه داد و هم خاتمي اين روزها لايحه اي براي اختيارات به مجلس داده است. اين نكته چه معنايي دارد؟
* درخواست اختيارات ويژه در تاريخ سياسي جهان، پديده جديدي نيست. حتي در جمهوري رم، سزار طالب قدرتهاي ويژه از طرف سنا بود. در دوران معاصر هم بسياري از رؤساي دولت در كشورهاي مختلف طالب اختيارات ويژه بوده اند. روزولت در سالهاي پيش از جنگ جهاني اول براي رهايي از مشكلات اقتصادي آمريكا، از كنگره اختيارات ويژه گرفت. مصدق هم به دنبال قدرت ويژه بود. آنچه مهم است اين است كه گرفتن اختيارات ويژه مادام كه قوه قانونگذاري كشور، منشأ اعطاي اين اختيارات باشد نه تنها مضر نيست بلكه مفيد به حال كشور هم خواهد بود. مصدق قدرت ويژه را از مجلس مي خواست و براي حفظ منافع ملت هم آن را طلب مي كرد. فرق كسي كه ديكتاتوري مي كند با كسي كه طالب اختيارات ويژه است در همين جاست. اگر مصدق يا خاتمي اختيارات ويژه خواسته اندمنشأ اين اختيارات، مجلس بوده است كه يك نهاد مردمي است كه مي تواند بر اعمال اين اختيارات نظارت كند در حالي كه يك ديكتاتور، قدرت را حق خود مي داند و دربرابر هيچكس هم پاسخگو نيست.
| حالا اگر هم اين اختيارات و قدرت ويژه به اين دولتمردان ملي و ميانه رو اعطا شود آيا مي توان اميدوار بود كه آنها از اين قدرت و اختيارات بتوانند به خوبي استفاده كنند؟
* منظور شما را به درستي متوجه نمي شوم.
| منظورم اين است كه نه قوام قبل از مصدق، اختيارات ويژه مي خواست و نه زاهدي پس از مصدق، يعني مي خواهم نتيجه بگيرم كه شايد عدم قاطعيت كساني مثل مصدق، ريشه در شخصيت آنها ندارد و آنها اين ضعف شخصيتي را مي خواهند با لايحه اختيارات ويژه بپوشانند.
* مثال شما از اساس اشكال دارد. اصلاً قوام را نبايد وارد بازي كنيد. او به هيچ وجه دولتمرد مقتدري نبود اما در مورد زاهدي حق باشماست. ولي نكته آنجاست كه اقتدار زاهدي اصلاً ناشي از شخصيت مقتدر او نبود بلكه پشتيباني سلطنت طلبان، ارتش، پول فراوان و قدرت خارجي، عوامل اقتدار زاهدي بود. مصدق بارها خواست از منابع خارجي براي كشور وام بگيرد ولي ندادند اما در زمان زاهدي ميليونها دلار بلاعوض از طرف آمريكا به ايران اهدا شد. ضمن اينكه زاهدي در وضعيت بحران قرار نداشت درحالي كه مصدق در بطن شرايط بحراني، كشور را هدايت مي كرد. بنابراين لايحه اختيارات ويژه مصدق چند نكته را به ما ياد مي دهد: «اولاً مصدق در كمال استقلال، كشور را هدايت مي كرد و متكي به قدرت هاي داخلي و خارجي نبود. ثانياً مي خواست از مسير قانوني و سالم، صاحب قدرت شود و ثالثاً آن قدرت را براي حفظ منافع ملي طلب مي كرد. مصدق براي گرفتن اختيارات ويژه، نه فضا را بست و نه مجلس را تحت فشار قرار داد. همه اينها اثبات مي كند كه مصدق قدرت را براي قدرت نمي خواست بلكه براي سربلندي و پيشرفت ايران مي خواست.
| آقاي دكتر، اگر موافق هستيد بحث را از زمان مصدق به زمان حال منتقل كنيم وكمي درباره تشابهات و اشتراكات مصدق و خاتمي صحبت كنيم.
* البته من در مورد وضعيت فعلي و آقاي خاتمي اطلاعات كامل و تحليلي ندارم ولي اگر كمك كنيد ديدگاههايم را توضيح خواهم داد.
| مثلاً آيا به لحاظ شخصيت، مشي سياسي، شيوه دولتمداري، دشمنان، ارزشهاي فكري ـ سياسي و... بين خاتمي و مصدق اشتراكاتي وجود ندارد؟
* به نظر من صداقت، حفظ منافع ملي و رعايت موازين دموكراسي، از مهمترين مشتركات و تشابهات خاتمي و مصدق است. از سوي ديگر آنچه اين دو دولتمرد بزرگ را به يكديگر شبيه مي كنداين است كه هر دو، دولت ملي تشكيل دادند يعني دولتهايي كه حمايت قاطبه ملت را با خود دارد و در سياستهايشان، منافع ملت را همواره لحاظ مي كنند. اشتراكات فرعي تري هم ميان اين دو وجود دارد كه شايدنياز به ذكر نباشد.
| اما ما مي خواهيم بدانيم.
