|
بررسي خودشيفتگي در آسيب شناسي اجتماعي ـ فرهنگي جوامع
جامعه خودشيفته ايستا و عقب مانده
• گفت وگو با دكتر محمدصنعتي، روانپزشك
|
|
|
• معصومه كيهاني خودشيفتگي يك اختلال روانشناختي محسوب مي شود كه درهمه افراد جامعه در دوران كودكي شان وجوددارد اما انتظار مي رود آنان بتدريج به بلوغ عاطفي و فكري رسيده و به عنوان انسان هايي مستقل و صاحب انديشه، اراده وقدرت تصميم گيري و اجرا، با ايجاد ارتباط عميق عاطفي ـ انساني با ديگران برمبناي عشق و اعتماد و همچنين تحمل تفاوت هاي ديگر انسانها و پذيرش حقوق آنان، در ساختن جامعه اي خلاق و پويا، سهيم باشند. اما اگر چنين اتفاقي رخ ندهد و فرد درهمان مرحله خودشيفتگي كودكي اش باقي بماند، سرنوشت چنين فرد و جامعه اي چه خواهدبود؟ دراين زمينه با دكترمحمد صنعتي، روانپزشك و روان درمانگر و عضو هيأت علمي دانشگاه علوم پزشكي تهران گفت وگو كرده ايم كه درپي مي آيد. \ آقاي دكتر، ابتدا لطفاً واژه خودشيفتگي را تعريف كنيد و درمورد كاربرد آن توضيح دهيد. * من قبل از اينكه به تعريف واژه و مفهوم خودشيفتگي بپردازم، ابتدا اين كاربرد را مشخص مي كنم. به دليل اينكه اين سوءتفاهم پيش نيايد كه مسأله خودشيفتگي تنها به تعدادي بيماررواني مربوط مي شود. البته بعضي افراد بيمارهم، اين اختلال روانشناختي را دارند. ولي بيشتر مربوط مي شود به يك ساختار شخصيتي كه درهمه افراد يك جامعه در دوره اي از زندگي شان، يعني در كودكي شان وجودداشته و در دوره رشدشان انتظارمي رود كه ازآن بيرون بيايند. ولي در بعضي از افراد اين اتفاق رخ نمي دهد و آنها درخودشيفتگي و خويشتن كامي (NARCISSISM) مي مانند كه اثرات بسيارنامطلوبي بر روابط آنها مي گذارد و جامعه اي كه چنين مشخصه اي دارد يعني بسياري از افراد آن داراي خصلت هاي خودشيفتگي هستند، نه تنها بسيار رنج خواهدبرد بلكه جامعه اي ايستا و گرفتار عدم رشد است و سرنوشتي جزعقب ماندگي نخواهدداشت. بنابراين، خودشيفتگي پديده اي است كه هم درمورد فرد مي تواند كاربرد داشته باشد و هم درمورد جامعه. و يكي از اختلالاتي است كه در آسيب شناسي اجتماعي ـ فرهنگي هرجامعه اي بايد موردتوجه قرارگيرد. \ خودشيفتگي به طور دقيق تر چيست و چه زماني اين واژه براي اولين بارمطرح شد؟ * نمي خواهم وارد جزئيات خيلي خسته كننده شوم. ولي اين واژه ابتدا توسط «نايكه» بكاربرده شد. او اين واژه را براي توصيف يك اختلال جنسي به كاربرد. اما فرويد درآغاز جنگ جهاني اول، يعني در سال ،۱۹۱۵ مقاله اي نوشت باعنوان «درباب خويشتن كامي يا NARCISSIM» و درآنجا اشاره كرد پديده اي كه مي خواهد توضيح دهد، قبلاً توسط نايكه به كارگرفته شده است. ريشه اين لغت برمي گردد به اسطوره يوناني كه نارسيسوس "Narcissusبود. نارسيسوس، جوان خوش منظري بود مجذوب خودش و گفته مي شد كه دركنار آب مي نشست و تصوير خودش را در آب مي نگريست و با كسي رابطه اي نداشت. حتي