|
گفت وگو با دكتر محمد صنعتي، روانپزشك معصومه كيهاني بخش دوم و پاياني
خود شيفته ها انتقاد پذير نيستند
|
|
|
دكتر محمد صنعتي در نخستين بخش اين گفت وگو، خود شيفتگي را پديده اي دانست كه هم در مورد فرد و هم در مورد جامعه مي تواند اتفاق بيفتد. وي وجه تمايز جامعه ايراني را با ساير جوامع در وابستگي وخودشيفتگي دانست. صنعتي در واپسين بخش اين گفت وگو كه پيش روي خوانندگان محترم است خصوصيات افراد و جوامع خودشيفته را توضيح مي دهد. ••• \ شايد بتوان گفت شكل گيري خود شيفتگي، به نوع تربيت افراد در خانواده ها برمي گردد كه متأسفانه در خانواده هاي ايراني، پرورش قدرت فكر، تصميم گيري در بچه ها جايگاهي ندارد. * بله، در جامعه ما، در طبقات متوسط يا مرفه شهري، اولاً بچه را به گونه اي تربيت مي كنند كه دست به سياه و سفيد نزند. همه كارها را پدرومادر انجام مي دهند حتي به جاي آنها فكر مي كنند. به همين جهت بود كه كانت مي گفت اين دنياي نابالغ بودن بچگي، دنياي آسودگي و راحتي است. وقتي كه من نياز نداشته باشم تصميم بگيرم، وقتي اضطراب نتايج كار خودم را ندارم، وقتي پاسخگو به كسي نيستم. همه چيز برايم فراهم و آماده است و يكي ديگر براي من فكر و كار كرده و تصميم گرفته، خوب من هم از آن استفاده مي كنم. البته وقتي كه مي گوييم بچه ها، منظور افراد بالغي هستند كه ۱۵ سال و ۱۸ سال رشيدشدنشان گذشته، ولي در خانواده ايراني حتي وقتي كه فرزندان، ۵۰ـ۴۰ سالشان هم هست، هنوز بچه اند. پدر و مادر به آنها مي گويند بچه. و آنها هم مي گويند، اگر ما بچه ايم، شعور نداريم، نمي توانيم تصميم بگيريم و خوب و بد را نمي شناسيم، شما كه مي شناسيد؛ پس مسؤوليت ما را به عهده بگيريد. و شما مي بينيد انتظار جوان ما از پدر و مادرشان درست مصداق همين قضيه است. مصداق وابستگي و آن روي سكه كه خودشيفتگي است. خودشيفتگي از كجا پيدا مي شود؟ از اينجا كه گفته مي شود بچه خصوصيت وابستگي را دارد و پدر و مادر بايد چوب زيربغل او شوند تا او بتواند به زندگي و بقاي خودش ادامه دهد و همين است كه اين بچه احساس مي كند همه چيز انحصاراً در اختيار او قراردارد يا بايد قرارداشته باشد. و چون محروميت را تجربه نكرده و براي اينكه خودش چيزي را به دست آورد تلاش نكرده و هميشه قبل از اينكه احساس بكند كه نياز دارد، همه چيز برايش فراهم بوده است؛ بنابراين حالا هم همين انتظار را دارد. مي گويد به محض اينكه من چيزي را خواستم بايد برايم فراهم شود و علاوه بر آن ، هرچيزي كه گفتم بايد اجرا شود. براي اينكه تا به حال هرچيزي كه مي خواستم برايم فراهم بود. مامانم مرا تأييد و پشتيباني مي كرد. چرا تا به حال درست مي گفتم، حالا درست نمي گويم.يكي از خصوصيات فرد و جامعه خودشيفته اين است كه فكر مي كند، هرچي فقط خودش مي گويد حق و درست است. حالا در يك چنين جهاني، فردي كه برايش همه چيز فراهم باشد، همه به او سرويس بدهند و تأييد و تحسينش كنند، جهان بسيار ايده آلي است. ما اين جهان را تنها در قصه هاي جن و پري، در كودكي مان داشتيم كه آرزو مي كرديم اي كاش در چنين جايي زندگي مي كرديم. درواقع اين، همان بهشت موعود است كه هرچي كه آرزو مي كنيم فراهم شود و هرچي كه مي خواهيم، به ميل مان رفتار شود. در چنين جهاني، آن وقت ديگران حقي نخواهند داشت و مرتباً فرد، در روابط بين فردي اش دچار مشكل خواهدشد. \ چون هميشه از ديگران تأييد مي خواهد و از همه طلبكار است. * در بهترين شكلش رابطه هاي صرفاً ابزاري دارد. همه را مي خواهد فقط اگر كه براي او سود داشته باشند و به او سرويس بدهند. \ آقاي دكتر قبلاً گفتيد كه پدر و مادر هميشه مانند قيم و سرپرست براي او فكر كرده اند و تصميم گرفته اند و نگذاشته اند او از فهم و فكر خود استفاده كند ولي چند لحظه پيش گفتيد اين جوان، مثلاً مي گويد چطور تا به حال درست مي گفتم و حالا درست نمي گويم. اين دو مطلب با هم تناقض ندارند؟ * به ظاهر چرا، ولي اگر دقت كنيد، مي بينيد كه دنياي فرد خودشيفته و رابطه اش با مادر و پدر، در سطح نيازهاي غريزي است و پدر ومادر فداكار و كنترل كننده، پدرومادري كه نمي خواهند فرزندشان كم و كاستي داشته باشند. سعي مي كنند تمام نيازهاي غريزي كودك را برآورده كنند. بنابراين حتي پيش از آنكه بخواهد چيزي به او مي دهند يعني با ارضاي بيش از حدغريزه هاي بچه، پدر و مادرند كه پيش دستي كرده و براي رفع نياز انديشيده و كار كرده اند. انگار كودك در يك رابطه جادويي قبل از اينكه خواست و آرزويش را بگويد همه چيز فراهم بوده. ولي وقتي بچه به سن بلوغ مي رسد. حالا از او مي خواهند كه مثل يك بالغ عمل كند كه نمي كند، يعني نمي تواند بكند، چون وابستگي را در او تقويت كرده اند. از طرف ديگر فرد ، بزرگ شده و همان انتظارات كودكي ـ يعني انتظارات مربوط به دوره وابستگي ـ خودشيفتگي را دارد كه قرار نيست داشته باشد. خواست و انتظارات اين دو دوره است كه اين تناقض را ايجاد مي كند. در كودكي او خواست مادر با خواست بچه هماهنگ بود و در دوره جواني و بزرگسالي، هماهنگ نيست. پدر و مادر همچنان مي خواهند تصميم گيرنده باشند، بچه بزرگ شده هم همچنان مي خواهد با نيازهاي غريزي زندگي كند و به درستي و حقانيت اين نيازها است كه تأكيد دارد. اينهاست كه مي گويد چطور تا به حال درست مي گفتم! \ در مورد آن بحث دوگانگي شخصيت كه مطرح مي شود؛ مثل خود كم بيني و خود برتربيني، آيا در اينجا هم مي توانيم بگوييم خودشيفتگي و حقارت درواقع دوروي يك سكه اند؟ * البته در جامعه ما و بخصوص در اين دو سه دهه اخير، اين موضوع كمتر صدق مي كند. اين نكته را ابتدا آدلر به عنوان عقده حقارت يا عقده درواقع اندام كهتري مطرح كرد. به اين ترتيب كه يك عضو ناقص در بدن موردنظر بود. يعني بچه اي از كودكي يك نقصي در بدنش داشت، حالا ممكن بود كه سينه كفتري باشد يا اينكه يك چشم نداشته باشد و يا شش انگشتي باشد و... اين نقص ها باعث مي شد در جامعه، فرد به نوعي مورد انتقاد قراربگيرد و يك حس حقارتي به او داده شود كه اين فرد براي جبرانش، بخواهد برتر باشد. \ يعني فكر كند كه با تقويت احساس خود برتربيني مي تواند آن احساس حقارت را جبران كند. * فكر كنيد ، اين خانم رايس كه مشاور رئيس جمهوري آمريكاست. در مصاحبه اي گفته بود كه چون مادرم هميشه به من مي گفت تو سياهي و زشتي، من هم به او مي گفتم كه يك روز رئيس جمهوري آمريكا مي شوم. اين همان چيزي است كه آدلر در مورد هيتلر، ناپلئون و اسكندر گفت كه نسبت به همه جهان احساس برتري مي كردند. اين احساس سوپريوريتي (Supperiority) يا حس برتري، يكي از خصوصيات خودشيفتگي است. اما دو مفهوم يكي نيستند. خودشيفتگي بيشتر اوقات از سرويس و تأييد گرفتن بيش از حد به وجود مي آيد. يعني همه مردم فكر مي كنند كه وقتي يكي محروميت بكشد مشكل رواني پيدا مي كند. درحالي كه اگر بيش از حد شما يك چيزي را