* خوب، خاتمي هم مثل مصدق دشمنان تقريباً مشتركي دارد. هم مخالفين داخلي خاتمي به مخالفين داخلي مصدق شبيه هستند و هم دشمنان خارجي خاتمي با دشمنان خارجي مصدق شباهت دارند.
| منظورتان از شباهت مخالفين داخلي مصدق با مخالفين داخلي خاتمي، به طور مشخص چيست؟
* ترجيح مي دهم در اين مورد زياد صحبت نكنم. دليل اين مسأله را بايد در اطلاعات اندك من بدانيد.
| مخالفين و دشمنان خارجي مصدق و خاتمي چطور؟
* خوب، شرايط دنياامروز عوض شده است. ديگر جنگ سرد وجود ندارد و لذا تركيب قوا در سطح جهان متحول شده است. آمريكا در حال حاضر شناخت بيشتري نسبت به زمان مصدق در مورد ايران دارد و ايراني ها هم الآن آمريكا را بيشتر مي شناسند.
به اين دلايل من معتقدم اگرچه دشمنان خارجي مصدق و خاتمي، تا حد زيادي اشتراك و تشابه دارند اما وضعيت اين دشمن مشترك الآن نسبت به زمان مصدق تحول پيدا كرده است. به دليل شباهت اين دشمن مشترك، خاتمي مي تواند به خوبي از تجربه مصدق استفاده كند. تجربه دولت ملي مصدق هم در سطح داخلي و هم در سطح خارجي، درسهاي زيادي براي خاتمي مي تواند داشته باشد.
| شما در مورد شباهت هاي خاتمي و مصدق نكاتي را گفتيد. كمي هم درباره شباهتهاي دشمن خارجي مصدق (آيزنهاور) و دشمن خارجي خاتمي (بوش) توضيح دهيد.
* به نظر من دو رئيس جمهوري كه نام برديد هيچ شباهتي به هم ندارند. آيزنهاور يك سياستمدار جهانديده بود كه در ميان رؤساي جمهور شناخته شده دنيا صاحب شأن و اعتبار بود اما بوش به هيچ وجه اين ويژگي راندارد. آيزنهاور سالها در اروپا زندگي كرده بود و در يك دوره، رئيس ناتو بود و لذا يك سياستمدار بانفوذ در جهان به حساب مي آمد در حالي كه بوش، آدم ناداني است و از جهت دانش و تجربه، اصلا ً قابل قياس با آيزنهاور نيست. بوش يك تندروي مسيحي است. وقتي اين تندروي با جهالت آميخته شود، معجون پيچيده اي مي سازد كه برخورد با او نيازمند هوشياري خاصي است. خاتمي بايد اين هوشياري را بيش از مصدق به كار ببرد.
| اينها كه گفتيد مربوط به خاتمي بود. به نظر شما مردم امروز ايران در مواجهه با دشمنان خارجي خود، چه كار بايد بكنند؟ مردم ما يك بار در زمان مصدق با مداخله دشمن خارجي روبرو شدند اما به حمايت از دولت ملي خود (مصدق) به ميدان نيامدند. اگر قرار باشد مردم امروز وارد صحنه شوند بهترين نحوه حضور مردم در صحنه و حمايت از دولت ملي امروز (خاتمي) چه مي تواند باشد؟
* همانطور كه شرايط جهاني امروز نسبت به زمان مصدق عوض شده است مردم ايران هم نسبت به مردم زمان مصدق تغيير كرده اند. طبيعتاً مردم امروز ايران آگاه تر شده اند و مي بايست ارزش دولت ملي خاتمي را بدانند. آنچه مصدق را تضعيف كرد و موقعيت او را در مقابله با دشمنان و مخالفانش سست نمود، كم رنگ شدن حمايت مردمي بود، مردم در زمان مصدق فريب مخالفان دولت را خوردند و به سكوت و انفعال متمايل شدند. مهمترين كاري كه مردم امروز ايران مي توانند انجام دهند حمايت قاطع و همه جانبه از شخص خاتمي است. حمايت از خاتمي و پروژه اصلاحات، بهترين شيوه برخورد با دشمنان خارجي از جمله آمريكا و جورج بوش است. همان طور كه خاتمي بايد از تجربه مصدق درس بگيرد، مردم هم بايد از تجربه مردم زمان مصدق درس بگيرند. تقويت پايگاه ملي خاتمي بهترين كاري است كه امروز مردم ايران بايد انجام دهند.
| سپاسگزارم.