|
الهيات عرفاني مولانا
بخش دوم و پاياني / ويليام چيتيك / حميدرضا فرزاد
|
|
|
.۳ معرفت و روش دل مركز و كانون وجود انسان است . دل در ژرفاي سرشت خويش حامل حقايق الهي است و آدمي را مستقيماً با عالم روحاني پيوندمي دهد. مولانا غالباً به اين حديث قدسي اشاره مي كند كه «زمين وآسمان من گنجايش جاي دادن مرا در خود ندارد، اما قلب بنده مؤمن من چنين گنجايشي دارد». او دراين ابيات، به شرح اين موضوع مي پردازد: نگه كردم اندر دل خويشتن در آن جاش ديدم، دگر جا نبود دلا جستيم سرتاسر نديدم در تو جز دلبر مخوان اي دل مرا كافر اگر گويم تو خود اويي شناختن قلب و رسيدن به ژرفاي آن، همانا شناختن خداست، و انسان به همان اندازه كه خدا را به درستي بشناسد به او نزديك تر مي شود ودرمي يابد كه وجودش غيراز او نيست. چون روح در نظاره فنا گشت، اين بگفت نظاره جمال خدا جز خدا نكرد ||| منگر از چشم خودت آن خوب را بين به چشم طالبان مطلوب را چشم خود بربند زان خوش چشم، تو عاريت كن چشم از عشاق او ||| بلكه از او كن عاريت چشم ونظر پس زچشم او به روي او نگر عقل، در معناي حقيقي اش حق وباطل را ازيكديگر تميز مي دهد. اما نفس بين انسان ومعرفت حقيقي حائل مي شود در نتيجه انسان دائماً فرافكني اشيا در درون خود را با واقعيت اشيا اشتباه مي گيرد. عقل حقيقي آن است كه انسان به مدد الهي ، به حقيقت وعمق وجود اشيا نظر كند. هر تعبيري از حقيقت، به يك معني ، نسبي است زيرا وابسته به عالم ظواهر است. اما به معنايي ديگر، مطلق است زيرا بازتابي نمادين از حقيقت مطلق است. به همين دليل است كه در تصوف وعرفان اسلامي به رغم تأكيد بر «شكستن صورت ها» و فراتر رفتن از ظواهر، اهميت عمل به آداب واعتقادات سنتي نيز مورد تأكيد است. آن كس كه آموزه را برطبق نظر شخصي خود تأويل مي كند، ارزش آن را به عنوان نمادي از حقيقت ناديده مي گيرد. مولوي در مثنوي، ديدگاه عرفان اسلامي راجع به اهميت آداب واعتقادات سنتي را ضمن انتقاد از شخصي كه پاره اي از سخنان پيامبر را تفسير به رأي مي كرد، چنين به اختصار بيان مي كرد: «خويش را تأويل كن نه اخبار را / مغز را بدگوي نه گلزار را ». انسان نبايد آموزه را به سطحي كه خود در آن قرار دارد فروبكاهد بلكه خود بايد به سطح آموزه فرا رود. اما نبايد به سعي وتوانايي خود مغرور شود. تصوف وعرفان اسلامي براين نكته اصرار مي ورزد كه عمل به آداب واعمال معنوي ، در هرمرتبه اي كه باشد، تنها به فضل وتأييد الهي ميسر است . آداب معنوي تصوف نظير ذكر وتوسل ومراقبه ، و آدابي چون رقص وسماع به خودي خود انسان را به سرمنزل مقصود نمي رسانند. اين آداب واعمال فقط در صورتي كه از لطف وعنايت پروردگار برخوردار باشند مي توانند مؤثر افتند. .۴ محدوديتهاي معرفت عقلي در نظر مولوي، معرفت بيروني يا معرفت در معناي معمول آن، فقط تا آن اندازه كه نمادي از حقيقت قصوا ومطلق است اهميت دارد. انسان هرگز نبايد به دانسته ها ومعلوماتي كه به مدد مراتب دون پايه عقل خود به دست مي آورد، دلخوش باشد. بلكه بايد عملاً وارد طريقت شود تا از محدوديتهاي عقل جزئي رهايي يابد وبه معرفت حق برسد. وهم وفكر وحس و ادراك شما همچو ني دان مركب كودك هلا علم هاي اهل دل حمالشان علم هاي اهل تن احمالشان گفت ايزد يحمل اسفاره بار باشد علم كان نبود زهو ||| باطن هاي كور سر از دريچه قالب به در مي كنند. چه خواهند ديدن؟ از تحسين ايشان وانكار ايشان چه آيد؟ پيش عاقل هردو يكي است؟ چون هردو نديده اند هردو هرزه مي گويند. (فيه مافيه / ۸۸) ||| ديد بردانش بود غالب فرا زان همي دنيا بچربد عامه را زانكه دنيا را همي بينند عين و آن جهان را همي دانند دين گاو در بغداد آيد ناگهان بگذرد او زين سران تا آن سران از همه عيش وخوشي ها ومزه او نبيند جز كه قشر خربزه ||| مولعيم اندر سخن هاي دقيق در گره ها بازكردن ما عشيق تا گره بنديم وبگشاييم ما در شكال ودر جواب آيين فزا همچو مرغي كو گشايد بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا ومرج عمر او اندر گره كاريست خرج ||| علما ي اهل زمان در علوم موي مي شكافند، وچيزهاي ديگر را كه به ايشان تعلق ندارد بغايت دانسته اند وايشان را برآن احاطت كلي گشته وآنچه مهم است وبه او نزديك تر از همه آن است ، خودي اوست وخودي خود را نمي شناسد. (فيه مافيه) ||| انسان بايد در وجود خويش غور كند وخود را بشناسد تا بتواند از هستي محدود وجداافتاده خويش فراتر رود. زخويشتن سفري كن به خويش اي خواجه كه از چنين سفري گشت خاك معدن زر انسان نمي تواند حقيقتاً مطابق خواست ومشيت الهي عمل كند مگر آنكه از هستي خويشتن برخيزد وخودعامل نباشد: «غيرمردن هيچ فرهنگ دگر/ در نگيرد باخداي اي حيله گر». چيست كه حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالي دلي روشن مي بايد بردن تا در وي خود را ببيند . ان الله لاينظر الي صوركم ولا الي اعمالكم وانما ينظر الي قلوبكم (فيه مافيه / ۱۸۶) ||| آينه هستي چه باشد؟ نيستي نيستي بر، گر تو ابله نيستي
|