تغذيه كنيد، رشدش مختل خواهدشد. شما اگر بيش از حد به يك گياه كود بدهيد مي سوزد. شما اگر مرتب به غده تيروئيد، عصاره تيروئيد بزنيد، آن را از كار مي اندازيد. حال مادري كه به طور مرتب به بچه اش بگويد كه تو نمي تواني لباست را بپوشي، بگذار من بپوشانم؛ تو نمي تواني غذا بخوري، بگذار غذا به تو بدهم؛ تو نمي تواني راه بروي، بگذار بغلت كنم؛ يعني همه اين توانايي ها را از او مي گيرد. به اين ترتيب، بچه وابسته مي شود و ديگر نمي تواند كاري را انجام دهد و انتظار دارد كه ديگر برايش آن كار را نكند، با او درگيري پيدا مي كند. به همين جهت است كه فرد خودشيفته تحملش نسبت به محروميت بسيار پايين است و خيلي زود از كوره در مي رود. \ بنابراين، چنين فردي اصلاً انتقادپذير هم نيست. * اصلاً به هيچ عنوان انتقادپذير نيست. يعني كسي است كه اگر در آينه نگاه كرد و همان چيزي كه انتظار داشت در آينه نديد (مي گويند اين آينه، آينه دق است)، آينه را خواهدشكست. به همين سبب اين افراد نمي توانند با ديگران رابطه برقرار كنند و به طور مرتب از ديگران فرار مي كنند، چون انتقاد را نمي توانند بپذيرند. درخلوت، ستايشگر خودشان هستند، همانطور كه نارسيسوس بود. \ درغيرخلوت هم كه همين گونه هستند. تنها تفاوتش اين است كه از ديگران توقع دارند، آنها را ستايش كنند. * بله، در غيرخلوت بايد ستايش شوند. اگرنه، نمي توانند تحمل كنند و بعد هم هيچكس را آدم حساب نمي كنند. يعني فرد خودشيفته وقتي در رابطه قرارمي گيرد، طرف مقابلش از اينكه به رسميت شناخته نمي شود مرتباً عذاب مي كشد. يعني درست است كه آن فرد خودشيفته ظاهراً با من حرف مي زند و رويش به من است، اما انگار با خودش در حال حرف زدن است. انگار من كه نشسته ام جلويش، آدم نيستم. فقط حرف خودش را به رسميت مي شناسد. شما ديده ايد در اين كميته ها و جلسه ها، بعضي ها اصلاً به ديگران امان نمي دهند. همانطور پشت سرهم با تحكم و از بالا صحبت مي كنند. به طور مرتب به هم اندرز مي دهند. مرتباً ديگران را نصيحت مي كنند و اصلاً احساس نمي كنند ديگران هم ممكن است شعور داشته باشند و مسائل را بفهمند. آنها متكلم وحده هستند حالا اگر معلم بودند، مي گفتيم دارند درس مي دهند كه آن هم بدون گفت وگو درست نيست. اينها بدون اينكه معلم باشند خود را ارباب و مرشد مي دانند. حال، شما در اين وضعيت طي روز با چند نفر، با اين مشخصه سروكار داريد. \ خيلي زياد، درواقع متأسفانه، با افرادي بدون اين مشخصات به ندرت مي توان سروكار داشت. * بله، يعني ما تحمل تفاوتهاي يكديگر و نه تحمل انتقاد و نه تحمل پذيرش حقوق ديگران را داريم و بخصوص اينكه درگذشته وقتي كه ما ضعيف و جزئي از يك اجتماع پيش از سرمايه داري بوديم، در چنين جامعه اي معمولاً افراد، اهالي يك محل بودند كه باهم رابطه داشتند يا در يك خانواده گسترده زندگي مي كردند. درواقع، ارتباط يك حالت ايلي يا طايفه اي داشت و يك پدرسالار، آقا و ارباب همه بود و هرچه او مي گفت، همه مي گفتند. فقط يك صدا وجود داشت و آن هم صداي رئيس، مرشد و ارباب بود. درست است كه در آنجا هويت فردي وجود نداشت، ولي يك نوع رشته عاطفي بين آنها بود كه وادارشان مي كرد منافع جمع را درنظر بگيرند. البته آن گونه كه ارباب مي گفت. جوامع غربي از اين حالت ايلي و قبيله اي بيرون آمدند چون آن را بندگي و بردگي مي دانستند ولي به جاي آن، ارزشها و معيارهاي مدرنيته را گذاشتند