|
گفت و گو با دكتر سيد جواد طباطبايي
بحران در حال عميق تر شدن است
|
|
|
بخش سوم (و پاياني) بخش سوم از گفت و گوي ما با دكتر سيد جواد طباطبايي را پيش رو داريد. او در ادامه بحث از نسبتي كه ما با سنت خود يافته ايم و رفتاري كه با اين سرمايه عظيم و بنيادين فكري كرده ايم و نيز با بيان وضعيتي كه «اكنون» در آن به سر مي بريم و راهي را كه روشنفكران ما در صد و پنجاه سال اخير رفته اند، مي گويد خروج از وضع بحراني كه در حال ژرف تر شدن است، فكري معقول مي طلبد و اگر راهي نيابيم، سيل بنيان كن بحران در راههاي ديگري خواهد افتاد. \ به نظرمي رسد شما روي چندان خوشي به نظريه تداوم نشان نمي دهيد و يكي از عوامل اساسي نحيف و ضعيف شدن موقعيت كنوني ايران و يا ازدست دادن موقعيت پيشين آن را دراين مورد جست وجو مي كنيد و برآنيد كه در ايران زمين هيچگاه يك گسست كامل معرفتي شكل نگرفته است. حال پرسش اساسي و بنيادين اين است كه شاخصه هاي اصلي اين تداوم چه مي باشد؟ * اشاره هاي اجمالي به اين بحث به تقليد از نوشته هاي اروپايي به ايران راه يافته است. من تصورمي كنم كه از آن جا كه توجهي به موادتاريخ انديشه در ايران نداشته ايم، حتي سؤال به درستي مطرح نشده است. در اين توجه زباني وشعارگونه ما به بحث سنت ـ اگر بتوان گفت ـ امري مشكوك وجوددارد و درواقع، اين لقلقه لسان حجابي بر بي التفاتي بنيادين ما نسبت به سنت است. اززماني كه دهه هايي پيش از انقلاب اسلامي موج نخست روشنفكري ديني ايجادشد، ما سخت در توهم اين امر بوده ايم كه گويا به دنبال دوره اي از «غربزدگي» بايد به سنت بازگشت ـ يا بازگشته ايم ـ در حالي كه به نظر من خود اين نخستين موج روشنفكري ديني مبين اين نكته بود كه ارتباط با سنت انديشه در ايران براي هميشه گسسته است. جامعه شناسي ديني شريعتي و نظريه غرب زدگي آل احمد ـ از فرآورده هاي فرعي ديگر بحث درباره راه اصيل آسيايي و آن چه خود داشت و غيره كه بگذريم ـ واپسين ضربه كاري بر پيكر فهميدن انديشه سنتي وارد كرد: آن جا كه جامعه شناسي به ضابطه فهميدن اسلام و ايران، و بيانيه سياسي غرب زدگي به تنها افق انديشه سياسي تبديل شد، ايران، از نظر انديشه در سراشيب سقوط در ايدئولوژي تخريب افتاده بود. وانگهي، در همان سال ها اتفاق ديگري نيز افتاده بود كه هنوز، چنان كه بايد، توجهي به آن نشده است. از سويي، به تدريج، بحث هاي هانري كربن درباره تاريخ انديشه در ايران، پژواكي در ميان برخي از علاقه مندان به فلسفه و عرفان پيدا مي كرد، و از سوي، ديگر، احمد فرديد، استاد فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، روايتي «اسلامي» از فلسفه هيدگر را عرضه مي كرد. اين هر دو جريان، در خلأفكري ايران سال هاي چهل و پنجاه «انقلابي» ايجاد كرد و از آن جا كه فهم هيدگر و نيز كربن با امكانات ناچيز ذهني ما و سطح سخت نازل بحث هاي فلسفي در ايران ممكن نبود، تركيبي از آن دو بحث ايجاد شد كه من آن را «تركيب هيدگري ـ كربني» مي نامم. اين تركيب، سست و بي بنياد، و در حد سطح نازل رسانه ها و روزنامه هاي ايران بود و پيامد اين تركيب جز بيراهه «راه اصيل آسيايي» در جست وجوي «آن چه خود داشتي» كه سده ها پيشتر شمع آن فرومرده بود، نمي توانست باشد. در واقع، مي خواهم بگويم كه از نظر تاريخ انديشه در ايران گسست صورت نگرفته، بلكه اتفاقي افتاده است كه من آن را تهي شدن مضمون مفاهيم مي نامم، يعني اين كه با حفظ ظاهر مفاهيم ـ كه توهم تداوم سنت را ايجاد مي كند ـ مضمون «ايدئولوژيك» نويي به آن داده مي شود. به عنوان مثال، عدالت به عدالت اجتماعي، ابوذر به بنيادگذار سوسياليسم و «آن چه خود داشت» به دستمايه اي براي شو تلويزيوني «اين سو و آن سوي زمان» سال هاي پنجاه. باري، شگفت اين كه در سالهاي چهل و پنجاه، در قلمرو انديشه، همان منطقي حاكم شد كه در معماري شده بود: يعني منطق تخريب «بساز و بفروش». بساز و بفروشي با معماري شهرهاي ايران همان كرد كه «بساز و بفروشي» تركيب هيدگري ـ كربني سال هاي چهل و پنجاه در قلمرو انديشه. البته، اين بحث پيچيده تر و دامنه آن گسترده تر از آن است كه بتوان در اين جا مطرح كرد؛ من همين قدر اشاره اي مي كنم تا در ادامه آن چه پيشتر گفتم، اضافه كنم كه وضع تاريخ انديشه در ايران پيچيدگي هايي دارد كه بايد آن ها را از نظر دور نداشت، ما به مقولاتي جدي و مفاهيمي نياز داريم كه مضمون آن ها را تنقيح كرده باشيم. بنا بر اين، ظاهر تداوم مفاهيم را نبايد با گسستي كه در مضمون آن ها صورت گرفته است، اشتباه كرد. \ پرسشي كه اين جا مطرح مي شود، اين است كه نسبت ما به سنت چگونه بايد باشد. آيا اين نقادي ديدگاه هاي دهه هاي پيش به معناي بازگشت به سنت است؟ * بي هيچ ترديدي نه! نقادي ديدگاه هاي دهه هاي پيش از انقلاب، وجهي از نقادي انديشه سنتي است. اين هر دو را بايد در عرض هم پيش برد تا راه براي ايدئولوژي زدايي هموار شود. من تصور نمي كنم كه معناي بازگشت به سنت، يا هر بازگشت ديگري، تجديد يا تكرار آن امر باشد. بازگشت به قدما، تنها در صورتي مي تواند معنايي داشته باشد كه بازگشت به تأسيس باشد و نه تقليد، يعني تجديد خرد ورزي و نه تعطيل عقل. سنت گرايي بي رويه به همان اندازه از اصل سنت دور است كه سنت ايدئولوژي، يعني ابوذر سوسياليست به همان اندازه از ابوذر بيگانه است كه كسي بخواهد جامعه اي با الگوي ابوذر «راستين» ايجاد كند. در قلمرو تاريخ انديشه نمي توان به سنت انديشيدن بي التفات ماند. هر انديشيدني، به هر حال، بر مبنايي استوار است كه آن را سنت به دست مي دهد، به سلب يا به ايجاب، و معناي نقادي جز اين نيست كه اين موضع سلب و ايجاب را روشن كنيم. \ آيا اين سنت اگر زماني كه دچار ركود و عدم زايش شده بود، شاهد ظهور افرادي نظير بوعلي و فارابي مي بود، باز سرنوشت ما چنين كه هست رقم مي خورد؟ * عصر زرين فرهنگ ايران دولت مستعجل بود و با آن ويژگي ها براي هميشه به پايان رسيده است، اما من اعتقادي ندارم كه همه امكانات و نيروي سازندگي تمدن ايراني به پايان رسيده باشد. من هشت سال پيش به خبرنگار يكي از مجلات سياسي غربي گفته بودم كه بحراني بي سابقه در ايران آغاز شده و به طور غيرمنتظره اي در حال عميق تر شدن است و تا يك دهه آينده سامان اجتماعي و سياسي ايران را بر هم خواهد زد. در آن زمان روزنامه هاي راست افراطي آن مطالب را منعكس كردند و سخنان بي ربط بسياري گفتند، اما امروز كسي نمي تواند در اين كه بحران، روز به روز، ژرف تر مي شود، ترديدي به خود راه دهد. اين ژرف تر شدن بحران، نشانه اين واقعيت است كه ايران در حال پيدا كردن راهي به سوي نوزايشي است كه نطفه آن بسته شده است. افول روشنفكري ديني و سقوط تركيب هيدگري ـ كه بني مبين اين امر است كه اين نوزايش بوعلي و فارابي خود را به وجود خواهد آورد. به هرحال، با برباد رفتن بنيان بسياري از توهم هايي كه ذهن ايراني را فلج كرده بود، و شكست تجربه هاي خردستيزانه، اگر بخواهيم تعبير شما را به كار بگيريم، راهي جز راه بوعلي، يعني راه خردورزانه، باقي نمانده است. نكته آخري كه جز به اشاره نمي توان گفت، اين است كه خروج از وضع بحراني كه در حال ژرف تر شدن است، فكري معقول مي طلبد و اگر اين فكر معقول راه حلي براي آن پيدا نكند، سيل بنيان كن بحران در راههاي ديگري خواهد افتاد كه پيامدهاي آن چندان مطلوب نخواهد بود. \ به عنوان پرسش واپسين مي خواستم به بحث دولت ملي مدرن بازگردم كه به نظر مي رسد در گذر از وضعيت انحطاط بدان خواهيم رسيد. دولت ملي مدرن در ايران در آغاز شكل گيريش تقريباً بدون هر پيشينه نظري بود و عمل بر نظر پيشي گرفت به نظر شما مرحله كنوني نيز چنين نخواهد بود و ديگر آن كه اين نمونه تاريخي نقض نظر شما محسوب نمي شود؟ * به گونه اي كه پيشتر گفتم، دولت ملي ايران، بيشتر از آن كه دولت باشد، ملي بود و نظريه اي كه بر پايه آن تشكيل شد، نظريه حقوقي دوره مشروطه بود. اگر شالوده اين دولت، چنان كه بايد، استوار نشد، سبب آن فقدان فلسفه سياسي مشروطيت ايران بود. بحث انديشه اي در اين باره، به تأخير افتاده، اما امري اجتناب ناپذير است. وانگهي، نتايجي كه حتي از شكست بحث انديشه اي بنيادين مي توان گرفت، از نتايج پيروزيهايي كه در عمل مي توان به دست آورد، بيشتر است. نتايج برخي پيروزيهاي در عمل، از شكست در قلمرو بحث هاي نظري اسفناكتر است، مگر نه اينكه پيروزي انقلاب سوسياليستي، به عنوان مثال، از شكست آن براي ماركسيسم اسفناك تر بود؟ در مورد بخش دوم سؤال شما نيز بايد بگويم كه ممكن است اين بحران در خلاف جهت نظر من راه حلي پيدا كند، اما شكست آن راه حل محتوم خواهد بود. يا فكر معقول بر عمل پيشي خواهدگرفت، همچنان كه قرينه هايي براي اين امر وجود دارد، يا بحران به تعويق خواهدافتاد و در جايي ديگر و با عمقي بيشتر پديدار خواهدشد. \ از اينكه وقت خود را در اختيار ما قرارداديد سپاسگزاريم. * من هم سپاسگزارم.
|