نمي توانست با زناني كه به شدت به او دل مي بستند رابطه برقراركند. براي اينكه شيفته خودش بود. حتي وقتي كه اكو "Echoيكي از پريان اسطوره اي، عاشق او شده بود و با اندوه و گريه عشق خودش را ابراز مي كرد، چون از نارسيسوس پاسخي دريافت نكرد، خودش را كشت. و سرنوشت نارسيسوس هم جز اين نبود. نارسيسوس درانتها خودكشي كرد. اين، تصوير مرد يا زن خودشيفته است. انساني كه مجذوب خودش است. يعني فقط به خودش مي انديشد و تمام انرژي رواني اش معطوف به خودش است. اين، با مفهوم خودخواهي فرق مي كند، چون فرد خودخواه ممكن است قادر باشد با ديگران رابطه برقراركند. ـ منظور از اين رابطه، رابطه عميق عاطفي است نه رابطه ابزاري ـ ولي در رفتارهايش خودخواه و خودمحور است. اما، خودشيفتگي ساختاري است كه تمامي شخصيت را دربرمي گيرد و انرژي رواني فرد صرف خودش مي شود و نمي تواند عشق و علاقه اي را براي ديگري سرمايه گذاري كرده و يا بادنياي بيرون، رابطه اي براساس اعتماد و عشق برقراركند. \ چنين فردي قطعاً به نوعي با عقل نيز در تضاداست؟ * قطعاً. وقتي كه اين قدر فرد دركودكي خودش زندگي كند اين، طبيعي است. همان طور كه گفتم، خودشيفتگي مربوط به دوره اي از زندگي كودكي ما مي شود. وقتي بچه به دنيا مي آيد، درچند هفته زندگي اش، يك زندگي «خوداندر» دارد. يعني "Autistic است. برخي بچه هايي را ديده ايد كه گرفتار عقب ماندگي ذهني اند و به آنها Autistic مي گويند؟ اينها بچه هايي هستند كه نمي توانند ارتباطات كلامي برقراركنند يا درمحيط خودشان رابطه عاطفي داشته باشند. درحالي كه ممكن است همين بچه Autistic، استعداد بسياربالايي مثلاً درموسيقي يا در رياضيات داشته باشد. گاهي اوقات بچه هايي را ديده ايد كه مي توانند ضرب و تقسيم را مثل كامپيوتر انجام دهند ولي وقتي مي رسند به رابطه هاي انساني، آن وقت ناتوانند. بنابراين، خودشيفتگي باهوش بالا منافات ندارد. يعني افراد ممكن است هوش بالا و مهارت هاي بسيار ارزنده اي داشته باشند، اصلاً نابغه باشند؛ ولي ساختار شخصيتي شان خودشيفته باشد. به اين جهت، شما مي بينيد كه درگروه سرآمدان هرجامعه اي درزمينه هاي خلاق، ممكن است ما ساختار خودشيفته ببينيم. بنابراين نه ارتباطي با ديوانگي دارد و نه با سفاهت. فرد خودشيفته اتفاقاً ممكن است فردبسيار باهوشي باشد، اما فروفته درخويش است. همانطور كه گفتم درآن چند هفته اول زندگي كودكي، اين حالت خوداندري وجوددارد و بعد از آن كه بچه پرستار خودش را يعني مادرش را به رسميت مي شناسد به عنوان ديگري، كم كم شروع مي كند كه مهر و عطوفتي نسبت به او داشته باشد و بتدريج يك وابستگي و پيوند عاطفي به آن مادر پيدامي كند. اين اولين حركتي است كه هرانساني براي بيرون آمدن از اين ساختار خودشيفتگي دارد. البته پيش از آن نيز كه با مادر ياپرستارش رابطه برقراركند با برخي از اشياي متعلق به خودش، مانند بالش، پتو، حتي بعضي اسباب بازي هايش چنين رابطه اي را ايجاد مي كند. ديده ايد بچه هايي را كه بالش خود را همه جا با خود مي برند يا خرسك و عروسكشان را؟ حتي بعضي بزرگسالان عروسك هاي خود را به خانه شوهر مي برند و هميشه باخوددارند. به اينها مي گويند ابژه ها يا اشياي انتقالي. رابطه اين اشياء، پيش از رابطه انسان با مادر است. در سنين يك سالگي، دوسالگي و سه سالگي بازهم اين بچه، خودمحور است و احساس مي كند كه درواقع تمامي روابطش انحصاري است، مادر و پدر فقط مال او هستند. \ اين بچه خودمحور، جدا از پدرومادرخود، با ديگران چه برخوردي دارد؟ * او احساس مي كند كه اين بار، تمامي دنيا بايددركنترل و مهار او باشد. و گاهي اوقات حس مي كنيم اين بچه خودشيفته، احساس مي كند كه بقيه دنيا زوائد او هستند. يعني آدم ها را، آرزوها، افكار و عقايد و سليقه هايشان را به رسميت نمي شناسد. بسيار علاقه دارد كه فكركند دنيا همان گونه است كه خودش فكرمي كند. احساس مي كند هرچي كه خودش فكرمي كند درست و برحق است. و هرگونه كه ديگري فكرمي كند لزوماً نادرست. بنابراين، وقتي كه تفاوت ديگران را با خودش مي بيند بشدت ناراحت مي شود. اصلاً نمي تواند تحمل كند. بنابراين فقط وقتي آدم هاي ديگر را مي پذيرد كه آنها تصوير آينه اي خودش باشند. يعني اگر ببيند كه ديگري هم عين خودش است قبولش دارد. اگر ببيند ديگري عين خودش فكرمي كند، ايدئولوژي اش، سليقه اش عين خودش است، آن وقت او را مي پذيرد. در اين صورت، شما فكرمي كنيد كه او با ديگري رابطه برقرار كرده است.درحالي كه اين، رابطه نيست. عين اينكه جلو آينه ايستاده مثل نارسيسوس، تصوير خودش را درآينه مي بيند، يكي عين خودش است و بعد با او رابطه برقرارمي كند. دراينجا ديگر، رابطه اين فرد با ديگري نيست، بلكه با تصوير خودش است. و اغلب افراد دراينجاست كه اشتباه مي كنند. وقتي كه مي گوييم فردخودشيفته نمي تواند رابطه برقراركند، آن وقت مي گويند كه نه، او كه با اين و آن رابطه دارد. اين و آن و او، تماماً كساني اند كه خودشان را كاملاً تسليم او كرده اند، يعني گفته اند هرچه كه تو گفتي درست است. فقط چون شناخت از او داشته اند، چون سليقه اش را مي دانستند، مرتباً او را تأييد كرده اند و فقط آن چيزي را پيشنهادكرده اند كه فكرمي كردند؛ او مي پسندد و او هم آنها را پذيرفته است. و بنابراين، اين وهم ايجادشده كه او مي تواند با ديگري رابطه برقراركند. من وقتي مي توانم با ديگري رابطه برقراركنم كه بتوانم با تفاوت هايش هم رابطه برقراركنم نه فقط با شباهت هايش. بتوانم با كساني كه شيوه زندگي، عقايد و جهان بيني متفاوتي دارند، نيز در رابطه اي مسالمت آميز و پذيرا قرارگيرم. \ بنابراين، خودشيفتگي عوارض بسيار گسترده اي دارد. درجامعه ما از اين نظر، چه ويژگي هايي را مي توان عمده كرد؟ * جامعه ما كه درچندجاي ديگر نيز گفته ام با دو مشخصه بارز از جوامع بسيار ديگري تميز داده مي شود و آن هم مسأله وابستگي و خودشيفتگي بسيارگسترده است كه هردوي اينها دو روي يك سكه اند. يعني آن بچه كوچك هم وابسته است و هم خودشيفته. و هم اينكه ما انتظارداريم اين بچه به بلوغ برسد. اين كه هميشه نمي تواند در بچگي، وابستگي، نارسايي و ناپختگي خودش بماند؛ بايد يك زماني به بلوغ برسد. مگر اين همان چيزي نبود كه امانوئل كانت، وقتي كه جنبش مدرنيته شروع شد، گفت. وقتي كه غرب تلاش كرد از عقب ماندگي خودش بيرون بيايد. امانوئل كانت وقتي «تعريف روشنگري چيست» را نوشت، گفت: روشنگري وقتي بوجود آمد كه فرد و جامعه دست از نابالغ بودن خودش بردارد و بلوغ خودش را بپذيرد و گفت: بلوغ زماني شكل مي گيرد كه فرد از فهم خودش براي انديشيدن، تصميم گرفتن و حركت كردن بدون رهنمود ديگري استفاده كند. \ درواقع، شايد اين، اساسي ترين شعار مدرنيته بود كه باعث پويايي و رشد غرب شد. * بله، اين تعريفي بوده كه غرب، ۴۰۰ـ۳۰۰ سال پيش شعار خودش كرده و مهمترين شعار مدرنيته بوده است. به اين طريق بود كه غرب توانست از قرون وسطا بيرون بيايد و به تمدن شكوفاي مدرنيته برسد و بقيه جوامعي كه از نابالغي خود بيرون نيامدند و در وابستگي و خودشيفتگي خود ماندند، پيشرفت هم نكردند. يعني ما بسيار افرادي را مي بينيم كه از نظر قد و هيكل وسن تقويمي ظاهراً مراحل بلوغ خودشان را گذارنده اند. يعني از نظر قانوني رشيد و كبير تلقي مي شوند و ازحقوق اجتماعي و مدني برخوردارند، مي توانند انتخاب كنند و انتخاب بشوند و خريدوفروش كنند و... اما واقعاً آيا اين افراد از نظر عاطفي و احساسي و از نظر پذيرفتن توانايي هاي خودشان نيز رشدكرده اند؟ بسياري از اوقات مي بينيم كه اين اتفاق نيفتاده است. بچه انسان نسبت به بچه حيوانات وابسته تر از همه است. بچه مرغ و اردك، جوجه ها وقتي از تخم بيرون مي آيند، شروع مي كنند به راه رفتن و دانه برچيدن از روي زمين و بچه اردك مي پرد توي آب و شنا مي كند. اما بچه انسان، اگر كه شير به او ندهي، نه شير را مي شناسد و نه مي داند چه جوري آن را بخورد. اصلاً نمي تواند راه برود. يك سال طول مي كشد كه راه بيفتد. اغلب اوقات بايد ۸ـ۷ سال از سنش بگذرد تا بتواند به كارهاي شخصي خودش برسد. يعني بتواند غذا بخورد، به بهداشت خودش برسد و لباسش را خودش بپوشد و... اما انتظار داريم وقتي به سنين نوجواني مي رسد، ديگر قادر باشد روي پاي خودش بايستد. \ به اين مفهوم كه به استقلال برسد. * يعني به استقلال برسد. استقلال زماني است كه من بتوانم اولاً به توانايي هاي خودم آگاه شوم. بدانم كه مي توانم فكركنم، تشخيص و تميز بدهم و مي توانم تصميم بگيرم و چهارستون بدنم هم سالم است. بنابراين مي توانم تصميم خود را اجراكنم. عقب مانده ذهني كه نيستم. يك سفيه، درصغير بودن خودش باقي مي ماند و هميشه به قيم نياز دارد. اما فردي كه رشد كرده كه قرار نيست قيم و سرپرست داشته باشد. ادامه دارد
|