كه در آن فرد، آزاد و مستقل است. مدرنيته يك بخش صنعتي و فن آوري دارد ولي بخش اخلاقي هم دارد. \ من فكر مي كنم اين مقوله هويت فردي خيلي مهم است كه غرب به عنوان يك واقعيت پذيرفت ولي در جوامعي مثل جامعه ما، هويت فردي اصلاً مطرح نيست. * هويت فردي، اصلاً مطرح نيست، ما يك دفعه مي خواستيم از حالت ايلي برويم به مدرنيته كه نتوانستيم برويم. غوره نشده نمي شود مويز شد. ما تنها بخش تكنولوژي مدرنيته را پذيرفتيم بدون بخش اخلاقي و ارزشي آن. بالتبع، روابط ما در جامعه اي كه در حال حاضر زندگي مي كنيم، يك رابطه بازاري است. يعني اينكه هركس با ديگري رابطه برقرار مي كند فقط به دنبال سرويس گرفتن و منافع خودش است. يعني هركس در هر رابطه اي، نقش ابزاري دارد براي ديگري. حتي وقتي دونفر مي خواهند باهم ازدواج كند، اولين چيزي كه درنظر مي گيرند مثل بازار، منافع مالي است كه ممكن است از اين رابطه نصيب شان شود. تك تك رابطه هاي اجتماعي ما را نگاه كنيد در جنبه هاي سياسي، اقتصادي، بازار و فرهنگ و،... همه يك خصوصيت ابزاري براي ديگري دارند و خودشان هستند كه مي خواهند با ديگري به عنوان ابزار، ارتباط برقراركنند. اين مشخصه اي است كه مادر رابطه هاي خودشيفته مي بينيم. البته حتماً دو آدم كه با هم رابطه دارند، رابطه بين آنها يك رابطه دادوستدي است. ولي منظور از اين دادوستد، همه اش جنبه هاي مادي نيست. در اين رابطه ها، اولين چيزي كه داده و گرفته مي شود، عشق و اعتماد است. بعد از آن مي رسد به منافع مالي و بازاري و ... اما وقتي كه ما از منابع مالي و مادي شروع مي كنيم و به همين جا هم ختم مي كنيم؛ آن وقت ديگر رابطه انساني وجود ندارد. البته برخي از نيازهاي خودشيفتگي براي صيانت ذات انسان لازم است. يعني در همه هست و بايد باشد ، ولي ساختار خودشيفتگي يعني شخصيت خودشيفته و خويشتن كام، به همين جهت آدم را به دنياي تنهايي مي برد و يعني سرنوشت آدم خودشيفته، رسيدن به انزوا، تنهايي، عدم اعتماد و معلق بودن است و مي بينيد كه وقتي آدم تنهاست و نمي تواند به كسي و جهاني كه در آن زندگي مي كند، اعتماد كند؛ نمي تواند به هيچ رابطه اي كه قرار است اميد يك آينده بهتري به او بدهد اعتماد كند و ودل ببندد. پس در رابطه با ديگران هميشه ناراضي، سرخورده و طلبكار است و احساس گول خوردن دارد و اينكه از او سوءاستفاده شده است. وقتي كه فرد خودشيفته به يك چنين جهاني مي رسد آيا مي شود انتظار ديگري به غير از خودكشي از او داشت. يعني همه چيز برايش پوچ مي شود. به اين سبب، مي بينيد كه پوچي مشخصه جهان ما نيست. احساس پوچي مشخصه ساختار خودشيفته است. وقتي كه من از يك رابطه، به جز منافع آني اش چيز ديگري نخواهم، آيا مي تواند اين رابطه براي آينده اميدواركننده باشد، قطعاً نمي تواند. \ در مورد جامعه خودشيفته اين مسأله چگونه است. چنين جامعه اي به كجا مي رسد؟ * چنين جامعه اي به همان جا مي رسدكه ما رسيده ايم. جامعه اي ايستا كه هيچ حركتي نمي كند. توي يك گردونه افتاده ايم كه مرتب خودمان را تكرار مي كنيم. همواره خودمان را ستايش مي كنيم، به همه انتقاد داريم، ولي انتقاد نمي پذيريم. توي سر و مغز هم مي زنيم. از همديگر طلبكاريم. از يكديگر فقط انتظار داريم و به هم فحش مي دهيم. از همه تأييد و سود مي خواهيم و بدون اينكه در اين جهان ، توليدكننده انديشه، ابزار و هنر باشيم . معتقديم كه هنر نزد ايرانيان است و بس!
|